بخش دوم 

یکی از کوچه های بین خیابان های آفریقا و ولی عصر یک برج بلند پشت سرخه بازار؛ به آدرسش نمی خورد دفتر نماینده مجلس باشد. از در ورودی هم که گذشتند، در همان نگاه اول به سرسرا و آسانسورهای ساختمان مشخص بود که اینجا به درد حل مشکلات مردم نمیخورد!

در فاصله ای که بین جلسه صبح تا قرار عصر بود، سعی کرد اطلاعاتی از داوود ساوجی در اینترنت پیدا کند. اخبار مربوط به قتل پسر سردار ساوجی همه جا مشابه بود. متن مختصری که اول در سایت رسمی سردار منتشر شده بود، بعد یکی دو جمله اش را تغییر داده بودند و از این به بعد فقط در چی چی نیوزها کپی شده بود. اما مطالب سالهای قبل که در سایتهای فیلترشده بیشتر پیدا میشد، نشان میداد او چندین بار در گفت و گو با رادیوهای فارسی زبان خارجی مطالب تندی علیه مسوولان نظام گفته و آخرینش 3 ماه پیش بوده که حکومت را متهم به حذف فیزیکی چندنفر از مخالفان و فعالان منتقد کرده است.

آسانسور در طبقه ششم ایستاد. به محض ورود زن جوان خوش سیمایی به استقبال شان آمد. به نظر می آمد هر 4 واحد این طبقه به هم متصل هستند چون در واحد ها باز بود و کارمندی پرونده به دست از واحدی خارج شد و مستقیما به واحد روبرو رفت. کنار در ورودی، قاب عکس بزرگی از متوفی را با روبان مشکی در گوشه سمت چپ، روی ترمه سه گوش گذاشته بودند. جلویش یک دیس خرما بود و دو طرف عکس جوان سی و چند ساله، دو شمع مشکی بلند آرام و کم لغزش میسوختند.

زن خوش سیما با مانتوی اداری تنگ و مقنعه کرم رنگ و صورت خوش رنگ و لعاب از پیش رفت و سرهنگ عابدی و سروان شکیبایی را با احترام به اتاق جلسات راهنمایی کرد.

 قاب عکس ها و پوسترهای روی دیوار نشان از یک شرکت حمل و نقل آبی و کشتیرانی می داد که قاعدتا هیچ ارتباطی با سابقه و حوزه کاری یک نماینده مجلس که اتفاقا اهل شهرهای ساحلی هم نیست، نداشت. سرهنگ با خودش فکر کرد سردار هنوز هم پرتلاش است، صبح ها در مجلس است و عصرها بیزینس شخصی اش را اداره میکند!

یک میز جلسات بزرگ که روی آن را شیشه ای با قطر 10 یا 12 میلیمتر پوشانده بود با صندلی های اداری چرمی که پشتی بلندی داشت و خیلی نرم و راحت بود؛ دستکم از صندلی سرهنگ در اتاق کارش که خیلی نرمتر بود. سرهنگ نگاهی به آنسوی میز کرد. جایی که معمولا رئیس جلسه باید بنشیند. صندلی رئیس جلسه از اینها هم بهتر بود. فکر کرد بهتر است پسر سردار ساوجی را همین جا ملاقات کنند و مزاحم خود سردار نشوند.

دیری نکشید که زن جوان دوباره وارد شد و از آنها خواست به دفتر مدیرعامل بروند: بخشید معطل شدید، بفرمائید آقای مهندس ساوجی منتظر شما هستند.

سرهنگ در پیش و سروان پشت سر او به طرف ورودی اتاقی که در چرمی بزرگ آن باز بود، رفتند. دوباره از اتاق مراجعین می گذشتند، پشت یک میز دو دختر دیگر با مقنعه کرم رنگ و مانتوی تنگ نشسته بودند و با هم ریز میخندیدند. سروان شکیبایی لبخندی به آنها زد. سرهنگ احساس می کرد دخترهای جلف به لباس فرم و درجه هایش می خندند اما دخترها اصلا بی اعتنا بودند. خنده آنها نه به او و قپه های زرد روی دوشش ربط داشت نه حتی به قاب عکس و شعله های دو شمع دو طرفش.

سرهنگ به یاد آورد – یعنی قاعدتا هم همین طوری بود – که هر زمان برای کاری با لباس نظامی یا بهتر بگوئیم انتظامی اش به شرکتی خصوصی میرفت، خیلی ها ترجیح می دادند در دیدرسش نباشند یا حداقل در مقابل او ظاهر را حفظ می کردند اما اینجا اینطور نبود. حتی زن جوانی که آنها را راهنمایی میکرد نیمی از موهای طلایی رنگش از جلوی مقنعه روی صورتش ریخته بود و اصلا سعی نکرد آنها را مخفی کند. در همین افکار بود که به چارچوب ورودی اتاق رسیدند.  پسر سردار ساوجی در چرمی را کامل گشود.

– سلام جناب سرهنگ بفرمائید داخل. پیراهن مشکی به تن داشت و ته ریشش هم تازه سبز شده بود. شبیه عکس توی قاب هم بود. ظاهرش و یک دیس خرما که با خلال پسته تزئین شده بود روی میز پذیرایی ، نشان میداد که عزادار است.

سرهنگ عابدی و سروان شکیبایی وارد شدند و همگی روی مبل های راحتی کنار میزکار مدیرعامل قرار گرفتند.

سرهنگ گفت: تسلیت میگم. ان شا الله غم آخرتون باشه.

– خواهش می کنم

سروان گفت: من هم تسلیت میگم

– متشکرم. خداوند رفتگان همه جمع را بیامرزد.

و بعد سرهنگ گفت: فاتحه مع الصلوات

جمع سه نفره صلواتی گفت و زیر لب شروع به خواندن حمد و سوره کردند.

سروان شکیبایی به نظرش رسید این برادر کوچکتر مقتول یا متوفی هم نباید بیشتر از 30 سال سن داشته باشد، هرچند که بخواهد با رفتار و نوع حرف زدنش،یا توسل به انگشتر عقیق یا تسبیح سبزرنگ و یقه بسته اش خود را مسن تر نشان بدهد.

لب ها که از جنبش افتاد، مهندس ساوجی دو دستش را همزمان روی صورتش کشید و صلواتی فرستاد. شاید از نظر سرهنگ این خیلی عادی بود چون او هم همین کار را کرد اما به نظر کارآگاه جوان این کار پسر تصنعی بود.

سپیدی موهای روی شقیقه ساوجی جوان یا تک و توک موهایی که در میان ته ریش 3 – 4 روزه اش هم دیده میشد، کارآگاه را برای قبول میانسال بودن ساوجی قانع نکرد، داشتن چند دانه تار موی سپید برای جوان 30 ساله ای با پوست تیره چندان غیرعادی نبود.

سرهنگ عابدی گفت: خب مصدع اوقات نشویم. خیلی زود میرم سر اصل مطلب؛ جناب سروان شکیبایی یکی از نیروهای جوان و زبده ماست. ایشون با معرفی بنده و نظر مستقیم فرمانده نیرو انتخاب شدن و خارج از چارچوب و سلسله مراتب پلیس ازشون خواهش کردیم تو این پرونده به ما کمک کنند.

– خیلی متشکرم. البته ما خودمون هفته دیگه در دوبی هستیم. سعی کردیم از کانال های دیگه ای هم اطلاعات بگیریم اما قبول کنید که به دلایل امنیتی هم درست نیست ما خودمون دوره بیفتیم  تو دوبی، این کار رو انجام بدیم. ضمن اینکه با توجه به نزدیک بودن انتخابات مجلس، برای حاج آقا هم (پدرم رو عرض میکنم) از نظر سیاسی خیلی وجهه درستی نداره.

پسر در همین حال که این جمله آخر را میگفت دستی هم به ریش نداشته و چانه اش میکشید و رو به سرهنگ ادامه داد: متوجه هستید که منظورم رو…؟

سرهنگ با سرتائید کرد و گفت: شما خیالتون از هر نظر راحت باشه.

کم کم داشت حوصله سروان شکیبایی سرمیرفت. به اینجا که رسیدند، پوشه را باز کرد و خودکارش را روی کاغذ سفید گذاشت. گفت: من قبل از سفر چند تا سوال از شما دارم که جوابهای اونا شاید بتونه به ما کمک بیشتری بکنه

ساوجی گفت: خواهش میکنم جناب سروان در خدمتم.

– شما چطور از مرگ برادرتون مطلع شدید؟

—  پلیس امارات به موبایلم زنگ زد. برادرم همیشه به هر کشوری که میرفت در برگه مشخصات هتل شماره من رو مینوشت که اگر اتفاقی افتاد بتونن با من تماس بگیرن.

– پس زیاد سفر می کرد.

—  بله خب همون طور که می بینین ما یک شرکت حمل و نقل دریایی هستیم و من برادرم رو استخدام کرده بودم که کارهای شرکت رو در کشورهای دیگه دنبال کنه.

– ولی ایشون که قانونا نمیتونست به ایران بیاد.

—  بله بخاطر مشکلات سیاسی و مصاحبه هایی که علیه رژیم کرده بود، پناهنده سیاسی به آمریکا بود ولی خب همین هویت آمریکاییش به شرکت ما کمک میکرد که با شرکت های خارجی راحت تر ارتباط برقرار کنیم. البته فکر نمی کنم این اطلاعات خیلی به درد شما بخوره!

سرهنگ عابدی حس کرد مدیرجوان خیلی به همکارش اعتماد ندارد. بنابراین به میان گفت و گو وارد شد: نگران نباشین مهندس. سروان ما کاملا قابل اعتماده و مطمئن باشید هر اطلاعاتی که بپرسه در جهت رسیدن به حقیقته

شکیبایی گفت: مطمئن باشید که اگر چیزی به درد پرونده نخوره، اصلا از شما نمیخوام که بهم بگید و هرچه که بگین محرمانه خواهد موند

– خواهش میکنم، بفرمائید. (این را مدیر جوان در حالی گفت که لحنش نشان میداد از حرف قبلی اش پشیمان شده!)

سروان شکیبایی ادامه داد: دقیقا چه زمانی به شما اطلاع دادند این اتفاق افتاده؟

ساوجی پاسخ داد: جمعه حدود ساعت 2 بعد از ظهر.

– و دقیقا چه گفتند؟

—   گفتند جسد آقای داوید ساویچ صبح امروز در حالی که خودکشی کرده بوده، در وان حمام اتاقش پیدا شده. پلیس طی یکی دو روز آینده مجددا با شما تماس میگیره تا مراحل قانونی و تشریفات لازم انجام بشه و لازمه که یکی از بستگان درجه یک متوفی اینجا باشند… فکر میکنم همه اینها در گزارش پلیس امارات آمده

– بله پرونده صبح به دستم رسید و پیش از ناهار کامل مطالعه اش کردم، تقریبا همه اینها هست. آخرین بار که با برادرتون صحبت کردید کی بود؟

—  چهارشنبه شب. یکی دو روز بوده که امده بود دوبی و زنگ زد و گفت که اگه میشه مادر رو بیار، دو سه روز اینجا ببینمش. خیلی دلم براش تنگ شده.

– یعنی شما خبر نداشتید قراره برادرتون بیاد دوبی؟

—  نه. من درجریان همه مسافرتهاش نبودم. بجز سفرهای کاری. گاهی خودش تماس میگرفت و میگفت که مثلا کجاست.

– گفتید که همان چهارشنبه شب آخرین تماس شما بود؟

—  بله زنگ زد و گفت: اگه به مادر نگفتی که من دوبی هستم، سفرش رو کنسل کن، بذاریم برای دوهفته دیگه. تو یه جای دیگه.  اینجا برای من خیلی امن نیست. بهش گفتم: ولی من به مادر گفتم و برای ویزا فوری هم اقدام کردیم. اینو که گفتم، جواب داد باشه پس من می مونم تا شما بیاین.

– چرا گفت امن نیست؟

—  نمیدونم. من هم تعجب کردم. سالی دو، سه تا سفر رو به دوبی داشت ولی این بار اینطور شد. و خب نتیجه اش هم همینه که میبینید!

– یعنی شما فکر می کنید برادرتون خودکشی نکرده.

—  مطمئنا نکرده. اصلا برادر من تو شرایطی نبود که بخواد خودکشی کنه. به نظر شما اگه میخواست خودش رو بکشه چه دلیلی داشت که پاشه بیاد دوبی این کار رو بکنه؟ تو همون آمریکا یا جاهای دیگه هم میشد خودکشی کرد. یا چرا باید قبل از دیدن مادرمون دست به خودکشی بزنه، در حالی که خودش دوست داشت مادر رو ببینه؟

– حق با شماست. به نظر شما اگر فرضیه قتل درست باشه، چه کسی برادر شما رو کشته؟

—  ببینید این شما هستید که باید جواب این سوال رو پیدا کنید. من نمی دونم. میتونه کار ضد انقلاب باشه. شاید اونها میخواستن چهره پدرم رو در آستانه انتخابات تخریب کنن. یا حتی بگن کار حکومت خودمونه و چهره نظام رو تخریب کنن… به هر حال حاجی ما از فرهاندهان جنگ بوده و تو عملیات مختلف هم نقش داشتن. شاید کسی میخواسته اینطوری از خاندان ساوجی انتقام بگیره. یا گروه های مخالف پدرم. من حتی به دولت امارات هم مظنونم.

شکیبایی چیزهایی نوشت و گفت: نکته دیگه ای هم در این باره هست که فکر کنید به درد ما بخوره؟

پسر تسبیحش را تکانی داد و در حالی که یکی از مهره را از بقیه سوا میکرد، گفت: الان چیزی به ذهنم نمیرسه. اما حتما اگه موردی بود خدمتتون میگم.

سروان خطی زیر یادداشت هایش کشید. شماره تلفن خود را روی یک برگه سفید نوشت و گفت: بسیار خب. این شماره تلفن منه. به محض اینکه به امارات برسم هم با شما تماس میگیرم. ازتون خواهش میکنم اگر نکته ای به ذهنتون رسید حتما ما رو در جریان بذارین.

ادامه دارد…

فسمت اول – … –  قسمت سوم – قسمت چهارم – قسمت پنجم – قسمت ششم – قسمت هفتم 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)