مسئله کوردها در ایران، اگر بهدرستی فهم نشود، همواره در چارچوبهای تقلیلگرایانه و گمراهکننده بازتولید خواهد شد؛ چارچوبهایی که یا آن را به یک «مسئله امنیتی» فرو میکاهند، یا به سطحی از «تنوع فرهنگی» تقلیل میدهند که فاقد هرگونه بُعد سیاسی و ساختاری است. در حالیکه واقعیت، بهمراتب پیچیدهتر و عمیقتر از این روایتهای رسمی است. آنچه میتوان از آن بهعنوان «رژیم حقیقت کوردها» در ایران یاد کرد، نه یک امر ثابت، بلکه محصول یک کشمکش تاریخی میان قدرت، انکار، مقاومت و بازتعریف است؛ کشمکشی که امروز به نقطهای رسیده که دیگر نمیتوان آن را در قالبهای قدیمی توضیح داد.
در نظم سیاسی موجود، کوردها عمدتاً از خلال یک گفتمان امنیتی تعریف شدهاند. هرگونه مطالبه سیاسی، از حق آموزش به زبان مادری گرفته تا خواست مشارکت واقعی در قدرت، اغلب با برچسبهایی چون «تهدید تمامیت ارضی» یا «گرایشهای تجزیهطلبانه» مواجه شده است. این نوع مواجهه، نه صرفاً یک واکنش سیاسی، بلکه بخشی از یک رژیم حقیقت است؛ رژیمی که تلاش میکند تعیین کند چه چیزی «واقعی»، «مشروع» و «قابل گفتن» است. در این چارچوب، کورد نه بهعنوان یک سوژه سیاسی دارای اراده، بلکه بهعنوان یک «مسئله» تعریف میشود که باید مدیریت، کنترل یا در نهایت حل شود.
اما تجربه تاریخی و واقعیتهای معاصر نشان میدهد که این رژیم حقیقت در حال فروپاشی است. مبارزات کوردها—چه در قالب کنشهای مدنی، چه در اشکال سازمانیافته سیاسی، و چه در بستر جنبشهای سراسری مانند «ژن، ژیان، ئازادی»—نشان دادهاند که دیگر نمیتوان آنان را در حاشیه یا در موقعیت انفعال نگه داشت. کوردها در ایران، همچون دیگر جوامع متکثر، دارای هویت تاریخی، زبان، حافظه جمعی و مهمتر از همه، ارادهای برای مشارکت در تعیین سرنوشت خویش هستند. این امر، خود بهتنهایی، بنیانهای رژیم حقیقت پیشین را به چالش میکشد.
در همین نقطه است که باید یک تمایز مهم را برجسته کرد: هویت سیاسی کورد، دیگر صرفاً بر پایه تبار، زبان یا حافظه تاریخی تعریف نمیشود، بلکه در حال بازتعریف شدن بر اساس مجموعهای از مؤلفههای نوین است. موضوعاتی که انسان کورد در بعد سیاسی را معرفی میکنند، دیگر محدود به ریشههای قومی نیستند، بلکه مؤلفههایی چون زن، اکولوژی، دموکراسی مستقیم، خودمدیریتی دموکراتیک و مفهوم «ملت دموکراتیک» نیز به آن افزوده شدهاند؛ مؤلفههایی که نهتنها افق مطالبات سیاسی را گسترش دادهاند، بلکه چارچوبی جدید برای تعریف هویت سیاسی کورد ارائه میدهند. در این چارچوب، کورد بودن دیگر صرفاً یک وضعیت هویتی نیست، بلکه نوعی کنش سیاسی و پروژهای اجتماعی است که بر آزادی، برابری، زیستپذیری و مشارکت مستقیم تأکید دارد.
از اینرو، پرسش اساسی این نیست که آیا باید تغییری صورت گیرد یا نه، بلکه این است که این تغییر تا کجا باید پیش برود. آیا کافی است که صرفاً از شدت سرکوب کاسته شود؟ آیا بهرسمیت شناختن محدود برخی حقوق فرهنگی میتواند پاسخگوی مطالبات انباشتهشده باشد؟ پاسخ، با توجه به عمق مسئله، منفی است. تغییرات سطحی، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت تنشها را کاهش دهند، اما در غیاب یک بازتعریف بنیادین از رابطه میان مرکز و پیرامون، نمیتوانند به حل پایدار مسئله منجر شوند.
نخستین گام در این مسیر، گذار از انکار به شناسایی است. شناسایی، صرفاً بهمعنای پذیرش وجود یک گروه زبانی یا قومی نیست، بلکه بهمعنای بهرسمیت شناختن کوردها بهعنوان یک سوژه سیاسی با حقوق مشخص است؛ حقوقی که شامل آموزش به زبان مادری، آزادی سازمانیابی، مشارکت در نهادهای تصمیمگیری و دسترسی برابر به منابع و فرصتها میشود. بدون این شناسایی، هرگونه گفتوگو درباره آینده، بر پایهای ناپایدار بنا خواهد شد.
گام دوم، عبور از امنیتیسازی به سیاسیسازی دموکراتیک است. تا زمانی که مطالبات کوردی از دریچه امنیتی دیده شوند، امکان شکلگیری یک فضای سیاسی سالم و رقابتی وجود نخواهد داشت. سیاسیسازی دموکراتیک به این معناست که اختلافات، مطالبات و حتی تنشها، در چارچوب نهادهای مدنی و سیاسی حلوفصل شوند، نه از طریق سرکوب، حذف یا ارعاب. این تغییر، نیازمند بازنگری عمیق در رویکردهای امنیتی و قضایی و همچنین ایجاد تضمینهای حقوقی برای فعالیت آزادانه نیروهای سیاسی است.
اما مهمترین سطح تغییر، به ساختار قدرت بازمیگردد. مسئله کورد در ایران، در نهایت، یک مسئله ساختاری است. تمرکز شدید قدرت در مرکز، نهتنها امکان مشارکت واقعی را محدود کرده، بلکه موجب بازتولید نابرابریهای منطقهای و بیاعتمادی سیاسی شده است. بنابراین، هرگونه راهحل پایدار، ناگزیر از حرکت بهسوی نوعی از تقسیم واقعی قدرت است؛ مدلی که در آن مناطق مختلف، از جمله کوردستان، بتوانند در حوزههایی چون آموزش، فرهنگ، توسعه اقتصادی و حتی برخی جنبههای حکمرانی محلی، نقش تعیینکنندهای ایفا کنند. نام این مدل هرچه باشد—فدرالیسم، خودگردانی یا عدم تمرکز عمیق—آنچه اهمیت دارد، انتقال واقعی اختیار و مسئولیت از مرکز به سطوح محلی است.
در کنار این، باید به بُعد هویتی مسئله نیز توجه داشت. ایران، کشوری متکثر است و هرگونه تلاش برای یکسانسازی هویتی، نهتنها ناکارآمد، بلکه بحرانزا است. بهرسمیت شناختن چندزبانی و چندملیتی بودن جامعه، میتواند زمینهساز شکلگیری یک هویت سیاسی فراگیرتر و پایدارتر باشد؛ هویتی که در آن، تعلق به کشور نه از طریق حذف تفاوتها، بلکه از طریق پذیرش و مدیریت دموکراتیک آنها تعریف میشود.
در نهایت، هیچ گذار پایداری بدون مواجهه با گذشته ممکن نیست. دههها سرکوب، تبعیض و بیعدالتی، زخمی عمیق بر پیکره جامعه بر جای گذاشته است. بنابراین، حرکت بهسوی آینده، مستلزم ایجاد سازوکارهایی برای حقیقتیابی، پاسخگویی و جبران است. این امر نهتنها از منظر اخلاقی ضروری است، بلکه از نظر سیاسی نیز پیششرط بازسازی اعتماد میان دولت و جامعه بهشمار میرود.
در پاسخ به این پرسش که «تا کجا باید دور رفت»، میتوان گفت که تغییر باید تا جایی پیش برود که کوردها دیگر بهعنوان موضوعی برای مدیریت و کنترل تعریف نشوند، بلکه بهعنوان یکی از بازیگران مؤسس در شکلدهی به نظم سیاسی آینده بهرسمیت شناخته شوند. این بهمعنای بازنویسی قرارداد سیاسی در ایران است؛ قراردادی که در آن، رابطه میان مرکز و پیرامون، بر پایه رضایت، مشارکت و برابری بازتعریف شود.
چنین تغییری، نه یک انتخاب لوکس، بلکه ضرورتی تاریخی است. در غیاب آن، چرخه بیاعتمادی، تنش و بحران، همچنان بازتولید خواهد شد. اما اگر این گذار با شجاعت، عقلانیت و تعهد به اصول دموکراتیک انجام شود، میتواند نهتنها مسئله کورد، بلکه بسیاری از چالشهای ساختاری ایران را نیز در مسیری پایدار قرار دهد.
#پژاک
#Pjak

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.