بی مادر

شب بود و شعله ای
از قرمزی به زرد
انگشت ها فشرد، در لابه لای مو

بر زرد و قرمزش
خیره نگاه ماند
در گوشه ی اتاق
کز کرده و خمود

فرسوده روح و زار
خم شد سرش به زیر
پلکی به هم گذاشت
در خواب شد اسیر

تنها و گمشده در کوره راهِ بهت
خود را نمی شناخت، مسلوبِ انزوا
هر چه که می گذشت
سنگین و سخت بود
سرمای کوره راه
با زوزه های گرگ

تلخ و بنفش و سرد
بن بستِ انفعال
تقدیر روزگار
رازِ نشانه ها

در پشت سر تنی
فریاد می زدند
حالا که او سوار
در امتداد راه

گشتن به پشت سر
آیینه ای نبود
ماندن میان راه
آیین او نبود

در پشت سر تنی
فریاد می زدند
فریاد می زدند
این کودک تو نیست؟

آن کودک کبود
شیون به مرگِ مهر
هر گام خسته تر
غمگین تر از پدر
کودک به بر گرفت
در سوگ سرنوشت
مادر به مرگ مرد
گم شد در این نوشت

اکنون مهِ غلیظ بر سرنوشتشان
هر دو درون مه
مبهوت روحشان

دستی به روی چشم
چشمی به سوی ماه
شاید که مادری
آید بسویشان

فرهاد صادقی
19 / 09/ 89

(بی مادر) اشعار هزاره سوم / از مجموعه کابوس / اثر: فرهاد صادقی / تاریخ: 19/09/89 / ساعت 4 صبح

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)