آنچه در مورد فیگورهایی چون «شاهزاده رضا پهلوی» و یا «حامد اسماعیلیون» و غیره بخوبی دیده و بررسی نشده است، نقش و تاثیر منفی یا مُخرب ریشه ی تراوماتیک گذشته شان در تمنا و نوع فعالیت کنونی آنهاست. اینکه چرا زخم های محوری یا قدیمی و ترمیم نیافته ی آنها باعث می شود که در عین اینکه بظاهر و یا حتی بگوییم صادقانه تحول مدرن می خواهند، اما در عمل بشدت ضدونقیض یا ضد این تحول مدنی عمل می کنند. همانطور که نمونه ی اخیرش را در تولید اراده گرایانه منشور همبستگی و سپس در گسست اجتناب ناپذیر و مضحکش دیدیم. ( یا در مورد فیگورهای مشابهی چون مسیح علینژاد، عبدالله مهتدی و سازمان مجاهدین و غیره).

یا وقتی حامد اسماعیلیون یا رضا پهلوی می گویند، «قصد رهبر شدن ندارند»، انگاه باید به آنها گفت، حکایت این حرف شما حکایت بیمار معروف زیگموند فروید است که در جلسه ایی به او گفت که «می خواهم یک خوابم را برایتان تعریف بکنم اما از اول بگویم که موضوعش مادرم نیست». یعنی نفی شما نیز مثل نفی او یک «نفی ایجابی» است و دقیقا موضوعتان رهبر شدن است. وگرنه نه لازم بود حامد اسماعیلیون از ریاست خانواده ی جان باختگان کناره گیری بکند تا «دربست در خدمت انقلاب» باشد. نه لازم بود رضا پهلوی الان به اسراییل برود و دیوار نُدبه را ببوسد. حالا که این کارها را می کنید، لااقل جرات مدرن هم داشته باشید و بگویید می خواهم رهبر بشوم و می دانم رهبر مدرن بودن یعنی اینکه نماینده گروه و حزبی مدرن مثلی یک حزب مشروطه خواه یا جمهوری خواه و غیره باشم و با قبول احزاب و گروههای دیگر و رهبرانشان، تا انگاه با هم یک همبستگی مدرنی بوجود بیاورید که دو روزه زوارش در نرود و رویای پنهان و همگانی اعضای این منشور را نشان ندهید.

زیرا رویای همگانی این رهبرانی که نمی خواهند رهبر باشند و علیرغم میل باطنی برای نجات ملت و کشور وارد صحنه شده اند، در واقع همان رویای مسیح علینژاد در عکس مونتاژ ذیل است. اینکه انها نیز بسان پدر و مادر یا مُنجی نو از هواپیما پیاده بشوند و در حینی که ملت یا درست تر امت برایشان هورا می کشد و می خواهند در دهن جمهوری اسلامی و خامنه ایی بزنند. حتما می دانید مثل کی؟

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

تاثیر مُخرب «زخم تراوماتیک» بر تناقضات رفتاری و رویکردی فیگورهایی چون «رضا پهلوی و حامد اسماعیلیون»!

۱/ تراومای «رضا پهلوی» و تاثیر مُخربش بر رویکردها و اعمال سیاسی و مدنی او!

برای مثال یک موضوعی که در مورد فیگور «رضا پهلوی» دقیق دیده نمی شود، این است که رضا پهلوی راه و مسیر و میلی محوری جز شاهزاده رضا پهلوی بودن و شاه بعدی شدن نداشته و ندارد، و «نمی تواند داشته باشد». یا خودش نیز چیزی جز آن در اعماق وجودش و تحت تاثیر تراومای خانوادگی نخواسته است. در واقع نقش و هویت فردی «رضا پهلوی» با فیگور و نقش «شاهزاده رضا پهلوی» چنان یکی شده است که دومی عمدتا قدرت و تصویر اصلی و حاکم شده است و با این حال این دو نقش با هم تناقضاتی دارند. یعنی برای درک زیزگ زاگهای سیاسی و عجیب و غریب رضا پهلوی بایستی این را دید و حرکات او را ازین منظر بررسی کرد که رضا پهلوی راهی جز شاه شدن ندارد و میل و خواستی جز شاه شدن نداشته و ندارد، چون او تمام عمرش یک «شاهزاده تمام وقت یا ولیعهد در انتظار و مغضوب» بوده است. از بچگی و بویژه بعد از مرگ تراژیک پدرش در پی تحقق خواست خویش وروح پدرش و میل مادرش و هوادارانش بوده است که به حکومت برگردد و کار خانواده اش را به پایان برساند. ازینرو او واقعا دموکراسی می خواهد، ولی چون می خواهد در نقش «شاه مقتدر» و حتی بهتر از پدر و پدربزرگش به این خواست دست بیابد و ملت و نیروهایش را زیر نام خویش متحد بکند، بناچار هر چه بیشتر در نقش «شاه شاهان و خودشیفته» فرو می رود و در عمل افراط/تفریطی و خودمدارانه عمل می کند. زیرا نقش شاه مشروطه عملا یک نقش شاه یا ملکه تشریفاتی است و قدرت عمل در دست احزاب مشروطه و یا در دست نخست وزیر قوی چون وینستون چرچیل یا مارگارت تاچر در کنار تصویر ملکه ی انگلیس است. اما این تصویر مدرن با میل «شاه شدن فعال او» و برای احیای نام پدر و خانواده نمی خورد و اینجاست که خواستهای مدرنش مرتب تحت تاثیر رگه ی تراوماتیک وجودش به بیراهه می زند و کارهای ضدونقیض می کند. ببینید که او در این چندسال چندبار در حال تشکیل اتحادی بوده است که اخر شکست خورده است. زیرا او در واقع حکومت جمهوری اسلامی را حکومتی می بیند که پادشاهی و حکومت او را دزدیده است و کشورش را غصب کرده است و به اشکال مختلف این «فانتسم محوری و بنیادین» خویش را مثل سخن ذیل بیان کرده است. یا به این دلیل او انقلاب پنجاه و هفت را مثل مادرش به عنوان یک «فتنه» تحت تاثیر عوامل خارجی می خواند و نمی خواهد شکست اجتناب ناپذیر مدرانیزسیون همراه با دیکتاتوری پدر و پدربزرگش را دقیقا لمس و بیان بکند. برای او انها عملا خطاهای جزیی انجام داده اند و نمی تواند خطای ساختاری آنها را ببیند و اینکه ساختار مدرن چرا احتیاج به فرهنگ دموکراتیک و قانون و حکومت شهروندی و بر اساس حقوق بشر دارد و نمی توان هم دیکتاتور بود و هم مدرنیت قوی ایجاد کرد. چون این یک «ناسازه ی بحران افرین و محکوم به شکست» است. همانطور که مفهوم «جمهوری اسلامی» و اضافه کردن حکومت اسلامی به ساختار جمهوری مدرن محکوم به شکست و تولید فاجعه ی بدتر بود. زیرا هر ساختاری فرهنگ و ذایقه متناسب با خویش را می خواهد. همانطور که ساختار دیکتاتوری فرهنگ مرید/مرادی و نفی دیالوگ را می خواهد و ساختار دموکراسی فرهنگ شهروندی و چالش و دیالوگ مدرن میان شهروندان و دولت و رهبر را می خواهد و هیچکدام دارای یک نقش ابدی نیستند. زیرا صندلی رهبری بایستی هر چهارسال یکبار عوض بشود. همانطور که در دیسکورس مدرن هیچ حقیقت ابدی و مطلقی وجود ندارد و همه چیز قادر به تحول است.

این تناقض بنیادین میان نقش «رضا پهلوی بودن» و نقش «شاهزاده رضا پهلوی بودن« می توانست به شکل مدرن نیز حل بشود، بشرطی که او هم فاصله ایی میان این دو نقش می گذاشت و با هیچ کدامشان کامل یکی نمی شد، یا نمی گذاشت این دو نقش با هم یکی بشوند و بناچار در خفا خیال بکند شاه شاهان است و باید ارزوی خانوادگی را از نو و بهتر احیا بکند. اینکه می توانست صادقانه بگوید می خواهد شاه مشروطه بشود و در مسایل سیاسی دخالت نکند و از دور از جنبش ملی و احزاب و گروههایش و از تحول مدرن کشورش دفاع بکند. یا در نقش «پدر نمادین ملت» حافظ رشد وحدت در کثرت ملی باشد و از ساختار و قانون اساسی مدرن و مشروطه دفاع بکند. یا اینکه به سان رهبر حزب مشروطه به شکل فعال وارد مبارزات بشود و انگاه نقش شاهزاده بودنش فرعی می شود و «رضا پهلوی» می شد. زیرا هر نقش و فیگوری مرزهای نمادین و یا تاویلی خویش را دارد و نمی شود همه را با هم خواست. به این خاطر برای من همیشه خنده دار بود که او رک و راست نمی گفت می خواهد شاه بشود. در حالیکه تاریخ زندگی او و حوادث محوری زندگی او چیزی جزی میل تولید یک شاه نو و برای احیای نام پدر و خانواده اش و برای اجرای بهتر نقش شاه مدرن نمی خواست و نمی خواهد و یا نمی توانست چیزی جز این هدف و تمنای محوری و اصلیش باشد. همانطور که بویژه مادرش فرح پهلوی و خانواده اش یا هواداران و حامیانش در این همه سال دقیقا اجرای این نقش را از او می خواستند و می طلبیدند و به او اینگونه می نگریستند و او را اینگونه صدا می کردند.

زیرا خودتان را جای رضا پهلوی بگذارید و ببینید که از شش سالگی در گوشتان و در همه جا به صدای بلند می خوانند که «ولیعهد کشور ایران« هستی. بعد در نوزده بیست سالگی پدر شکست خورده خویش را از دست می دهی که همزمان شاهی شکست خورده است. فردایش می آیی قسم می خوری که ازین ببعد به عنوان ولیعهد ایران و طبیعتا شاه بعدی ایران تمام وقت برای ازادی کشور مبارزه می کنی و آبروی از دست رفته پدر و سلطنت خاندانت را احیاء می کنی. به این خاطر تمامی این سالها او فقط تبلور این نقش بوده است و از طریق آن زندگی کرده است. یا بقول خودش در مصاحبه ایی تمام این سالها فقط در نقش «ولیعهد در حال مبارزه برای نجات ایران» و طبیعتا برای احیای نام پدرش در حرکت بوده است و هیچ کاری جز اجرای این نقش نداشته است. یا به این خاطر منبع درامد دیگری هم ندارد و با کمک خانواده و توسط ثمرات این نقش گذران زندگیش را بدست می اورد، خوب با چنین تاریخ و شرایطی و وقتی تنها ممر درامدت از مسیر اجرای این نقش ولیعهد کنونی و پادشاهی اینده باشد، آنگاه چطور ممکن است او و هواداران و حامیانش چیزی دیگر جز پادشاهی ایران و احیای پادشاهی بخواهد یا بخواهند. مگر اینکه مردم بگویند جمهوری می خواهند و تازه انوقت او حاضر است رییس جمهور بشود، همانطور که خودش به نوعی عنوان کرده است. یعنی در حال رهبر باقی بماند. چون تمام عمرش و تمامی هویت و تاریخش و تمنایش حول این نقش و هدف گشته و می گردد و اینکه با این تصویر خویش در آب یکی بشود، مثل نارسیست. پس چطور می خواهید که او نخواهد شاه بشود و یا نخواهد رییس جمهور بعدی کشور ما بشود. یا چطور می خواهید هوادارانی نداشته باشد که بخواهند به رهبری او «وکالت سنتی بدهند» و او نیز به این وکالت «لبیک بگوید».

اینجاست که فقط باید گفت حالا که می خواهی شاه بشوی و ارزویت از کودکی و بعد از مرگ پدرت چیزی جز این نبوده است، پس حالا نیز جرات را داشته باش و بگو که می خواهم شاه مدرن ایران بشوم، نه اینکه تکرار فاجعه ی پدرم و خمینی بشوم. تا بتواند بگوید که به سان شاه مشروطه به رشد کشورش کمک می کند. زیرا انگاه باید بپذیرد که در نقش شاه مشروطه نمی تواند در سیاست عملی و حتی برای دوران گذار نقش فعال ایجاد بکند، چون این کار سیاستمداران مدرن و رهبران احزاب مدرن مشروطه خواه یا جمهوری خواه و غیره است، و فقط باید به عنوان نقش نمادین شاه برای مشروطه خواهان فیگور رهبری باشد. مگر اینکه بخواهی فعال وارد عمل بشوی و شاه نوی حاکم و صاحب قدرت اصلی بشوی، که به معنای تولید دیکتاتوری نوین و تکرار خطای نیاکان خویش است. زیرا انگاه مشکلت این می شود که نمی شود هم شاه تشریفاتی بود و هم رهبر جنبش ملی و فردا همزمان هم شاه تشریفاتی بود و هم رییس دولت. مگر اینکه بگویی می خواهی مثل پدرت سیستمی تک حزبی بیافرینی که دیدیم چه رستاخیز فاجعه باری برای او و کشور ما شد. یا بخواهی مثل خمینی پدر فراگروهی بشوی که خوب خیلی بد می شود که بخواهی به شکل قاتل پدرت در بیایی.

اما آیا کودک و جوانی که تمامی زندگیش فقط در حال اجرای یک نقش «شاهزاده در انتظار شاه شدن» بوده است و اینکه کار پدر و نیاکانتش را به پایان برساند و سلطنت از دست رفته را بازگرداند، ایا اکنون در سنین پیری و با تجربه ی زندگی در جهان مدرن این جرات را نیز دارد که از نقش و سرنوشتی که به او تحمیل شده است و یا خودش نیز خواسته است، کمی فاصله بگیرد و بگوید او می خواهد این نقش را به شکل مدرن به انجام برساند و واقعا شاه مشروطه و تشریفاتی بشود؟ انهم در حالیکه حتی در کل زندگیش استقلال مادی از این نقش نداشته است و از بغل آن و به کمک حمایت خانواده زیسته است، همانطور که خودش در مصاحبه ایی گفت. وقتی حتی استقلال مالی از نقشت نداشته باشی؟ سخت است اما ممکن است. اما بشرطی که انگاه حاضر به جسارت مدنی مدرن باشی و بدنبال تحقق رویای مادر و پدرت و بقیه سلطنت طلبها نباشی، بلکه نشان بدهی که یک «پهلوی نو و متفاوتی» هستی که از تراژدی تاریخ خاندان خویش یاد گرفته است، کوری آنها را دیده است و «بینا شده است».

یعنی مشکل بنیادین فیگور «رضا پهلوی» این تناقض درونی است که او از یکسو خواهان کشور مدرن و دموکراسی برای ایران است و واقعا این را می خواهد و میهن پرست است، اما از انجا که می خواهد «شاه بشود» و قولش را به خویش و به پدرش و به اجدادش و هوادارانش داده است، بناچار از چهارچوب یک شاه مشروطه خارج می شود و عملا می خواهد دوباره «شاه شاهان« بشود و مداحانی نیز می یابد که مثل شاهین نجفی او را «شاح» می خوانند. (نقد من بر ترانه ی شاح از شاهین نجفی)

به این خاطر به رضا پهلوی و هوادارانش باید گفت که ما باور داریم او میهن پرست و خواهان حکومت مشروطه و شکوه نو برای کشورش هست، پس باید بهای این خواست را نیز بپردازد. یعنی باید به این باورش وفادار بماند و بپذیرد نقش «شاه مشروطه» و خانواده ی سلطنتی چون کشوری مانند سوئد و دانمارک یا انگلیس را اجرا بکند و دورادور به تشویق تحولات مدرن بپردازد، راه حلهای مدرن و برای تولید «وحدت در کثرت ملی» میان احزاب و گروههای میهن پرست و ایرانی پیشنهاد بکند و امید داشته باشد که روزی کشور ما دموکراتیک بشود و مردم حکومت مشروطه را انتخاب بکنند تا او رسما شاه تشریفاتی جدید بشود. یا اینکه اگر می خواهد رهبر فعال باشد و وارد سیاست روزانه بشود، انگاه دیگر نمی تواند نقش شاه تشریفاتی را بازی بکند و باید نه در نقش «شاهزاده پهلوی« بلکه در نقش «رضا پهلوی مشروطه خواه» وارد عمل بشود و بسان نماینده و رهبر مشروطه خواهان عمل بکند. این تناقض بنیادین فیگور «شاهزاده رضا پهلوی» است و باعث تناقض میان حرفهای مدرنش و اعمال خودمدارانه اش می شود. زیرا او هم دموکراسی می خواهد و هم می خواهد شاه شاهان بشود و به احیای ابروی خانوادگی دست بیابد و اینها به هم نمی خورند و پدر و پدربزرگش نیز در نتیجه ی این تناقض فاجعه بار محکوم به شکست هولناک و خفت بار بودند.

ازینرو رضا پهلوی باید تصمیم بگیرد که کی هست یا کی قرار است بشود: شاهزاده رضا پهلوی و شاه تشریفاتی اینده؟ اگر مردم حکومت مشروطه را انتخاب بکنند، یا فیگور «رضا پهلوی» و بسان رهبر حزب مشروطه خواهان که بعدا می خواهد دولت تشکیل بدهد؟، اگر با رای مردم انتخاب بشوند. یا حتی اگر رهبر جمهوری خواه باشد باز هم نمی تواند شاه و پدر همه باشد و دستور ائتلاف از بالا و غیره بدهد و یا اتوبوس قراضه ایی به دستور «بیگ برادر» با همپالکی های دیگری چون حامد اسماعیلیون و مسیح علینژاد و بقیه راه بیاندازد و بگوید بقیه هم می توانند سوار بشوند. زیرا انگاه از طرف دیگر می خواهد تعیین بکند که کی سوار بشود یا پیاده بشود. زیرا «اراده ی معطوف به قدرت و رهبر همه شدن« دارد که یک اراده و روش سنتی و خالق دیکتاتوری سنتی بوده و هست. (عکس ملکه ی انگلیس الیزابت با نخست وزیر انگلیس وینستون چرچیل که به عنوان نماینده و رهبر حزب حاکم صاحب اصلی قدرت سیاسی و پارلمانی و به شکل موقتی بود.)

موضوع دردناکتر و تاثیرگذارتر بر حرکات متناقض او این است که رضا پهلوی در مصاحبه ایی در مورد خودکشی برادر و خواهرش علیرضا و لیلا گفت که انها متاسفانه زیاد در گذشته زندگی می کردند، در حالیکه او بیشتر رو به حال و اینده دارد ( به این نقد من بر این مصاحبه ی او با مکس امینی مراجعه بکنید و به لینک مصاحبه در آن). در حالیکه اگر شکست پدر/شاه آن سوراخ سیاه تراوماتیک و مالیخولیایی را بوجود اورد که خواهر و برادرش لیلا و علیرضا را بلعید، انگاه او فقط بدین وسیله از این بلعیدن توسط سوراخ سیاه افسردگی و مالیخولیایی فرار کرده است، زیرا عمدتا رو به جلو و به حالت «مانیک« خویش را کاملا با نقش «ولیعهد سابق و شاه نو« یکی کرده است و به این خاطر جز این نقش کاری نکرده است و یا به ثروت خانواده اش چیزی نیافزوده است و چیزی نو تولید نکرده است. ندیدن ضربه ی تراوماتیک خویش توسط رضا پهلوی باعث می شود که او مرتب میان نقش مدرن دموکراتیک و دموکراسی خواهی و نقش کهن شاه شاهان نوسان داشته باشد و در حرف یک چیز بگوید و در عمل به دومی سمت و سو نشان بدهد. زیرا او نیز هنوز پای قبر پدرش زانو زده است و مرتب به او به عنوان فرزند اول خانواده و ولیعهد و جانشینش قول می دهد که همه چیز را درست بکند و شکوه خانواده و کشور را بازگرداند و از مادر و مام وطنش دفاع بکند.

همان قبر پدر/شاهی شکست خورده که چون سوراخ سیاه دو فرزند دیگرش علیرضا و لیلا را بلعید تا در مرگ با او یکی بشوند و یا با خودکشی خشمشان را به پدر و شاه شکست خورده نشان بدهند و بگویند که می دانند در قبر مُرده ایی نیست. مثل شیوه ی خودکشی علیرضا پهلوی که از لحاظ قیافه شبیه تر از برادرش به او بود و در اوج افسردگی به این صورت مشابه شلیک کرد و مُرد. یعنی هم خویش را کُشت و هم پدرش را. (شایعات فراوانی نیز در باب درگیری میان علیرضا پهلوی و رضا پهلوی وجود دارد و طبیعتا همراه با غلوهای فراوان. در مورد تراومای نهفته در خودکشی علیرضا و لیلا به این متن روانشناختی من مراجعه بکنید.)

امیدوارم که رضا پهلوی نقش شاه مشروطه و مدرن را اجرا بکند و بر این تراوما و شکست خانوادگی به شیوه ی درست و بالغانه چیره بشود، بدین وسیله که با آن روبرو بشود و با «حقایق هولناک و رهایی بخشش».یا از کمک یک روانکاو مجرب در این مسیر استفاده بکند. تا در نهایت خطای پدر و پدربزرگش را به شکلی نو تکرار نکند. تا راهی نو و متفاوت و مدرن را برود، چه برای خودش و چه بویژه برای هوادارانش و برای تحول مدرن مردم ایران. زیرا او مطمئنا شاه مدرن خوبی خواهد بود، اگر واقعا تن به نقش «شاه تشریفاتی مدرن» بدهد، و یا اگر فقط در نقش «رضا پهلوی» و بسان رهبر مشروطه خواهان در تحول مدنی عملی نقش اجرا بکند و نه در نقش پدر و شاه همگانی. زیرا شترسواری دولا دولا نمی شود و اخر همه چیز را از دست می دهی، همانطور که تاریخ خانواده ی او و تاریخ معاصر و مشترک ما ایرانیان نشان داده و می دهد. در توان او برای حضور بسان یک دولتمرد مدرن و اشنا به دیپلماسی مدرن شکی نیست، ولی برای حضور قوی در این صحنه بایستی به «فردیت متفاوت خویش به سان یک پهلوی و شاه نو» دست یافته باشی، وگرنه سوراخها و گسستهای ناشی از این ضربات تراوماتیک در شخصیت او باعث می شود که در نهایت مُهره ی بازی ابرقدرتها بشود، مثل پدر و پدربزرگش.

وقتش رسیده است که او تکلیفش را با خودش و با ما روشن بکند تا قدرتهای مدرنش فدای تراومای پدر و نقش ولیعهد جاودانه و در پی شاه شدن نگردد. زیرا «ولیعهدی که خیال بکند ولیعهد است و خودش را با نقش خویش یکی بکند، اخر چیزی خطرناک در می اید و می خواهد شاه شاهان جدید بشود». او انگاه بناچار تکرار نوین شکست و فاجعه ی پدر و پدربزرگ خویش می شود که شکستشان اجتناب ناپذیر بود. با انکه انها نیز میهن پرست و خواهان ایرانی مدرن بودند. ولی نمی خواستند بپذیرند که شترسواری دولا دولا نمیشود و مدرنیت بدون دموکراسی ممکن نیست. حال این رضا پهلوی است که در برابر این سوال و انتخاب قرار می گیرد که کدام را می خواهد: مدرنیت با دموکراسی را؟ و یا مدرنیزاسیون همراه با نقش شاه شاهان جدید و با لعابی مدرن و دور باطلی نو را؟. زیرا هر چیزی بهایی دارد.

تراوما و زخم چرکین «حامد اسماعیلیون» و ناتوانی او از رویارویی مدرن و راهگشا با آن!

ما نزد «حامد اسماعیلیون» و در تلاش بی شمار و برحقش برای به دادگاه کشاندن و محکوم ساختن جمهوری اسلامی بخاطر فاجعه ی «سقوط هواپیمای اوکرایینی» و مرگ فاجعه بار همسر و دخترش تاثیر این «ضربه و ضایعه تراوماتیک» را می بینیم. از طرف دیگر نتایج منفی این ضربه تراوماتیک را در علایم کین توزی و علاقه اش به گروههای افراطی چون مجاهدین و گروه های قومی افراطی و یا در همکاریش با منشور همبستگی و سپس با مشارکت در گسست آن می بینیم. ازینرو در او میل محوری همان میل محکوم کردن و سقوط جمهوری اسلامی به هر قیمتی است و برای این هدف حاضر به هر اتحادی در نهایت هست. مگر اینکه کسی دیگر چون رضا پهلوی بخواهد به او حکم بکند و رهبر اصلی بخواهد بشود. این انگیزه ی اصلی و محوری او هست، چه بگوید یا نگوید. چه بداند یا چه نداند. یا از طرف دیگر او بخاطر حالات نارسیسیک خویش هرچه بیشتر می خواهد حال رهبر و شاه نو بشود. یا ازینرو او و رضا پهلوی با هم در واقع به این خاطر درگیر شده اند که کدام یک رهبر اصلی منشور است و مسیر یا اعضای بعدی را تعیین می کند. اینکه اینجا یک جنگ قدرت در میان است، و حال هر کدام می خواهند اتحاد بعدی خویش را باز بشکل اراده گرایانه و بناچار معضل ساز و در خطر شکست هیستریک بعدی بوجود بیاورند، به جای اینکه به قواعد تحول مدرن و به اجماع جمعی احزاب و گروههای مدرن ایرانی حول سه اصل «دموکراسی/ سکولاریسم/ در چهارچوب مرزهای کنونی ایران» تن بدهند و تبلور یا نماد این جنبش و ملت واحد و رنگارنگ ایرانی و اپوزیسیون مدرن و رنگارنگش باشند.

ما در همان تظاهرات بزرگ و موفق برلین شاهد حضور اولیه این تناقض حامد اسماعیلیون و شاهد تاثیر منفی رگه ی تراوماتیکش هستیم. وقتی او آنجا به همه قول می دهد که «رویای مشترک همه با سقوط امپراطوری خامنه ایی به ثمر می رسد» و از یاد می برد که در همان تظاهرات نیز نیروهایی چون سازمان مجاهدین و گروههای افراطی قومی و سلطنت طلبان افراطی قرار دارند که سنگ راه این تحول مهم و اساسی هستند و می توانند دور باطل جدیدی ایجاد بکنند. زیرا نمی توان به دموکراسی و به سقوط دیکتاتور دست یافت، مگر اینکه بشخصه خودت و راهت به تبلور راه و ذایقه ی مدرن تبدیل شده باشد و دیگر اسیر زبان و کلام سیاه/سفیدی چون پدر دیکتاتور نباشی، بلکه بتوانی دنیوی و رنگارنگ و مدنی بچشی و بیاندیش و عمل بکنی و نیازت را به حضور نظرات و رنگهای دیگر مدرن حس و لمس بکنی و به چالش و به دیالوگ مدرن.

یعنی همانطور که در مقاله ی چالشی خویش پس از تظاهرات برلین و با تیتر «اهمیت تظاهرات برلین و هشداری به حامد اسماعیلیون و ما در باب رویای مشترک» مطرح کردم، وعده و وعید اینکه مشکلات ما با سقوط خامنه ایی حل می شود، چشم پوشی بر روی مشکلات درون اپوزیسیون نیز هست. یک وعده و وعید خطرناک و از جنس وعده و وعید خمینی قبل از انقلاب بهمن بود و دیدیم همان مشکلات و تناقضهایی که حامد اسماعیلیون نمی خواست در خویش و در اپوزیسیون ببیند، حتی گریبانگیر خودشان و منشور همبستگی شان می شود و اینکه حال به جان هم افتاده اند.

یا وقتی توجه به این موضوع اساسی بکنیم که حامد اسماعیلیون اصولا به خاطر این «حادثه ی تراوماتیک و جانسوز» وارد نبرد سیاسی و برای دادخواهی خانواده ی خود و دیگر بازماندگان قربانیان سقوط هواپیمای اوکرایینی شده است و قبلا از آن نامی از او در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران و علیه جمهوری اسلامی در میان نبود. اینکه انگیزه ی اساس حرکت و اعتراض او یک «زخم تراوماتیک» و ناشی از یک فاجعه ی فردی/ جمعی بوده است. اما حضور این زخم چرکین و کین توزانه در نگاه و رفتارش باعث می شود که حرکات او بشخصه افراط/تفریطی بشود و یا اعمال افراطیش در تضاد با نظرات دموکراتیک او باشند.

برای مثال به این اولین مصاحبه با «حامد اسماعیلیون» از طرف بی بی سی پس از سقوط هواپیمای اوکرایینی بنگرید. زیرا انجا حامد اسماعیلیون بروشنی می گوید که «آرزویش این است که سقوط هواپیما بخاطر نقص فنی بوده باشد و نه اینکه حکومت خودش یا جمهوری اسلامی آن را زده باشد». اینکه ابتدا آرزویش این بوده است که حکومتش اشتباهی نزده باشد و ما در این بیان آرزو هیچ خشم و جدالی با جمهوری اسلامی نمی بینیم. یا تصور بکنید که آن هواپیما واقعا توسط راکتهای امریکایی زده می شد، چون شرایط جنگی بود و ما نمونه ی قبلی این هواپیمازدن توسط امریکاییها را نیز داریم، انگاه فکر می کنید که الان حامد اسماعیلیون کجا قرار داشت؟ در کنار ما و یا در کنار جمهوری اسلامی و برای اعتراض به امریکا؟

یا اگر این خشم بحق او به این فاجعه باعث پیگیری مداوم و قانونی او و سازمان بازماندگان قربانیان برای دادخواهی مدرن می شود. اما از طرف دیگر «رنجیدگی و کین توزی نارسیسیک و ناشی از تراومای او» و همچنین محافظه کاری غیر قابل فهمش باعث می شود که او تمام مدت بخواهد فقط جمهوری اسلامی را به عنوان مجرم اصلی به محاکمه بکشاند. چیزی که از لحاظ قانونی نیز درست است، اما از لحاظ درک عمق فاجعه و جوانبش و برای پاسخگویی بحق انسانی به قربانیان فاجعه و برای اینکه چنین فاجعه ایی دیگر رخ ندهد، برخوردی تک ساحتی و از جهاتی فرصت طلبانه است. زیرا او حتی یک بار جرات نمی کند در این سالها به سیاست جنگ افروزی ترامپ و دولتش انتقاد بکند که اتش بیار آن فاجعه بودند و با انکه مقصر اصلی آن جنایت حکومت ما یعنی جمهوری اسلامی بوده و هست. اما مگر میشود نقش ترامپ و هواداران او را در تولید این فضای جنگی و قربانی شدن خانواده ی خویش و دیگران ندید و حتی یک انتقاد به او نکرد و به انها که از سیاست فشار حداکثری ترامپ و از جنگ طلبی او دفاع می کردند و از جمله در اپوزیسیون ایرانی. یا او نمی خواهد از این حادثه ی هولناک این درس مهم را یاد بگیرد و به همه یاداوری بکند که حاصل شرایط جنگی و بحرانی میان دو دولت خودی دیکتاتور و بیگانه همیشه این است که مردم عادی قربانی بشوند و به این خاطر دموکراسی و تحول مدرن احتیاج به رشد تغییرات مدنی و تولید فضای باز در داخل برای تغییر قانون اساسی و غیره دارد و فضای جنگی و سیاه/سفیدی برای آن مثل سم می باشد و در شرایط بحرانی راحت تر توسط دیکتاتور سرکوب می شود، همانطور که در سرکوب تظاهرات آبان دیدیم. یا وقتی حکومت تلاش کرد با حمله به شاهچراغ پای داعش را به وسط بکشاند و اینگونه با تولید شرایط جنگی راحت تر جنبش نوین محسا و دیگران را سرکوب بکند که نتوانست. حامد اسماعیلیون نه تنها حامل چنین «دانش و تجربه ی مهمی» بر اساس تراژدی فردی خویش نشده است، بلکه برعکس و در عمل هرچه بیشتر به رشد این فضای سیاه/سفیدی دامن زده و می زند، و به جای توجه به نقش محوری جنبش داخل کشور بدنبال ایزوله کردن جمهوری اسلامی در سطح جهانی و بستن سفارتخانه هایش است و در این مباحث همپالکی مسیح علینژاد و سیاست هیستریک او هست. چون او فقط به سقوط جمهوری اسلامی و به هر بهایی می اندیشد و بدنبال آن است. یا انگاه در کنفرانسهای امنیتی مثل «کنفرانس هالیفیکس» شرکت می کند که هدفشان چیزی جز حالات مشابه و تولید جنگ با ایران و یا تجزیه ایران نیست. یا می بینید که اسم کتابش را «نبرد زندگی من» می گذارد و بناچار و ناآگاهانه پیوندی بینامتنی با کتاب «نبرد من هیتلر» می آفریند. یا در همان تیتر کتابش اشتیاق محوریش و تلاش برای تنبیه و سقوط قاتلان خانواده اش ملموس است. اینکه او دشمنی یافته است که باید حسابش را برسد و نمی بیند که اما در عمل انگاه همان زبان و کلام سیاه/سفیدی، ناموسی و خیر/شری دیکتاتور و پدر جبار را بکار می برد و بناچار دور باطل و خشنی می افریند و به سمت تحقق دموکراسی نمی رود. زیرا بقول «رولاند بارت بزرگ»: چگونه می خواهی گُرگ را بکُشی، وقتی در گلوگاهش می زییی و به زبان او سخن می گویی». آنگاه یا به بازتولید گُرگ کمک می کنی و یا با قتل گُرگ حال گُرگی بدتر می شوی. زیرا تبلور و حامل همان دیسکورس و زبان ناموسی و خیر/شری شده ایی.

نتیجه گیری!

منشور همبستگی که این همه با بوق و کرنا قول سازماندهی جنبش و زمین زدن نهایی جمهوری اسلامی را داد، در عمل چنان شور و نمکش بالا رفت که اکنون زیر دل خودشان را می زند و اول رضا پهلوی قهر می کند و حال حامد اسماعیلیون. فردا هم مسیح و نازنین و عبدالله مهتدی انشعاب می دهند و یا دکان جدیدی می زنند. یعنی «منشور» دچار انشعاب و گسست درونی و تبدیل به «من شور» شد، چون هر کدام از این فیگورها نه به عنوان نماینده حزب و گروههایی مدرن بلکه به عنوان «من ها و سلبریتی هایی» و با منیت های بادکرده آنجا حضور داشتند، یا با میل «رهبر یا پدر و مادر فراگروهی شدن« و یا خوشگل فراگروهی شدن و تجزیه طلب فراملی شدن آنجا حضور یافته بودند و اینکه هیچکدام حرف دلشان را شفاف نمی زدند. به این خاطر حال باید دید که نفر بعدی کیست که استعفاء می دهد و یا حال می خواهد از آب گل الود ماهی بگیرد و رهبر منشور بدون شور و مالامال از گسست بشود.

موضوع اما این است که کسی به زندگی نمی تواند کلک بزند و بقول لکان بزرگ قاعده ی کومونیکاسیون بشری این است که «گوینده ی سخن حقیقت پیام خویش را به شکل معکوس از گیرنده ی سخن می گیرد.«.

lacan: The sender always receives from the receiver his own message in reverse form

بنابراین وقتی انها قول همبستگی دادند و اینکه با منشور می خواهند همبستگی و سازماندهی نهایی تحول مدرن ایرانی و پایان جمهوری اسلامی را سامان بدهند، آنگاه «توزرد در آمدن حرفهایشان و قهرکردنهای انها« همان حقیقت پیامشان است که به شکل معکوس از طرف زندگی و قانون تحول به سمت انها برمی گردد، تا بفهمند که چه دروغهایی به خودشان و به دیگران می گفتند. اینکه وقتی به سان فیگورهایی به شکل اراده گرایانه و یا به دستور »برادر بزرگ» می خواهند همبستگی ملی به رهبری خویش ایجاد بکنند، انگاه زندگی حقیقت پیامشان را به این شکل به انها برمی گرداند که دیدی نمی دونی همبستگی مدرن و تحول مدنی چگونه عمل می کند و بهایش چیست. به این خاطر حال یکی یکی باید قهر بکنید و انشعاب بدهید و به هم بپرید. زیرا باید سیاستمدار و فعال مدنی مدرن شده باشی تا بتوانی چنین همبستگی مدرنی را سازماندهی بکنی و با قدرتها و ضعفهای خاص خویش. یعنی زندگی به آنها می گوید «دیدی نتوانستی نشان بدهی که قدرت مدرنی شده ایی که می تواند همبستگی ملی و رنگارنگ احزاب و گروهها را با اجماع جمعی حول «تحقق دموکراسی و سکولاریسم در چهارچوب مرزهای ایران کنونی» ایجاد بکند. بنابراین ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جلولانگه توست، عرض خود می بری و زحمت ما می داری.». اینکه بی مایه فطیر است.

یا اینجاست که می بینیم چرا یکایک ما باید با «تراوماها و زخم های فردی و جمعی» برخورد بالغانه داشته باشد، تا مثل گروههای افراطی و برانداز چون مجاهدین بدنبال کین جویی و بازتولید سنت نباشد، یا مثل فیگورهای هیستریک و کین توزی چون مسیح علینژاد و حامد اسماعیلیون و غیره. اینکه چرا فرهنگ و زبان و اپوزیسیون ما، یا ما ایرانیان بسان ملتی واحد و رنگارنگ بایستی با «تراوماها و زخمهای فردی، گروهی و جمعی» روبرو بشویم و به شکل بالغانه و مدرن از آنها عبور بکنیم و به آنها اجازه ی ترمیم و تبدیل شدن به تجربه ی فردی و جمعی را بدهیم. تا بجای ماندن در دور باطل جنگ خیر/شری و کین توزانه ی گروههایی کین جو که در قالب جدال نارسیسیک دیکتاتور/قهرمان، پدرکُشی/فرزندکُشی مرتب خوبش و تحولشان را کور می کنند و دور باطل جدیدی می افرینند، حال با یادگیری از گذشته و با پذیرش تمناهای مدرن و اینده ی در راهمان بتوانیم زمان حال و اکنونمان را به شکل رنگارنگ و دنیوی و مدنی بیافرینیم و اینگونه دیکتاتوری را از ریشه قطع بکنیم و پوست بیاندازیم. زیرا ماری که پوست نیاندازد، محکوم به مرگ است، همانطور که نیچه می گوید. تا به سان نسل رنسانس و با نوزایی نو قادر بشویم با امواج خروشان این ملت عاشق زندگی و رنگارنگی سرانجام این «اصطبل اوژیاس سیاه/سفیدی» را بروبیم و پاک بکنیم. زیرا تراومایی که تبدیل به تجربه و بلوغ نو نشده است، تبدیل به اندیشه ها و تمناهایی خوره وار می شود که به جان ما و شما می افتد، همانطور که به جان راوی «بوف کور» هدایت می افتد، و در نهایت در دوری باطل و از یکسو تراژیک و از سوی دیگر مضحک و خنزرپنزری مرتب پدر و فرزند را به هم تبدیل می کند. چون انگاه ادیپ ناراضی نیز مثل پدر جبارش کور است و اینگونه دور باطل پدرکُشی/فرزندکُشی را راه می اندازند که حکایت تاریخ معاصر ما هست و انچه باید با تحقق جنبش مدنی و حکومت دموکراتیک و سکولار شکسته بشود. بشرطی که بازیگرانش یاد بگیرند هیچگاه خودشان را با خودشان و با نقش پابلیکشان عوضی و یکی نگیرند و بدانند که هر نقش اجتماعی و یا سیاسی یک «نقش نمادین« است و موروثی یا ذاتی نیست و با خودش امکانات و محدودیتهایی به همراه می اورد.

بی دلیل نیست که می گویند از آدمهای زخم خورده و دچار تراوما باید ترسید. همانطور که از مستعضفان و قربانیان کین توز باید ترسید. زیرا در نهایت چیزی جز تراوما و عذاب نو بوجود نمی اورند، اگر از تراوما و کین جویی خویش عبور نکرده باشند و دردشان به قدرت و تجربه ی نو تبدیل نشده باشد. یا مگر به این خاطر فیگوری مثل حامد اسماعیلیون حرکاتش متضاد و خطرناک نیست؟ و یا مگر او نیز چیزی جز رهبر شدن می خواهد. در حینی که مرتب می گوید نمی خواهد رهبر بشود و در عین حال مرتب بیشتر خویش را در رسانه ها مطرح می کند. بویژه که او نیز حال «انقلابی تمام وقت« شده است تا این انقلاب به ثمر برسد، مثل ولیعهد تمام وقت ما و مسیح یا ژاندارک تمام وقت ما.

به زبان طنز این ملت باید ازین همه «فداکاران و منجیان تمام وقت» به خودش ببالد و بگذارد انها هر بلایی می خواهند سرشان بیاورد و خوب ازش سواری بگیرند، البته اگر از تاریخش چیزی یاد نگرفته باشد و هنوز در نقش مازوخیسی خنگ عمل بکند.

زیرا اُدیپ کور و بوف کور احتیاج به هواداران و امت کور نیز دارد تا ساختار بازی فاجعه بار و دور باطل کامل بشود و تعزیه ایی نو راه بیافتد. تا تراومای بعدی و نسل بعدی که بخواهد بدهکاری و شکست پدران و مادرانش را جبران بکند و «ولیعهد مغضوب بعدی« و یا مسیح و حامد مغضوب بعدی بشود. خدا چنین سرنوشتی را نصیب هیچ ملتی نکند. زیرا اگر ما بعد از دو بار خطای فاجعه بار پهلوی و خمینی باز چنین خطایی بکنیم، انگاه حقمان همان است که دنیا و ایندگان به ما بخندند و ما را خنگ ترین نسل و دوران تاریخ بشری و تاریخ ایران خطاب بکنند. زیرا مگر می شود سه بار یک خطا را تکرار کرد و نفهمید که مدرنیت بهایی دارد که باید بپردازی، وگرنه تحولت را مسخ و خودت را قدکوتاه و کین توز می سازی و تراومای نو می افرینی.

باری انکه گوشی برای شنیدن دارد، بشنود. از زخم خوردگان کین جو بترسید و پرهیز بکنید و از انها که می خواهند به جای جلو رفتن و تحول ساختاری دموکراتیک به جبران خطای نیاکان و یا به خون خواهی قربانیان و عزیزان خویش و دیگران بپردازند و بناچار فاجعه و قربانی نو می افرینند. اینکه بقول زیگموند فروید « از مسیر یک خطا به خطای بعدی است که ما با تمامی حقیقت خویش روبرو می شویم». ایا اکنون وقت آن نرسیده است که فیگورهایی چون شاهزاده رضا پهلوی، حامد اسماعیلیون و مسیح علینژاد و بخش اپوزیسیون افراطی سرانجام از خطاهای مداومشان یاد بگیرند و حقیقت نهفته در این خطاها و تکرار باطل را ببینند و سرانجام تن به دانش رادیکال و فرزانه ی ما نسل رنسانس بدهد که اکثر این حالات و خطاهایش را پیش بینی کرده و می کنیم. زیرا قادر به موضع گیری مدرن و قادر به قبول نیاز خویش به مناظر مختلف و نظرات دیگران هستیم. همانطور که چه فروکشی موقتی جنبش محسا و دیگران و چه شکست اجتناب ناپذیر منشور همبستگی در اثار امثال من و ما از قبل پیش بینی علمی شده بود. زیرا هیچکس به زندگی نمی تواند کلک بزند و قانون زندگی این است که «چاه کن ته چاه می ماند». زیرا تحول مدنی منطق و مراحل تحول خویش را دارد و از خواستهای حداقلی و مدنی به تغییر ساختاری حداکثری می رسد و نه انکه از تغییر حداکثری سقوط حکومت به تغییر حداقلی و جابجایی یک دیکتاتوری فاجعه بار با دیکتاتوری و فاجعه ی بدتر بعدی بیافتد.

اینکه رضا پهلوی می تواند شاه مدرن و نوین ایران بشود، بشرطی که نشان بدهد می تواند به میل و جستجویش به «شاه شاهان شدن» بخندد و نشان بدهد که از تاریخ پدر و خانواده و ملتش یاد گرفته است که شترسواری دولا دولا نمی شود و از عکس طنزامیز در مورد خودش ناراحت نمی شود. همانطور که چنین شاه مدرنی هر مداحی از جنس شاهین نجفی را از خود دور می کند که او را «شاح» می خواند تا نشان بدهد او خیلی شاه است، بجای اینکه چنین مداحی را به عنوان نماینده ملت به منشور همبستگی پیشنهاد بکند و وقتی قبول نکردند، قهر بکند و برود. یا همانطور که بعد از او دقیقا فرد تراوماتیک دیگر یعنی حامد اسماعیلیون قهر می کند و جدا می شود. اینجاست که ثمرات تراوماهای حل نشده ایی را می بینید که مثل خوره به جانشان می افتد و اخر خوره وار یک تحول مدرن را به یک بازگشت به خویشتن قدیمی و به یک دور باطل و کین توزی تازه تبدیل می کنند. زیرا زخمی که ترمیم نشود، زخمی و رنجیده خاطر می کند و زخم و تراومای بدتر در دوری باطل و ناموسی می افریند.

باری انکه گوشی برای شنیدن دارد، بشنود! زیرا گذشته به این خاطر چراغ راه اینده است، چون همیشه در زمان حال حضور دارد و یا به شکل منفی و برای تولید دور باطل و یا به شکل مثبت و به سان تجربه ی جمعی و برای عبور از خطای گذشتگان و بدهکاری به آنها و برای تولید نوزایی و رنسانسی نو در همه سطوح و حوزهها و با نقش های نمادین و مدرن رهبر، شاه مدرن، احزاب مدرن، ملت واحد ایرانی و رنگارنگ و اجماع جمعی حول سه اصل «دموکراسی/سکولاریسم/ و در چهارچوب تمامیت ارضی ایران». همزمان با قبول اینکه همه ی مفاهیم و نقشهای مدرن قادر به تحولند و هیچ چیز مقدس و مطلق نیست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)