فیلم مصاحبه دوبخشی ماکس امینی با رضا پهلوی و با تیتر «شاهزاده ندیده» قصد دارد که دیدار و دیالوگ صادقانه و مدرنی با رضا پهلوی را ممکن بسازد. تا تماشاچیان او را آنطور که هست ببینند و با زوایای مختلفش، چه به عنوان یک سیاستمدار و یا چه به عنوان پدر چندفرزند و یا به عنوان فرزند شاهی شکست خورده. ازینرو فیلم همزمان در سکانس هایی گذری به تاریخ گذشته و معاصر ما می زند و ما را با بخشهایی مهم از تاریخ گذشته و معاصر ما و با تروامای فردی و جمعی روبرو می کند. ازین منظر این مصاحبه ی دوبخشی و در فضایی دوستانه و خودمانی به ما امکان می دهد که رضا پهلوی را به عنوان یک انسان و سیاستمدار مدرن بهتر بشناسیم و ببینیم که معیارهای او معیارهایی مدرن هستند. با انکه کمتر ازین نیز نباید از او انتظار داشت و وقتی او بخش اعظم زندگیش را در خارج از کشور و یا برای تلاش برای تحول مدرن ایران انجام داده است. مشکل اساسی و ساختاری «مصاحبه ی دوبخشی» ماکس امینی با شاهزاده ی ندیده و نشناخته اش اما این است که او از ابتدا چنان مسحور و مجذوب شاهزاده و خاندان پهلوی است که در مصاحبه اش نمی تواند رضا پهلوی و به همراهش تماشاچیان را با مباحث مهم و تراوماتیک گذشته و حال روبرو بکند، تا ما ببینیم که رضا پهلوی در برخورد با معضلات و مرزهایش چگونه برخورد می کند و چقدر می توانیم به او اعتماد بکنیم که در شرایط سخت واقعا بتواند یک رهبر موفق و مدرن و قادر به تغییر تاکتیکهایش باشد و یا چقدر می توانیم اعتماد بکنیم که اسیر اغوای اطرافیان نشود و در شرایط حساس به شاه و دیکتاتور نو مسخ نگردد. یعنی در نهایت مصاحبه ی دوبخشی ماکس امینی تبدیل به یک «فیلم تبلیغاتی برای یک رهبر اینده» و برای یک کاندیدای رهبری بسان شاه مشروطه می شود، بی انکه او و تماشاچی را با مباحث مهمی از گذشته و حال ما مواجهه بسازد. زیرا بدون هضم ترمیزی گذشته نمی توان حال و اینده ایی قوی ساخت. زیرا بدون تبدیل گذشته به تجربه و خاطره ی جمعی قوی نمی توان حال و اینده ایی قوی ساخت. زیرا گذشته و اینده همیشه در زمان حال حضور دارند و وقتی آنها بسان «جسمکی غریبه» و هضم نشده حضور داشته باشند، بسان زخمها و تراوماهایی چرکین و ترمیم نیافته حضور داشته باشند، انگاه بناچار تاثیر منفی خویش را بر رفتار زمان حال ما و بر تصورات و هراسهای ما از آینده می گذارند. همانطور که رضا پهلوی مثلا بدرستی در این زمینه به خطای اندیشه و شعار کین توزانه ی « نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم» اشاره می کند. اما شیوه ی او نیز که می گوید نمی خواست مثل دو برادر و خواهرش، علیرضا و لیلا، که اسیر خاطرات و زخمهای گذشته بودند و به این خاطر افسرده شدند و خودکُشی کردند، در گذشته بزیید و در عوض به جلو نگاه می کند، دارای یک خطای بنیادین است. اینکه او نمی بیند گذشته همیشه در زمان حال حضور دارد و اگر او را نبینی و درست «بیاد نیاوری» و به تجربه ی قوی خویش تبدیل نکنی، انگاه ارواح گذشتگان چون روحی ناارام، مثل روح شاهی ناارام که در خاک سرزمینش قبر نشده است و به تجربه ی جمعی تبدیل نشده است، و یا مثل ارواح قربانیان خاوران و جنبش اخیر، مجبور است به شکل خشمگین بازگردند و یا مرتب ما را به خطای پدران و مادرانمان در شکلی نو مبتلا بکنند.

نقد ذیل با نگاهی ساختاری/ روانکاوانه و طنزامیز دقیقا می خواهد معضل و «نقطه ی کور» این فیلم و مصاحبه ی دوبخشی جذاب و دیدنی از ماکس امینی و در دیدارش با شاهزاده ی محبوبش را نشان بدهد و اینکه چرا ناتوانی او از وفاداری به نقد و طنز مدرن و گرفتاریش در نگاهی شیفتگانه به موضوعش باعث می شود که فیلم و مصاحبه اش از جهاتی کور باشد و یا بخواهد کور بکند و فقط تصویری جذاب و تبلیغاتی از رضا پهلوی بوجود بیاورد و اجازه ندهد که تماشاچی با نقاط قدرت و ضعف او بهتر روبرو بشود. زیرا قرار نیست دوباره خیال بکنیم که می توانیم رهبری کامل و بی ضعف داشته باشیم که ایندفعه حتی خودمانی و مدرن است و ما به او وکالت داده ایم تا به عنوان شبان گوسفندان را به بهشت خیالی راهنمایی بکند. بهشتی خیالی و خودشیفتگانه که در نهایت و بناچار قصابخانه ایی بیش نخواهد بود. زیرا هدف مدرن ابزار مدرن و ذایقه ی مدرن می خواهد وگرنه مسخ می شود. یا بزبان دیگر و با انکه باور دارم که رضا پهلوی به ساختار دموکراتیک باور دارد و خواهان قانون اساسی دموکراتیک و مشروطه وار است، اما انگاه باید بقول خودش به همراه ساختار حقوقی مدرن همزمان فرهنگ دموکراتیک نیز رشد بکند و بناچار «نقد و طنز مدرن» در برخورد با چنین فیگورهایی رشد بکند، تا هیچ رهبر و شاهی خیال نکند که شاه و سلطان و رهبر نهایی است و یا هوادارانش خیال بکنند که او عاری از ضعف و کمبودهای انسانی یا ضعف خانوادگی و غیره باشد. تا هر فیگور رهبری و به همراهش هوادرانش بدانند که تخت سلطنت یا صندلی ریاست جمهوری به هیچکس جاودانه تعلق ندارد و هر قدرتی همیشه مرزهای خویش را دارد و باید داشته باشد. تا در جامعه ی مدنی همه بپذیرند که حقیقت نهایی وجود ندارد و همه چیز باید به بحث و چالش مدنی و پارلمانی در چهارچوب حقوق شهروندی گذاشته بشود تا کشور و جامعه و اجزای مختلفش از قانون تا اندیشه و هنر و فرهنگ از مسیر این دیالوگ و چالش همراه با احترام و نقد متقابل مرتب رشد بکند و بهترین راهها و تاویلها را انتخاب بکند و بیافریند.

لینکهای دو بخش فیلم گفتگوی ماکس امینی با رضا پهلوی

۱/ بخش اول

۲/ بخش دوم

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

«نقطه کور» فیلم و دیدار ماکس امینی با «شاهزاده ندیده و محبوبش»!

یا وقتی ماکس امینی چنان مسحور و مومن «شاهزاده ندیده اش» می شود که چیزهایی را نمی بیند یا زیرسبیلی رد می کند، یا گاه نقد و طنز مدرن از یادش می رود!

گفتگوی صمیمانه و جذاب ماکس امینی با رضا پهلوی همراه با گذاری از درون تاریخ ایران و مباحث معاصرش، در واقع به ما امکان می دهد که با رضا پهلوی آنطور که هست بهتر اشنا بشویم. اینکه او انسانی مدرن و با ارزوهای مدرن و دموکراتیک برای کشورش هست و می خواهد از اشتباهات گذشته و پدر و تاریخش یاد بگیرد و به تحقق دموکراسی چه در حکومت و چه در فرهنگ کمک برساند. همانطور که او بخوبی نشان می دهد که یاد گرفته است چرا باید دور باطل کین جویی را شکاند و ازینرو برایم جذاب بود که او هم خطای شعار «نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم» را بخوبی نشان داد. اینکه چرا این نوع برخورد کین توزانه به تراوما و فاجعه ی جمعی چیزی جز دور باطل خشونت نمی افریند، بلکه باید از گذشته یاد گرفت و در کنار دادخواهی قانونی برای قربانیان به جامعه و افرادش امکان ترمیم زخمهایش و اشتی دوباره را داد و در مسیری روبجلو و دموکراتیک، مانند افریقای جنوبی و غیره. همانطور که توانایی رضا پهلوی مثل پدر و مادرش به زبانهای مختلف و توانایییش به مباحث سیاست مدرن و دیپلماسی مدرن نقش او را در تحول مدرن ما نقشی مهم می سازد.اینکه او می داند تحول مدرن تنها از طریق تحول مدنی و با ائتلاف گروهها و احزاب سیاسی مدرن حول خواستهای مدرن صورت می گیرد. ( در باب خطای کین توزانه و خطرناک شعار «نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم و گرفتاریش در دور باطل خشونت می توانید به این استاتوس من مراجعه بکنید که در آن چند سال پیش این موضوع مهم را مطرح کردم.)

مشکل این مصاحبه اما در چند چیز مهم است که باعث می شود تصویر جدیدی که ماکس امینی از «شاهزاده ی ندیده شده» می خواهد نشان بدهد، دچار اشکالاتی اساسی می شود و در نهایت تبدیل به یک «نوع فیلم تبلیغاتی برای شاهزاده پهلوی، رهبر اینده و خاندان پهلوی» می شود و جالب است که ارادت شدید ماکس امینی به خاندان پهلوی و احتمالا به نظام مشروطه ی مدرن در این فیلم کاملا به چشم می خورد، که اصلا هم بد نیست اما بشرطی که همزمان قادر باشد از خویش و شیفتگی اش بیشتر فاصله ی نقادانه و طنزامیز بگیرد و سوالاتی را مطرح بکند که جایش در این مصاحبه بشدت خالی است. به این خاطر تصویر او از رضا پهلوی یک تصویر صادقانه و جذاب و دوست داشتنی است اما نمی تواند رضا پهلوی را با سوالات درست و با استفاده از طنز مدرن خویش با مباحثی مهم روبرو بکند تا هم مردم بدانند رضا پهلوی در دیدار با این «حقایق هولناک و تراوماتیک» چگونه برخورد می کند و هم بتوانند نکات طنزامیز یا سوال برانگیز در او و در گفته هایش را ببینند. چیزی که در نقد و مصاحبه ی مدرن جای خاص خویش را دارد و حضورش لازم است. بویژه وقتی مصاحبه گر بشخصه یک استنداپ کمدین باشد. اما ارادت او به رضا پهلوی چنان شدید است که مثلا از واژه ی «قربان» مرتب استفاده می کند، با انکه رضا پهلوی می گوید که او علاقه ایی به این اسامی و تشریفات ندارد. یا خیلی جالب است که به «زبان جسم» ماکس امینی در حین مصاحبه توجه بکنید که عمدتا یک تنانگی فروتن و بشدت «مودب» است و اصلا طنز یا شوخ چشمی در رفتارو. سوالاتش بکار نمی برد که نکته ی قوت او در حقیقت می باشد.

دقیقا این ناتوانی او از استفاده از قدرت طنزامیز و نقادانه ی خویش باعث می شود که کل مصاحبه ی جذاب او به حالت یک تبلیغ تلویزیونی برای یک «کاندیدای رهبری» بشود و نتواند با طرح سوالات درست و بموقع رضا پهلوی را حتی گاه خوب گیر بیاندازد و وادارش بکند که عکس العمل احساسی و خودبخودی نشان بدهد تا ما بیشتر با او و با «شاهزاده ی ندیده» اشنا بشویم. با انکه ماکس امینی سوالات خوبی مطرح می کند اما تلاش او برای مودب بودن و تحسین خاندان پهلوی و اینکه پایش را از گلیمش درازتر نکند، باعث می شود که موقعیت های مهم در بحث را از دست بدهد و سوالات حساس کم رنگ و یا کم مایه بشوند. یا شاید اینجا نشان می دهد که نقد و طنز او انقدرها هم قوی و مدرن نیست که می پندارد.

مثلا یک لحظه ی مهم و حساس گفتگو و فیلم، لحظه ی دیدار و تلاقی رضا پهلوی با فرار پدرش و لمس شکست «پدر/شاه» بود که بقول رضا پهلوی تاثیر هولناکش در خانواده ی پهلوی از جمله در افسردگی و خودکشی علیرضا پهلوی و لیلا پهلوی دیده می شود. موضوعی تراوماتیک که رضا پهلوی سعی کرد با طرح این موضوع که او مثل بقیه برادران و خواهرانش با آن درگیر نبود، چون انموقع جای دیگری بود، می خواست از آن در برود. زیرا این موضوع برای او نیز بسیار مهم و تاثیرگذار بود، زیرا هم شکست مفتضحانه پدر/شاه بود و هم تبدیل شدنش به «ولیعهد مغضوب» و جانشین پدر شکست خورده. همانطور که در تاریخ زندگی او و در همین فیلم دیدیم یا می بینیم که این موضوع چنان برای او مهم و با تاثیری سرنوشت ساز و تراوماتیک بود که بقول خودش بعد از مرگ پدرش فقط به نقش «ولیعهد بودن» فرو می رود و اینکه نام پدرش را بشوید و ایران را نجات بدهد. اینکه او ازین ببعد اسیر نام و نشانی چون «شاهزاده پهلوی» می شود و با انتظاراتی که دیگران از او داشتند و دارند و با انکه بقول خودش سعی کرده است خودش باشد و یا به خانوده اش برسد. اماو چنان در نقش «ولیعهد مغضوب و در پی پاک کردن ننگ و شکست پدر» فرو می رود که بقول خودش به چیزی جز این کار از این ببعد عملا نمی اندیشد. او ولیعهد تمام وقت می شود، بی انکه حتی بشخصه تلاش برای سرمایه گذاریهای نو با پول پدر و مادر و خانواده بکند. یا این امر و زخم تراوماتیک و مهمی که فرزندان محمدرشاه و فرح پهلوی با آن روبرو می شوند و رضا پهلوی سعی کرد آن را بنوعی کم اهمیت بکند یا کم تاثیر بر خودش جلوه بدهد، از جمله در این موضوع نمایان می شود که دقیقا علیرضا پهلوی که از همه بیشتر شبیه پدرش بود، با شلیکی تیر به این صورت پدرگونه خویش را می کُشد. یعنی او هم خویش و هم پدرش را می کُشد. یا از منظر خودکشی افسرده وار و بزبان دیگر او با قتل خویش خود را در قبر پدری می اندازد که شبیه اوست، تا در مرگ با او دوباره یکی بشود و با انکه در این قبر مُرده ایی نیست. (در باب این تراومای خانواده ی شاه و نزد فرزندانش می توانید از جمله به این استاتوس روانکاوانه ی من در مورد سالروز مرگ شادروان علیرضا پهلوی مراجعه بکنید.

ماکس امینی در اینجا و در این موقعیت حساس گفتگو از او سوال می کند که شما چگونه با این شرایط سخت روبرو شدید، و اگر به این بخش از مصاحبه دوباره نگاه بکنیدَ، می بینید که یکدفعه حالت نشستن و زبان جسم رضا پهلوی تغییر می کند و هرچه بیشتر تدافعی می شود و نمی خواهد با «دراما یا تراومای اصلی پدرش و حکومت خاندانش و خانواده اش» روبرو بشود، در همان لحظه هم ماکس امینی به شکل قرینه سریع حالت جسم رضا پهلوی را می گیرد و مثل او یک پایش را روی پای دیگرش می اندازد و دستهایش را جلویش می گیرد و سوالات مهم بعدی را نمی کند. یعنی هر دو طرف به شکلی اگاهانه/نااگاهانه حس می کنند که پا به جای تراوماتیک و حساس و مین گذاری شده گذاشته اند که مالامال از سوالات مهم و همزمان دردناک است و رضا پهلوی سعی می کند از این سوالات به این وسیله در برود که بگوید او انموقع انجا نبود. ماکس امینی نیز جرات نمی کند دقیقا در اینجا مکثی بکند و مثلا بپرسد که راستی فکر می کنید اشتباه پدرتان انموقع چه بود و یا چرا مثلا پدرت احزاب مختلف را منع کرد و حزب رستاخیز را بوجود اورد که در واقع رستاخیز فاجعه بارش شد. اینکه درس مهم آن فاجعه و خطا و شکست پدرش برای الان او و ایران چیست؟ تا او نیز به سرنوشت پدرش مبتلا نشود که تکرار سرنوشت پدربزرگش بود و این درامای خاندان پهلوی است. اینکه با انکه انها حسن نیت داشتند و دارند و میهن دوستند، اما چون نمی خواهند بهای مدرن شدن را خوب بپردازند، انگاه مدرنیزاسیون نیم بندشان در نهایت دچار بحران و شکست می شود و مجبور می شوند کشور را ترک بکنند. ابتدا وقتی رضا پهلوی این «تراوما و زخم تاریخ مشترک خانوادگی» را ببیند و با وفاداری به اصول و ساختار و ذایقه ی مدرن از آنها بگذرد، انگاه بهتر می تواند رضا پهلوی مدرن و در عمل تاثیرگذار بشود و در هر نقشی. یا یک شاه مشروطه ی نو و بهتر بشود و اینکه یکدفعه دوباره فیلش یاد هندوستان نکند، همینکه شرایط سخت بشود.

یا مثلا وقتی پای این موضوع بوسط می اید که چطور کارتر و امریکا پدرش را بیرون کردند، با انکه مریض بود، ماکس امینی اینجا جرات نمی کند که سوال بکند ایا با چنین تجربه ایی که امریکا همیشه اول به منافع خودش فکر می کند، باور دارید که اکنون به شما و ملت ایران کمک بکند حکومت را عوض بکنید. یا اینکه در لحظه ی حساس می توانند بار دیگر ما را بفروشند؟ این سوال مهم و نماد یادگیری از تاریخ فردی و جمعی است. اینجاست که باید با سوالات مهم و اساسی و تراوماتیک کاری بکنی که فرد تحت مصاحبه و تماشاچی با مباحث تراوماتیک و دردناکش روبرو بشود و با ان چیزهایی که باید از آنها درس بگیرد تا ملت مدرن و سیاستمدار مدرن بشود.

یا وقتی که رضا پهلوی در بخش دوم مصاحبه می گوید که راه اصلی پیروزی جنبش ما این است که به حداکثر حمایت از خارجیان دست بیابیم و بدین وسیله که به انها و به ملتمان الترناتیو و ائتلاف نشان بدهیم، انگاه در چنین لحظه ی مهمی ماکس امینی جرات نمی کند با طنزی مثلا بگوید، یعنی بازهم انتظار دارید که امریکا و اروپا اول به فکر ما باشند تا به فکر منافع خودشان و مگر یادتان رفته است که با پدرتان چه کردند. زیرا رضا پهلوی خطا می کند وقتی می گوید که موضوع مهم و اصلی پشتیبانی حداکثری جهان خارج از جنبش درونی است. زیرا اولا چنین پشتیبانی حداکثری بوجود نمی اید وقتی همین حالا جهان چند چندقطبی شده است و یک قطب مهمش چون چین و روسیه به پشتیبان ایران تبدیل شده اند. ثانیا قدرت اصلی ما جنبش مدنی داخل کشور است و اینکه این را باید جلو برد و رنگارنگ و گسترده کرد. اما رضا پهلوی دقیقا اینجا سیاستمداری مدرن از یادش می رود. یعنی دچار همان خطای «همبستگی» چندنفره شان با مسیح و حامد و غیره می شود که بجای تاکید بر جنبش داخل کشور و مدنی و کمک به رشد ان از طریق حمایت جهانی و تحریمهای هدفمند، بدنبال ایزوله کردن جمهوری اسلامی و بستن سفارتخانه ها هستند. امری که تحققش بشخصه چیزی خیالی و با ثمر بس اندک یا حتی ضد تحول است. زیرا انگاه در عوضش نیز جمهوری اسلامی سفارتخانه های دول مدرن را در ایران می بندد و فضا هرچه بیشتر سیاه/سفیدی می شود. چیزی که برای جنبش مدرن و مدنی «سم می باشد». زیرا جنبش مدنی که می خواهد فضا و خیابانها را بگیرد و بعد اعتصابات کارگری راه بیاندازد و انتخابات ازاد بوجود بیاورد، احتیاج به بازشدن راههای داخلی و خارجی دارد تا انگاه از انها شاهراههای تحول مدنی بیافریند و وقتی حکومت می بیند که نه دیگر حجاب اجباری بازمی گردد و یا گشت ارشاد. یا وقتی از طرف دیگر همبستگی ملی و رنگارنگ ایرانیان در قالب ائتلاف احزاب و گروههای ایرانی حول شعار «دموکراسی و سکولاریسم در چهارچوب ایران کنونی» و بر پایه ی شعار «زن/زندگی/آزادی» رخ می دهد.

ماکس در این مصاحبه چنان «مودب و شیفته» عمل می کند که این لحظات مهم در مصاحبه را نمی بیند و یا نمی خواهد ببیند تا تصویر جذابی که از شاهزاده اش درست می کند خراب نشود و اینجاست که تاثیر فرهنگ و زبان ایرانی را بر ضمیر نااگاه فردی و جمعی می بنیم و اینکه حتی او که در زبان انگلیسی براحتی انتفاد می کند، یا در طنزهای به زبان فارسیش، اما همینکه جلوی یک فرد و رهبر مورد علاقه اش قرار می گیرد، دوباره گیر همان ارثیه فرهنگی می افتد و خیال می کند که نباید سوالات بد و دردسرامیز مطرح کرد. در حالیکه اگر او این سوالات بد و دردسرامیز را مطرح می کرد، هم رضا پهلوی قدرتش شاید بهتر دیده می شد و هم انموقع ما و خودش می دیدیم که نقاط ضعفش کجاست و کجا هنوز نتوانسته است از زخم و تروامای «پدر/شاه» بخوبی عبور بکند و از آن درس لازم را نگرفته است. زیرا وقتی او یا مادرش از «فنته ی بهمن» سخن می گویند، از یاد می برند که وقتی در یک کشور انقلابی رخ می دهد، مسئول اصلی چنین انقلاب و ثمرات هولناک بعدیش در درجه ی اول حکومت و دولت حاکم است و نه مردم ناراضی و قیام کننده. بی انکه مسئولیت مردم و اپوزیسیون در تحول فاجعه بارشان نفی بشود. اما اگر پدر و حکومت پدر و مادرش به جای تکیه به دیکتاتوری هرچه بیشتر در کنار مدرنیزاسیون سریع و به حالت فاجعه بار به رشد دمکراسی فرهنگی و حضور احزاب مختلف کمک می کردند، انگاه شاید چنین انقلابی رخ نمی داد و یا اگر رخ می داد، شاید اینقدر نتایجش فاجعه بار نمی شد. زیرا اگر او نخواهد مسئولیت حکومت پدرش و خانواده اش در انقلاب بهمن و در نتایج بعدیش را بپذیرد، انگاه نمی تواند حال نیز بگوید که حکومت جمهوری اسلامی مسئول همه جنایات است، زیرا قدرت دست انهاست. زیرا انموقع باید پرسید که دم خروس را باور بکنیم یا قسم حضرت عباس را و اینکه چرا این او سیاست و روش «یک بام و دو هوا» را بکار می برد. اما ماکس امینی چنان در پی تصویر زیبا و جذاب شاهزاده اش است که اینجا طنز مدرن و تیزهوشانه اش از یادش می رود. در حالیکه شاه و رهبری که نتوان گاه طنزامیز به او خندید و برایش کاریکاتوری کشید، چیزی جز یک سلطان و دیکتاتور نادیده بیش نیست. ازینرو دیکتاتورها همه از طنز و کاریکاتور هراس دارند و بدشان می اید. چون ضعف و نکات خنده دارشان را رو می کنند و نمی فهمند که ادم بالغ و فرهنگ بالغ باید توانایی خندیدن به خویش و دیگری را داشته باشند.

یا مثلا وقتی رضا پهلوی بدرستی از اهمیت حکومت دموکراتیک و فرهنگ دموکراتیک سخن می گوید و اینکه باید به ائتلاف احزاب دست یافت و بدنبال «افراد» نبود، یا بدنبال حکومت و رهبری یک «فرد» و حتی خود او نبود، انگاه ماکس امینی که می خواهد هواداری «امین و خوب برای شاهزاده اش» باشد، از یاد می برد این سوالات مهم را بکند که وقتی شما اینها را می دانید، پس چرا می روید با افرادی در یک «همبستگی» فردی شرکت می کنید و چرا انجا جای احزاب مشروطه خواه و جمهوری خواه، یا نیروهای داخل کشور خالی است. یا چرا وقتی او اینگونه مدرن و سیاستمدارانه و جذاب سخن می گوید و در ما این غرور را ایجاد می کند که سیاستمدار مدرن هم داریم، یا وقتی او می گوید که او به خواست خودش عمل می کند و نه انکه بخواهد به انچه تبدیل بشود که دیگران می خواهد و به ما و به دخترانش این پند را می دهد که «خودتان باشید»، اما چرا انگاه در قرن بیست و یکم حاضر می شود«وکالت رهبری» را به عهده بگیرد. روشی که برای یک انسان وسیاستمدار مدرن بایستی مضحک و دمده باشد. ایا او یادش رفته بود که «خودش باشد» و یا اینکه با پذیرش وکالت «خودش شد» و نمی دانست که این خودش هست.

به باور من اگر ماکس امینی نمی خواست اینقدر مومن و مودب در برابر شاهزاده اش باشد، اگر به طنز و به نقد مدرن و به توانایی خودش در این حوزه بهتر تن می داد، انگاه هم مصاحبه قویتر و راهگشاتر می شد و بحثهای مهمی را در جامعه و در سیاست باز می کرد و بهتر می گذاشت که هم خاندان پهلوی و هم تماشاچیان از این دیدار با «تاریخ معاصرشان» یاد بگیرند و گذشته بهتر برایشان چراغ راه حال و اینده بشود. هم شاید ما قدرتهای دیگری از رضا پهلوی را می دیدیم که تا حال هیچکس ندیده بود و یا شاید ضعفها و کمبودها و خودباوریهای دروغینی که او و دیگران حاضر به دیدنش تا کنون نبوده است و انگاه بهتر می توانستند از آن عبور بکنند. بی انکه این خطاها و کمبودها چیزی از ارزش و توان مدرن او بکاهد و از زحمات خاندان پهلوی که در میهن دوستی انها شکی نمی توان داشت. همزمان خطاهای فاجعه بار پدربزرگ و پدرش را نمی توان فراموش کرد. زیرا تنها با دیدن «نقاط قدرت و ضعف خویش و دیگری» است که انگاه هم گذشته بهتر به خاک سپرده می شود و روح محمدرضا پهلوی با قدرتها و ضعفهایش در تجربه و خاطره ی جمعی سرزمین و مردمش به خاک سپرده می شود و هم ما و رضا پهلوی بهتر یاد می گیریم که چگونه ایندفعه کارمان را به پایان برسانیم، بدینوسیله که هرچه بیشتر ملتی واحد و رنگارنگ بشویم و با ورود خواستهای مدنی و ذایقه دنیوی و رنگارنگ به فضا و ساختار دیکتاتوری خنزرپنزری کاری بکنیم که فضا و زبان سیاه/سفیدی دیکتاتوری هرچه بیشتر بشکند و انها هرچه بیشتر توخالی و مضحک بشوند و راحت تر فروبریزند و بی انکه دیکتاتوری بدتری بوجود بیاید. زیرا انگاه هم الترناتیو مدرن هست و هم فرهنگ و ذایقه دموکراتیک و نویی بر صحنه حاکم شده است که می داند نقد نماد علاقه به دیگری و به تفاوت و حضورش هست. نه اینکه مثل ذایقه ایرانی بخاطر علاقه و احترام از اولیاء و رهبرانمان نقد نکنیم و آنها را ستایش بکنیم تا انگاه که ستایشمان بناچار به کین توزی و تنفر تبدیل می شود. زیرا شیفتگی و تنفر دو روی یک سکه و دور باطل هستند، مانند دور باطل بت پرستی و بت شکنی تا تولید بت بعدی. زیرا فرد و ملت مدرن می داند که به دیالوگ همراه با «علاقه و نقد» با یکدیگر و در حکومت و جامعه ی مدنی احتیاج دارد. زیرا به سان ملت مدرن و جامعه ی مدنی ما به یکدیگر و به تفاوتهایمان در چهارچوب وحدتی درونی و برونی و ساختاری محتاجیم و باید با هم و بسان «لویاتانی مدرن»، بسان وحدت در کثرتی مدرن کارمان را به پایان برسانیم و پوست اندازی و رنسانس مان را تحقق ببخشیم و انچه ضرورت حال و اینده است.

زیرا تنها انکه جرات بکند سوالات مخاطره امیز و قادر به مواجهه سازی فرد و جمع با «تراوما و تمناها و کمبودهایش» مطرح بکند و یا با طنز و رندی قادر بشود فرد و جمع را با دروغها و ضعفهایش روبرو بسازد، انگاه می تواند «شاهزاده ایی ندیده شده» را بهتر نمایان بسازد، زیرا حاضر به دیدن هراسها و شیفتگی های خویش بوده است و از انها گذشته است. زیرا رهبر مدرن بدون ملت مدرن و نقاد مدرن ممکن نیست و بالعکس. زیرا برای اینکه بتوانی بالا بپری، چه در عشق و یا در جدال قدرت و نقد، آنگاه باید یار و همراه و یا رقیبی داشته باشی که قادر است مثل شما بالا بپرد یا بالاتر.

به این خاطر پیشنهاد می کنم این مصاحبه و گفتگوی صادقانه و جذاب میان ماکس امینی و رضا پهلوی را ببینید و از آن لذت ببرید و همزمان با چشمکی رندانه به ماکس امینی و رضا پهلوی بگویید اما خوب به هم دل و قلوه می دادید و یک فیلم تبلیغاتی خوب برای انتخابات رهبری درست کردید. دست مریزاد. فقط به ما بگویید این انتخابات قرار است کی برگزار بشود، وقتی جنبش مدنی جلو نمی رود، چون سیاست ورزی مدنی و قویتر و ائتلاف مدرن حول اصول اساسی هنوز ندارد.

همانطور که وقتی رضا پهلوی از سختی های دوران کودکی و نوجوانیش به عنوان «ولیعهد» می گفت و اینکه نمی توانست خیلی از کارهایی را بکند که برای کودکان دیگر امری عادی بود و ماکس امینی نیز دردش را تایید می کرد، انگاه دلم بشخصه برای او و اینهمه سختیش سوخت و اصلا دردهای بقیه کودکان در ایران و امثال ما که همسن او بودیم از یادم رفت. چه برسد دردهای کودکان کارگر و دهقان و زحمتکشان. به این خاطر من حاضرم برای او فداکاری بکنم و اگر تاریخ تکرار بشود جای او نقش «ولیعهد» را بازی بکنم. اما بشرطی که دخترش نور نخواهد ما را نورانی بکند و رهبر زن اینده ی ما بشود. چون دختر مدرنی هست اما خداییش گروه خونیش به مسایل سیاسی و اجتماعی نمی خورد. بی انکه علاقه ی صادقانه ی خودش و خواهرانش به ایران نفی بشود. اما اینجا من به رهبری کسانی مثل نرگس محمدی و نسرین ستوده رای می دهم. 😉

به زبان طنز مشکل این مصاحبه این است که ما جهات دیگر و جذاب و یا سوال برانگیز و طنزامیز رضا پهلوی و یا روابط خانوادگیش و تاریخ معاصرمان را نمی توانیم ببینم، چون ماکس امینی کمدین و طنزپرداز حضور ندارد و فقط ماکس امینی مومن و شیفته ی خاندان پهلوی انجاست. پس چون یک طرف مصاحبه حضور نصفه و نیمه دارد، انگاه سوالات نصفه و نیمه می شوند و طرف دیگر نیز بناچار همچنان از جهاتی «شاهزاده ی ندیده» شده با نکات قدرت و ضعفش می شود. بزبان طنز به ماکس باید بگوییم که دفعه ی دیگه خواستی با او مصاحبه بکنی، قبلش یک چات عرق سگی بخور یا قبلش حسابی حال زمینی بکن تا سرحال و قبراق و طناز با او بحث بکنی و سوالات خطرناک و مهم را مطرح بکنی. یا به انگلیسی مصاحبه بکن، حتی اگر نخواهی سوالات حاد در مورد جنجال عکسهای یاسمین پهلوی را مطرح بکنی. زیرا حتی خانواده ی رضا پهلوی نیز می تواند مثل بقیه دچار مشکلات کم یا گاه خیلی زیاد خویش بشود و همه ی اینها انسانی و بس انسانی است و چیزی از ارزش و اهمیت او در کنار دیگر فیگورهای مدرن و در کنار احزاب مدرن برای حال و اینده ی ایران کم نمی کند و ما باید این را یاد بگیریم و رواج بدهیم و از جمله از مسیر این گونه گفتگوها. زیرا در بهترین حالت و با تحقق دموکراسی و سکولاریسم هم ملت ما از تجربه ی تلخ انقلابشان یاد گرفته اند که مدرنیت بهایی دارد و باید بهایش را پرداخت و هم رهبران گذشته و حال و اینده اش و فرزندانشان. خواه رضا پهلوی فردا شاه مشروطه بشود یا نشود. چه تفاوت، اگر که او مدرن بیاندیشد و مدرن عمل بکند و کمک به تحقق ساختار دمکراتیک و سکولار بکند. یا حتی اگر او فردا بخواهد یا شاه مشروطه بشود و یا اگر نشد انگاه رییس جمهور اول دولت مدرن ایران. حتی انموقع با چشمکی رندانه می توانیم بگوییم که اگر مردم بخواهند و همه چیز در چهارچوب قانون اساسی مدرن رخ بدهد، چرا که نه. زیرا او بسان رهبر مملکت از جهاتی چیزی خوب می تواند بشود و نماد یک رهبری مدرن در برابر نگاه جهانی ( بهرحال از زهبری جمهوری اسلامی و از برخی رهبران دیگر اپوزیسیون چون مسیح علینژاد هیستریک و حامد اسماعیلیون همیشه گریان یک سروگردن بالاتر است، عبدالله مهتدی که اصلا قابل بحث نیست)، مگر اینکه در این مسیر تحول سرانجام حتی رهبران بهتری بیافرینیم و یا صحنه را در دست بگیرند. یا وقتی از یاد نبریم که او نیز مثل پدر و مادرش لااقل از لحاظ برخورد و لباس مدرن و توانایی به چندزبان مدرن و به دیپلماسی مدرن یک سروگردن از بقیه رهبران گذشته و حال ایران بالاترند. بشرطی که قانون اساسی مدرن و فرهنگ مدرن و شهروندی حاکم بشود تا «شاه خیال نکند که شاه و سلطان است» و دیکتاتور نو با لعاب مدرن بشود، حتی اگر این فقط خواست برخی هوادارانش باشد و نه خواست خودش. موضوع این است که چه ساختاری حاکم می شود و به همراهش چه شاه و رهبری: ساختار دموکراتیک یا ساختار دیکتاتورمنش نو و با لعابی مدرن و فاجعه بارتر زیرا بقول لکان «شاهی که خیال بکند شاه و سلطان است، احمق تر از گدایی است که خیال می کند شاه است.» و انکه بخواهد به زندگی کلک بزند، بهایش رستاخیز فاجعه بار شاه و مردمش و تاریخ معاصرشان است، مگرنه؟ 😉

نتیجه گیری نهایی

ماکس امینی این قانون مهم هنر و نقد مدرن را گاه در فیلمش و در تلاشش برای تصویری صادقانه از شاهزاده ی محبوبش فراموش می کند که انچه او نیز نشان می دهد، در عین صداقت فقط تصویر و تاویلی و منظری از رضا پهلوی با قدرتها و ضعفهایش است. بنابراین هیچگاه کامل صادقانه نیست و این هم اصلا بد نیست. چون جز این نمی شود. بشرطی که این را بدانی و به خودت و به شیوه ی فیلمبرداریت به حالت انتقادی و طنزامیز بنگری و نگذاری که همه چیز و حتی موزیک فیلم و بازگشتهای به گذشته و حال در فیلم و حتی نوع سوال کردن ماکس امینی که گاه به رضا پهلوی گویی می خواهد خط بدهد، در خدمت این باشد که نشان بدهد این شاهزاده ی نادیده رهبر مدرن و خوبی برای ما هست و خاندان آنها. اینکه ماکس امینی باید از طنز و نقد مدرن اینرا را یاد بگیرد که اگر می خواهی فیلمت و یا فرد مورد مصاحبه ات و تماشاچیانت قادر به ملاقاتی نو و تاکنون ندیده با خویش و تاریخ خویش باشند، انگاه باید جرات بکنی که سوالات مخاطره امیز و سوال برانگیز در لحظات حساس مطرح بکنی. باید قادر باشی رند و زرنگ باشی و در عین احترام قادر به نقد و تولید سوالات صریح و حساس باشی. باید قادر باشی چنان ذایقه ی مدرن را در خویش هضم و جذب کرده باشی که بتوانی «پارادوکس» بیاندیشی و عمل بکنی. یعنی بتوانی در عین علاقه و احترام به دیگری و فرد روبرویت و یا به تماشاچیانت، همزمان با نقد و طنز انها را با زخمهاو تراوماهای فردی و جمعی روبرو بسازی و با سوالات سوال برانگیز و مهمی که برملا خواهند کرد که او در زمان حال و در برخورد با معضلات چگونه برخورد خواهد کرد و چقدر از گذشته واقعا درست گرفته است و رو به جلو و به سوی اینده ی دموکراتیک حرکت می کند.

زیرا تو نمی توانی تصویری صادقانه و تمنامند از دیگری بوجود بیاوری، وقتی که قادر نباشی صادقانه با تمنای خویش روبرو بشوی و اینکه واقعا تمنا و سوالت از تولید این فیلم چیست؟ تولید دیداری تاکنون دیده نشده با فیگور رضا پهلوی و از این مسیر روبرو کردن و مواجه ساختن او و خویش و تماشاچی با تراوماهای گذشته و سوالها و ضرورتهای امروز؟ یا تلاش اگاهانه/نااگاهانه برای ستایش شاهزاده ی محبوب و تولید یک فیلم تبلیغاتی برای او و در حینی که حتی رضا پهلوی نیز نمی داند که چگونه واقعا این جنبش مدنی را می توان به جلو برد تا تغییر نهایی خوب صورت بگیرد و سلطنت مشروطه ی دلخواه او بوجود بیاید و یا جمهوری با رییس جمهور شدن او. یعنی در حینی که رضا پهلوی نیز با تمامی قدرتهای مدرنش و با شناخت قویش از سیاست و دیپلماسی مدرن هنوز حکایتش حکایت «سیب سرخ و ادم چلاق» است و نمی تواند از این همه امکانات و پتانسیلهای تحول مدرن در ایران بهترین استفاده را بکند. زیرا از گذشته خوب درس نگرفته است، همانطور که در نقد ذیل نشان خواهم داد و بناچار توجه اش را بقول خودش در مصاحبه، و یا در همکاریش با جنبش«همبستگی» و فیگورهای معضل دار دیگری، متوجه ی تولید پشتیبانی جهانی و حداکثری از جنبش مدنی گذاشته است و در پی ایزوله کردن و بستن سفارتخانه های جمهوری اسلامی است، بجای اینکه توجهش را بر رشد جنبش مدنی داخل کشور بگذارد و با پشتیبانی جهان مدرن و تحریمهای هدفمند. زیرا هر تحول مدرنی توسط مردم همان کشور و با تغییر ذایقه و دیسکورس حاکم بر بدن و روح جمعی و با میلیونی شدن نافرمانی و اعتراض مدنی آنها در درجه ی اول رخ می دهد، و پشتیبانی خارجی عنصر ثانوی و حامیانه است؟ مگر نه؟ اما رضا پهلوی نیز گویا ادرس را اشتباهی گرفته است و بدومی به زبان خودش بیشتر می پردازد و همانطور که در عملش می بینیم. اما ایا همین جا ما «اجبار به تکرار» خطای پدرش ( و در نهایت پدربزرگش را) نمی بینیم و وقتی پدرش محمدرضا شاه در شرایط بحرانی و اجتناب ناپذیر «مدرنیزاسیون سریع السیر او و با ساختار دیکتاتوری»، بجای بازکردن فضا و رشد دموکراسی و اموزش دموکراتیک و تقویت جامعه ی مدنی، حتی احزاب خودی را نیز ممنوع کرد و حزب رستاخیز را افرید و بناچار جو سیاه/سفیدی و مذهبی را تقویت کرد. یا از طرف دیگر باور داشت که خارج و امریکا هیچگاه به او پشت نمی کند و به سنگر ایران علیه کمونیسم احتیاج دارد، به او احتیاج دارد و دیدیم که چه شد و اینکه چگونه رستاخیز فاجعه بار خویش را بوجود اورد و ملت ایران را. بی انکه خطای مردم و اپوزیسیون در انقلاب بهمن و در تحولات فاجعه بار بعدیش فراموش بشود. اما مسئولیت نارامی و بحران یک کشور در درجه ی اول به عهده دولت و حکومت حاکم است و نمی توان مسئولیت اصلی را به عهده ی مردم ناراضی گذاشت که بقول رضا پهلوی در این مصاحبه با «ریختن خونی از دماغ دانشجویی» اعتراض می کردند و از یاد می برد که «جمعه ی سیاه» هم بود و خیلی اعمال خشن و دیکتاتورمنشانه ی دیگر. یا با انکه ساواک شاه در مقابله با ساوامای جمهوری اسلامی جنایت و شکنجه ی کمتری انجام داده است، اما این چیزی از اهمیت و خطای جنایت انها نمی کاهد. موضوع یک موضوع ساختاری است و آن این است که شترسواری دولا دولا نمی شود و وقتی جامعه و اقتصاد مدرن می خواهی، پس باید ساختار قانونی و حقوقی مدرن و دموکراتیک و با حضور احزاب داشته باشی و شاهت مشروطه و محدود باشد و یا رییس جمهورت دارای وظایف مشخص و محدود باشد و هر حوزه ایی زیر نظر حوزه های دیگر باشد، زیرا قدرت کامل فساد می اورد. یا بنابراین وقتی امروز تحول مدرن و مدنی می خواهی، باید بدانی که چطور با نافرمانی مدنی فضای دیکتاتور را بشکنی و دیکتاتور را وادار به عقب نشینی بسازی و هرچه بیشتر سنگرهای مدنی را بگیری، از خیابان تا ورزشگاه و رسانه ها و مجلس و دولت را، تا بتوانی یک تحول مدرن و با حداقل تلفات بوجود بیاوری. یا ازینرو به احزاب مدرن و به اتحاد و اجماع جمعی ملت و احزاب و سازمانهای مدرنش حول شعار «دموکراسی و سکولاریسم» و بر پایه ی شعار محوری «زن/زندگی/آزادی» احتیاج داری و نه اینکه چند فیگور بیاوری و جنبش «همبستگی» ایجاد بکنی و یا در قرن بیست و یکم هم بخواهی رهبر مدرن باشی و هم بدنبال «وکالت گرفتن» از مردم باشی. یا بگویی علیرغم میل باطنی وکالت رهبری برای دوران گذار را بدست می گیرم. چون انموقع و در چنین شرایطی همیشه این احساس بوجود می اید که دم خروس را باور بکنیم و یا قسم حضرت عباس را.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)