فروکشی موقت جنبش مدنی نوین ایران و با شعار مهم «زن/زندگی/آزادی» قبل از هر چیز درستی تجربه ی هر جنبش مدنی و انقلاب مخملی موفق و با نمونه هایی چون افریقای جنوبی، هند، لهستان، چکوسلواکی سابق و غیره را تایید می کند. اینکه جنبش مدنی قوی با طرح شعارهای ایجابی، قانونی و حداقلی از مسیر نافرمانی عمومی رنگارنگ و یا از طرف سازمانها و احزاب و سندیکاهای مدنی چنان حکومت و دیکتاتور را به چالش مدنی و ساختاری می کشد که مجبور می شود کنار برود و یا راه را برای کنار رفتنش از طریق دولت گذار و انتخابات سراسری و تغییر قانون اساسی باز بکند. یا اگر بخواهد با خشونت جلوی این حرکت مدنی را بگیرد، هرچه بیشتر ایزوله و از درون پوسیده و دچار گسست بشود و با کمترین تلفات سرانجام سقوط بکند. اما وقتی جنبش مدنی تحت تاثیر خشونت حکومتی و تحت تاثیر باقیمانده ی ذایقه و زبان سیاه/سفیدی در خویش و در اپوزیسیون هرچه بیشتر سراغ جدال انتاگونیستی میان «خودی و غیر خودی» و با طرح سقوط فوری حکومت و دیکتاتور برود و از دول مدرن چنین کمکهایی حتی به شکل نظامی بخواهد، انگاه تیشه به ریشه ی خویش می زند و در نهایت آنچه بوجود می اورد، چیزی حتی بدتر یا مشابه خواهد بود. زیرا هدف مدرن ابزار مدرن برای تحقق خویش می خواهد و زبان و ذایقه ی رنگارنگ و متفاوت خویش را. زیرا همانطور که نیچه ی بزرگ می گوید یک جنبش سرورانه و بالغ همیشه با «بعله گفتن به چیزی» شروع می شود و انگاه به چیزی نه می گوید. یعنی مثلا در جنبش مدنی بالغانه به «حقوق مدنی و ایجابی خویش و به دموکراسی و سکولاریسم ساختاری در چهارچوب کشورش» بعله می گوید و ازینرو به دیکتاتوری و به ولایت فقیه و نابرابرایها و نابسامانیهای اجتماعی و اقتصادی و اتنیکی و یا جنسی و جنسیتی نه می گوید. اما جنبش بردگان و مستضعفان، جنبش هیستریک ابتدا با «نه گفتن به چیزی چون جمهوری اسلامی و دیکتاتور» شروع می کند و بناچار یا حکومت دیکتاتور را حفظ می کند و یا چیزی بدتر بوجود می اورد. یا مثل حامد اسماعیلیون خیال می کند که «کافیست جمهوری اسلامی فرو بریزد تا همه چیز درست بشود» و در حینی که بغل دستش سازمانهایی غیر دموکراتیک و خطرناک مثل مجاهدین هستند. یا در کنارشان مثل در کنفرانس واشینگتن نیرویی مثل آقای مهتدی از حزب دموکرات کردستان است که عضو اصلی کنگره ی ملیتهای ایرانی است و اصولا خواهان ایران واحد، دموکراتیک و رنگارنگ نیست، خواهان تجزیه ایران به هفت ملت موهوم و دیکتاتورمنش است و به این خاطر بعد از جلسه نیز حرفش را پس می گیرد و در ویدیویی جنبش مدنی را به زبان کردی تهدید می کند. یا همین کنفرانس باوجود نکات مثبتش دچار معضلات ساختاری و پایه ایی است، زیرا شرکت کنندگانش اصولا یک ریشه ی هیستریک یا دیکتاتورمنش هنوز دارند و نمی فهمند که چرا جنبش مدنی قوی باید با خواستهای مدنی حداقلی و ساختاری در جامعه شروع بکند تا تحول نهایی را بوجود بیاورد و نه اینکه بگویی فقط باید سرنگون بکنیم و اصلا با حکومت حرف و مذاکره نکنی و باید اینها را فقط ایزوله و منزوی بکنی. یا به دول مدرن بگویی بیا با هم سرنگونش بکنیم و حتی چشمکی به حمله ی نظامی و امثالهم بزنی. فکر بکنید اگر در انقلابات مخملی و مدنی موفق آنگاه رهبرانی چون گاندی، نلسون ماندلا، لخ والسا و واتسلاف هاول و سازمانها و کنگره های بدور انها می خواستند اینگونه هیستریک و سیاه/سفیدی با دیکتاتورها و حکومتهایشان مقابله بکنند و دچار سنگر و جدال انتاگونیستی «خودی/غیر خودی» بشوند، با حکومت وارد چالش و مذاکره به اشکال مختلف و مدنی نشوند، انگاه سرنوشت انقلابهای مدنی و موفق شان چه می شد؟ به اینکه مثل ما دچار ایست موقت بشوی و در حینی که دیکتاتور عملا شکست خورده است و یا بدنبال یک منجی نو باشی که به او وکالت رهبری بدهی. مُنجی نویی که بناچار دیکتاتور بعدی خواهد بود. زیرا حاضر نشده ایی راه درست تحول را بروی و بهای تحول مدرن را بپردازی. زیرا بقول نیچه اسیر ذایقه و زبان قیام بردگان شده ایی که «با نه به چیز و حریفی شروع می کنند» و بناچار دور باطل خشونت و سرکوب را بوجود می اورند. ازینرو قهرمان امروز همان دیکتاتور فرداست و دیکتاتور امروز قهرمان ضد دیکتاتور دیروز بوده است، همانطور که در تاریخ معاصر ما بخوبی این دور باطل را می بینید. پس لازم است که از این تجارب دردناک سرانجام یاد بگیریم و بینا بشویم. تا سرانجام از قهرمان ناموسی و انقلابی به جسارت مدنی نیروهای مدرنی دست بیابیم که با طرح شعارهای ایجابی تغییر ساختاری و سلب بنیادین و خشونت پرهیز دیکتاتورها و هر نظام مسدود را بوجود می اورند. زیرا هیچ چیز رادیکالتر و راهگشاتر از راه دموکراتیک و رنگارنگ و با شعارهای در اساس ایجابی نیست و این تجربه ی مهم و دردناک این جنبش اخیر و انسداد موقتی آن است. بی انکه دیکتاتور بتواند به قدرت گذشته بازگردد. زیرا دیکتاتوری در ایران شکست بنیادین خورده است. اما ناتوانی از رفتن به این راه مدرن، ناتوانی به گذار از باقیمانده ی حالات خیر/شری و زبان و ذایقه ی «خودی/غیر خودی» باعث شده است که حال این جنبش رادیکال دچار ایست موقتی بشود و حکایت ما هنوز حکایت «سیب سرخ و آدم چلاق» باشد. در حینی که هر کدام از این مُنجیان نو خویش را دانای کل می داند و همزمان مرتب با سوتی دادنهایشان نشان می دهند که بهای حرکت و جیغ هیستریک چیست و اینکه گاه به چه راحتی از سرنگونی ایران و یا سرنگونی جمهوری اسلامی به هر بهایی و با کمک حمله ی نظامی و غیره سخن می گویند. زیرا شعار و شیوه ی عمل تو برملا می کند که تو چه می خواهی و کیستی. زیرا شعار عمل و پرفورمانس است و صحنه ی اصلی جدالت را نمایان می سازد که یا یک صحنه ی مدرن و مدنی و یا یک صحنه ی خیر/شری و سیاه/سفیدی و محکوم به دور باطل است. ( در باب نقد من بر کنفرانس واشینگتن به این مقاله ی اخیر من مراجعه بکنید.). ازینرو توجه به پیشنهادها و راههای نو چون این «منشور حداقلی» از داخل کشور مهم است و همزمان نباید فقط به یک راه اکتفا کرد و رنگارنگ باقی ماند و فضای جامعه و سیاست داخل و خارج را مملو از این خواستها و ذایقه ی مدنی و نوینی کرد که می گوید ما ملت مدرن هستیم، پس دولت مدرن و قانون اساسی مدرن نیز می خواهیم. زیرا این حق ما هست. زیرا ما اکثریت هستیم و شهروندان رنگارنگ ملت و کشوری واحد و بسان وحدت در کثرتی مدرنی و درونی/بیرونی و ساختاری هستیم و می خواهیم همه چیز دوباره سر جای خویش قرار بگیرد و انسدادهای دیکتاتورمنشانه بشکند. ازینرو ما ابتدا خواستهای مدنی و برحقمان را مطرح می کنیم و به زندگی و به زنانگی و به آزادی و دموکراسی بعله می گوییم و بنابراین به دیکتاتوری نه می گوییم و در برابر حریف این امکان را می گذاریم یا به حد توانش راه را برای این تغییرات ضروری و مدنی باز بکند و یا کنار برود. زیرا حکومتی که به حقوق قانونی مردمش تن ندهد، بشخصه قانون شکن است و باید کنار برود.

داریوش برادری

تحول مدرن یعنی از مطالبات مدنی حداقلی به تغییر حداکثری و نه از خواست سرنگونی به تغییر حداقلی!

این حرکت و خواستهای مدنی تشکل های مستقل صنفی و مدنی درون کشور و به سان «منشور حداقلی»، یا کارهای مشابه برای بیان نوین و رادیکالتر خواستهای مدنی مردم ایران و تغییر قانون اساسی به شیوه ی مدرن، می تواند به شروع «موج نوین اعتراضات مدنی» و راهگشا در ایران تبدیل بشود، اگر بقیه نیز با آن همراهی بکنند. یا چنین خواستهای نوین مدنی و ایجابی می تواند سنگ پرش و موتور محرکی برای شکاندن انسداد سیاه/سفیدی کنونی و رشد بحث تغییر ساختاری قانون اساسی و برای جا انداختن حقوق مدنی و جامعه ی مدنی، یا برای رشد جدید اعتراضات مردمی باشد. زیرا وقتی جامعه ی مدنی حکومتش را به چالش بکشد و جواب بخواهد یا تغییر مدنی بخواهد، انگاه هر تلاش حکومت برای سرکوب این خواستهای مدنی و ایجابی بشخصه اتش تحول مدنی را شعله ورتر می کند. تا سرانجام با رشد و جا افتادن این خواستهای ایجابی و مدرن دیکتاتوری هرچه بیشتر و در نهایت کامل فروبریزد. قدرت رادیکال شعارهای ایجابی مدرن این است که تغییر ساختاری ایجاد می کند بی انکه بخواهد فقط شعار سرنگونی بدهد و با نه گفتن به دیکتاتور مثل قیام بردگان شروع بکند. زیرا چنین بردگانی فقط ارباب و شاه نوینی می خواهند و به او وکالت می دهند، یا اربابان جدیدی از اقوام مختلف خویش می خواهند.

مطمئنا می توان گفت که این منشور حداقلی می تواند خواستهایش خیلی جلوتر باشد و برای مثال از حق پوشش ازاد زنان و نفی نهاد امر به معروف و نهی از منکر سخن بگوید و از ضرورت تحقق دموکراسی. ولی راه و شیوه ی عمل آنها درست و مدنی است و راه باز می کند. نه مثل انهایی که در این مدت فقط می گفتند شعار فقط شعار سرنگونی دیکتاتوری و از حقوق مدنی حرف نزنید، مگر دیکتاتور این چیزها سرش می شود و نفهمیدند که اینطوری هرچه بیشتر به جنبش مدنی ضربه می زنند و دست حکومت برای خشونت را بیشتر باز می کنند. به جای اینکه مرتب خواستهای مدنی و شهروندی، از حقوق زحمتکشان تا برابری زن و مرد و حقوق اتنیکی، حقوق اقلیتهای جنسی و جنسیتی یا دگراندیشها و مسالک و مذاهب مختلف و غیره را به شکل گسترده تر و بیشتری مطرح بکنند و باعث رشد همبستگی و پیوند زنجیره وار یا شبکه وار این خواستهای برحق با یکدیگر و در نتیجه رشد و گسترش جنبش مدنی و به حالت میلیونی شدن آنها بشوند.

راه تحول مدنی قوی یعنی دقیقا وارد کردن این مباحث مدنی، قانونی و چالش مدنی در انسداد دیکتاتوری و شکاندن انسداد است. تا نیروهای مدنی با بدست گرفتن سنگرهای مدنی و نبض خیابان و جامعه، با باز کردن هرچه بیشتر فضا، هرچه بیشتر تحول نهایی را اجتناب ناپذیر و غیرقابل برگشت بسازند. تا انگاه محاصره ی دیکتاتور از طرف جامعه ی مدنی و رنگارنگی رخ بدهد که حول دمکراسی و حقوق شهروندی برحقشان با هم بسان یک ملت واحد و رنگارنگ گره خورده اند و دولت دموکراتیک و قانون اساسی دموکراتیک متناسب با خویش را می خواهند. ازینرو تو به عنوان نیروی مدرن باید بخواهی که چنین منشوری و نمونه های مشابه اش چون پیشنهاد میرحسین موسوی و یا کنفرانس واشینگتن و غیره هرچه بیشتر به بحث در جامعه ی مدنی و میان ملت و دولت تبدیل بشود تا بدینوسیله کاری اصلی و مهمتر را به انجام برسانی. اینکه برای همه ثابت بشود که تغییر اجتناب ناپذیر است و دیکتاتور باید برود. اینکه تو با بازکردن راه و فضایی حال فضاها و شاهراههای تحول را باز می کنی و بدینوسیله دیکتاتور و انسدادش را از همه طرف دچار گسست و ترک می سازی تا با خنده و اعتراضی عمومی فرو بریزد و وقتی مردم حس می کنند که یک الترناتیو و دولت دوران گذار خوب وجود دارد تا کشور ما دچار وضعیت افغانستان و عراق و سوریه نشود. زیرا تعلل مردم دارای منطقی درست و قوی هست.

زیرا انهایی که این مدت فقط شعارهای حداکثری یا فقط شعارهای سلبی می دادند و می دهند، یا احمقند، یا برایشان جان مردم و قواعد تحول مدنی مهم نیست و فقط در پی کین توزی و منفعت طلبی خویشند و رویای شاه و امام شدن جدید دارند و یا رویای هفت شاه جدید قومی شدن و غیره. کافیست که به گفتار و کردارشان و نوع روابطشان مثل عکس ذیل نگاه بکنید تا ببینید که چرا انها روی دیگر همین حکومت و فرزندان انها هستند.

حالا نیز به آن کسانی که بگویند که جنبش از این خواستها گذشت کرده است و فقط سرنگونی سریع حکومت را می خواهد، باید گفت که هنوز نفهمیدی که چرا این جنبش قوی اکنون دچار ایست موقت شده است و تبدیل به اتش زیر خاکستر شده است. یا چرا میلیونی نشد و چرا حکومت دیکتاتوری که عملا شکست خورده است هنوز سر کار است؟ ( در این باب به این مقاله و مناظره جمعی از نویسنده مراجعه بکنید.)

چون این حکومت خنزرپنزری مخالفانی چون شما و ایشان دارد که هنوز اسیر همان زبان و فرهنگ سیاه/ سفیدی مثل پدر جبار و خنزرپنزریشان هستند و نمی فهمند انقلاب مدنی با طغیان بردگان برای سرنگونی ظالمان از بنیاد متفاوت است. زیرا شمای افراطی و برانداز هنوز اسیر ذایقه ی طغیان انقلابی و برده وار هستید و بناچار هم به جنبش ضربه زده و می زنید و هم فردا اگر هم این حکومت اخر از روی پوسیدگی فروبریزد، انگاه چیزی بدتر بوجود می اورید. زیرا حرکات افراطی و با شعارهای صرفا سلبی تان نشان می دهد که مشکلتان چیست و چرا برخلاف راه شما هدف دموکراتیک و مدنی با شعار ایجابی شروع و حرکت می کند و انگاه به دیکتاتوری نه می گوید. یا سوتی های مداوم شما لو می دهد که چه می خواهید. مثل وقتی که مسیح علینژاد در سخنرانیش با یک «تپق فرویدی» به جای سرنگونی حکومت ایران از سرنگونی ایران و از ضرورت همبستگی جمعی برای سرنگونی ایران سخن می گوید و یا در عکس ذیل ازین سخن می گوید که مردم ایران مثل مردم عراق و لیبی سرنوشت صدام و قذافی را برای رهبرانشان چون خامنه ایی و غیره می خواهند و نمی فهمد که روی دیگر و اصلی حرف او این است که می خواهد ایران به وضعیت و فاجعه ی عراق و لیبی دچار بشود. چون یکی بدون دیگری ممکن نیست.

زیرا هدف دموکراتیک ابزار دموکراتیک و مدنی می خواهد و نیاز به ذایقه ی سروران نو و نسل رنسانس دارد و نه ذایقه ی هیستریک و سیاه/سفیدی کریم شیره ایی که می گوید «همین حالا می خواهم، زود می خواهم، تند می خواهم.». یا با افتادن در دام جدال انتاگونیستی و هیستریک، دست حکومت در سرکوب را بازتر کردند و باعث فروکش کردن و انسداد جنبش مهم کنونی شدند به جای اینکه رنگارنگی و چالش مدنی و اقشار مختلفش با حکومت و دولت و برای تغییر قوانین و نابسامانیها هر چه بیشتر رشد بدهند و گسترده بسازند.. به جای اینکه به قواعد تحول جنبش مدنی توجه بکنند و انچه را بوجود بیاورند و رشد بدهند که این جنبش برای گسترش و میلیونی شدنش به آن احتیاج داشت و دارد، یعنی رشد چالش مدنی و حول حقوق مدنی و خواستهای برحق مردم از اقشار و گروههای مختلف و با ورود هرچه بیشتر احزاب و سازمانهای انها در جدال و پیوندشان بهم بسان وحدت در کثرتی مدرن. یعنی دقیقا ورود به همین فضا و لحظه ایی چون خواست منشور حداقلی یا خواستهای مشابه، تا خواستهای مردم و بحثهای مدنی و حقوقی هرچه بیشتر مطرح بشوند و از داخل و خارج همه بحث تغییر و تحول را مطرح بکنند، چه از مسیر این منشور، چه از مسیر خواست کسانی چون میرحسین موسوی و رضا پهلوی و کنفرانس واشینگتن. یا از همه مهمتر از مسیر حضور و رشد احزاب و گروههای مدرن و فیگورهای زن مدرن ما، از مسیر رشد و حضور هرچه بیشتر سندیکاها و احزاب و گروههای سیاسی و مدنی ایرانی در صحنه و بجای اینکه به افراد و فیگورهایی وکالت رهبری بدهی و بخواهی از همین حالا رهبر تعیین بکنی، انهم در جنبشی چندسر و رنگارنگ.

راه قوی و برای تحول نهایی و برای پوست اندازی و نوزایی مدرن اینگونه است. اینکه جامعه و سیاست مسدود یا دیکتاتورمنش را با خواستهای رنگارنگ خویش،‌ با تغییر ذایقه و فضای خیابان و شهرها، وادار به شکستن انسداد و رشد تمنامندی و جاری شدن بکنی و اینگونه همزمان هزار گسست را در حریف خنزرپنزری و دیکتاتور و نهادهایش بوجود بیاوری. از همه مهمتر ساختار دموکراتیک و اجماع جمعی حول دموکراسی و سکولاریسم در چهارچوب ایران کنونی و بسان وحدت در کثرت مدرن بوجود بیاوری تا تحول نهایی به شکل مدرن رخ بدهد و دیگر بار کوه موش نزاید.

زیرا برای چنین تحول و رنسانس مدنی احتیاج به جامعه ی مدنی، چالش مدنی و نسل رنسانس هست تا دیکتاتور شکست خورده سرانجام کامل فروبریزد و نه اینکه حکایتت مثل الان حکایت سیب سرخ و ادم چلاق باشد و تازه خودت را خیلی انقلابی بدانی، چون سرنگونی سریع حکومت را می خواهی و در عمل مثل حالا باعث بقای انها بشوی یا بناچار چیزی بدتر بوجود بیاوری. زیرا هدف درست راه درست خویش را می طلبد و انکه نخواهد بهای تحول را بپردازد، بناچار تحولش را مسخ و دچار سکته ی ناقص یا سکته ی کامل می کند. زیرا زندگی بشری و تحولات فردی یا جمعی دارای قانون و مراحل خاص خویش است و پریدن از روی انها چیزی جز سقوطی ازاد و بسان خودکشی فردی و جمعی به بار نمی اورد.

بنابراین کار تو به عنوان نیروی رنسانس و تحول مدرن این است که بخواهی چه این منشور و چه پیشنهادات دیگر از طرف کسانی چون میرحسین موسوی و یا کنفرانس واشینگتن هرچه بیشتر در داخل و خارج به بحث و چالش عمومی و رسانه ایی گذاشته بشوند و در حینی که جامعه و اقشارش مرتب خواستهای برحق مدنی و انسانی خویش را مطرح می کنند و از دیکتاتور و نهادهای حکومتی و مجلس جواب می خواهند، به جای اینکه به دام جنگ حیدری/نعمتی و خیر/شری بیافتند که انها می خواهند و منشا قدرت و تولدشان بوده و هست. زیرا تنها وقتی دموکراسی و رنگارنگی و چالش مدنی وارد جامعه ی بسته و دیکتاتورزده بشود، انگاه از در دیگر زبان و ذایقه ی خشن بنیادگرایانه و سیاه/سفیدی و موشان کور انها در می روند و یا این پیران خنزرپنزری از طریق دیدار با این اغوای جمعی و رنگارنگ از ترس خشک می شوند و چون درختی پوسیده فرو می ریزند.

زیرا انها پوسیده اند ولی مشکل این است که تو هنوز بسان نیروی مدرن و ملت مدرن خوب قوی نیستی و بقول آنتونیو گرامشی «انجا که عنصر کهنه ناتوان از حکومت کردن است ولی نیروی نو نیز نمی تواند تحول را تحقق ببخشد، انگاه هیولاها و خطرات اصلی یا فاجعه بار بروز می کنند.» و کسانی که می خواهند از اب گل الود ماهی بگیرند. ایا لازم است نامی هم ببرم؟ ایا خطر را نمی بینید و اینقدر کور هستید؟

یعنی اگر از تاریخ معاصر چهل و اندی سال خودتان و از تجربه و دانش مدرن و بشری در باب تحولات مدنی و اجتماعی هنوز چیزی یاد نگرفته اید و حکایت تان هنوز حکایت کوری عصاکش کوری دیگر است، لااقل از تجربه رشد و بعد فروکشی این جنبش قوی کنونی باید این مباحث محوری را اکنون یاد گرفته باشید. البته اگر غل و غشی در کارتان نباشد و قادر به یادگیری باشید. اینکه ببینید که وقتی یک جنبش مدنی مثل ابتدای کار جنبش مهسا و دیگران شعارهایش رنگارنگ و ایجابی و مدنی باشد، به حقوق مدنی و بدیهی خویش بعله می گوید و نه به «حجاب اجباری، به گشت ارشاد و دیکتاتوری» می گوید، آنگاه هر چه بیشتر قویتر و گسترده تر می شود و هر خشونت حکومت آن را رنگارنگتر وگسترده تر می کند و همبستگی نوینی میان ملت و اقوام و اقشارش بوجود می اورد. زیرا همه می بینند که چیزی که معترضان می خواهند چیزی بدیهی و عملا پیش پاافتاده است و حتی وقتی مرگ بر دیکتاتور می گویند، موضوعشان خواست زندگی و اعتراض برحق به شرایط نابرابر، سخت و سنتی است.

اما از وقتی که این جنبش گرفتار شعارهای انتاگونیستی در داخل و خارج شد، اسیر خشونت حکومتی شد و شروع کرد انتاگونیستی و خیر/شری و با شعارهای حداکثری عمل بکند و نظر بدهد و شعارهای مدنی و ایجابیش از یادش رفت و فقط به فکر سرنگونی بود، انگاه راحت تر سرکوب شدند و یا راحت تر حکومت توانست میانشان تفرقه بیاندازد. چون نگاه انتاگونیستی مخالف رنگارنگی است. یک نگاه و زبان سیاه/سفیدی و بنیادگراست و بناچار تبدیل به تف سر به بالا در جنبش مدنی می شود و دیدیم که اخر حتی در درون جنبش به رنگهای دیگر می پریدند و اینکه چرا بجای عزاداری مثلا شادی می کنید. زیرا قدرت ما در وحدت در رنگارنگی ما حول خواستهای مدنی دموکراتیک و شهروندی و دنیوی ما هست.

بنابراین نگاه بکنید که کدام نیروها و فیگورها فقط شعارهای انتاگونیستی می دهند و یا فقط بدنبال ایزوله کردن کامل حکومت و کشور هستند و کدام نیروها به فکر تحول مدنی و به فکر جان معترضانشان هستند،‌ به فکر رشد خواستها مدنی و ایجابی و رشد چالش مدنی هستند و ازینرو رنگارنگ و دموکراتیک عمل می کنند تا فضا بازتر بشود. چون می دانند هر چه فضا را بازتر و رنگارنگتر بکنند، راحت تر دیکتاتور را وادار به کنار رفتن و فروریختن نهایی می کنند. زیرا دیکتاتور احتیاج به فضای انتاگونیستی و سیاه/سفیدی دارد، همانطور که با حمله ی خودش یا داعشیها به شاهچراغ سعی در تولیدش کرد و اخر عده ایی گیرش افتادند. همانطور که انها از رقص و شادی دسته جمعی زنان و دختران جوان هراسی مرگبار دارند ولی از خشم کور و هیستریک انها حداکثر لذتی سادیستی می برند. چون انها استاد این بازی عاشورایی و حسینی هستند اما در فضای مدرن و رنگارنگ مثل مرگ می ترسند و خشک و دستپاچه می شوند و وقتی یکدفعه دختران روسریهایشان را بدور می اندازند، زحمتکشان اعتصاب می کنند و حقوقشان را می خواهند، اقوام مختلف وحدت در رنگارنگی و با قبول حقوق اتنیکی خویش را می خواهند و جوانان عاشق در خیابان یکدیگر را عاشقانه ببوسند و این را حق خویش بدانند و از دولت بخواهند به خواستهایشان توجه بکند و یا کنار برود. زیرا اگر به خواستهایشان تن ندهد، انگاه دولت انها نیست و حق ریاست بر آنها را ندارد، حتی در چهارچوب قانون اساسی فکسنی ایران که باید با قانون اساسی مدرن جایگزین بشود.

بنابراین می خواهی دیکتاتور خنزرپنزری را برای همیشه فرو بریزی و دموکراسی را حاکم بسازی و به رنسانست دست بیابی، پس دموکراتیک و رنگارنگ بخواه و عمل بکن و هرچه بیشتر جامعه و صحنه را مالامال از خواستهای مدنی و رنگارنگ و چالش مدنی میان مردم و حکومتش بکند تا تغییر و امید نو هزار رنگ بشود و هزار گسست در حکومت را بوجود بیاورد و انچه رخ بدهد که حق ما و ضرورت این تحولات و زمانه ی ما هست. اینکه دموکراسی و رنسانس رخ بدهد و دیکتاتوری و زبان و فضای سیاه/سفیدی که بیماری اصلی ما هست، ریشه کن بشود و با خویش نه فقط دیکتاتورهای خنزرپنزری کنونی بلکه دیکتاتورهای در راه و با زبان و لحنی انتاگونیستی و هیستریک را را ببرد و اصطبل اوژیاس را با خنده و شادی کارناوالی پاک بکند. زیرا چطور می خواهی از دست دیکتاتور خنزرپنزری راحت بشوی بی انکه همپالکی ها و فیگورهای متقابلش در دیسکورس سیاه/سفیدی یعنی قهرمان انتاگونیستی و راوی مالیخولیایی و لکاته هیستریک و جنجالی را بدور نیاندازی. زیرا موضوع همیشه موضوع تحول ساختاری و تغییر ساختار سنتی و فیگورها و روابط سیاه/سفیدیشان با ساختار مدرن و با روابط رنگارنگشان بر اساس قانون مدنی و چالش مدرن و رواداری مدرن است.

جامعه ی مدنی باید بنابراین خواستهای مدنیش را مطرح بکند و از دیکتاتور و دولت حاکم جواب بخواهد و این جواب را به چالش عمومی بکشد و نه انکه مثل برخی بگوید که اصلا نباید با این دولت حرف زد و هرچی بگویند دروغ است. انگار در چالش مدنی حتی اعتصاب و سکوت یا نافرمانی مدنی بشخصه نوعی چالش و گفتگو و مذاکره و جدال قدرتی با طرف مقابل و بر سر تغییرات ضروری نیست. ازینرو باید از یکسو مثل خواستهای این منشور از حقوق مدنی و شهروندی زحمتکشان و زنان و اقشار دیگر اجتماع و اقوام ایرانی سخن گفت و هم از طرف دیگر مثل پرفورمانسهای مدرن «دور انداختن روسری و عمامه پرانی» هرچه بیشتر فضای خیابان و شهرها را عوض کرد و بدست گرفت، یا گامهای نوین چون «بوسه پرانی عاشقانه» در خیابانها را انجام داد (که من پیشنهاد کردم و برخی جوانان بشخصه و خودبخودی شروع کردند اما دوباره فضای سیاه/سفیدی بر صحنه حاکم شد) و روح و بدن جمعی را بدست گرفت و نو شد تا دیکتاتوری و فرهنگ و زبان نوحه خوانش هرچه بیشتر دمُده و نخ نما و مضحک یا خنزرپنزری بشوند و راحت تر فرو بریزند. اینهمه بی سوادی یا کم سوادی در باب این مباحث پایه ایی تحول و انقلاب مدنی یا مخملی وحشتناک است و در حینی که اکثرا خودشان را دانای کل می دانند.

یعنی به این کورهایی که اینگونه انقلابی و سیاه/سفیدی و هیستریک هنوز می اندیشند باید گفت که احمق مشکل تو این است که نمی فهمی وقتی با حکومتت چالش و مذاکره مدنی مداوم و به اشکال مختلف نکنی و از او جواب و راه حل نخواهی، آنگاه راه تحول مدنی خویش را می بندی و به او اجازه می دهی سکوت بکند و بگوید که شما فقط خواهان براندازی هستید و راحت تر جنگ حیدری/نعمتی و با شور حسینی راه بیاندازد. در حالیکه تو باید زرنگ و مدرن باشی و بگویی حقوق مدرنم را می خواهم و دولت باید جواب بدهد و با مردم در این باب بحث و جدل عمومی بکند تا با باز کردن این چالش و گسترده کردنش آنچه را بیافرینی که تو می خواهی و دیکتاتور از آن هراس دارد. اینکه همه چیز به چالش شفاف و عمومی کشیده بشود و ناتوانی و حماقت دیکتاتور خنزرپنزری هرچه بیشتر رو بشود و در خودش ریزش بیشتری بکند و از طرف دیگر احزاب و سازمانهای متشکل و مدرنی بوجود بیایند که می توانند گذار از دیکتاتوری به دموکراسی را سامان بدهند تا جامعه دچار اغتشاش پس از خلأ قدرت نشود و هیولاها سوء استفاده نکنند. بنابراین وقتی می گویی با حکومت حرف نزن و چالش نکن، فقط راه و دهن خودت و راه تحول مدنی را می بندی و به فضای انتاگونیستی مورد علاقه ی او باز می گردی و تازه خیال می کنی خیلی رادیکالی و گول دروغهای حکومت را نمی خوری. پس بی دلیل نیست که از طرف دیگر حتی حاضر به حمله ی نظامی به کشورت هستی. چون هیستریک و ناموسی عمل می کنی و فقط به فکر منافع خودت هستی. یعنی نمی بینی که عملا کامل بازنده و گول خورده ایی و حتی نمی بینی که مشکلت این است که ذایقه و زبانت مثل پدر جبارت هنوز سیاه/سفیدی و پارانوییک یا دایی جان ناپلئونی است. همانطور که انها نمی دیدند وقتی این همه سال در خارج فقط بحث شان این بود که «رای بدهند یا ندهند» و ایا با رای دادن به دیکتاتور مشروعیت می دهند یا نمی دهند، در واقع در هر دو حالت در نقش گوسفند خنگ و قربانی عمل می کردند و نمی فهمیدند که در جنبش مدنی چه رای دادن و چه رای ندادن شکلی از چالش و گفتگو با دولت حاکم است و انها تا وقتی حاکم هستند پس مشروعیتی نیز دارند و قدرت را در دست دارند و تغییر بدون چالش قدرت با نیروی حاکم و بدون تولید تغیییرات ساختاری و انتخابات بهتر یا ازاد ممکن نیست. ازینرو باید راز فلجی مشترک اپوزیسیون افراطی و حکومت دیکتاتور را فهمید و از زبان و ذایقه ی مشترک سیاه/سفیدی، خودی/غیر خودی آنها عبور کرد و همه چیز را رنگارنگ و دنیوی ساخت.

بنابراین مشکل اصلی ما شما افراطیون هیستریکی هستید که تیشه به ریشه ی این تحول مدرن می زنید و حکایت ما را حکایت «سیب سرخ و ادم چلاق» کرده است. وگرنه این دیکتاتور خنزرپنزری تا حالا رفته بود اگر چالش مدنی و رنگارنگ به شیوه ی درستش پیش رفته بود و الان هم تحول مدرن ما راهی جز این ندارد اگر می خواهد پوست اندازی نهایی بکند و فردا گیر هیولاهای بعدی نیافتد. زیرا هیچکس نمی تواند به زندگی کلک بزند و چاه کن همیشه ته چاه می ماند. این قانون و اتیک زندگی و اخلاق تمنامندی یا قانون تحولات اجتماعی است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)