
منشور جدید «همبستگی و سازماندهی برای آزادی ایران» و با فیگورهایی چون رضا پهلوی، مسیح علینژاد، شیرین عبادی، حامد اسماعیلیون و غیره، مثل منشور قبلی «مطالبات حداقلی تشکلهای مستقل صنفی و مدنی ایران»» از داخل کشور از ضرورت تحقق حقوق مدنی و تحولات ساختاری مدرن سخن می گوید. این منشور حتی اکنون مشخص تر و دقیقتر از موضوع «عبور از جمهوری اسلامی و تحقق حکومت دموکراتیک و سکولار در چهارچوب مرزهای ایران کنونی» سخن می گوید و خواهان اتحاد همگانی و اجماع جمعی حول این «خواست مشترک دموکراسی و سکولاریسم» و با بخشهای مختلف تحقق حقوق شهروندی می شود. یا طبیعی است که به عنوان یک منشور منتشرشده در خارج از کشور می تواند راحت تر این خواستهای همگانی را بیان بکند که داخلیها نیز می خواهند. یا در این منشور بخوبی به اهمیت رنگارنگی قومی و زبانی توجه می شود و سخن از رشد «عدم تمرکز» منطقه ایی می شود، اما از یاد می برد که انگاه بایستی از طرف دیگر از نیروهای افراطی قومی چون «عبدالله مهتدی» و کنگره ی هفت ملت بخواهد که انها نیز هویت مشترک ایرانی خویش را نفی نکنند، خوبش را فقط کرد یا ترک ندانند و یا فراموش نکنند که زبان فارسی زبان رسمی و مشترک در کنار ترویج زبانهای قومی در مناطق قومی و تدریس زبانهای بین المللی چون انگلیسی و فرانسه و غیره برای همه خواهد ماند. زیرا موضوع تولید یک ملت واحد و رنگارنگ ایرانی است که روی دیگر و همپیوندش حکومت دموکراتیک و سکولار و قانون شهروندی است تا وحدت در کثرت مدرن و ساختاری بوجود بیاید و تبعیضها و مشکلات راحت تر برطرف بشوند. یا نیروهای افراطی قومی نباید فراموش بکنند که بدون وجود پارلمان مرکزی قدرتمند و با حضور نمایندگان ملت و اقوام مختلف انگاه «عدم تمرکز قدرت» نمی تواند خوب رشد بکند و وقتی همه ی ملت و اقوامش به قانون مرکزی و ملی وفادار نباشند. یا در منشور بجای واژه ی «ملت ایران» از واژه ی مردم ایران استفاده می شود که غلط است. به این خاطر اعتراضات فراوانی نیز در این مباحث به این منشور و بویژه از درون ایران شده است، اما در مجموع این منشور از منظر بیان هدف دموکراتیک و سکولار مشترک و برای سازماندهی و اجماع جمعی نو قدمی خوب است ولی ایا راهکارهایش نیز متناسب با اهداف دمکراتیکش هست؟ این سوال مهم و نقطه ی اصلی و محوری نقد ذیل است و انجا که مشکل اساسی و بنیادین منشور و نویسندگانش برملا می شود.
یعنی باید از انتشار این منشور خوشحال بود و همزمان دید که ظهور این منشورهای نو بشخصه تبلور رادیکال شدن جنبش مدنی ما و رشد یک اجماع جمعی و همبستگی ملی و رنگارنگ حول «خواست دموکراسی و سکولاریسم» و بر پایه ی شعار محوری «زن/زندگی/آزادی» است. زیرا جامعه و ملت ما بدرستی «الترناتیو مدرن و همبستگی ملی و قوی» می خواهند تا تحول مدرن و دموکراتیک و عبور از دیکتاتوری با حداقل تلفات و با دولت گذار مدرن و با شکل گیری مجلس موسسان و تغییر قانون اساسی رخ بدهد و ما به تجارب هولناک کشورهایی چون عراق و لیبی و افغانستان دچار نشویم. اما انکه تحول مدرن و ساختار دموکراتیک می خواهد و هدفش دموکراتیک است، انگاه باید راهکارهایش برای تحول نهایی مدنی و مدرن، یا رویکردش به رخدادهای مدنی و سیاسی و یا به حریف دیکتاتور بشخصه نیز مدرن و مدنی باشد و طبیعتا با قدرتها و ضعفهای هر راه حل و رویکردی. یعنی باید بداند که راه تحول و تحقق چنین حکومت دموکراتیک و سکولاری از مسیر رشد و میلیونی شدن جنبش مدنی داخلی و رنگارنگ، با حمایت رنگارنگ ایرانیان خارج از کشور و با تولید حمایت و پشتیبانی دول مدرن از این جنبش مدنی از راههای دیپلماتیک و تحریمهای هدفمند رخ می دهد. تا در مسیر این چالش مدنی میان جامعه مدنی با دولت و حاکمیت یا قانون دیکتاتورمنش هرچه بیشتر فضای سیاه/سفیدی و ساختار دیکتاتوری شکسته بشود، نافرمانی مدنی و اعتصابات سراسری اوج بگیرد، رنگارنگی و ذایقه نو در همه جا جاری بشود و دیکتاتور هرچه بیشتر دچار گسست و ریزش درونی و بیرونی بشود و نتواند از دول خارجی کمک برای سرکوب بگیرد. انگاه تحول نهایی و ساختاری نیز بشخصه به شکل قوی و با کمترین تلفات رخ می دهد، چون در این مسیر همزمان الترناتیو مدرن و رنگارنگی و بسان یک وحدت در کثرت نو بوجود امده است که هر چه بیشتر با حضور احزاب و گروهها و با فیگورهای رهبری خویش به یک «جنبش و الترناتیو قوی و چندسر» تبدیل شده است و نه انکه فقط چند فیگور منشوری بدهند. یا انگاه راحت تر این اتحاد نوین و رنگارنگ می توانند حرکات سراسری و گسترده را با هم سامان بدهند و یا دولت حاکم را هرچه بیشتر وادار به ریزش درونی و بیرونی و وادار عقب نشینی و قبول انتخابات نو ، یا وادار به قبول مجلس موسسان نو و تغییر قانون اساسی و یا قبول «دولت دوران گذار» و کنار رفتن بکنند. یا اگر انگاه حکومت دیکتاتورمنش و در عمل پوسیده و خنزرپنزری بخواهد با خشونت مسلحانه دست به سرکوب خواست ملی بزند، انگاه راحت تر نیز می توان با یک حرکت جمعی و موقتی دفاع مسلحانه از خویش آنها را برانداخت. با انکه چنین راهی اخرین امکان و راه تحول است.
ازین منظر مدرن و ساختاری است که حال بایستی به این منشور جدید «همبستگی و سازماندهی» بنگریم و ببینیم که ایا راهکارهای مدنی و رویکرد عملی و کانکرت او به هدف مدرن و دموکراتیکش وفادار می ماند و یا اینکه به هدف مدرنش عملا خیانت می کند و دوباره به فضای تنش افرینی سیاه/سفیدی و به جنگ خیر/شری بازمی گردد و به دور باطل جدیدی تبدیل می شود. زیرا حاضر نبوده است بهای تحول مدرن را نیز بشخصه بپردازد و خوب تحول بیابد و به سیاستمدار مدرن و به اتحاد مدرن تبدیل بشود.
متاسفانه منشور جدید «همبستگی و سازماندهی» دقیقا در عمل گرفتار این رویکرد هیستریک و افراط/تفریطی است، همانطور که در نقد ساختاری ذیل خواهید دید. یا ازین منظر باید گفت که منشور حداقلی از داخل کشور با قدرتها و ضعفهایش دارای بلوغ مدنی بیشتر و راه حل خیلی بهتری است، زیرا از موضع خواست و تحقق حقوق مدنی در جامعه ی ایران حرکت می کند و با انکه همزمان خطاهایی نیز دارد و یا بجای ستم قومی از ستم ملی سخن می گوید و این مفاهیم را درست بکار نمی برد ( در این باب به این نقد من بر منشور خواستهای مدنی حداقلی مراجعه بکنید.) و همزمان این متن چالشی و ساختاری ذیل در پی این است که به ما نشان بدهد چرا باید جنبش مدنی و نو را اکنون قویتر و رنگارنگتر بکنیم، زیرا موج جدید این جنبش مدنی در راه است و خواهد امد. زیرا بحرانهای سیاسی/فرهنگی/ اقتصادی و شهروندی ایران جواب می خواهند و دولت کنونی ناتوانتر از همیشه است. زیرا ساختار دیکتاتوری و امر به معروف و نهی از منکر عملا شکست خورده است و دیگر نمی تواند شرایط و ذایقه گذشته را بر کشور و بر بدنها ی فردی و بر بدنه های سیاسی و اجتماعی حاکم بسازد. انها دیگر نمی توانند حجاب اجباری و گشت ارشاد را به شیوه سابق بازگرداند و هر تلاش جدید انها و با لعابی مدرن در نهایت راهی برای جنبش مدنی باز می کند تا راحت تر بتوان انها را گیر انداخت و فلج ساخت و یا جنبش مدنی را قویتر کرد.

برای مثال وقتی حکومت کنونی مثل تذکر بالا می خواهد مفاهیم مدرن را مسخ بسازد و به رانندگان خاطی می گوید که حجابشان را خوب رعایت نکرده اند و بنابراین مرتکب نقض قانون شهروندی شده اند، انگاه باید انها را در همین فضا و زبان باصطلاح مدرن و مدنی یا قانونی نگه داشت که محل حضور ما نیروهای مدرن هست ( برای توضیحات بیشتر در این باب به این استاتوس مراجعه بکنید. سپس با اعتراض و نافرمانی مدنی بیشتر باید به یاد انها و به یاد نگاه جمعی انداخت که حق پوشش ازاد از حقوق بنیادین شهروندی است. بنابراین ان دولت و قانونی که این خواست برحق شهروندی را نفی و سرکوب می کند، در واقع قانون شکنی می کند و باید بنا به حرف و خواست خودش حال یا راه را باز بکند و خواست جمعی را بپذیرد و یا کنار برود. جنبش مدنی مدرن و قوی اینگونه هر روز جلوتر می رود و با هر جذر و مدی رنگارنگتر می شود و سرانجام کاری می کند که دیکتاتور ببیند عملا شکست خورده و دمده شده است و راهی جز کنار رفتن ندارد و یا بخش عمده ی هوادارانش این را می بینند و هرچه سریعتر کشتی در حال غرق شدن را ترک می کنند و به سمت جنبش مدنی و رنگارنگ می ایند. جنبش مدنی ما نیز باید حال هر چه بیشتر خواستهای برحق مدنی و رنگارنگش را مطرح بکند و خواهان امنیت و رفاه و اسایش بشود و دولت باید جواب بدهد یا کنار برود. زیرا ما دیکتاتور نمی خواهیم. زیرا ما ملت مدرن و رنگارنگ ایرانی هستیم و حکومت دموکراتیک متناسب با خویش را می خواهیم. به این خاطر ما اکنون هرچه بیشتر به یک اپوزیسیون و الترناتیو مدرن احتیاج داریم و به اینکه سرانجام دانش رند و خندان ما نسل رنسانس در نگاه و ذایقه سوژه های فردی و جمعی راه بیابد تا تحول نهایی رخ بدهد. تا بتوانیم با «قلبی گرم و مغزی سرد» و بسان «وحدت در کثرتی مدرن»، بسان غولی مدرن و رنگارنگ چون «لویاتان ایرانی» کارمان را به پایان برسانیم و پوست اندازی بکنیم. زیرا تحول اصلی و مدنی بدست اوردن «هژمونی بر روح و بدن جمعی» و بسان یک تمنای مشترک همراه با دانش شیوه های تحقق آن تمنا می باشد. تا دچار حرکت رانشی و بدون مغز نشویم و یا اسیر زبان و ذایقه ی سیاه/سفیدی نشویم که ارثیه ی فرهنگی و مشترک دیکتاتور و اپوزیسیون و مردم است و باید هرچه بیشتر از آن گذشت تا بتوان واقعا بر دیکتاتور و ساختار دیکتاتورافرین چیره شد و زمینه ساز دیکتاتوریهای بدتری نشد. زیرا وقتی ذایقه و فضای خیابان و شهرها را بدست گرفتی و بر روح و بدن جمعی بسان یک دیسکورس نو و بسان یک تمنای مشترک بدنبال «زن/زندگی/آزادی» و دموکراسی ساختاری هژمونی و تسلط بیابی، انگاه این بدن جمعی و رنگارنگ راحت تر این ساختار دیکتاتورمنش را فرومی ریزد و همزمان می داند که چه می خواهد و موضوعش فقط «پدرکُشی باطل و خطرناکی» نیست که روی دیگرش «پسرکُشی» در یک دور باطلی چون «بوف کور ایرانی» بوده و هست. اکنون زمان آن است که ما تفاوت و راه نو و رنسانس نوین را بیافرینم و پوست اندازی نهایی را. زیرا مار و ملتی که پوست اندازی نکند، محکوم به مرگ و زجر است. زیرا اکنون ما می دانیم که راه حل چیست و نمی توانیم بگوییم که نمی دانیم. زیرا دانش و تجربه ی تحولات مدنی اخیر از زمان جنبش محسا و فروکشی موقتی اش به خاطر افتادن در دام جدال سیاه/سفیدی و برای سقوط سریع دیکتاتور و از طرف دیگر «دانش خندان و رادیکال ما» نخستزادگان نسل رنسانس حضور دارد و ما دیگر نمی توانیم بگوییم که «نمی دانستیم ما چه می خواهیم و بهایش چیست.»

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر
معضل رویکرد هیستریک و تکراری در «منشور همبستگی و سازماندهی»!
می دانید تفاوت بنیادین رویکرد یک شهروند آلمانی، امریکایی، اروپایی یا ژاپنی با یک شهروند ایرانی یا عرب و در کل جهان سومی چیست که سپس در نوع راهکارهای سیاسی و اجتماعیشان تبلور می یابد؟
تفاوت اصلی این است که شهروند جهان مدرن یا جهان اولی با تمامی ضعفها و معضلاتش وقتی صبح از خواب بیدار می شود، می بیند که چه دارد و انگاه بر بستر داشته های فردی یا ملی حال سعی در بدست اوردن آن چیزهایی می کند که ندارد و می خواهد داشته باشد. به این خاطر در عین نوعی ارامش نسبی باز هم مرتب در حال تکاپوست. خطر رویکرد مدرن نیز همیشه انجاست که چون مرتب می خواهد بیشتر و بیشتر بدست بیاورد، دچار شتاب شدیدتر و اختلالات عصبی و بحرانهای سیاسی و اقتصادی ناشی از آن می شود، مثل بحران مالی چند سال پیش و یا فرار فاجعه بار امریکا از افعانستان.
اانسان جهان سومی و مثل انسان ایرانی و ملت ایرانی یا عراقی و سوریه و افغانستان و غیره اما صبح که از خواب بیدار می شود، اول همه اش به ان چیزهایی نگاه می کند که ندارد و بدست نیاورده است. یعنی با حس «عقب ماندگی» از خواب بیدار می شود و سعی می کند جای خالی در درون خویش و واقعیت روزمره اش، یا عقب ماندگی و گره حقارتش را با جستجوی ایده آل و آرمانی نو و از طرف دیگر با اماده کردن دشنه برای انتقام از دشمن و رقیب اصلی پُر بکند که برای او مانع دست یابی به خوشبختی اش بوده است. بنابراین از یکسو در تشنگی دایمی و جستجوی خراباتی و از طرف دیگر در حالت پارانوییک و جدال سیاه/سفیدی با دشمنان خیالی یا واقعی قرار و موقعیت می گیرد یعنی از همان لحظه اول با حس عقب ماندگی و خالی بودن دچار تشویش و خشم و گرسنگی بنیادین و افراطی می شود و بناچار سریع سعی در بلعیدن و بدست اوردن چیزهایی می خواهد بکند که خیال می کند ندارد. یا سعی در کنار زدن خشن رقیب و موانعی می خواهد بکند که خیال می کند نمی گذارد او خوشبخت بشود. زیرا برای او «خوشبختی همیشه جای دیگری و در دوردست است» و یک دیگری یا چون همسایه و پدر حاکم یا فرزند خطرناک و زن فتنه گر و یا قوم بغلی مانع اصلی خوشبخت شدن او هست. در حالیکه برای ادم مدرن خوشبختی نسبی در همان جا و کشور خودشان است و فقط می خواهند بیشتر بشوند و یا نگذارند که خیلی مهاجر به میانشان بیاید و زندگیشان بدتر بشود.
یعنی انسان جهان سومی یا انسان ایرانی دچار «حس عقب ماندگی بنیادین و کین توزی و وحشت ناشی از آن است». از موقعیت «عقب مانده ی مستاصل و خشمگین» حرکت می کند و حاصل رویکردش به زندگی و به خویش انگاه جستجوی خراباتی و بیهوده چون «یهودی سرگردان» است. یا آنگاه مرتب بدنبال یک منجی احمق و خطرناک است. او مرتب بدنبال شفایی ناممکن در حرکت و جستجو و استیصال است و خیال می کند که کافیست که بر دشمن ناموسی و خونی چیره بشود و یا بر پدر جبار چیره بشود تا همه چیز دوباره خوب بشود و او دوباره احساس آرامش و پُر بودن بکند و در حین این جستجوی خراباتی و ناممکن مرتب از چاهی به چاه بعدی در یک دور باطل می افتد. یا ازینرو او در دور باطل «پدرکُشی و فرزندکُشی» گرفتار می ماند و جدال ابدی خیر/شری که مرتب او و امکاناتش را نابود می کنند و نمی گذارند به سمت جلو. و بسوی یک وحدت در کثرت نو.و مدرن و بسان غول مدرن «دولت و ملت مدرن» حرکت بکنند . زیرا نمی بیند که شیوه و رویکردش به هستی و به معضلاتش و به دیگری و رقیب غلط است و از موضع و موقعیت یک «فرد هیستریک» و با نگاه و زبانی عمدتا سیاه/سفیدی حرکت و عمل می کند. یا پس چه عجب که رویکرد اصلی این جوامع تولید «رجاله ها» است. رجاله هایی که بقول «بوف کور» هدایت همه بشدت تشنه و حشری هستند و هیچوقت سیر نمی شوند و ازینرو «دهانی تشنه هستند که یکراست به یک الت تناسلی تشنه منتهی می شود» و «میان تهی» و سترون در دوری باطل هستند و کور می مانند.

بنابراین راه عبور از بحران کنونی فردی و جمعی یا سیاسی دقیقا این است که سرانجام ما از انچه داریم و از منافع فردی و جمعی خویش حرکت بکنیم و حال دمکواسی و سکولاریسم و کنار رفتن دیکتاتوری را بخواهیم. چون حق ما این است و ما بیشتر می خواهیم. چون ما ملت و شهروندی مدرن شده ایم و دولت مدرن و ساختار دموکراتیک مدرن و مدنی و متناسب با خویش می خواهیم. تنها راه پوست اندازی قوی و نهایی این راه و رویکرد جدید به معضلات و به هستی است و تبدیل شدن به وحدت در کثرتی مدرن و بسان ملتی واحد و رنگارنگ حول رنسانس و ساختار دموکراتیک و سکولار ایرانی. وگرنه هر راهی که از موضع عقب ماندگی دوباره حرکت بکند، دچار کین توزی و رسانتیمو می شود، بر سر سرنوشت کشورش قمار می کند و اخر یا سقط جنین می کند یا چیزی بدتر می افریند. زیرا بقول ویتگنشتاین بزرگ «جهان ادم خوشبخت متفاوت از جهان ادم بدبخت است.» زیرا زبان و رویکردشان به زندگی و دیگری متفاوت است. اولی از موضع عقب مانده ی هیستریک و کهتر عمل نمی کند بلکه از موضع سرور و یا فرد و ملت مدرن حرکت می کند و با قدرتها و ضعفهایش.

وقتی ازین منظر به «منشور جدید همبستگی و سازماندهی» بنگریم، چه می بینیم؟ ایا رویکردی نو می بینیم و یا تکرار خطایی فاجعه بار؟
اول باید بگوییم که خوب است اکنون سرانجام «منشورهای نو و مدنی» در داخل و خارج منتشر می شود، تا سرانجام «اجماع جمعی» حول تحول دموکراتیک و سکولار و مدنی کشور ما و برای رفتن دیکتاتوری بوجود بیاید. به این خاطر خوب است که این منشور نو سخن از امدن ساختار دموکراتیک و سکولار در چهارچوب مرزهای کنونی ایران می کند و همزمان از حقوق شهروندی و اتنیکی سخن می گوید و رنگارنگی ایران را برسمیت می شناسد. با انکه فراموش می کند که در دنیای مدرن صحبت از «ملت ایران» است و نه از مردم ایران. زیرا گفتمان مدرن به معنای سه ضلع همپیوند «دولت مدرن/ملت مدرن/فرد مدرن» و در چهارچوب قانون اساسی دموکراتیک و سکولار و حقوق شهروندی است. یا از طرف دیگر این منشور در بند دوم بخش «حکمرانی دموکراتیک» بدرستی سخن از اهمیت پذیرش رنگارنگی زبانی و قومی برای حفظ یکپارچگی ایران می کند. زیرا رنگارنگی ما قدرت مهم ما است و حکومت دموکراتیک نوین بایستی بر تبعیضات در مناطق محرومه و بر ستم قومی و زبانی چیره بشود و حقوق شهورندی آنها را نیز تحقق ببخشد. همانطور که در بند بعدی منشور سخن از اهمیت «عدم تمرکز قدرت» و تقسیم قدرت میان بخشها و استانها و ناحیه ها می کند. اینجا در واقع منشور می خواهد هم اهمیت حقوق شهروندی و اتنیکی را مورد توجه قرار بدهد و هم در واقع اینجا می خواهد همسویی نیروهای قومی حتی افراطی چون حزب دمکرات کردستان و گفتمان هفت ملت و «عبدالله مهتدی» را بسوی یک همبستگی نو جلب بکند که در واقع امر خوبی است. اما فراموش می کند که انگاه باید در عوض ازین نیروهای قومی نیز بخواهی که با دست برداشتن از حرکات افراطی خویش «یگانگی در رنگارنگی ملی و ساختاری و حکومتی» را بپذیرند. یعنی بپذیرند که همه ی این اقوام بخشهای مختلف و ر نگهای مختلف یک ملت و فرهنگ واحد و مشترک ایرانی و در چهارچوب مرزهای کنونی و با تاریخ مشترک هستند و از طرف دیگر حاضر به قبول «زبان فارسی بسان زبان مشترک ملی و اداری» در کنار حفظ و استفاده از زبانهای قومی خویش در مناظق خویش باشند ( و در کنار زبانهای مدرن انگلیسی و فرانسه و غیره بسان زبان اموزشی همگانی). زیرا جلوامدن یکطرفه محکوم به شکست است و قبول حقوق شهروندی و اتنیکی بهایش تن دادن به قانون و ساختار مدرن ملی و به پارلمان مرکزی نیز است. یعنی نیروهای قومی افراطی در ایران نیز باید اولا به حرف مردمشان تن بدهند که امروز همه سخن از همبستگی ملی نو میان ایرانیان مختلف می کنند و دوم اینکه به ساختار مدرن و به پارلمان مرکزی و به همه حقوق شهروندی تن بدهند و یا هویت مشترک ایرانی خویش را نفی نکنند و خیال نکنند که فقط کرد یا ترک هستند. زیرا انگاه به انها امتیازاتی می دهی بی انکه از انها بخواهی که همزمان بهای مدرن شدن و شراکت در این همبستگی نوین را بپردازند و اینکه با علاقه و بشخصه بخواهند بخشی از ملت واحد و رنگارنگ ایرانی باشند. تا انگاه حکومت مرکزی و پارلمان مرکزی در نهایت قدرت اول را برای تولید ساختار مدرن و ملی و برای تولید سیاست داخلی و خارجی داشته باشد و احزاب قومی نیز در پارلمان ملی حضور دارند و همزمان اشکال اولیه عدم تمرکز و رهبری مناطق و استانهای خویش را بدست می گیرند و همسو با سیاست ملی همزمان رنگارنگی قومی خویش را نیز تقویت می کنند و به فکر توسعه و رشد منطقه و قومشان می باشند. در این معنا و رابطه ی مدرن آنگاه تمرکز زدایی منطقه ایی و ضرورت توسعه مملکت توسط پارلمان مرکزی به ضد هم عمل نکنند. یا به اینجا کشیده نشود که هر منطقه و استانی بخواهد «سیاست گذاری بزرگ» بکند و یا خیال بکند که می تواند ارتش جداگانه و وزیر امور خارجه جداگانه داشته باشد.چیزی که در هیچ سیستم پارلمانی مدرنی در اروپا و بقیه جهان نمی بینی یا در اکثریت قریب به اتفاق انها نمی بینی، اگر استثنایی باشد. یا هیج حکومت عدم تمرکز استانی و یا در حالت قویتر هیچ حکومت فدرال اروپایی و غیره به بخشهای استانی و فدرالش اجازه نمی دهد ارتش جداگانه داشته باشد و یا سیاست گذاری متفاوت داخلی و خارجی داشته باشد. زیرا انگاه حتی در یک کشور مدرن هرج و مرج و فلج شدن دستگاههای اداری و اقتصادی بوجود می اید و با انکه انها دهها سال سیستم فدرالیسم یا شکل اولیه اش به حالت «عدم تمرکز استانی و منطقه ایی» را دهها سال تجربه کرده و می کنند. چه برسد به یک حکومت و کشور دیکتاتورزده که برای اولین بار می خواهد دموکراسی و رواداری مدرن و چالش مدرن با یکدیگر را بوجود بیاورد و ریشه خودمداری فردی و جمعی و زبان سیاه/سفیدی را بخشکاند. کاری که زمان و همکاری جمعی را می طلبد. بویژه که هرچه عدم تمرکز و سیستم فدرال در طی زمان پیش برود انگاه دستگاه بوروکراتیک و هزینه ی حفظش سنگین تر می شود و باید از طریق مالیات مستقیم و غیرمستقیم تامین بشود. زیرا سیستم فدرال گرانترین شکل حکومتی مدرن است. اما کشور ما نیز باید با تحقق دموکراسی و سکولاریسم به شیوه ی خویش و با نپریدن از روی مراحل به «سیستم عدم تمرکز ملی خویش و روزی به فدرالیسم» خویش در عین حفظ حکومت مقتدر مرکزی و پارلمانی دست بیابد. همانطور که اگر حکومت مشروطه شکست نخورده بود و جلوتر می امد، انگاه با رشد دموکراسی ساختاری و ملی از طرف دیگر شیوه ی «سیستم ایالتی و ولایتی» دوران مشروطه حال به یک فدرالیسم قوی ایرانی واحد و رنگارنگ تبدیل شده بود. این راه اکنون نیز ممکن است. بشرطی که همه با هم در این مسیر کار بکنند و نه کسی رنگارنگی زبانی و قومی ما و یا از طرف دیگر هویت مشترک ملی و زبان مشترک فارسی را نفی بکند. منشور با برخی تکه های مبهمش در این باره سوال و شک ایجاد می کند و شفافیت لازم و اساسی را ندارد. اما می توان فعلا گفت که انتظار زیاد نباید از یک منشور اولیه داشته باشیم و فعلا باید راضی باشیم که آنها می خواهند به حکومت دموکراتیک و سکولار و با تولید یک وحدت در رنگارنگی مدرن دست بیابند. یعنی خواست اولیه این منشور در مجموع خوب است و نشان می دهد که تحول و رنسانس ما به انجا رسیده است که دیگر کسی نمی تواند سخن از حکومت و ساختاری التقاطی چون جمهوری اسلامی و جمهوری ایرانی و یا پادشاهی مطلقه بگوید. یا نمی تواند بدفاع از گفتمان خطرناک «هفت ملت». و خواست تجزیه کشور به هفت دیکتاتوری قومی و غیره بپردازد و جزوی از این همبستگی نوین و ملی و رنگارنگ باشد.
مشکل اما در نوع رویکرد و راه و شیوه ی دستیابی منشور به این هدف مهم « تحقق حکمرانی دموکراتیک و سکولار» است که دوباره آنگاه نویسندگان منشور به جاده خاکی می زنند و به شیوه و رویکرد انسان «هیستریک و عقب مانده» باز می گردند. زیرا وقتی هدف مشترک «تولید دولت دموکراتیک و سکولار در ایران و پایان دیکتاتوری» است، انگاه راهکار تو بناچار باید رشد و تحول جنبش مدنی داخل کشور و میلیونی کردن آن به اشکال مختلف، بدست گرفتن روح و بدن جمعی و ذایقه عمومی و شکست و گسست مداوم حکومت دیکتاتور در چالش مدنی و رنگارنگ است و اینکه آنگاه جنبش خارج از کشور به حمایت مشترک و جهانی از این جنبش مدنی درونی کمک بکند و با «لابی گری مدرن» خواهان فشار جهانی برای بازکردن راهها و فضای دمکراتیک در داخل کشور و با جهان مدرن و تنش زدایی باشد و یا خواهان «تحریمهای هدفمند» و در خدمت رشد جنبش داخل کشور باشد. زیرا موضوع اصلی جنبش مدنی گرفتن فضا و سنگرهای مدنی داخل کشور، عقب نشاندن دیکتاتور و حضور هر چه بیشتر احزاب و گروههای مدرن و حول اجماع جمعی «دموکراسی و سکولاریسم» هست تا دیکتاتور هر روز بیشتر از همه طرف محاصره مدنی بشودَ، دچار گسست درونی بیشتر بشود و در حینی که جنبش مدنی مرتب رنگارنگ تر و گسترده تر می شود و بدینوسیله دیکتاتوری را وارد به عقب نشینی نهایی یا کنار رفتن بکند. یا اگر انها بخواهند به سیم اخر بزنند و خشونت بکنند، انگاه این «وحدت در کثرت نوین» احزاب و افراد و گروههای ایرانی و این همبستگی ملی می تواند با کمترین تلفات آنها را کنار بزند. ما این روش موفق جنبش مدنی را به اشکال مختلف در همه جنبشهای مدنی و در همه انقلابهای مخملی موفق از افریقای جنوبی و لهستان و چکوسلواکی و غیره می بینیم و به این خاطر در حول رهبرانی چون نلسون ماندلا و لخ والسا و واتسلاف پاول ما با کنگره ی احزاب و گروهها و حول حقوق مدنی و تحول ساختاری روبروییم و انها مرتب با حکومت و دیکتاتور به اشکال مختلف از نافرمانی مدنی تا اعتصاب و غیره چالش و گفتگو می کنند تا سرانجام انها را وادار به قبول شکست و کناره روی کردند. ما نیز پس از جنبش اولیه محسا و دیگران با رشد این خواستهای مدنی و برحق و رشد یک همبستگی نو روبرو بودیم اما بخاطر جوانی جنبش و بخاطر نبود الترناتیو قوی مدرن دوباره اکثریت بدام بازی سیاه/سفیدی «سرنگونی سریع» افتادند و اینگونه جنبش دجار سکوت موقتی شد. با انکه همزمان جنبش و خواستهایش در اعماق و سطح جامعه نفوذ کرده است و دیکتاتوری ناتوان از بازگرداندن فضای سایق است و نمی تواند جلوی رشد گرانی و تورم را بگیرد. حال با این امکانات و پتانسیلهای نوین جنبش مدنی بایستی نیروهای مدرن و منشور مدرن هم به جامعه یک الترناتیو مدرن و وحدت در کثرت مدرن نشان بدهد که قادر است تحول را رهبری و تحقق ببخشد و هم انگاه نیروی اصلیش را بر رشد جنبش مدنی و چالش مدنی در داخل و میلیونی شدن و رنگارنگ شدن آن بکند و با لابی گری مدرن در خارج هرچه بیشتر حمایت جهانی از این تحول مدرن و ازین رنسانس ایرانی را بوجود بیاورد. اما متاسفانه نویسندگان منشور از یاد می برند که «هدف مدرن ابزار مدرن و مدنی می خواهد» و یکدفعه دوباره به فضای هیستریک و سرنگونی طلبی سریع برمی گردند. در حالیکه اگر شیوه ی مدرن و مدنی تحول را انجام داده و بدهند، انگاه اکنون نه تنها این حکومت خنزرپنزری هرچه بیشتر شکست خورده و بازنده شده بود، بلکه با رشد اجماع جمعی احزاب و گروههای مدرن حول دموکراسی و سکولاریسم و با بازشدن خیابانها و شهرها توسط کنش های جمعی زنان و مردان مدرن و خواهان پوشش و حقوق ازاد، با رشد خواستهای شهروندی و برحق زحمتکشان و اقوام و غیره و پیوند زنجیره وار انها با یکدیگر، انگاه این حکومت هرچه بیشتر ضعیف شده بود و رفتنش سریعتر رخ می داد. اما نویسندگان این منشور حتی نمی خواهند از تجربه ی قدرت و فروکش جنبش محسا درسهای لازم را بگیرند بلکه می خواهند بدنبال سرنگونی سریع با کمک حمایت خارجی در نهایت باشند و با انکه تاکید می کنند که تحول باید از درون صورت بگیرد. ولی وقتی چنین حرفی می زنی، انگاه تاکتیکهایت باید در خدمت رشد و حمایت از جنبش مدنی و رنگارنگ باشد و فضای سیاه/سفیدی و تنش افرین را بشکند و نه اینکه بگویی می خواهی نیروی اصلیت را بر ایزوله کردن جهانی جمهوری اسلامی و بسته شدن سفارت خانه ها بگذاری.

یعنی آنها بجای اینکه مثل سروران نیچه ابتدا با «اری گفتن به چیز مورد تمنایشان مثل دموکراسی حرکت بکنند» که ضرورت زمانه و دورانشان نیز هست، برعکس ابتدا با «نه گفتن به دیکتاتور و جمهوری اسلامی» حرکت می کنند و انچه به خیالشان باعث و بانی همه بدبختی هایشان هست. یعنی به جای اینکه بنویسد ملت ما خواهان دموکراسی و سکولاریسم است، چون ملتی مدرن است، و به این خاطر نیز می خواهد جمهوری اسلامی برود و هر گونه دیکتاتوری مشابه و قبلی و با هر نام نو نیز با قانون اساسی و ساختار مدرن جدید ناممکن بشود، می نویسند که همه می دانیم باعث و بانی همه بدبختی ما جمهوری اسلامی است و فقط او باید برود تا همه خوشبخت بشویم. یا بزبان منشور:
«همهی ما که زخمی از جمهوری اسلامی بر جان و تن خود داریم، راه رسیدن به ایرانی آزاد و دموکراتیک را گذار از جمهوری اسلامی میدانیم.»
این جمله ی بظاهر درست اما دچار رویکرد یک انسان عقب مانده است. چون درست است که همه ی ما زخمی از جمهوری اسلامی داریم و بنابراین برای تحقق رنسانس دموکراتیک ما انها باید بروند، اما نه جمهوری اسلامی یکدفعه بوجود امده است و نه ماندنش فقط به خاطر قدرت او بوده است، بلکه ملت و اپوزیسیون و زبان ما نیز بایستی از مسیر عبور از بحران و کویری چهل و اندی ساله ( یا صد و اندی ساله) نیز رشد می کرده است. یا این حکومت خنزرپنزری تا کنون باقی مانده است، چون اپوزیسیونش هنوز حکایتش حکایت «سیب سرخ و ادم چلاق» است و نمی تواند یک جنبش مدنی و گسترده را خوب رهبری و سازماندهی بکند. یعنی از همان ابتدا این منشور می خواهد چشمش را بر چیزهایی مهم ببند و نبیند و بهای کوری چیست؟ این است که راه کور را بروی و حکایتت «حکایت کوری عصاکش کور دیگر» باشد. اینکه بخش عمده ی همین رهبری از سیاستمداری مدرن و از چگونگی رهبری تحولات مدنی چیزی نمی داند و بدور خویش احزاب و گروههای مدرن را ندارند که ابزار محوری تحولات دموکراتیک و مدنی و ساختاری هستند، همانطور که در جهان مدرن می بینید.
آنهم در حینی که در همین اپوزیسیونش نیروهای خطرناکی چون مجاهدین و یا تجزیه طلبانی چون «گفتمان هفت ملت» دارد که یک نماینده مهمش یعنی «عبدالله مهتدی» از حزب دموکرات کردستان انجاست و چرا انجاست؟ چون حتی او نیز می داند که همبستگی ملی داخل و خارج از کشور چنان اوج گرفته است که هر اندیشه و شعار تجریه طلبانه سریع با مخالفت همان کردها و بلوچها روبرو می شود و انها بهتر است فعلا کج دار و مریض با جمع حرکت بکنند. با انکه باید در همین حد هم او را تحسین کرد. همزمان باید به انهایی که هشتگ «من کومله یا تجزبه طلب هستم» را ترویج می کنند، گفت:«خر خودتانید. این چیزها نخ نما شده است».
به این خاطر چون این منشور سنگ بنا را غلط می گذارد، انگاه شیوه ی سازماندهی آنها و بر اساس این همبستگی نوین «کهتران در نهایت هیستریک و برانداز» چه می شود؟
اینکه بجای کمک به سازماندهی جنبش مدنی در داخل کشور و همراهی با منشورهای مشابه داخل کشور و برای بازکردن فضای داخل و عقب راندن دیکتاتوری، بجای رشد رنگارنگی در داخل و خارج و عقب زدن سیاست و زبان هیستریک و سیاه/سفیدی، بجای رشد ذایقه مدنی و مدرن در داخل و خارج و تغییر فضای شهرها و خیابانها و بازگشت ناپذیرساختن حجاب اجباری و گشت ارشاد و سپس رفتن ولایت فقیه، بجای «لابی گری مدرن در جهان مدرن» و در جهت کمک به رشد این تحولات مدنی و رنگارنگ مردم کشورشان و در داخل که راه اصلی تحول است، انها چه می خواهند بکنند؟
اینکه اینها به قول خودشان بعد از این همه همبستگی و نزدیک شدن به هم تازه می خواهند بدنبال این باشند که در خارج هرچه بیشتر جمهوری اسلامی را تحریم و ایزوله بکنند و در نهایت یک دولت در تبعید بیافرینند. چه انرا بنامند یا ننامند. یعنی انها می خواهند فقط یک راه سرنگونی و انهم از طریق تولید «فشار حداکثری» ایجاد بکنند که همان راه ترامپ و پمپئو بود و ما نتایج هولناکش را دیدیم و اینکه هم جمهوری اسلامی سر جایش ماند و فقط مردم و جنبش عقب ماندند. بجای اینکه بیایند از «تحریم هدفمند» سخن بگویند و از طرف دیگر توجه شان را بر موضوع اصلی یعنی رشد جنبش مدنی داخل کشور و حمایت مالی و فکری انها از خارج از کشور بگذارند و برای اینکه انها کمتر تلفات بدهند.
انها در عوض فقط می خواهند هرچه بیشتر این حکومت را در خارج ایزوله بکنند و به انجا بکشانند که همه دول مدرن سفارتخانه های جمهوری اسلامی و مامورانش را اخراج بکند. روشی که در حالت دعوای متقابل به معنای اخراج دیپلماتها و سفارتخانه های اروپایی از ایران است. اما چنین شیوه ایی که به رشد تحریمها و گرانی و گرسنگی بیشتر و از طرف دیگر رشد درگیری کامل سیاسی و سپس شاید نظامی ایران و اروپا و امریکا بکشد، کجایش به نفع ملت ایران و جنبش مدنی است؟ انهم وقتی جنبش مدنی برای رشد خویش احتیاج به کمی فضای عاری از جنگ و اتش افروزی و گرانی و گرسنگی دارد و به این خاطر جنبش محسا نمی توانست در دوران ترامپ و فشار حداکثریش بوجود بیاید. انجا فقط می توانست «قیام گرسنگانی» بوجود بیاید که سریع نیز قابل سرکوب شدن برای دیکتاتور بود و فقط مردم بیشتر قربانی شدند.

یعنی نباید این موقع سوال کرد که اینها در حین نوشتن این منشور با «کجایشان فکر می کردند و می نوشتند.». زیرا باید احمق بود که از یک طرف بخواهی حکومت جمهوری اسلامی را کامل ایزوله بکنی و هر ارتباطی را با او قطع بکنی و بعد تازه از سازمان ملل و کشورهای مدرن بخواهی که با فشار بر جمهوری اسلامی جلوی اعدامها و غیره را بگیرد. اخه وقتی هیچ ارتباط دیپلماتیکی نباشد و فشار حداکثری بوجود بیاید، انگاه انتظار دارید که دیکتاتوری خشن و پارانوییک چون جمهوری اسلامی بیاید بدون گرفتن امتیاز و مذاکره ایی زندانیان را ازاد بکند و فضای داخل را بازتر بکند؟ از یکطرف می گویید که انها براحتی مردم را فدای اهدافشان می کنند و از طرف دیگر اما می خواهید با فشار حداکثری کاری بکنید که باز هم ملت را فدا بکنند؟ یا این خطای هولناک تاکتیکی باید ناشی از حفظ منافع و دکان پارانوییک و هیستریک خویش باشد و یا اینکه حسن نیت داشته باشی اما از تحولات مدنی و از ذایقه مدرن چیز زیادی ندانی و نبینی که «راه جهنم با حسن نیت مفروش است.» وگرنه مگر می شود اینقدر خنگ و بیسواد و هیستریک بود و راههای درست تحول مدنی را نبینی که جلوی چشمت در خیابانها و فضای ایران هست و تازه خیال بکنی که سیاستمدار هستی و می توانی انقلاب ایران را رهبری بکنی و دولت اینده اش باشی. یا مثل «حامد اسماعیلیون» از سردبیری انجمن خانواده های جان باختگان استعفاء بدهی تا تمام وقت برای انقلاب کار و فعالیت بکنی و حتی الان هم فاجعه ی سقوط هواپیما را درست نفهمیده باشد و اینکه آیا راستی بدون همکاری ترامپ و سیاست حداکثری و اتش افروز انها سقوط هواپیمای اوکرایینی توسط جمهوری اسلامی و برای حفط خویش براحتی رخ می داد؟. ایا بهتر نیست او به همان کار سابقش برگردد و بیشتر افتضاح به بار نیاورد و یا بقیه؟
یعنی هیچکدام از آنها حتی این شیوه ی دیپلماتیک و سیاسی «فشار همراه با هویج» را نمی شناسند که بسیار موثرتر است تا انکه بخواهی حریف را کامل ایزوله بکنی و جدال خیر/شری را بالا ببری و بحدی که اخر یکجا در زیر فشار این هیستری جمعی و خطر جنگ اتفاقی هولناک مثل زدن و سقوط هواپیمای اوکرایینی بیافتد و باز ملت ایران قربانی بشود و دیکتاتوری هم بماند. یا اگر برود چیزی بدتر بیاید و ایران داغان بشود. کم سوادی یا بیسوادی این نویسندگان منشور از مباحث دیپلماتیک جهانی و از قطب بندیهای کنونی باعث می شود که خواست اصلی انها یعنی خواست «ایزوله کردن کامل ایران و تحریم کامل ایران و بستن همه سفارتخانه های جمهوری اسلامی» در اروپا و امریکا و بقیه کشورهای متحد در عمل فقط این موضوع خطرناک را بوجود می اورد که ایران هرچه بیشتر به نزد اتحاد «روسیه و چین» هل و سوق داده بشود و بیشتر متحد انها و یا مستعمره ی جدید کالاهای چینی و روسی بشود و این کار چه خدمتی به رشد و تحول جنبش مدنی ایران می کند؟ جواب دردناکش که باید برایتان مشخص باشد. بویژه که اصولا در شرایط کنونی و یا حتی قبلا نیز ممکن نبود و نیست که بتوانی ایزوله و تحریم شدن کامل کشوری در سطح جهانی را بوجود بیاوری و انهم در این جهان رنگارنگ و با حکومتها و قطب های مختلف. یا وقتی چنین روابط تنش افرین سیاه/سفیدی میان حکومت ایران و امریکا و اروپا هرچه بیشتر رشد بکند، انگاه فکر می کنید کدام نیروی سوم از این اب گل الود حداکثر ماهی را می گیرد و نقش منجی را به عهده می گیرد؟ چین یا روسیه. همانطور که اکنون چین نقش واسطه میان ایران و عربستان را به عهده گرفت و باعث شروع روابط دوباره ی این کشورها شد و فکر ایزوله کردن کامل ایران در منطقه توسط امریکا و اسراییل فعلا سنگ روی یخ شد.

ازین منظر مدرن و با شناخت دیپلماسی و سیاست ورزی مدرن است که انگاه هولناکی و حماقت رویکرد نهفته در جملات ذیل در این منشور برملا می شود و تکرار حماقت و کوری گذشته و هیستریک در آن:
«منشور همبستگی و سازماندهی برای آزادی ایران در مقدمه خود تاکید دارد که «انزوایِ جهانیِ جمهوری اسلامی از اولین گامهای لازم برای ایجاد تغییر است.» نویسندگان این منشور در راستای این هدف خواهان پیگیری این خواستهها شدهاند:
۱. ایجاد فشار بینالمللی بر جمهوری اسلامی برای لغو حکم اعدام و آزاد کردن بی قید و شرط و فوری تمام زندانیان سیاسی.۲. رایزنی با دولتهای دموکراتیک برای اخراج سفرای جمهوری اسلامی.۳. رایزنی با دولتهای دموکراتیک برای اخراج وابستگانِ جمهوری اسلامی در کشورهای متبوع خود.۴. رایزنی با دولتهای دموکراتیک برای حمایت از این منشور و سازماندهیِ پس از آن.۵. ایجاد راههایی برای یاریرسانی به مردم ایران.»
باری این مواقع هست که باید گفت ببین که چرا «هر طور به جهان بنگری، آنگاه جهان همانطور به تو زُل می زند و شخصیت و رویکردت را می سازد.» بنابراین وقتی اول به دنبال سرنگونی سریع دیکتاتور داخلی و با پشتیبانی دول خارجی باشی و توجه اصلیت را بر رشد و رنگارنگی جنبش مدنی داخل کشور و با حمایت خارج از کشور و دول مدرن نگذاری، انگاه این نگاه سیاه/سفیدی تو باعث می شود که هم جنبش و تحول داغان بشود و هم ذات «رجاله وار و هیستریک» شما منشور نویسان در نهایت برملا بشود. زیرا «چاه کن ته چاه می ماند.». این اتیک و قانون بنیادین زندگی و اخلاق تمنامندی است، همانطور که لکان به ما در سمینار «نامه ی دزدیده شده» نشان می دهد.
حاصل چنین رویکرد در نهایت هیستریک و براندازانه و سیاه/سفیدی همین است که انگاه چیزی که انها می خواهند برملا می شود. اینکه موضوع اصلی شان دستیابی به قدرت و نقش در دولت انتقالی و حکومت آینده است، حتی اگر نامی از ان نبرند. زیرا خواست نهایی انها ازین رویکرد ایزوله کردن کامل حکومت چیست؟ به زبان خودشان این است:
«نویسندگان این منشور نوشته اند که گام بعدی مبارزه بر «عدالت انتقالی، تشکیل شورای انتقال قدرت و راهکارهای انتقال قدرت به حکومتی دموکراتیک، ملی و سکولار تمرکز میکند.»
اما این وسط جای چی خالیست؟ جای موضوع اصلی که همان رشد و گسترده شدن و میلیونی شدن جنبش مدنی داخل کشور و با به همپیوستن رنگها و رگه های مختلف ان در وحدت در کثرتی مدرن و حول «دموکراسی و سکولاریسم» و بر پایه ی شعار محوری «زن/زندگی/آزادی» است. آنهم با دیدن و بیان این موضوع که دیکتاتوری خنزرپنزری عملا شکست خورده است و رفتنی است و فقط ما باید حال از یکسو با «اجماع جمعی» یک الترناتیو مدرن و رنگارنگ و با حضور احزاب و سازمانهای مختلف حول «تحقق دموکراسی و سکولاریسم» در ایران بوجود بیاوریم تا مردم ببینند که ایران دچار خلاء قدرت و خطر نابودی بعد از عبور از جمهوری اسلامی نمی شود. از طرف دیگر باید مرتب این جنبش مدنی و رنگارنگ را رشد و گسترش بدهیم و خیابانها و شهرها را بیشتر بگیریم و رنگارنگ و مدرن بسازیم، سنگرهای مدنی بیشتری را بدست بگیریم و اینگونه هم دیکتاتوری را وادار به عقب نشینی و ریزش نهایی بکنیم و هم گسست درونش را بیشتر بکنیم و وادارش بکنیم برای حفظ قدرت خویش مرتب امتیاز بیشتری بدهد و راههای داخلی و خارجی را باز بکند. راههایی که انگاه ما انها را به شاهراهها و هزارراههای تحول و تحقق دیسکورس مدرن و دموکراتیک و سقوط نهایی دیکتاتور با کمترین هزینه و بدون خطر جنگ و غیره می سازیم. تا هرچه بیشتر الترناتیو جدید و رنگارنگی در داخل و خارج از کشور و حول تحقق دموکراسی و سکولاریسم بوجود بیاید و مردم در تعلل ببینند که یک الترناتیو واقعی و دلسوز واقعا وجود دارد که از همین حالا نمی خواهد فرزندانش بناحق قربانی جنگ حیدری/نعمتی بشوند. الترناتیوی نو و رنگارنگ و بسان یک وحدت در کثرت ملی و ساختاری و یا بسان فیگور «لویاتان نوین ایرانی»، که می خواهد با حضور احزاب و گروههای مختلف و فیگورهای محوریشان، با بدست گرفتن زبان و روح جمعی و بر اساس خواست و تمنای مشترک آنگاه رنسانس ایران و پوست اندازی نهایی مدرن را بوجود بیاید و دیکتاتوری خنزرپنزری را کنار بزند و مانع این بشود که از چاه کنونی به چاه ویل دیکتاتوری بعدی یا دیکتاتوری و جنگ برادرکُشی هفت ملت بیافتیم. انطور که برخیها برای ما خوابش را دیده اند.

تنها با تولید چنین الترناتیو و رویکرد قوی نوین است که انموقع نیز امریکا و جهان خارج یا اروپا واقعا می پذیرند که الترناتیوی قوی برای مقابله با حکومت جمهوری اسلامی وجود دارد و اینکه مردم ایران می توانند مدرن و همبسته عمل بکنند. زیرا فعلا حتی اگر انها پشتیبان این منشور باشند و کمک به تحققش بکنند، اما در کنارش بدنبال نقشه های دیگر نیز هستند. زیرا ته دلشان خیال می کنند که تنها یک «مرد یا سازمان قوی» می تواند حکومت را کنار بزند و بعد هم منافع انها را بهتر حفظ بکند. به این خاطر آنها از طرف دیگر چشمکی نیز به سازمان مجاهدین می زنند و یا بدنبال چنین مرد قوی در سپاه و ارتش و یا در اپوزیسیون داخل کشور هستند. کسی که نوع سیاستمداری و دیپلماسی امریکایی و جهان مدرن را نشناسد، بهتر است در خانه بماند و حرف اضافی نزند. زیرا بقول هنری کسینجر «امریکا متحدان همیشگی ندارد، فقط منافع اقتصادی و سیاسی همیشگی دارد» که اصل مطلب برای انها در انتخاب متحدان موقتی شان هست. ( یا مگر رضا پهلوی فراموش کرده است که همین امریکای مدرن چگونه زیر پای پدرش را خالی کرد و حتی برای درمان اجازه ی ورود به امریکا را به او نداد، وقتی به ضد منافعش بود). تنها آن نیروی مدرنی که این شیوه ی دیپلماتیک امریکایی یا مدرن را بشناسد، می تواند هم با انها روابط مدرن و در خدمت منافع کشورش ایجاد بکند و هم بازیچه و مُهره ی بازیهای آنها نشود. زیرا یاد گرفته است که مثل انها اول از منافع ملی و کشورش و ملتش حرکت بکند، مثل هر دولت و نیروی مدرن. تا بتوانی خوب بفهمی که وقتی عمو سام می گوید « تو را می خواهم» و با نگاه نافذش به توی شرقی و ایرانی نگاه می کند، در واقع چه می خواهد. زیرا او انموقع برای حفظ منافع خویش «خون و قدرت ترا» می خواهد، همانطور که از سربازان در اصل رنگین پوست و یا مکزیکیش اینگونه می خواهد. یا چرا او می تواند امروز صادقانه از جنبش مدنی و از چنین منشورهایی پشتیبانی بکند و فردا ممکن است یا به شکل مستقیم و یا از طریق متحدانش به حکومت ایران نشان بدهد که اگر حاضر به امتیازدادن درست باشد و به امریکا نزدیکتر بشود، انگاه از پشتیبانی از شما و از جنبش دست برمی دارد یا کمتر اینکار را می کند. یا دولت حاکم یک نقش موافق را به عهده می گیرد و حزب مخالف نقش دیگر و طرفدار جنبش را . زیرا موضوع اصلی عمو سام و امریکا موضوع دستیابی به منافع سیاسی و اقتصادی خویش است و نمی توان به این خاطر او را نفی کرد یا بد خواند. زیرا عموسام از خویش فرزندی ندارد و یک «بیزنس من کامل» است و تنها انکه قادر به اجرای نقش «بیزنس منی مدرن و همزمان نقادانه» و از منظر منافع ملی خویش و در خدمت همزیستی مدرن جهانی باشد، می تواند یک متحد مدرن برای عمو سام و امریکاییها یا برای دول دیگر مدرن باشد و اسیر بازیهای آنها و کشورهای همپیوند مثل اسراییل در منطقه نشود، چه در نقش کهتر و بنده ی خوبی چون عربستان و یا چه در نقش «مترسک و بنده ی یاغی» چون ایران که باعث بزرگترین فروش اسلحه در منطقه برای انهاست. یا همزمان آنها با تبلبغ خطر «ایران تروریست» حاکمیت خویش و اسراییل را در منطقه و در میان کشورهای عربی تعمیق و مستحکم تر کردند. ( در باب شیوه ی برخورد مدرن و نقادانه به عمو سام به این مقاله نه چندان قدیمی من مراجعه بکنید.)

باری آنکه آ را می گوی باید ب را هم بگوید وگرنه اخر خراب می کنند. چون سنگ پایه را کج گذاشته اند و اخر سکته ی ناقص می کنند. چون بلد نیستند که هیچ کاریشان را کامل انجام بدهند، مثل این منشور همبستگی و سازماندهی برای ایزوله کردن حکومت از خارج از کشور و تولید دولت در تبعید که عملا داخل کشور و جنبش مدنی را حذف می کند. با انکه انها اصل مطلب هستند و نیروی اصلی تحول و رنسانس کنونی هستند. این حذف داخل و چسبیدن به عمل در خارج همان حماقت هیستریک و اصلی و ناشی از رویکرد کور و رجاله وار آنها به تحول مدنی ایران است و اینکه گویا در نهایت فکر جاه و مقام خویش در دولت اینده هستند و بناچار خویش را لو می دهند. زیرا انکه «چاه می کند در چاه می ماند.» و حماقتش رسوا می شود و دوباره ادیپ و بوف کور و هیستریک یا خنزرپنزری چون پدر دیکتاتور می ماند. زیرا عبور از یکی بدون عبور از دیگری ممکن نیست. موضوع همیشه موضوع تحول ساختاری و دیسکورسیو و با قطب های همپیوند آن است.

نتیجه گیری!
باری انکه گوشی برای شنیدن دارد بشنود. حال ما نیروهای مدرن یا نسل رنسانس و هزار رنگش باید اینجا با رندی بگوییم، اکنون همه پذیرفته اید که ملت واحد و رنگارنگ ما حکومت دموکراتیک و سکولار و در چهارچوب مرزهای کنونی کشورشان می خواهد. پس حال گام دوم را نیز بردارید و سیاستمدار مدرن بشوید و راه تحول مدرن و مدنی را ببینید و عمل بکنید و به رشد و تحول جنبش مدنی داخل کشور و با پشتیبانی دول مدرن و بدون خطر جنگ و فشار حداکثری فاجعه بار کمک برسانید. زیرا شترسواری دولا دولا نمی شود.
زیرا نمی شود مثل عکس بالاتر به سه زبان شعار «زن/زندگی/آزادی» بدهی و در عمل بشدت هنوز به حالت مردسالارانه یا پدرسالارانه ی سنتی و خنزرپنزری عمل بکنی و نتوانی اغواگری مدنی و مدرن و رنگارنگ زنانه را بچشی و هرچه بیشتر وارد صحنه ی سیاست و تحول ایران بکنی تا تحول نهایی رخ بدهد. آنگاه اخرش این می شود که می خواهید کوهی باشید اما عملا موشی بیش نیستید و موش می زایید. زیرا هیچکس نمی تواند به زندگی کلک بزند و کلوخ انداز را پاداش سنگ است و خنده ی رندانه ی ما نسل رنسانس و مردم ایران. یا کاشکی «لوگوی شما» در عکس بالا به جای یک مشت گره کرده در واقع همان پرچم سه رنگ ایران و با شعار محوری «زن/زندگی/آزادی» بود و یا در پیوند با شعار دموکراسی و سکولاریسم بر روی پرچم سه رنگ بود و نه دموکراسی و ازادی. زیرا این مفاهیم در تفکر مدرن با هم در پیوندند، در حالیکه دموکراسی باید همیشه همراه با نوعی جدایی دین و ایدئولوژی از دولت و حکومت باشد، چه در نوع سکولار یا لاییکش. همانطور که بعد از تحول نهایی مطمئما می شود و باید درباره ی همه ی این مفاهیم و یا پرچم در چالش مدرن و بر بستر رواداری متقابل گفتگو کرد و امکانات نو نیز یافت. یا مشت گره کرده اش می توانست به حالت رنگارنگ و نماد وحدت در کثرت ملی باشد.

یا پس چه عجب که این منشور بویژه از داخل کشور مورد انتقاد شدید قرار گرفته است، زیرا انها عملا جنبش داخل کشور و شیوه ی تحول مدنی آنها را حذف کرده اند بجای اینکه پشتیبان انها و راه در اصل درست انها باشند.. زیرا آن داخل کشوریها حس کرده اند که اینها چه می گویند و چه می خواهند و فقط بدنبال تنش افرینی بیشتر میان حکومت جمهوری اسلامی و جهان ازاد هستند که در نهایت به کمک ان و به کمک خطر تحریم و جنگ این حکومت بهتر مردم و جنبش مدنی را سرکوب کرده است و به این خاطر ارزو می کند چنین خظراتی بیشتر بشود، مثل حمله ی باصطلاح داعشی به شاهچراغ و یا مثل حمله ی شیمیایی به مدارس که دولت می خواهد ان را به عهده ی این خطرات خارجی بیاندازد ولی مردم گول نمی خورند و می دانند باید هرچه بیشتر شعار «زن/زندگی/آزادی» بدهند و خواستهای مدرن و مدنی خویش را مطرح بکنند و از حکومت جواب بخواهند و یا اینکه کنار برود. این را مدرن آنهاست و این خارج از کشوریها بجای اینکه با تجربه شان در جهان و ساختار مدرن نه تنها اهمیت این شیوه ی نافرمانی مدنی را بفهمند و کمک به رشد و گسترده شدن بیشتر ان به یکدیگر و به خارج از کشور بکنند، می خواهند مشت در دهن دیکتاتور بزنند و دولت اینده تعیین بکنند. اما ما بیاد می اوریم که اخرین کسی که در مقام رهبر گفت که «من در دهن این دولت می زنم»، چه بلایی سر ما و مملکتمان اورد. اینکه بهای راه هیستریک و خیر/شری و با سیاست «هرچه بدتر بهتر» چیست و چرا در چنین راهی در نهایت ملت و جنبش مدنی قربانی می شود.زیرا باز هم بقول ویتگنشتاین بزرگ جهان ادم خوشبخت یا مدرن متفاوت از جهان ادم بدبخت و سنتی است. دومی در جنگ و جدال سیاه/سفیدی و از موقعیت «ادم عقب مانده.و دچار تهی بودن و کین توزی» عمل می کند و خیال می کند فقط باید دشمنش را با هر شیوه ایی سریعتر از بین ببرد تا به خوشبختی و شفا دست بیابد و یا انگاه بجای مبارزه ی مدرن و مدنی و رنگارنگ می خواهد به رهبر و پدری نو وکالت بدهد، انهم در قرن بیست و یکم. پس بناچار مرتب گرفتار عقب ماندگی نو و دور باطل نو می شود و نمی بیند که کلام و زبان او تکرار کلام و زبان همان پدر جبار و دیکتاتور است و این دور باطل فرهنگ و سیاست ایرانی در این صدو اندی سال بوده است، همانطور که «بوف کور» هدایت راز این دور باطل را برما برملا ساخت.
اینکه آنها کوری بنیادین خویش و راهشان و تکرار باطل اجتناب ناپذیرشان را نمی بینند و با انکه سرانجام قدمی جلوتر گذاشته اند و از تحقق دموکراسی و سکولاریسم در چهارچوب ایران کنونی سخن می گویند. اما باز سکته ی ناقص می کنند، چون نمی توانند هیچ کاریشان را کامل انجام بدهند. چون از موقعیت «کهتر و بنده ی عقب مانده و هیستریک» عمل می کنند و نه از موقعیت و جایگاه انسان مدرن و فرد و ملت مدرن. یا چون برخی از آنها از این موقعیت هیستریک و پارانوییک درامد و سلبریتی شدن خویش را بدست اورده اند و به فکر منافع خویش و اربابان جدیدشان هستند. زیرا بقول مارکس هر اندیشه ی حاکم همیشه اندیشه ی حاکمانی است و فرد و دیسکورس هیستریک در نهایت چیزی جز یک پدر و ارباب نو نمی خواهد و بقول لکان به چیزی جز او دست نمی یابد و دور باطل را تکرار می کند.
پایان
پانویس: این لینک مطلب در باب منشور و با اشارات در متن به منشور است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.