بخش هفتم

صبح جمعه شکیبایی صبحانه مختصری در رستوران کوچک هتل خورد. یک نیمرو با کمی نان و پنیر و یک قهوه. بعد به سراغ زن صاحب هتل رفت. پیرزن چینی کاملا به خاطر داشت که 3 روز پیش مسافرش چطور برای هر شب اقامت دویست دلار بدون حرف پیش، پرداخت کرده است. و یادش بود که این مشتری خوش پوش و دست و دلباز گفته بوده که اتاق را برای 6 شب میخواهد. بنابراین پیشقدم شد و گفت: صبح بخیر آقا. از بخت خوب شما دیشب یکی از مسافران ما پی از موعد رفت و اتاقش خالی شد. بنابراین اگر بخواهید میتونید برای 3 روز دیگه همین اتاق خودتون رو داشته باشید!

سروان می دانست که حتی اگر تمام اتاق های هتل هم پرشده بود، زن چینی برای او یک اتاق مهیا میکرد. اما لبخندی زد و گفت: اوه جدی؟ چه خوب! حقیقتا من هم داشتم می آمدم که از شما خواهش کنم مشکل ما رو حل کنید. چون من ترجیح میدم این سه روز باقی مونده رو هم همین جا باشم.

گل از گل پیرزن شکفت. چنان خندید که روکش طلای دندان کرسی اش دیده میشد. و البته دندان سیاه دیگری که کنار آن بود… و سپس گفت:. باعث خوشحالی ماست.

مسافر جوان ششصد دلار دیگر شمرد و به پیرزن داد. این بار بنجامین فرانکلین به زن چینی لبخند میزد!

یک برخورد دیگر در راهرو هتل کافی بود تا شکیبایی زن جوان خدمتکار هتل را برای شام دعوت کند. بهانه اش هم این بود که میخواهد در مورد سرمایه گذاری در شرق آسیا از او اطلاعات بگیرد. زن ساده شاید همه حرفهای بازرگان جوان را که همیشه خوب انعام میداد، باور نکرده باشد. اما پیشنهاد شام در یک رستوران خوب بعد از مدتها بد نبود، ضمن اینکه خطری هم او را تهدید نمیکرد. شاید هم واقعا این مرد از او خوشش آمده باشد. یاحداقل شغلی برای خودش یا برادرش در کشوری نزدیکتر به زادگاهش پیدا شود. همه اینها باعث شد پیشنهاد مرد را بپذیرد.

پیدا کردن یک رستوران دنج و راحت در دوبی کار سختی نیس، جایی که راحت بنشینی و شام بخوری و از صحبت کردن لذت ببری. پیشنهاد شام را شکیب داده بود اما اوه لین گفت که رستورانی خوبی در دوبی مال میشناسد و قرار شد ساعت 7 جلوی آکواریوم بزرگ همدیگر را ببینند.

شکیب با یک پیراهن سورمه ای رنگ که خطوط آبی و نیلی عمود برهم در طرح پارچه اش داشت و شلوار جین خاکی رنگ آمد. آستین ها را تا زده بود و آستر سردست پیراهن از همان حریری بود که لایه داخلی و زیرین یقه پیراهن را تشکیل داده بود. نیم بوت های سرمه ای نبوک با کمربندی از همان جنس و رنگ، ترکیب متوازنی به ظاهر او داده بود. وقتی جلوی آکواریوم دوبی مال ایستاد، بعضی از خطوط لباسش با رنگ آب آکواریوم غول پیکر یکی بود و رنگ بعضی خطوط دیگر هم با ماهی هایی که گهگاه از پشت شیشه عبور میکردند. نگاهی به ساعت مچی اش کرد. چند دقیقه ای تا هفت باقی بود. میدانست ایرانی های آشنایی که اینجا مغازه دارند کم نیستند، امیدوار بود در این مدت کسی او را نبیند. به آکواریوم خیره شد. ماهیها را تماشا می کرد و کوسه ای که گاه نزدیک می آمد و با یک چرخش نرم – مثل هواپیماهای نمایشی در هوا – به او نزدیک میشد ودوباره اوج میگرفت و در دل آب محو میشد.

با صدای زنگ موبایلش برگشت. اوه لین پرسید: کجایی؟

– جلوی آکواریوم

— من همین الان رسیدم. دارم میام.

پیدا کردن یک دختر آسیایی در میان جمعیتی از ملل مختلف که در آن ها از مرد دشداشه پوش عرب تا زن تاپ و شلوارک به تن استرالیایی و … دیده میشد, کار ساده ای نبود. چند باری نگاهش را روی آدمهایی که وارد میشدند چرخاند تا بالاخره متوجه شد زنی موبایل به گوش برایش دست تکان میدهد. اول فکر میکرد اشتباه گرفته؛ از حق نگذریم چهره اوه لین کاملا تغییر کرده بود. یک پیراهن ساتن لیمویی که تا زیر زانوهایش را پوشانده بود به تن داشت و کفشهای پاشنه بلند سبز قدش را بلندتر نشان میداد. کیف چرمی اش اگرچه نو نبود اما با کفشهایش هارمونی لازم را داشت و آرایش چهره اش کاملا او را از یک خدمتکار روزانه هتل متمایز میکرد. شکیبایی قدری دلش برای دختر سوخت. پیش خود فکر کرد چرا باید این دختر زیبا هزاران کیلومتر دورتر از سرزمینش مجبور به کار باشد. و چطور یک نفر میتواند چهارماه دستمزد کار تمام وقت این دختر را بالا بکشد؟!

بعد از مصافحه، سوار آسانسور شدند به طرف رستوران رفتند. در راه  دختر گفت یکی از کارگرانی که او هم کلاه سرش رفته و قبلا در هتل همکار او بوده، حالا اینجا در این رستوران است. به هنگام ورود هم  دختر از پیشخدمت سراغ میزی را گرفت که به نامشان رزرو شده بود؛ میزهای ویژه رستوران مبلهایی با پشتی های بلند داشت که فضای هر میز را تقریبا خصوصی می کرد.

مرد و زن که روبروی هم نشستند، دوست اوه لین آمد و با احترام خوشامد گفت. اوه لین دو مرد را به هم معرفی کرد: شکیب ایشون زهیردین هستند.

شکیب سعی کرد از جایش بلند شود, اما مرد شرقی دست چپش را روی شانه او گذاشت و مانع شد, در عوض دست راستش را دراز کرد و خودش تا کمر خم شد. با لبخندی که به لب داشت و تکان دادن سر گفت: از دیدنتون خیلی خوشحالم. خیلی خوش آمدید.

زهیردین یا در واقع ظهیرالدین – چنانچه خودش گفت – با کت و شلوار مرتب اینجا کار میکرد. در یک رستوران با غذاهای آمریکایی. دو مشتری سفارش استیک دادند و به پیشنهاد اوه لین، زهیردین چنانکه گویی وانمود میکرد مخفیانه برای آنها سرو می کند، دو گیلاس روی میز گذاشت و از بطری که لای دستمال سفید گذاشته بود، شراب سرخ برای شان در لیوان ریخت. بعد هم شمع های پایه بلند روی میز را روشن کرد و رفت. اوه لین گیلاسش را بلند کرد، لبخندی زد و گفت: این فقط برای میهمانان ویژه است!

شکیب هم گیلاس را برداشت و لبه آن را به گیلاس اوه لین زد؛

مشغول صرف شام شدند و هنوز صحبتی درنگرفته بود, جز همان تعارف ها و حرفهایی که قبلا هم زده بودند.

بیش از هم اشتیاق زن به شراب برای شکیب جلب توجه کرد. بطوری که تا تکه گوشت گریل شده در بشقاب او تمام شود، اوه لین گیلاس سوم را هم به نیمه رسانده بود. او تنها نیمی از شامش را خورده بود. آن هم لا به لای جرعه های شراب. با این حال هنوز سرحال به نظر میرسید. جرعه دیگری از مایع سرخ گیلاس نوشید و گفت: الان 10 ماهه اینجام. دلم برای پسرم خیلی تنگ شده.

– مگه پسرت اینجا نیس؟

— نه پسرم تو «ساراواک» پیش پدر و مادرم زندگی میکنه

– چند سالشه؟

— 8 سال و من حدود یکساله که ندیدمش

بعد از کمی سکوت چشمهای زن از اشک شد. خواست به روی خودش نیاورد. باقی مانده شراب توی لیوان را لاجرعه سر کشید اما قطره ای اشک همزمان با پایین آمدن لیوان, روی گونه اش سرخورد. به سرعت ستمال کاغذی برداشت و رطوبت باقی از اشک را تا زیر مژه هایش پاک کرد.

– چرا مگه نمیتونی با خودت بیاریش؟

— کجا بیارم؟ اینجا؟ من که دایم سرکار هستم و اون هم باید مدرسه بره. اونجا راحت تره

– نمیشد مرخصی بگیری، یه سفر بری ببینیش؟

— با کدوم پول؟ هر چی کار کردم کلاهبردار برد. فعلا همین که یه جایی رو پیدا کردم اجاره اش رو میدم و میتونم پولی بفرستم براش که درس بخونه، راضی ام. بقیه اش درست میشه

– اینطور که خیلی سخته.

— بله ولی فعلا راه دیگه ای نیست.

اوه لین گیلاس نیمه پر شکیب را پر کرد و گیلاس خودش را هم همین طور. سعی کرد با کمک جرعه ای دیگر این گفت و گو را قطع کند. به شکیب گفت: تو که نخوردی شرابت رو! اینو حداقل بخاطر من بنوش

– حتما! به سلامتی …

— به سلامتی….

شکیب فکر کرد هنوز زمان سوال کردن از اولین شاهد قتل نرسیده. اما همچنان فرصت هست. صمیمی تر شدن بیشتر میتواند به او کمک کند تا راحت تر و دقیق تر به آنچه دنبالش میگردد، برسد. فکری کرد و پرسید:

– قیمت بلیت هواپیما از اینجا تا مالزی چقدره؟

— حداقل 800 دلار. قصد سفر به مالزی داری؟

– الان نه ولی گفتم که میخواهیم اونجا دفتری تاسیس کنیم. به زودی باید سفر کنم.

— چه خوب. من حاضرم برای کار به دفتر شما بیام.

– خیلی خوبه. حتما آدرس، ایمیل و شماره تلفنت رو برام بنویس. یا اگر رزومه کاری داری برام بفرست

— اوه حتما. اگر این اتفاق بیفته عالیه

اثر الکل کم کم در صورت و رفتار دختر نمایان میشد. چشمهایی که قدری قرمز شده بود، خونی که زیر پوست سفید  صورتش پخش شده بود و فکش هم زمان حرف زدن قدری سست شده بود. اوه لین خواست که یک گیلاس باقی مانده در بطری دوم را هم برای خودش بریزد، بطری اول خیلی وقت بود که تمام شده بود. شکیب هم قدری سرش گرم شده بود اما همچنان حواسش جمع بود. نباید اجازه میداد دختر بیشتر بخورد، به حافظه اش نیاز داشت. باید همین امشب در مورد قتل از او سوال میکرد. با هر جمله ای دختر خنده اش میگرفت. وقتش بود که بروند. زهیردین اصرار داشت پول را نپذیرد. اما شکیب میز را که حساب کرد، انعام خوبی هم به او داد. احساس کرد این انعام حق او بود. زهیردین هرچقدر هم لباسش آراسته و گرانقیمت باشد، از دستان زمختش موقع مصافحه فهمیده بود که کارگری زحمتکش است و دلش سوخته بود.

دختر ایستاد، تعادل داشت و مشکلی برای راه رفتن حتی با کفش های پاشنه بلند نبود. اما مشخص بود که خیلی مثل زمان ورودش به رستوران چابک نیست.

شکیب به سرعت رفت و ماشین را آورد. دخترسوار شد. یادش رفت کمربند ایمنی را ببندد. شکیب هرچه منتظر شد، اوه لین حواسش نبود. به ناچار به او گفت: کمربندت را ببند لطفا!

ماشین هنوز راه نیفتاده بود.

اوه لین انگار که تازه یادش افتاده باشد، به حماقت خودش خندید, کمربند را با دست چپ آورد اما نمیتوانست آن را سر جایش قفل کند. دو سه بار تلاش کرد اما هربار قلاب کمربند ایمنی به خطا میرفت. دوباره خنده اش گرفت. گفت: شکیب ببخشید این رو نمیتونم جا بزنم. میشه این کار رو برام بکنی؟

در همین حال کمربند از دست دختر دررفت و برگشت سرجای اولش. شکیب خم شد به سمت او تا کمربند را بیاورد و خودش ببندد. اوه لین در همان حالی که سعی می کرد سرراه دستهای شکیب قرار نگیرد و دستهایش را بالا برده بود، گونه شکیب را بوسید و با لبخند ملیحی گفت: خیلی متشکرم؛ امشب خیلی خوش گذشت.

شکیب کمی جا خورد؛ به ظاهر انتظار چنین حرکتی را نداشت.

راه افتادند. دختر گفت: فکر نکنی مست هستم. حواسم به جاست. فقط میخوام امشب کمی راحت باشم.

این را گفت و دستش را روی شانه شکیب گذاشت.

شکیب مسیر خانه اوه لین – همان محله مهاجرنشین دوبی –  را در پیش گرفته بود. اما با خود گفت شاید اگر دقایقی کنار ساحل توقف کند, بتواند از دختر بپرسد، چه اتفاقی افتاده. بنابراین مسیرش را به طرف جاده ساحلی کج کرد.

اوه لین گفت: کاش میشد امشب با تو به هتل بریم. نمیخوام شب امشب تنها باشم.

این را گفت و دستش را روی موهای دست شکیب کشید. نوازش او خنکی باد را از روی ساعد دست شکیب برداشت. شکیب گفت: خب بریم. چرا نمیشه؟

اوه لین گفت: اوه توقع نداری که تو محل کارم بخوابم؟ تو مثل اینکه فراموش کردی من اونجا کار میکنم!

شکیب گفت: خب میتونیم بریم یه هتل دیگه

– جدی؟ خیلی خوبه. کجا

— دوست من نزدیک هتل خودمون یک اتاق گرفته اما امشب اونجا نیست. اگه دوست داشته باشی میتونیم بریم اونجا

– واقعا؟ عالیه.

— تو مشکلی نداری برای خونه نرفتن؟

– نه میتونم صبح از همون جا به هتل سرکارم برم و اینطوری راحت تر هم هست.

این را گفت، با دستش موهایش را که باد روی پیشانی و صورتش ریخته بود، کنار زد و سرش را به شانه شکیب تکیه داد. به نظر الکل سستش کرده بود.

دیری نپائید که موستانگ سبز رنگ جلوی هتل ارزان قیمت متوقف شد.

زن هتلدار از درون هتل ماشین را دید. خیلی دلش میخواست بداند راننده اش کیست و چرا آنجا پارک کرده. اما زیاد برای گرفتن جواب سوالش معطل نماند. مشتری خوش حساب و دست و دلبازش همراه با یک زن شرقی که لباس لیمویی به تن داشت، وارد شدند. زن را نمی شناخت. با اینکه زیاد خوشش نمی آمد میهمان ها اینجور زنها را به هتل بیاورند اما به این یکی نمیتوانست چیزی بگوید. یاد صد دلاری هایی افتاد که صبح همین روز از او گرفته بود.

شکیب به همراه دختر به اتاق رفتند. اوه لین کیفش را روی میز انداخت و به دستشویی رفت تا آبی به سر و صورتش بزند . بعد آمد روی تخت کنار شکیب نشست. دستهایش را دور گردن شکیب انداخت و آرام او را بوسید. گفت: نمیخوای دست و صورتت رو بشویی؟ لباسهاتو عوض کنی؟

– چرا

— پس پاشو زود بیا.

شکیب کتش را در آورد و به داخل دستشویی رفت.

اوه لین قدری سرگیجه هم داشت اما چیزی نگفته بود. کمی روی تخت نشست، حوصله اش سر رفت. نگاهی به سر و وضع اتاق انداخت. یک تخت در وسط اتاق، یک تلویزیون کوچک و یک یخچال کوچک سفید و بدقواره که اصلا با رنگ اتاق و بقیه وسایلش تناسبی نداشت. پیش خودش گفت محل کارش به مراتب از اینجا بالاتر است. بطری پلاستیکی آب را از داخل یخچال برداشت, تشنه شده بود. قدری آب نوشید و منتظر ماند. دلش میخواست بداند قیمت هرشب اتاق این هتل چند است. اما باید تا بیرون امدن شکیب صبر میکرد. صدای شیر آب از داخل دستشویی و حمام می آمد. به یادش آمد که در تمام این چند دقیقه صدای آب آمده. صدا زد: شکیب!

جوابی نیامد. دوباره گفت: شکیب چی شد؟ چرا اینقدر طولش میدی

کمی صبر کرد, اما باز هم جوابی نشنید. کمی نگران شد, پشت در رفت. اما بجز صدای آب هیچ چیز شنیده نمی شد. صدا صدای دوش نبود. گویا فقط شیر آب روشویی بود که باز است و آب بی مزاحم به راه آب میرود. در زد. باز هم منتظر ماند و جوابی نیامد. نگران شده بود. دستش را روی دستگیره برد، ولی همچنان مردد بود که در را باز کند یا نه. اما نگرانی بیش از این فرصت فکر کردن به او را نداد. لای در را  باز کرد. اول شیر آب را دید که همچنان باز است و کسی جلوی آن نیست. درنگ نکرد و تمام در را گشود. ناگهان نفسش از آنچه دید بند آمد. جیغ کشید و نشست. دست خونی از وان آویزان بود. بیشتر نتوانست نگاه کند. دستانش را جلوی صورتش گرفت. شکیب تا این صحنه را دید از داخل وان بیرون پرید. حوله را دور دستش پیچید و اوه لین را در آغوش گرفت؛ چی شد؟ حالت خوبه؟

دختر زبانش بند آمده بود. باور نمی کرد. در حالی که اشکش جاری بود گفت: چی شده؟ خیلی ترسیدم

– هیچی کمی سرم گیج رفت نشستم توی وان که حالم جا بیاد.

اوه لین سعی کرد حوله را از دور دست شکیب باز کند تا دستش را ببیند.

– چیزی نیس، سس گوجه است. نگاه کن!

و بعد نایلون کوچک یک بارمصرف سس را نشانش داد. و گفت: ببین این تو جیبم بود، هوس کردم یک کم ازش بخورم، فکر کنم فشارم افتاد…

اوه لین با حوله مچ دست شکیب را پاک کرد و مطمئن شد چیزی نشده. بعد در حالی که نفس عمیقی کشید گفت:وای واقعا ترسیدم. آخه هفته پیش هم چنین صحنه ای رو دیده بودم.

– اوه. توی فیلم؟

— فیلم؟ اوه نه! یه جنازه واقعی. یک نفر که همین طوری توی حمام افتاده بود و از دستش خون میچکید.

– اوه جدی؟

زن و مرد همین طور جلوی در باز حمام و دستشویی نشسته بودند و با هم حرف می زدند. اوه لین در بغل شکیب بود و وقتی او با تعجب پرسید:«جدیَ؟» جا بجا شد و رو در روی او گفت: آره خیلی جدی. بیچاره توی حمام خودش رو کشته بود ولی کسی نفهمیده بود. منم برای تمیز کردن اتاق رفتم متوجه شدم.

– وای چه وحشتناک

— آره خیلی بد بود. البته من از مرده نمی ترسم. قبلا موقع مرگ خاله و پدربزرگم بالای سرشون بودم اما این صحنه خیلی دردناک بود.

– می دونم؛ حتما خون زیادی ریخته بود کف حمام

— نه خون که فقط دو، سه قطره. ولی خب وقتی یک نفر تو تنهایی در جایی که هیچ کس نمیدونه خودکشی میکنه و تا دو ، سه روز هم کسی خبردار نمیشه، خیلی بده.

– از کجا معلوم دو، سه روز

— خب برای اینکه همیشه من اون اتاق رو تمیز می کردم. و خودم دو روز قبل ملحفه ها رو عوض کرده بودم. بنابراین تو همون دو روز مرده بوده… آه ولش کن. یادم می افته حالم بد میشه

– آره فکرش رو هم نکن هر چی بوده تموم شده

— آخه تو چرا تو حمام یادت افتاد سس بخوری؟

– نمیدونم همین جوری. مزه کچاپ رو دوست دارم. گذاشته بودم توی جیبم، بعد یک دفعه هوس کردم مزه دهنم عوض بشه.

— اوه امان از دست شما مردها که همیشه بچه این!

این را گفت و تلاش کرد از جایش بلند شود. شکیب زیر بغلش را گرفت و به سمت تخت بردش…

* ادامه دارد…

قسمت اول   –  قسمت دوم   –  قسمت سوم – قسمت چهارم – قسمت پنجم – قسمت ششم – … – قسمت هشتم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)