بخش سوم 

پیراهن تیره، یک کت بهاره آبی کمرنگ که روی آرنج هاش تکه دوزی سورمه ای شده بود با شلوار کتان که فقط چند درجه ای روشن تر از کت بود. عینک دودی زده بود و موهای لختش با نسیم بهاری جابجا میشد، چشم های رنگ روشنش را پشت عینک دودی مخفی کرده بود. عینک مشکی روی گونه هایش نشسته بود و تضاد آن با رنگ روشن پوستش قابل درک بود. حتی ته ریش یک دست و منظمی که از زیر گونه ها شروع میشد و بطور طبیعی قبل از رسیدن به گردن تمام شده بود هم روشنی پوستش را مخفی نمی کرد. یک دستش در جیب شلوارش بود و با دست دیگر چمدان مسافرتی کوچکی را روی چرخهایش میکشید. سخت میشد باور کرد که این عابر پیاده یک افسر نیروی انتظامی یا کارآگاه پلیس باشد.

راس ساعت رسید جلوی در آژانس. پیاده رو خلوت بود. گوشی موبایلش را درآورد تا با ستوان امان تماس بگیرد. همچنان که انگشتش روی صفحه موبایل بود زیر چشمی اطراف را نگاه میکرد تا قبل از صحبت کردن با ستوان شاید بتواند پیدایش کند، سرگرمی جالبی بود حدس زدن اینکه قرار است کدام یک از آدم های پیرامونش را ملاقات کند. حواسش به راننده پژو 206 بود که چند متر قبل از آژانس پارک کرده بود. حدسش درست بود؛ راننده خم شد، گوشی را از روی کنسول ماشین برداشت و همزمان که صدای پشت خط موبایل کارآگاه گفت «سلام علیکم!»، او هم با لب هایش همین را میگفت. شاید چند هزارم ثانیه صدا از حرکات لب تاخیر داشت.

– سلام ستوان، دیدمتون! همین پژو نقره ای؟

—  بله قربان شما همین آقای خوش تیپ جلو در آژانس هستید؟!

اگر چهره اش را نمی دید شاید میشد حتی فکر کرد دارد مسخره میکند، اما نگاه و لبخندش توام با احترام بود.

دلیلی برای ادامه مکالمه نبود. راننده بیست و شش – هفت ساله در همین حین از ماشین پیاده شد و بین در و صندلی ایستاد.

– سلام

— سلام آقای امان. شما که خوشتیپ تر از مایی!

– اختیار دارین قربان، بفرمائین سوار شین!

ماشین به راه افتاد و دو سرنشین میدانستند که در ابتدای یک راه طولانی هستند.

آقای امان عزیز. من خسرو شکیبایی هستم. میبینی که روی کتم هیچ درجه ای نیس، پس زیاد تعارف نکن. میتونی منو به اسم صدا کنی!

ستوان امان در حالی که حواسش به رانندگی اش بود و نور خورشید رو به افول مستقیما به صورتش میخورد، گفت : بله قربان!

– ببین اگه بخوای از حالا قربان قربان راه بندازی آبمون تو یه جوب نمیره. گفتم که من خسرو شکیبایی هستم.

—  بله آقای شکیبایی. من هم حسام امان هستم. قطعا همه چیز رو در مورد من میدونین. بهم گفتن که کپی پرونده پرسنلی من رو به شما میدن. اما اگه بازم اطلاعاتی لازم بود در خدمتم.

– آره خوندم  ولی زیاد شبیه عکس پرسنلیت نیستی!

راننده لبخندی زد و دستی به صورتش کشید و گفت: بله خب صبح اصلاح کردم

سروان شکیبایی سرش را خم کرد و نگاهی به چهره خودش در آینه بغل ماشین انداخت و در همین حال گفت: بهتر! من اگه فرمانده نیرو میشدم همه درجه دارها رو موظف می کردم هر روز ریش شون رو بتراشن!

بعد انگار که بخواهد جاه طلبی خودش را نفی کند نگاهش را به طرف راننده برگرداند و ادامه داد: البته گفتم که تو این سفر من هیچ درجه ای ندارم و شمام هر طور که دوست داری عمل کن، حسام خان!

خورشید اگر چه کم جان اما همچنان در افق مانده است. روزها دارند طولانی تر میشوند اما هنوز به طول ترافیک خیابانهای تهران قد نمیدهند. یک ساعتی گذشت تا ماشین پژو به کمربندی برسد. یک سواری که از لابه لای کامیون های بزرگ کمربندی تهران میگذرد گویی بچه ای ست که با سه چرخه اش توی تونل وحشت رها شده و دایم باید از کنار موجودات بزرگ و ترسناکی که اغلب راننده های بیخیال آنها را میرانند، فرار کند و گاهی هم مسافرکش های از جان سیر و وانت های تا خرخره پر از آهن پاره و ضایعات، در نقش بچه های شرور، وحشت را بیشتر میکنند. بالاخره ماشین از کارخانه بزرگ دود و ترافیک کنده شد و در مسیر فرودگاه افتاد. زمان بندی و پیش بینی ها باعث شد نگرانی از بابت پرواز نداشته باشند.

تشریفات عبور از مرز هوایی بدون کمترین مشکلی صورت گرفت و مسافران آخرین پرتوهای زرد و نارنجی خورشید را روی باند فرودگاه تماشا کردند. هواپیما از روی باند بلند شد و بعد از نیم دوری، راه جنوب را در پیش گرفت. سروان شکیبایی ترجیح داد چرتی بزند.  صندلی اش را تاجایی که میشد خواباند. با خود فکر کرد زاویه بازتر صندلی، خواب را عمیق تر میکند….

به محض ورود راهی هتلی شدند که جسد در آن پیدا شده بود. طبق هماهنگی های انجام شده برایشان آنجا اتاق رزرو شده بود. اما خیلی طول نکشید که پیش بینی ها بهم خورد!

کارمند پذیرش هتل مرد میانسالی بود با پیشانی بلند و موهای کوتاه به بغل شانه زده که معلوم بود آنها را رنگ کرده است. با لهجه عربی، انگلیسی صحبت میکرد و با کمال احترام گفت: ببخشید قربان نامه شرکت شما رو دریافت کردیم اما در جواب نامه اعلام کردیم که امکان ارائه اتاق نداریم.

حتی کپی فاکس شرکتی که دو مسافر را به عنوان بازرگان و نمایندگان این شرکت معرفی کرده بودند نشان داد. و همین طور جواب نامه را که روی سربرگ یک شرکت بازرگانی ایرانی فرستاده شده بود.

مشکل از تهران بود.

شکیبایی با حالتی عصبانی به همسفرش گفت: حداقل باید به خود ما میگفتند!

– نگران نباشید. چیزی که زیاده هتل در دوبی. میریم یه جای دیگه

—  بله میدونم هتل توی دوبی زیاده اما ما اینجا کار داریم!

بعد دسته چمدانش را گرفت و به سمت در خروجی راه افتاد. گفت: بیا امشب را یک جایی سر می کنیم تا فردا.

سوار تاکسی شدند و از راننده سیاه چهره با لب های درشت و سیبیلی که مثل فرمان دوچرخه های قدیمی از دوطرف لب آویزان بود، خواستند آنها را به یک هتل نزدیک ببرد.

راننده خیلی زود فهمید ایرانی هستند. منتظر حرف زدنشان نشد. مسافران ایرانی که به دوبی می آیند و بعد سراغ هتل های خوب میروند، کم به پستش نخورده اند. برعکسِ بقیه مشتریهایش که از قبل همه چیز را برای خودشان رزرو میکنند.

راننده برای اینکه سر صحبت را باز کند گفت: ایرانی؟

امان جواب داد: یس، اند یو؟

راننده گفت که پاکستانی است و بعد در حالی که فرمان را رها کرده بود، انگشت های نشانه اش را در هم قلاب کرد و گفت: ایران – پاکیستان، برادرز… برادرز!

امان خنده ای کرد و گفت: یس یس!

برای شکیبایی این سناریو خیلی تکراری بود. چند جمله دیگر که حرف میزند راننده میخواست بگوید ایران خوبه و آمریکا بد! ایران با قدرت جلوی اسرائیل و آمریکا ایستاده اما عرب ها ترسو هستند و الی آخر!

برای همین، جوری که وانمود کند خیلی انگلیسی بلد نیست گفت: رادیو؟  موزیک؟

و به رادیو ماشین اشاره کرد.

راننده خیلی زود حرف را گرفت؛ رادیو را روشن کرد و زد روی کانال پنج؛

شهرام شب پره داشت میخوند: … اگه اینجوری بشه؛ واویلا! واویلا… واویلا….!

امان خندید و گفت: اوه! فارسی؟!

راننده با لبخند کشداری از زیر سیبیل خنده دارش گفت: یس یس! پرشین میوزیک! فارسی فارسی! آی نو!

دیگر رسیده بودند جلوی هتل. امان که دید مافوقش چندان حوصله ندارد، گفت: شما در لابی بشینید تا من اتاق ها رو بگیرم.

– به نظرم یه اتاق دو تخته بگیر. زیاد اینجا نمی مونیم. البته اگر خودت مشکل نداری

— نه چه مشکلی قربان. بخاطر شما گفتم.

– نه من راحتم یکی کافیه.

بعد هم موبایلش را درآورد و در حالی که روی مبل های لابی لم می داد، شروع کرد به شماره گرفتن.

*  *  *

صبح روز بعد ساعت 9 نشده بود که دو افسر جوان در هیبت دو نماینده بازرگانی مقابل در ورودی هتل سوار تویوتای شاسی بلند سفید رنگ شدند.

راننده شیخ احمد بود. دوست پدر سروان شکیبایی. فارسی را با لهجه عربی صحبت می کرد. در بین راه دایم صحبت از پدر سروان بود و محبت هایش به شیخ احمد؛

– یادش بخیر. پدرت اگه نبود اینها ما رو کشته بودند. اقامه هامون رو باطل کرده بودن. تو خیلی کوچیک بودی. محمد وقتی شنید اومدی گفت باید ببینمش. الان عمانه. عذرخواهی کرد گفت به محض اینکه کارم تموم شه میام خسرو رو ببینم. کی میای ابوظبی؟

—  شیخ احمد سلامت باشی. بخدا کار زیاده. الانم از طرف شرکت اومدم ماموریت. من هم مثل محمد درگیرم دیگه. بهش سلام برسون. دعا کن کارم رو به راه بشه، حتما خدمت میرسم.

– اختیار داری. خانه خودته. خدمت از ماست.

شیخ احمد آمده بود مشکل هتل را حل کند. اما آن طور که مسوول پذیرش هتل گفته بود الان یکسالی میشود که این هتل به ایرانی ها اتاق نمی دهد. دلیلش هم تحریم ها و لغو قرارداد با شرکت های مسافرتی ایران است.

– خب اگر یک ایرانی مثل ما با تور نیاد یا شرکتی نباشه چی. شخصی بیاد که خودش اتاق بگیره هم نمیدن؟

شیخ احمد جواب داد: اتفاقا این رو هم سوال کردم، گفت: ایرانی ها مسترکارت و ویزا یا کارت اعتباری ندارند، برای همین ما اتاق بهشون نمیدیم. اما فکر میکنم اینها بهانه است. تو خیلی از هتل های 5 ستاره از پارسال به ایرانی ها اتاق نمیدهند. اصرار من هم فایده نداشت. مدیر هتل مصریه، میگفت انگار پسر یکی از این وکیل های شورای ایران اینجا خودکشی کرده، بخاطر همین اصلا به ایرانی اتاق نمیده.

– ای بابا. بگو ما ضمانت میدیم خودمون رو نکشیم!

شیخ احمد دست کرد توی جیب دشداشه و کارتهای هتل را گذاشت روی میز؛ دور از جونت خسرو جان. اما به اسم خودم  یک اتاق براتون گرفتم نگران نباش!

بعد هم لبخندی زد.

شکیبایی از توانایی دوست پدرش اطمینان داشت، اما برای قدردانی وانمود کرد که انتظار نداشته شیخ احمد بتواند این کار را به این سرعت انجام بدهد؛ دستت درد نکنه عمو. شرمنده ام کردی!

– دشمنت شرمنده. برای یک هفته گرفتم. اگر خواستی تمدیدش کنی، بهم بگو تلفنی هماهنگش میکنم.

—  ای بابا چطور جبران کنیم ؟ مدرک هم گذاشتی؟

– مشکل نداره. نگران نباش. فقط کارت که تمام شد شام میهمان منزل مایی. حاجیه خانوم تدارکات دیده.

—  شیخ احمد ما که نمک پرورده ایم. حاجیه خانوم حق مادری دارن به گردن ما. چشم خدمت میرسم حتما.

شیخ احمد کارش که تمام شد، پایین دشداشه سفید اتوکشیده اش را با دست جمع کرد و برای ناهار هم نماند. کار میهمانانش را که انجام داده بود،  به بهانه قرار کاری، سوار ماشین شاسی بلند شد و زد به اتوبان شیخ زاید!

فسمت اول  – قسمت دوم -…-  قسمت چهارم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)