بخش ششم

شکیبایی به هتل بازگشت، امان در را باز کرد و گفت: بابا کجایی من از روی کلید کپی زدم، کلید رو هم بدون اینکه کسی شک کنه انداختمش رو میز پذیرش, طرف هم بدون اینکه شک کنه برداشت گذاشتش توی کمد. فقط دیگه صبرندارم! منتظرم ببینم این کپی امشب در اتاق 1322 رو باز میکنه یا نه. راستی الان که میخواستی بیای تو چرا در زدی؟ کارتت کار نمی کرد.

امان این جمله را که گفت، یک دفعه مضطرب شد و ادامه داد: نکنه باز کارت ها از کار افتاده باشه!

– نه بابا نگران نباش, گفتم که فقط ظهر ها این طور میشه. الانم خودم در زدم گفتم تو راحت باشی.

— اختیار دارین قربان، شما هر زمان تشریف بیاری اتاق خودته

– نمیخوام خیلی دیروقت برم توی اون اتاق. همین الان هم به اندازه کافی راهروهای هتل خلوت هست و خب اکثر خدمه هم درگیر سرو شام هستن. فقط لازمه که تو همزمان تو طبقه اول باشی که اگر احیانا مراقب دوربین ها بود به من خبر بدی تا تردد نکنم. هر چند الان که می اومدم کسی نبود، اما با این حال از باب احتیاط جلوی اتاق کنترل باش و با موبایل به من خبر بده.

— باشه حتما. زود بریم که بعدش هم بریم شام

– میخوای اول شام بخوریم؟

— اوه نه من برای امتحان کردن این کارت لحظه شماری میکنم

– من هم ترجیح میدم معده ام پرنباشه، اینجوری راحت تر فکر می کنم!

دیری نگذشته بود که دو پلیس کار خود را آغاز کردند. یکی در طبقه سوم و دیگری در طبقه اول؛  چنان که پیش بینی میشد، شکیبایی خیلی راحت در اتاق را باز کرد و داخل شد. طوری به طرف در رفت که چهره اش توسط دوربین های راهرو دیده نشود.

کارت را کشید و بلافاصله داخل شد. با خود فکر کرد قاتل یا قاتلین هم میتوانند همین طور وارد اتاق شوند و شاید تصاویر دوربین هتل هم کمکی به یافتن حقیقت نکند. اتاق تاریک تاریک بود. با اینکه روشن کردن برق اتاق ممکن بود توسط اپراتور های هتل رصد شود، اما چاره ای نداشت. باید در حداقل زمان کارش را انجام میداد و اینجا برای دقت کامل، نیاز به نور کامل بود. کارت را داخل شکافی که روی دیوار تعبیه شده بود قرار داد تا جریان برق اتاق وصل شود. همچنان که حدس زده بود، همه چیز مرتب و منظم بود و گویی در این اتاق هیچ اتفاقی نیفتاده. برگشت و در را به خوبی وارسی کرد. اثری از خراشیدگی، شکسته شدن در، تعویض قفل یا رنگ روی آن نبود. حالا میشد با اطمینان گفت که قاتل بدون زور وارد اتاق شده. سمت راستش حمام و سرویس بهداشتی بود و از دو متر جلوتر محوطه اتاق بود. حمام همان طور بود که در عکس ها دیده بود. با این تفاوت که این بار کاشی های نیلی رنگ کف را هم میدید. نشست روی زمین و لبه کاشی ها و حتی زیر لبه وان و همه درز ها را با دقت نگاه کرد. شاید اگر کف حمام آبرو یا دهانه چاه داشت، می شد داخل آن را هم چک کند اما یکی از اشکالات هتل های لوکس این است که بجز داخل وان، آبراه دیگری ندارد و اگر مایعی کف آن بریزد,، فقط باید با حوله یا دستمال آن را جمع کرد. با خود گفت اگر رگ دست مقتول را زده باشند اینجا باید پر از خون شده باشد، خونی که راه در رویی ندارد. اما هیچ اثری نبود. شاید هم خیلی خوب تمیز کرده باشند. ولی به نظرش بعید آمد.

به اتاق رفت؛ هر چه که بود اینجا اتفاق افتاده بود. یک میز تحریر با صندلی چوبی، کنارش تلویزیون، و روبروی اینها یک تخت دو نفره شکلاتی چوبی با بالین چرمی قهوه ای . دو آباژور با نور ملایم روی دو کمد کوتاه چوبی در دو طرف تخت و بالای همه ی اینها یک تابلو نقاشی عریض با تصویری محو از 3 اسب وحشی دوان در صحرا که همگی در قاب تصویر چشم نوازند.

پائین تر از قاب نقاشی، دو چراغ مطالعه ال ای دی هم مثل دو شاخه نازک درخت از دیوار درآمده اند که میشد قبل از خواب توی تخت نشست، به بالین چرمی تکیه داد و نور آنها را روی کتاب تنظیم کرد. تخت کاملا مرتب بود و دیوارها هم تمیز و بی خش بودند. اتاقی که به نظر خیلی آرامش بخش بود و در آن همه چیز مرتب به نظر میرسید.

اما به عقیده شکیبایی این ظاهر بود، شاید چیزی باشد که خبری از توفان چند روز پیش این اتاق بدهد. چاره ای نبود جز برهم زدن این نظم ظاهری.

تند و تند پتو و ملحفه ها را برداشت. همه نو و تمیز بودند. چاره ای نبود، باید تشک سنگین 30 سانتی را هم جابجا می کرد.شاید لکه خونی روی آن یا زیرش ببیند. اما هیچ اثری نبود. تشک معلوم بود که عوض نشده. سرجای خودش بود و شاید مدتها کسی زیرش را ندیده بود. از جوری که چسبیده بود به تخت فهمید. اما باز هم چیز بدردخوری ندید. از اینکه در زمان خیلی کوتاهی همه ی تخت دونفره بزرگ را به هم زده بود، به نفس نفس افتاد. همان طور روی تخت خودش افتاد و به پشت دراز کشید دستهایش را باز کرد تا نفسش جا بیاید. همین طور که به سقف نگاه میکرد و سرانگشتانش چرم بالای سرش را لمس می کرد، ناگهان از جا پرید.

دقیق تر نگاه کرد. روی چرم ناخن کشیده بودند. شش اثر خراشیدگی در امتداد یک خط روی چرم بود که تقریبا از زیر شروع میشد و از هرچه بالاتر می آمد اثرش کمتر میشد. تشک سنگین را دوباره جابجا کرد تا زیر بالین چرمی را بهتر ببیند. آنجا دو خراشیدگی دیگر هم به موازات خط اصلی بود.

 چرم قهوه ای مثل جلد مشمعی کتاب بچه مدرسه ای ها که زیر ناخن هایشان مقاومت میکند و بریدگی های منظم روی آن شکل میگیرد؛ ریز ریز بریده بود.  گویی کسی با تمام زورش از پایین به بالا روی آن پنجه کشیده باشد. فقط باید کسی روی تخت خوابیده باشد که بتواند این طور از پایین به بالا چرم را بخراشد. روی آن دست کشید. زیر انگشتش تکه های چرم را حس کرد. معلوم بود که بریدگی ها تازه است. بالین را خوب وارسی کرد. فقط همان جا اثر پنجه بود. دوباره از جا پرید. چراغ قوه دستی اش را انداخت به درزهای تخت. هیچی نبود. آباژورها؛ باید زیر آنها را هم نگاه میکرد. کمدهای چوبی زیرشان خیلی سنگین بود. زور زد اما مطمئن شد که نمیتواند جابجایشان کند. چراغ قوه را زیر آنها انداخت. زیر کمد چوبی سمت چپ تخت چیزی به نظرش آمد، سعی کرد با دست آن را بیرون بکشد, همراه با کلی گرد و خاک یک دکمه بیرون آمد. دکمه فرسوده نبود, اما نمیشد تشخیص داد چه مدت آن زیر بوده و اصلا شاید هیچ ربطی به حادثه اتاق نداشته باشد. با این حال آن را در جیبش گذاشت. یک بار دیگر همه چیز را بررسی کرد، سعی کرد اتاق را همان طور که آمده بود مرتب کند. به امان زنگ زد و با  آگاهی از وضعیت بیرون، محتاطانه از اتاق خارج شد.

*  *  *

بعد از شام دوباره دو افسر پلیس در اتاق کنار هم بودند. امان پرسید: از اتاق چیزی دستگیرت شد؟

– آره؛ اما هنوز ابهام زیاده

— اتاق بهم ریخته بود؟

– نه همه چیز مرتب شده بود

— فکر نمی کنی از قبل هم همون جوری بوده؟

– یعنی چی؟

— یعنی قتلی نبوده. شاید خودش خودکشی کرده باشه.

– چرا همچین فکری می کنی؟

— خب با این قفل و سیستمی که هتل داره، خود طرف هم که آدم ترسویی بوده، چطور میشه یکی بیاد همین طوری بره تو اتاقش و بکشدش؟ بعد هم تا دو روز آب از آب تکون نخوره؟

– منم تو همین فکرم که چطوری رفته توی اتاق. الان من بیست دقیقه توی اون اتاق بودم، آب از آب تکون خورد؟

— نه ولی قتل فرق میکنه؛ تو رفتی بی سر و صدا کارت رو انجام دادی و اومدی. ولی قتل که بی سر و صدا نمیشه

شکیبایی برای لحظاتی به فکر فرو رفت و زمزمه کرد: … قتل بی سر و صدا…!

بعد گفت: آره حق با توئه. قتل بی سر و صدا انجام شده.

اما جواب داد: ولی من میگم شاید خودکشی باشه.

– نه امان؛ من خیلی وقته که مطمئنم قتل بوده. اما قتل بی سر و صدا

— یعنی همون مرگ خاموش!

– حالا نه… ولی خب مرگ خاموش هم بهش میشه گفت

— برادر مقتول کی میاد؟

– شنبه عصر.

— راستی فردا باید اتاق هتل سه ستاره رو تحویل بدیم. 3 روزش  پر شده.

– اوه حتما برو تمدیدش کن

امان با تعجب پرسید:تمدید کنم؟

شکیبایی گفت: آره چرا که نه؟

امان گفت: آخه ما که اصلا اونجا کاری نداریم.

– چرا من دارم…. البته نه؛ بذار فردا خودم تمدیدش میکنم. هنوز به این جمع بندی نرسیدم که به اون اتاق نیازی نیست.

امان از تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت: باشه هرجور شما صلاح میدونی.

بعد از این حرفهایی که رد و بدل شد، سروان تصمیم گرفت امشب را هم در هتل ارزانقیمت بگذراند. به فکرش رسید شاید تنهایی راحت تر میتواند روی اطلاعاتی که جمع کرده بود، فکر کند. از امان خواست دنبال بایگانی تصاویر دوربین های مدار بسته باشد. بخصوص چهارشنبه تا جمعه.

فقط دو روز برای تکمیل تحقیقات وقت داشت. اما هنوز مطمئن نبود که قتل چطور رخ داده و یا چه کسانی قتل را انجام داده اند. بی تردید او برای شناختن قاتل و انگیزه هایش آمده بود اما بدون اطلاع از روش قتل یافتن قاتل ساده نبود. هنوز نمی توانست به خودش بقبولاند که قتل در وان اتفاق افتاده باشد. از طرفی هم قاطعانه نمی شد گفت خراشیدگی چرم بالین تخت یا دکمه ای که توی اتاق پیدا کرده ربطی به این موضوع دارد. شاید دکمه سالهاست آنجا افتاده یا دسته جاروی نظافتچی چرم را خراشیده باشد که خب این آخری خیلی دلیل قانع کننده ای نبود.

 

قسمت اول   –  قسمت دوم   –  قسمت سوم – قسمت چهارم – قسمت پنجم – … – قسمت هفتم 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)