مثلِ کی

میان دره ای کم عمق
تخته سنگ هایی ساکت
قدمی دیگر مانده بود تا صبح دم
آه ... بوی دشت
دمی از آن بو
 
کمی دورتر
پسرها چهار دست و پا بودند.
سرهاشان تراشیده !
گویی تا ابدیت گنگ
 
نزدیک تر که شدم
گوسفندانی دیدم ، بی صدا
فاصله شان تا بشر
به اندازه فاصله ی بشر بود تا انسان
اما آنها نمی دانستند
و خاموش بودند
...
علفی دستم آمد
خشنود از اینکه تعارفشان کنم
آنها بی تفاوت در دنیای خویش
خشنود شاید
علف را با گل چسبیده به آن
از دستم می گرفتند. می جویدند
آنها را نوازش می کردم
دندانهایشان سفید بود و سالم.

 

……………………………………

مثل کی  (مجموعه ابر خیال)  اثر فرهاد صادقی /  17/ 7 / 87

این اثر تحت حمایت قوانین مالکیت فکری است. استفاده از آن با ذکر نام پدیدآورنده و منبع انتشار، بلامانع است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)