بخش چهارم

ناهار را خوردند. شکیبایی از گارسونی که برای بردن ظرف های دسر آمده بود خواست صبر کند و بعد رو به امان کرد و گفت: یکی از اون 20 دلاری ها که بهت دادم بده بهش!

امان با تعجب دست کرد توی کیف پولش و یک اسکناس 20 دلاری به گارسون داد. چشم های گارسون برق زد پول را گرفت و رفت!

شکیبایی گفت: ببخشید تو فرودگاه دیدم که 20 دلاری داری. الان که رفتیم بالا با هم حساب میکنیم!

– نه مهم نیس ولی 20 دلار برای انعام پول زیادیه!

—   نه برای کاری که ما داریم میکنیم خوبه.

شکیبایی 10 دلار هم به خدمتکاری که تا اتاق راهنمایی شان کرده بود، داده بود. بعد گفت: راستی الان هوا گرمه ولی کمی خنک تر شد، باید بری دنبال هتل بگردی.

– بازم؟ مگه اینجا بده؟ هتل اول رو هم که هنوز تحویل ندادیم!

—  اینجا که بد نیست. اما باید این کار رو بکنیم. پاشو بریم اتاق!

دو میهمان هتل از جایشان برخاستند. گارسون تا در خروجی رستوران بدرقه شان کرد و به نشانه تشکر تعظیمی کرد.

با هم به اتاق برگشتند.

 سروان گفت: اگه قرار باشه که تو کسی رو توی یه هتل زیر نظر بگیری، چکار می کنی؟

– خب دقیقا میرم توی همون هتل و اتاق بغلیش رو رزرو میکنم.

—  خب اگر توی اون هتل بهت اتاق ندن؟

– خب میرم دقیقا روبروش

—  آفرین! پس برو همه ی روبروهای این هتل رو بگرد ببین چند تا هتل هست که یه نفر بتونه توش اتاق بگیره.

– و مخصوصا همه ی روبروی اتاق 1322 که متوفی یا مقتول توش بوده

—  باریکلا! خوبه باهوشی! ولی روبروی اتاق 1322 خیلی مهم نیست. در ورودی خروجی هتل مهمتره که اون رو میشه از توی لابی هم کنترل کرد! فقط مهم اینه که محل اقامتت به این هتل نزدیک باشه.

– یعنی شما معتقدی قتل بوده؟

—  اگر نبود که ما اینجا نبودیم.

– و حتما قاتل هم ایرانی بوده؟!

—  اون رو مطمئن نیستم امان! ولی باید همه جوانب رو در نظر بگیریم.

– خب وقتی تو این هتل به ایرانی اتاق نمیدن، حتما قاتل باید ایرانی باشه که جای دیگه اتاق بگیره

—  میگم که این فرضیه است. ما باید همه فرضیه ها رو با هم دنبال کنیم.

– نمیخواین من اول در اتاق 1322 رو براتون باز کنم؟

—  اون کار رو هم میخوام ولی اول باید بیرون اتاق رو شناسایی کنیم.

دو مامور جوان چای بعد از ناهار را در اتاق خوردند. امان گفت که دیشب خوب نخوابیده و پیشنهاد داد چرتی بزنند. دلیلی هم برای مخالفت نبود. هوای بیرون گرم بود و حتی از پشت پنجره دو جداره هم میشد آفتاب داغ و هوای مرطوب دوبی را درک کرد.

– تو استراحت کن. من اول باید ریشم رو بتراشم. اما ریش تراش نیاوردم. میرم از خدمتکار بگیرم.

شکیبایی به بهانه گرفتن ریش تراش از اتاق خارج شد و با تی شرت و شلوارک به راهرو آمد. اتاق آنها در طبقه پنجم بود. راهروها با موکت سبز سیر فرش شده بود و دیوارها مغز پسته ای مات بودند. این با رنگ تیره ی درها هارمونی خوبی داشت. در فواصل معین هم تابلوهایی با زمینه های روشن و قابهای تیره هر یک زیر نور مستقیم اما ملایم هالوژن ها خود نمایی میکرد و فضای آرامش بخشی ترسیم کرده بود. هر طرف راهرو 11 در داشت. 11 تا سمت راست راهرو و11 تا سمت چپ، یکی از اینها در اواسط راهرو در خروج اضطراری بود و دقیقا اتاق روبروی آن که درش نیم متری عقبتر از حریم راهرو بود انبار و اتاق خدمتکاران محسوب میشد. جایی که وسایل کارشان، ملحفه ، شوینده و دستمال کاغذی و ملزومات اتاق ها را میگذاشتند و اصطلاحا به آن «خانه داری» گفته میشود.

مسیر را طی کرد تا به آسانسورها رسید. دقیقا متقارن با این راهرو، راهروی دیگری هم بود. متوجه سه حباب شیشه ای تیره دوربین مدار بسته شد که قاعدتا وسطی تصویر ورودی آسانسورها را میگرفت و دو تای دیگر به سمت راهروها بودند اما به روی خودش نیاورد. ترجیح داد از آسانسور استفاده نکند. به مسیرش ادامه داد و وارد راهروی روبرویی شد. اگر چه این طرف هم ظاهرا 22 در وجود داشت اما این لزوما به معنای وجود 21 اتاق ، یا 20 اتاق و یک اتاق خانه داری نیست. گاهی بعضی اتاق ها تو در تو استفاده میشوند و سوئیت هایی که از درهاشان اصلا استفاده نمیشود.

تنها چیزی که از آن میشد مطمئن بود، راه پله اضطراری بود که در وسط راهرو با تابلوی سبز نئونی و نوشته EXIT قابل تشخیص بود البته اطمینان داشت که انتهای سالن هم یک دوربین مداربسته باشد. اصول ایمنی و حفاظتی که سالها قبل در دوره های نظامی گذرانده بود، اینجا به خوبی رعایت شده بود.

دایره بزرگ شلنگ آبپاش برای آتش نشانی هم کنار در انبارها و در همان تورفتگی تعبیه شده بود. طبق همین اصول ایمنی تردیدی نداشت که مسیر پله اضطراری باز است. در گذشته درهای اضطراری یک طرفه بودند یعنی فقط میشد از آن خارج شد، اما برای ورود دوباره به راهروها هیچ اهرمی در نظر گرفته نمیشد تا امنیت بالاتر برود و عبور و مرور فقط از طریق آسانسور یا راه پله اصلی (درصورت وجود) میسر باشد، اما از وقتی استانداردهای صرفه جویی در انرژی آمده، خیلی از هتل ها مسیر پله های اضطراری را دوطرفه کرده اند. از طبقه پنجم تا طبقه سوم را از راه پله اضطراری پایین آمد.

نگاهی به در اتاق خانه داری کرد. به نظر میرسید از آن استفاده نمیشود، در به رنگ مغز پسته ای و همرنگ دیوارهای راهرو بود و هیچ خط و خش یا آثار رفت و آمد زیاد روی آن دیده نمیشد، پس مطمئنا مسوولان نظافت از اتاقی که در راهروی روبرو هستند استفاده میکنند. مثل طبقه ای که اتاق خودشان در آن قرار دارد. و نگاهی دقیق تر به در اتاقی که مرحوم دیوید ساویج در آن بوده؛ به بهانه شل شدن بند کتانی آن ها را باز کرد و توجهش به در بود. هیچ چیز غیر عادی مشاهده نمیشد. خبری از برچسب و لاک و مهر هم نبود. بجز شماره اتاق که با بقیه فرق داشت، چیزی خاصی مشاهده نمیشد.

 در دور دست، چرخ دستی نظافتچی که بیشتر به کوهی از ملحفه می ماند، مشخص بود. از کنار کوه ملحفه که رد میشد، دید یک زن در حال جاروکردن داخل یکی از اتاق هاست. صدای جاروبرقی کمک کرد که زن متوجه نگاه او نشود. سروان خیلی طبیعی به طرف خانه داری رفت و وارد شد. قفسه های حوله، پتو، صابون و … تا سقف بالا رفته بود. بوی شوینده کاملا فضا را پر کرده بود.

فقط به اندازه ی همان چرخ دستی بزرگ جای خالی داشت. خیلی زود لیست شیفت ها را پشت در انبار یا همان اتاق خانه داری پیدا کرد. با موبایلش به سرعت عکسی گرفت تا بتواند بعدا دقیق تر اسامی را بخواند و با احتیاط خارج شد. زن مشغول جمع کردن سیم جاروبرقی بود که حضور میهمان را در راهرو دریافت؛ روز بخیر. کمکی از من برمیاد؟

– اوه بله! مسواک میخوام

—  کدوم اتاق هستین؟

– اتاق 1514.

— بله حتما میفرستم براتون.

– متشکرم. ببخشید در طبقه ما کسی نبود.

— میتونید تلفن خانه داری رو بگیرید 112 و هر درخواستی رو تلفنی سفارش بدین

– اوه مرسی. حتما

با همان حالت آدم های گیج و نابلد که با نظافتچی هتل صحبت کرده بود یک ده دلاری از جیبش در آورد و کف دست زن گذاشت و راه آسانسورها را در پیش گرفت. نظافتچی زود پول را در جیب روپوشش گذاشت و در حالی که با نگاهش مسافر را بدرقه میکرد از او خداحافظی نمود.

هنوز یک جای دیگر برای چک کردن باقی بود؛ سروان لابی هتل را به دقت گشت. دو رستوران، یک فروشگاه کوچک و سرویس های بهداشتی که پشت اطلاعات و پذیرش هتل بودند، در طبقه همکف قرار داشت. مطمئن شد که زیرزمین هتل کاربری اداری یا دسترسی عمومی ندارد. قرار گرفتن مرکز خدمات کامپیوتر و فاکس در طبقه اول و دفتر مدیرهتل در آن طبقه راهنمائیش کرد که نمایشگر دوربین های مدار بسته را پیدا کند. هر چند که «اتاق کنترل» چندان هم مخفی نبود. از لای پرده کرکره ای پنجره اتاق میشد دید که کسی پای تصاویر ننشسته و مثل خیلی جاهای دیگر فقط در مواقع ضروری به تصاویر ضبط شده دوربین ها رجوع میشود.

به اتاق برگشت.

امان نشسته بود پای لب تاپش.

شکیبایی گفت: تو که گفتی میخوابی.

– داشتم میخوابیدم، تازه چشمام گرم شده بود، خدمتکار در زد گفت: مسواک خواسته بودین! گفتم: نه! گفت: مستر احمد هم اتاقی تون خواسته!

شکیبایی لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: آره خب اتاق به اسم شیخ احمد ثبت شده، اما من خواسته بودم. انعام ندادی؟

– نه آقا ما که مثل شما وضعمون خوب نیس!

—  نه بابا وضع خوب چیه، این بخشی از کاره! حالا چیکار میکنی؟

– دارم سعی می کنم وارد شبکه کامپیوتری هتل بشم.

—  یعنی الان میتونی در اتاق ها رو باز کنی؟

– هنوز نه ولی اگه نتونم به چه دردی میخورم؟ اومدم که همین کار رو برای شما بکنم دیگه!

—  حتما این کار رو بکن.چون من باید برم توی اون اتاق. هر چند که بعیده چیز زیادی دستگیرمون بشه

– چرا؟

—  خب برای اینکه اتاق پلمپ نبود، پلیس اینجا که پرونده رو مختومه کرده و احتمالا همه چیز رو هم تمیز کردن.

– چه بد!

شکیبایی روی تخت خودش دراز کشید طوری که صورتش به سمت سقف بود. موبایلش را با دو دست در برابر صورتش گرفت و به صفحه آن خیره شد. چند بار انگشتش را روی صفحه موبایل کشید و بعد زیر لب گفت: اِوه لین…!

– چیزی گفتین؟

—  آره. اِوه لین

– اِوه لین؟

—  آره اسمشه

– اسم کی؟

—  اسم یکی از خدمتکارهای هتل.

– می شناسینش؟

—  نه اما فکر کنم باید آشنا بشیم!

– آقا من برای هتل نزدیک اینجا توی اینترنت گشتم. این اطراف فقط دو تا هتل دیگه هست. یه 3 ستاره و یک 4 ستاره. بقیه خیلی ازاینجا فاصله دارن.

—  خب پس سراغ هر دو برو. اگه لازم شد تو هر دوتاشون اتاق بگیر!

– اگه قاتل خارجی باشه چی؟

شکیبایی کمی فکر کرد و گفت: راست میگی، ممکنه خارجی باشه! پس سعی کن لیست کل مسافران هتل در هفته گذشته رو دربیاری.

– آقا کار رو سخت میکنین!

—  یعنی این از باز کردن در اتاق مقتول سخت تره؟

– نه ولی هیجانش کمتره!

شکیبایی دوباره نگاهی به عکس روی صفحه موبایلش انداخت و گفت: نگران نباش، اگه لازم شد برات هیجانیش میکنم!

و هر دو خندیدند!

*   *   *

هر دو از هتل اول بیرون آمدند، مسوول پذیرش هتل آب پاکی را روی دستشان ریخته بود: با عرض معذرت اتاق های ما از پیش رزرو هستند و مطابق قراردادی که با دو شرکت مسافرتی داریم همه اتاق ها برای یک سال تمام به این شرکت ها واگذار شده.

امان پرسیده بود: یعنی حتی اگه اتاق خالی داشته باشید هم به ما نمیدید؟

 – متاسفانه ما طبق قرارداد چنین اجازه ای نداریم

ترجیح دادند فاصله دو کوچه تا هتل بعدی را پیاده طی کنند. امان نگاهی به شکیبایی انداخت و گفت: فکر کنم خوشحالین که اتاق نداد!

– خوشحال که نه ولی کارمون راحت تر شد.

—  منظورم همینه، یعنی حداقل مطمئنیم که قاتل یا قاتلین تو این هتل نبودن. پس یعنی یا تو هتل دومی بودن یا ایرانی نبودن

–  شاید هم ایرانی بودن و هتل نگرفتن!

— اوه! یعنی باید دنبال کسی بگردیم که میتونه تو هر خونه ای از این دوبی درندشت باشه؟

–  نه منظورم این نبود. خواستم بدونی که هر چیزی امکان داره و مساله چقدر میتونه سخت باشه. ولی در شرایط فعلی من فقط میتونم با اطمینان بگم تو این هتل نبودن!

وارد هتل سه ستاره شدند. یک لابی کوچک و پله هایی که دور آسانسور می پیچید و بالا میرفت.

زن مسنی که به نظر می آمد چینی باشد، پشت میز اطلاعات ایستاده بود. امان گفت که تازه آمده اند و برای شش روز اتاق میخواهند.

زن با نگاهش هر دو را برانداز کرد و گفت که برای 6 روز اتاق ندارد، اما اگر بخواهند میتواند برای 3 روز به آنها جا بدهد.

شکیبایی رو به امان کرد و گفت: بگیر!

زن چینی پاسپورت خواست، اما وقتی مدارک را گرفت به اتاق پشتی رفت و همراه با مرد مسنی برگشت.

مرد گفت: با عرض معذرت همسرم اشتباه کرده، من اتاق را به کس دیگه ای دادم و اون خبر نداشته.

امان عصبانی شد و گفت: اگه ایرانی نبودیم هم همین حرف رو میزدی؟؟

پیرمرد سعی کرد وانمود کند که سوتفاهم شده: نه نه. اینطور نیست.

شکیبایی قبل از آنکه بحث بالا بگیرد، بلافاصله 5 اسکناس 100 دلاری روی میز گذاشت و گفت: ببینید آقا من میدونم شما قول اتاق رو به کسی دادین اما ما واقعا وقت نداریم دنبال جای دیگه ای بگردیم. این بابت 3 شب. اگر فکر می کنید کمه حاضرم بیشتر هم بدم.

و قبل از اینکه پیرمرد بخواهد بهانه ای بیاورد گفت: کافیه یک تلفن بزنید و بگید که همسر شما اتاق رو به کس دیگه ای داده بوده و شما متوجه نشده بودین.

این را گفت و صد دلار دیگر روی 500 دلار قبلی گذاشت.

پیرمرد که انگار مغلوبِ نگاه معصومانه بنجامین فرانکلین روی اسکناس ها شده بود، مِن مِنی کرد و لبخندی از رضایت زد. گفت: باشه ولی همون طور که زنم گفت بعد از 3 روز باید اتاق رو خالی کنین.

شکیبایی با علامت سر اطمینان داد و دو نفر به علامت رضایت لبخندی زدند. بعد هم کلید اتاق را گرفت و به هتلدارگفت: پس ما میریم وسایلمون رو بیاریم.

وقتی بیرون آمدند شکیبایی کلید را به امان داد و گفت: یکی از چمدون های خالی رو باید بیاری بذاری تو این اتاق. روزی هم یکی دو ساعت میایم اینجا. تو برو چمدون بیار، من هم این اطراف رو بگردم ببینم مسافرخونه ای، هتلی چیزی هست که تو اینترنت ثبت نشده باشه یا از دست تو در رفته باشه.

شب دو افسر دوباره سر میز شام با هم نشسته بودند. لیست بلند بالایی به تفکیک روزهای چهارشنبه تا شنبه روی میز بود.

امان گفت: همه چیز کامله اما برای پرینت آرم و اطلاعات هتل و شماره اتاق ها رو پاک کردم تا اگر کسی از کارمندان احیانا لیست رو دید متوجه نشه. ملیت هیچ کدوم ایرانی نیست. دقیق زیر و رو کردم. حتی روزهای قبل و بعدش رو

سروان مروری کرد، گفت: باشه  باید این لیست رو بفرستیم تهران تا برادر مقتول ببینه کسی رو می شناسه یا نه.

تلفن زد و قرار شد همان شب امان لیست را ایمیل کند و پسر ساوجی یک ساعت بعد اگر مورد آشنا یا مشکوکی بود اطلاع بدهد.

شکیبابی پرسید: درِ اتاق چی؟

– هنوز نه، شبکه حفاظتی با شبکه اداری فرق می کنه دسترسی به اون خیلی مشکل تره، اما دارم سعی خودم رو میکنم.

— وقت زیادی نداریم. تا شنبه که این پسره میاد برای گرفتن جنازه باید همه اطلاعات رو جمع آوری کرده باشیم.

– خب حالا اگه یه کم بیشتر طول بکشه چی؟

— نمیشه ما باید همراه پسر ساوجی باشیم که هم جسد رو ببینیم هم مستقیما با پلیس اینجا صحبت کنیم. وقتی بفهمند که ما همراه ساوجی هستیم دیگه آزادی عمل نداریم و خب حتی ممکنه برامون خطرناک هم باشه.

حرفهای سروان منطقی بود. آنها سه روز فرصت داشتند تا سوزن را در این انبار بزرگ کاه پیدا کنند. به عقیده ستوان امان شانس زیادی نداشتند. اما به نظرش سروان خیلی با اطمینان حرف میزد و انگار میداند چه کار میکند.

قرار شد آن شب شکیبایی به هتل سه ستاره برود. پیشنهاد خودش بود. میخواست بیشتر فکر کند. امان هم قول داد سعی خودش را برای یافتن رمز کلید 1322 اتاق بکند.

کارآگاه جوان خواب به چشمانش نمیرفت. یک بار دیگر همه حرفهای برادر مقتول را با خودش مرور کرد. شک نداشت که موضوع خودکشی نیست. همان موقع که از برادر مقتول هم میپرسید، اطمینان داشت که انگیزه ای برای خودکشی وجود ندارد اما میخواست حرفهای او را بشنود تا شاید چیز بیشتری دستگیرش شود.

هر چه بود بین چهارشنبه شب تا جمعه اتفاق افتاده بود. حدفاصل دو تماس تلفنی؛ اولی ازطرف مقتول و دومی از طرف پلیس که خبر قتل را میداد. برادر مقتول در فهرست مسافرانی که برایش ایمیل شده بود هم چیز مشکوکی ندیده بود. این را تلفنی به شکیبایی گفت. کارآگاه خودش هم لیست چند روز قبل و چند روز بعد از حادثه را با جزئیات بررسی کرد، یک گروه 15 نفره الجزایری با هم آمده بودند و با هم رفته بودند، 31 نفری اروپایی هم با هم آمده و با هم رفته بودند که مشخص میکرد همگی از یک تور بوده اند. بقیه هم تقریبا همین طور گروهی بودند. بجز یک مرد 74 ساله مصری، دو قطری و یا زوج کره ای که مشخص بود نمی توانند در لیست مظنون ها قرار بگیرند.

بجز این خیلی دوست داشت بداند قاتل یا قاتلین چطور وارد اتاق شده اند. مطمئنا تصاویر دوربین های مدار بسته کمک می کرد اما هنوز راهی برای دسترسی به آن نبود. مخصوصا که پلیس دوبی هم همکاری نمی کند و عملا از دید آنها پرونده مختومه است. از هتل بیرون آمد. نیمه شب و خیابان خلوت. زیر نور ماه به ساختمان هتل خیره شد. پنجره اتاق 1322 رو به زحمت میشد پیدا کرد اما نکته مهم این بود که هیچ راهی از بیرون به اتاق نبود. فاصله پنجره ها، نداشتن تراس یا لبه ،راه هرگونه نفوذ از پنجره را بسته بود. روبروی هتل هم ساختمانی که مشرف به پنجره اتاق باشد قرار نداشت.

سیستم حفاظتی درهای هتل تا حالا که نفوذناپذیر به نظر میرسد، درهم که آسیبی ندیده بود. بعید است به زور وارد شده باشند. در صورت ورود اجباری، مقتول میتوانست فرار کند یا با سروصدا مهمانان اتاق های اطراف را با خبر کند.

یادش آمد مقتول به برادرش گفته بود « اینجا خیلی امن نیست». یعنی خودش احساس خطر کرده بود. پس چه دلیلی دارد کسی را به اتاقش راه بدهد.

به هتل برگشت، یک بار دیگر عکس هایی که پلیس امارات ضمیمه پرونده کرده بود، بررسی کرد.

مقتول با پیراهن آستین بلند استخوانی رنگی که گلهای ریز قهوه ای داشت و شلوار جین آبی توی وان خالی دراز کشیده، دست چپش از لبه وان به بیرون آویزان بود. یک تیغ برهنه موکت بری خونی در دست راستش بود و اثر بریدگی روی دست چپ قابل مشاهده بود و خون روی  دستش تا سرانگشتان شره کرده بود؛

دکمه آستین چپش باز اما سمت راستی بسته بود. لباسهایش تمیز بودند، فقط سمت چپ پیراهن در ناحیه شکم لکه ی بی شکلی از خون دیده میشد، گویی که دست خونین به لباس مالیده شده باشد. شبیه همین لکه محو و کم رنگ را روی سرآستین دست راست هم میدید. در حالی که انگشت های دست راست تمیز بودند روی لبه تیغ موکت بری خون بسته بود و بخشی از کف دست راست و روی آن که در عکس دیده میشد هم به رنگ خون بود.

چند بار عکس ها را مرور کرد؛ اگر خودکشی کرده باشد، چرا با لباس ؟ میتوانست لخت در وان بخوابد.

تصویر کاشی های کف حمام را نداشت. توی وان که خونی نریخته بود، میخواست بداند کف حمام چقدر خون ریخته، اما چیزی دیده نمیشد.

دکمه آستین چپ باز بود اما تا نخورده بود. به نظر میرسید لبه وان آستین را بالا نگه داشته و با کمترین حرکت دست، آستین میتوانست روی محل بریدگی بیفتد؛ خب قربانی اگر میخواست خودکشی کند حداقل میتوانست یک نیم تا به آستین پیراهن بزند…

همه اینها از فکرش میگذشتند.

قبل از اینکه بخوابد روی یاهو مسنجر به امان پیغام داد: چه خبر؟

Hes_am : سلام مشغولم

Shakib: در باز نشد؟

Hes_am : هنوز نه. اما مشغولم

Shakib: من دیگه میخوابم.

Hes_am :  اینجا نمیاین؟

Shakib: کاری داری؟

Hes_am : نه. همین طوری گفتم اگه اونجا راحت نیستی بیا اینجا

Shakib: نه خوبه. صبح ساعت 8 برای صبحانه میبینمت.

Hes_am : اوکی.  پس شب بخیر

Shakib: شب توام بخیر

ادامه دارد…

قسمت اول   –  قسمت دوم   –  قسمت سوم – … – قسمت پنجم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)