من از دنبال کنندگان نوشته ها و سخنان خانم پرستو فرهر هستم، نظرات ایشان را در حد ممکن می خوانم و معتقدم که اگر الگویی برای دادخواهی وجود داشته باشد، خانم پرستو فروهر بهترین الگو برای این انتخاب است.

خانم فروهر به تازه گی مطلبی تحت عنوان «در این تاریکی، پای ایران و آزادی بایستیم» در سایت اینترنتی رادیو زمانه منتشر کرده اند. من بسیار فشرده خواهم گفت که ایشان متنی “سانتی‌مانتال” نوشته اند و با پناه گرفتن پشت کلماتِ ظاهراً زیبا و برانگیختن احساسات سطحی، سعی می‌کنند جای خالیِ “منطق” و “راهکار عملی”  را پر کنند. این متن در دایره‌ای بسته از “نوستالژی” یا “مظلوم‌نمایی” می‌چرخد و هیچ دریچه‌ای به سوی آینده باز نمی‌کند. من خیلی فشرده خواهم گفت که این “ناله‌های بی‌سرانجام” و مملو از “احساسات‌گرایی”، مانع از دیدن واقعیت و حرکت به جلو می‌شود.

مطلبِ «در این تاریکی، پای ایران و آزادی بایستیم»، برای من نمونه‌ای کلاسیک از “ادبیاتِ بن‌بست”  است؛ نوشته‌ای که در لایه‌های غلیظی از استعاره، نوستالژی و رمانتیسیسمِ سیاسی پیچیده شده تا این حقیقت تلخ را پنهان کند که نویسنده شاید این بار هیچ “ایده”، “راهکار” یا “تحلیل خردورزانه‌ای” برای خروج از بحران ندارد. و این بحران چیزی نیست، جز جنگی که بر سر مردم میهن مان هوار شده با ۴۷ سال اسارت در چنگال رژیمی توتالیتر.   

مطلب خانم فروهر بیش از آنکه یک “موضع‌گیری سیاسی” یا “نقشه‌ راه” باشد، یک “خوددرمانیِ ادبی” است. خانم فروهر با مهارتی ستودنی، کلمات را به صف کرده‌اند تا از دلِ فاجعه، زیبایی استخراج کنند، اما شاید به خاطر نیاورند یا فراموش کرده‌اند که زیباییِ برخاسته از “آه و ناله”، هیچ زخمی را التیام نمی‌دهد و هیچ بمبی را در فضا متوقف نمی‌کند.

استفاده خانم فروهر از تعابیری نظیر «ستاره‌های نامرئی»، «یقین مضطرب» و «جانور خبیث دلهره»، تلاشی است برای شاعرانه کردنِ یک واقعیتِ عریان و خشن. این حجم از “لطافتِ کلامی” در میانه ی یک «کثافت‌کاریِ سیاسی»، بیشتر شبیه به پاشیدن عطر بر روی یک زخمِ عفونی است. خانم فروهر چنان درگیر “توصیفِ رنج” و چیدمانِ «میزِ گل‌های بهاری» شده‌اند که امرِ سیاسی را به یک امرِ حسی و فردی تقلیل داده‌اند. خانم فروهر به عنوان هنرمندی باارزش می دانند که شکوفه‌ها و چهچهه پرندگان، تقویمِ طبیعت‌اند، نه تحلیلِ تاریخ؛ پناه گرفتن پشت آن‌ها، فرار از مسئولیتِ اندیشیدن به “چه باید کرد” است.

مطلب خانم فروهر در یک “دایره‌ی بسته” حرکت می‌کند: از خاطره‌ی مادر و نامه‌ی پدر آغاز می‌شود، به خشم از «طالبان جنگ» می‌رسد و در نهایت با یک شعار کلی («پای ایران و آزادی بایستیم») تمام می‌شود. اما چگونه؟ با کدام نیرو؟ با کدام سازماندهی؟

خانم فروهر از «امانتی» حرف می‌زند که ظاهراً نفمیده اند چیست و یا نمی‌دانند چیست و نمی‌دانند چگونه باید آن را نگه دارند و چگونه باید آن را خرج کنند. این “سرگشتگی”، نمادِ نسلی است که قدرممکن تنها هنرِ باقی‌مانده‌اش، “خوب غصه خوردن” است. متن هیچ دریچه‌ای به آینده باز نمی‌کند؛ فقط منِ مخاطب را در وضعیتِ “بهت‌زدگیِ محترمانه” متوقف نگه می‌دارد.

ارجاع خانم فروهر به دکتر محمـد مصدق، نهضت ملی و نامه‌ی پدر جاوید نامشان داریوش فروهر از زندان قزل‌قلعه، تلاشی است برای کسبِ مشروعیتِ تاریخی برای یک متنِ بی‌عمل که به امانت نزد ایشان باقی مانده است. بزرگان تاریخ این سرزمین و پدران من و شما برای آنچه باور داشتند، “هزینه” دادند و “عمل” کردند. من نمی گویم که شما هزینه نداده اید و عمل نکرده اید، بحث من بر سر مطلب کنونی شماست. تبدیلِ میراثِ آن جاودانان تاریخ ایران به یک “امانتِ نحیف و شریف” که فقط باید مراقبش بود تا گم نشود، عملاً یعنی مومیایی کردنِ آن آرمان‌ها. تاریخ با “تکرارِ خاطراتِ نوستالژیک” ساخته نمی‌شود، بلکه با “تصمیم‌های سختِ امروز” رقم می‌خورد؛ تصمیم‌هایی که در متن شما، زیرِ کوهی از گل‌های بهاری دفن شده‌اند.

خانم فروهر از «شکستنِ بدیهیاتِ عقل سلیم» و «کثافت‌کاری برای دموکراسی» انتقاد می‌کنند. این نقد اخلاقی، زیباست، اما در خلاء معلق است. وقتی ظاهراً نهادی برای تغییر وجود ندارد و وقتی بر حسب نشانه های موجود  گزینه‌های روی میز، یا “حفظ وضع موجود با جنایت” است و یا “تغییر با دخالت خارجی”، صرفاً گفتنِ اینکه “این‌ها بد است”، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. متن خانم فروهر بین دو قطبِ “خشم” و “شرم” نوسان می‌کند، اما از “عقلانیتِ استراتژیک” تهی است.

برای من مطلب «در این تاریکی، پای ایران و آزادی بایستیم»، یک “سوگواریِ بی‌پایان” است. خانم پرستو فروهر عزیز، شما به جای ارائه یک راهِ جایگزین برای آن‌هایی که به بیراهه می‌روند، فقط برایشان “اظهار تاسف” می‌کنید. «مراقبت از همدیگر» کار شجاعانه‌ای است، اما برای اداره‌ی یک کشور یا نجاتِ یک ملت از مهلکه، “کافی” نیست.

ایرانِ امروز به “معمار” و “مبارز” نیاز دارد، نه به “مرثیه‌خوان”؛ و متاسفانه متن شما، تنها صدایی است که از اتاقِ انتظارِ تاریخ به گوش می‌رسد: صدایی سوزناک، زیبا، اما کاملاً بی‌اثر.

ساعد شرقی، هفدهم فروردین ۱۴۰۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)