من یه دختر ۲۸ ساله‌ همجنس‌گرام. تو یه خانواده‌ نسبتا مرفه بزرگ شدم. ۲ تا خواهر دیگه هم دارم که هر دو ازدواج کردن، از وقتی‌ حسمو شناختم مثل خیلیا سعی‌ کردم باهاش مبارزه کنم. یعنی‌ باورش نکردم! دوست پسر داشتم و از اون‌جایی که خیلی‌ به اصطلاح بوچ نبودم هیچ‌وقت کسی‌ شک نمی‌کرد که من همجنس‌گرا باشم.
شاید حتا برای مبارزه با این موضوع، یه دوره‌ای از زندگیم بیش‌تر از تمایلات خودم آرایش می‌کردم و سر و وضع به شدت خانومانه‌ای به خودم می‌گرفتم. اما قلبا حسم هیچ تغییری نمی‌کرد. تا این‌که چند سال پیش با یه دختری دوست شدم که کلا مسیر زندگی‌ منو عوض کرد. اونم مثل من بود. هیچ کدوم فکر نمی‌کردیم که این حس‌مون مشترک باشه. اونم به هیچ عنوان از ظاهرش نمی‌شد حدس زد که همجنس‌گراس.
واقعیت قضیه اینه که ما عاشق هم شدیم و رابطهٔ ما به عنوان دو دوست خیلی‌ صمیمی‌ ادامه پیدا کرد. خانواده‌هامون با هم آشنا شدن خلاصه همه ما رو دوستای‌ صمیمی‌ می‌دونستن و می‌دونن. من هیچ وقت به کامینگ آوت فکر نکردم. اما اون به چند تا از دوستاش گفت و برخوردشون خیلی‌ خوب بود. و یه جورایی حامی ما هستن.
تا این‌که چند وقت پیش مادر من که به گفته‌ خودش من عزیزترین و بهترین دوستش و باوفاترین فرزندش هستم، به رابطهٔ ما شک کرد! هنوز وقتی‌ یادم میاد چه حرفایی بهم زد باورم نمی‌شه. مادر من که یه زمانی‌ پیش خودم می‌گفتم می‌تونم از حسم براش بگم، که حتما منو ساپورت می‌کنه، که وقتی به هر بهونه‌ای حرف گی‌‌ها رو پیش می‌کشیدم که ببینم نظرش چیه‌، خیلی‌ خون‌سرد می‌گفت به نظر من نباید ایران بمونن اینجا اذیت‌شون می‌کنن…
خلاصه همه جوره قبولش داشتم و عاشقانه دوستش داشتم، منو کثیف‌ترین و چندش آورترین موجود روی زمین خطاب کرد! از این‌که من دخترشم حالش به هم می‌خورد، دیگه نمی‌خواست ریخت منو ببینه!
من هرگز حرف مادرم رو مبنی بر این‌که همجنس‌گرام تایید نکردم. اما هیچ تلاشیم برای انکارش نکردم. چون من از آدمی‌ که هستم راضیم. خوشحالم که کوچک‌ترین آزاری به کسی‌ نرسوندم و همیشه مایه افتخار خانواده‌ام بودم. برای همین وقتی‌ با اون حرفا مواجه شدم فقط سعی‌ کردم همجنس‌گرا بودن دوستم رو انکار کنم و بگم اون همجنس‌گرا نیست و بی‌خود بهش مارک نچسبونین!
مامانم تهدیدم می‌کرد که می‌ره دم خونه اونا و آبروریزی راه می‌ندازه. منم همه کار کردم که جلو این فاجعه رو بگیرم. می‌دونستم اگه خانواده اون بفهمند چه بلاهایی که سرش نمیارن! به مامانم اصرار کردم که دست از سر اون برداره که اگه دلش شورمی‌زنه مشکل ازمنه. این حرف باعث می‌شد که مادرم هی‌ بگه: پس تو مریضی، پس تو مشکل داری، منم تو جواب فقط می‌گفتم من همینم که می‌بینی،‌ اگه خوشت نمیاد من کاری نمی‌تونم بکنم!
بماند که مامانم همون روز می‌خواست از خونه بره و به من گفت یا این‌جا جای توئه یا من! که البته چاره‌ای جز موندن نداشت. از اون روز چند ماهی‌ می‌گذره نه دیگه من اون دختر سابقم نه اون مادر گذشته. همیشه فکر می‌کنم من چقدر خر بودم که می‌خواستم برای مامانم از احساسم حرف بزنم.
خواهرام یه چیزایی می‌دونن اما از اون‌جایی که من همیشه تو زندگی‌ به نوع کمک حال‌شون بودم و همه جوره و تو سخت‌ترین شرایط کمک‌شون کردم روشون نمی‌شه حرفی‌ بهم بزنن. گاه گاهی‌ متلکی می‌شنوم که کاملا نادیده می‌گیرم. یه وقتا با خودم می‌گم، اینا که نزدیک‌ترین آدمای زندگی‌ من بودن و جز خوبی‌ و رفاقت بین‌مون چیزی نبود، الان این‌طوری سرد و بی‌‌روح شدن باهام، دیگه چه توقّعی از دیگران می‌شه داشت؟!
من دیر یا زود از این مملکت می‌رم اما این زخمی که مادرم رو دلم کاشت تا ابد باهام می‌مونه…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)