بخش نهم 

دو افسر باز در لباس دو مسافر شیک پوش درآمدند و به هتل کوچک رفتند. این بار مرد چینی پشت میز پذیرش بود. به او گفتند که امروز اتاق را تخلیه می کنند. شکیبایی رفت و یکی دو وسیله ای را که آنجا گذاشته بود برداشت؛

ترجیح داد دوطبقه تا لابی کوچک را از پله ها پایین بیاید و از آسانسور تنگ و خفه ی هتل استفاده نکند. به لابی که رسید، مشخص بود از اینکه دست خالی آنجا را ترک میکند خوشحال نیست. ترجیح میداد بخاطر خودش هم که شده این ماجرا را تا پایان دنبال کند، اما همه گمانه زنی ها و تلاش ها برای رسیدن به نتیجه بی حاصل مانده بود. به ویژه که فرمانده اش هم گفته بود دیگر نیازی نیست موضوع را دنبال کند. همه مدارک و شواهد تائید میکرد که قتل صورت گرفته. حتی تقریبا مطمئن بود چطور این کار انجام شده اما هنوز قاتل را نمی شناخت.

امان گفت: خسرو خان ببین این چی میگه!

– چی میگه؟

— میگه قبل از شما، دو تا ایرانی اینجا بودن و چون خیلی بدحساب بودن، زنش فکر کرده ماهم اینطوری هستیم و اتاق رو به ما نمیداده!

شکیبایی یک دفعه از جا پرید! به سرعت خودش را به میز پذیرش رساند و رو به پیرمرد چینی کرد و گفت: جدی؟ دو تا آدم هیکل مند نبودند؟ هفته پیش اینجا بودند, نه؟

پیرمرد فکر نمی کرد این قدر موضوع به نظر مشتری دست و دلبازش جالب باشد، یا اصلا آنها را بشناسد. قدری مکث کرد و گفت: یکی شون نه، ولی یکی شون چرا قد بلند و هیکل تنومندی داشت. چطور مگه، می شناسیدشون؟

– نه دقیقا, اما شاید بشناسم. اسم یا عکس هاشون رو ندارین؟

پیرمرد با خودش فکر کرد قانونا نباید اطلاعاتی از مشتریانش به کسی بدهد اما دو مسافر قبلی پول اتاق را نداده بودند و شبانه فرار کرده بودند. پیش خودش گفت اگر این آدم آنها را بشناسد حداقل پولش زنده میشود. گفت: کپی پاسپورت هاشون هست. میارم ببینی, شاید شناختی و من هم پولم رو ازشون گرفتم.

بعد رفت از کشوی دفتر کارش پوشه ای آورد و کپی پاسپورت ها را جلوی شکیبایی و امان گذاشت. کپی ناواضح بود اما طبیعی بود که آنها را نشناسد. دو مرد یکی چهل و دو ساله و دیگری سی و نه ساله. با صورت های تراشیده و محو در فتوکپی.

پیرمرد گفت: میشناسی شون؟

– قیافه شون آشناست اما الان یادم نیست کجا دیدمشون. میشه یه کپی از اینها بگیری به من بدی؟ شاید بتونم برات پیداشون کنم.

پیرمرد با خودش گفت شاید این تنها شانس یافتن آنها باشد. بنابراین پذیرفت که کپی ها را به آنها بدهد.

امان حس کرد دارد اتفاقاتی می افتد. پرسید: یعنی فکر می کنی اینها هستند؟

– ممکنه

مرد چینی در حالی که فتوکپی را روشن کرده بود و منتظر بود دستگاه گرم شود تا راه بیفتد، گفت: اونقدر عجله داشتند فرار کنن که لباس هاشون رو هم تو اتاق جا گذاشتند.

و بعد با دست به کت و کاپشنی اشاره کرد که به رخت آویز دفترش آویزان بود.

شکیبایی از جا پرید. گفت: اونها لباسهاشونه؟

پیرمرد گفت: آره این کت سورمه ای و این کاپشن سبز

شکیبایی گفت: میشه بیاریشون؟ من این ها رو میشناسم!

چشم های تنگ مرد چینی از روی کت ها به صورت شکیبایی برگشت تا مطمئن شود راست میگوید. و گفت: واقعا؟

– آره. اون کت مال همون آدم قوی هیکله که گفتم.

پیرمرد گفت: آره دقیقا

– دقیقا چقدر بدهکارند؟

— راستش باید صورتحساب ها رو نگاه کنم. بجز دو روز پول اتاق، اینجا سفارش غذا و اینها هم داشتن و پرداخت نکردن. من هم این لباس ها رو آوردم گذاشتم اینجا که اگه اومدن دنبالش اول حسابم رو باهاشون تسویه کنم.

شکیبایی باز دست به جیب شد. سیصد دلار از کیفش درآورد و گفت: فکر می کنم الان تو ابوظبی هستن. من میتونم بدهی شما رو بدم وقتی لباس ها رو بردم خودم باهاشون تسویه میکنم.

مرد چینی با خودش فکر کرد معامله بدی نیست. این لباس ها سیصد دلار نمی ارزند. و تازه شاید صاحبانشان هرگز برنگردند و بلافاصله پذیرفت.

امان متعجب شاهد اتفاقاتی بود که پیش چشمش رخ می داد. مرد کت و کاپشن را آورد و روی میز پذیرش جلوی امان گذاشت. در حالی که پول را از شکیبایی میگرفت گفت: اینم کپی پاسپورت هاشون!

شکیبایی به سرعت پرید تا آستین دست راست کت را پیدا کند. حدسش درست بود دکمه سوم سرآستین کت قلوه کن شده بود.

امان گفت: چی شده؟

شکیبایی دکمه را از جیب شلوارش بیرون کشید و طوری که مرد چینی نبیند آن را کنار بقیه دکمه های سردست گرفت و به امان نشان داد.

امان چشمانش گرد شده بود و گیج بود!

شکیبایی گفت: هیچی نگو تا بریم برات تعریف کنم.

بعد به سرعت کت را برداشت در یک دست کت بود و در دست دیگرش کیفی که در اتاق این هتل گذاشته بود. از مرد چینی تشکر کرد و بیرون آمد. امان هم با پیرمرد دست داد و به دنبال او دوید بیرون.

فریاد زد: خسرو … خسرو! بگو ببینیم چی شد. تو از کجا میدونستی دو تا آدم هیکل دارند؟ از روی پاسپورت شناختی؟ قضیه دکمه چی بود؟ اینا کین؟

شکیبایی گویی که میخواهد از آفتاب فرار کند. گفت: بدو بیا تو این گرما که نمی تونم بهت توضیح بدم. بجنب بریم تو اتاق بهت میگم.

دوان دوان خود را به اتاق رساندند.شکیبایی کیف را به گوشه ای انداخت و کت را روی تخت پهن کرد.

پرده ها را باز کرد تا نور مستقیم آفتاب به خوبی اتاق را روشن کند. زانو زد و به دقت یقه، یراق ها و حتی آستر کت را نگاه کرد. چندان نو نبود اما کهنه هم نبود. هیچ اثر یا لکه ای روی آن ندید. آستین چپ کت سالم بود و آستین راست از سه دکمه سردست، یکی از دکمه ها که کنده شده بود و دیگری هم معلوم بود کشیده شده و شل شده بود.

حوصله حسام امان سر رفت و گفت: میشه به من هم بگی دنبال چی میگردی جناب سروان؟

شکیبایی در حالی که جیبهای کت را میگشت،گفت: دنبال آدمی که توی این لباس ها بوده!

امان گفت: تو جیبهاش که نرفته!

– آهان پیداش کردم

شکیبایی کاغذ کوچکی از جیب کت درآورده بود. یک رسید مچاله شده که رویش نوشته بود: دستگاه خودپرداز بانک ملی مستقر در فرودگاه امام (ره)   ساعت 11:05

این را بلند بلند خواند.

امان روی موکت کف اتاق نشست و گفت: اوه! تاریخ هم داره؟

– آره دقیقا مال یکشنبه قبل از قتله

— حالا چطور مطمئن شدی که این تن قاتل بوده؟

– اول زنگ بزن یه چیزی بیارن تو اتاق بخوریم که من خیلی گرسنه ام. تا برات تعریف کنم.

امان گوشی را برداشت, یکی از پشت خط گفت: بله آقای شیخ احمد!

سفارش شاورما را داد و بعد که تلفن از آن طرف خط قطع شد گفت: شیخ احمد باباته!

رو به شکیبایی کرد و گفت: بگو ببینیم چی شد؟ حالا قاتل کیه؟

– قاتل همون کسیه که کت تنش بوده. من این دکمه رو توی اتاق 1322 پیدا کردم. اونجا هیچ خونی نریخته بود. پس قتل بدون وسیله برنده انجام شده بود. اسلحه ای هم که در کار نبوده. برای یک قتل خاموش و بی سرو صدا باید مقتول رو خفه می کردن که مسلما یه آدمی که قویتر از اون باشه از پس این کار برمیاد. قد و قواره سردار ساوجی و پسر دومش بد نبود. تو عکس های مرحوم ساوجی هم مشخص بود که مثل پدر و برادرشه. پس قاتل از اینها هم درشت تر و قویتر بوده. نفری که قوی بوده با کمک نفر دوم مقتول رو میندازن روی تخت و با بالش خفه اش میکنن. من فکر میکردم اون یکی هم قوی بوده ولی این کاپشن سبزه که سایزش متوسطه.

— پس بریدگی رگ دست چی؟

– رگ دست مدتی بعد از قتل بریده شده. خون چندانی کف حمام ریخته نشده بود بنابراین این کار برای صحنه سازی بعد از قتل انجام گرفته. ضمن اینکه لکه های خون روی پیراهن و کف دست مقتول منطقی نبود. اگر اون خودش رگ دستش رو زده باشه، از خونی که روی تیغ موکت بری بود, حتما باید روی انگشتها و ناخن هاش هم دیده میشد. ولی چیزی روی انگشت ها نبود.

— از کجا مطمئنی خفه شده؟

– مقتول چندبار سعی کرده خودش رو از خفگی نجات بده. واسه همین دست انداخته و یکی از دکمه های آستین مقتول رو کنده. اون آخرا هم که تقلا میکرده اثر ناخنش چرم بالین تخت رو زخمی کرده بود اما زورش نمیرسه. من جای ناخن ها رو تو اتاقش دیده بودم

— خب اینها درست ولی چطور تونستن وارد اتاق بشن ما خودمون دو روز معطل بودیم.

– من هم تا همین اواخرتوی این مساله گیر کرده بودم اما وقتی وسایل مقتول تحویل شد، پسر ساوجی گفت که کیف برادرش رو روز چهارشنبه ازش دزدیده بودند، اما تو وسایل پلیس بهش تحویل شد.

— خب یعنی چی؟

– یعنی قاتلین همون طور که ما کلید اتاق رو دزدیدیم، کلید اتاق مقتول رو می دزدند, البته با کیف پولش و با اون وارد اتاقش میشن. بعد کمین میکنن تا قربانی شون برگرده هتل. ممکنه یکی شون پایین کشیک میداده یا هر دو توی اتاق بوده باشن.

— عجب بابا باریکلا چه مخی داری تو! بعد هم حتما میان فوری وسایلشون رو جمع میکنن از هتل و الفرار! حالا یعنی بریم از دوربین های فرودگاه امام ببینیم این قاتل کی بوده که ساعت 11 و 5 دقیقه از خودپرداز برداشت داشته؟

– باریکلا توام مخت کار میکنه!

— خب با همه اینها که نمی تونی ثابت کنی قتل کار اینه. یا همدستش کیه

– باید بریم تهران اول اینها رو شناسایی کنیم. بعد مشخص میشه انگیزه شون چی بوده و اگه لازم باشه بازداشت میشن و اعتراف می کنن.

گارسون هتل در را زد. ناهار را آورد. بوی شاورما در اتاق پیچید. دو مسافر حالا راحت تر غذایشان را میخوردند. صبح فردا باید به تهران پرواز میکردند. شکیبایی به شیخ احمد زنگ زد تا برای تسویه اتاق بیاید و این دو را برای شام به منزلش در ابوظبی ببرد. سروان بعد از رسیدن به تهران مستقیما به دفتر سرهنگ عابدی رفت و همان شب گزارش خود را به وی تحویل داد.

*  *  *

دو روز بعد در حالی که سروان شکیبایی در دفتر کارش نشسته بود، تلفنش زنگ خورد. سرهنگ عابدی از او خواست نزد او برود، عابدی گفت:

این ها رو که میگم برای اطلاع خودته و فوق محرمانه است. شاید من هم نباید به تو بگم اما چون میدونم دلت نمیخواد کاری رو نیمه کاره رها کنی. بهت میگم. ظرف 48 ساعت استعلام گذرنامه ها گرفته شد. هر دو جعلی بودند و هیچ سابقه ای برای آنها در ثبت احوال نبود. با دستور محرمانه تصاویر دوربین های مدار بسته فرودگاه امام (ره) به دفتر فرمانده نیرو رسید و با حضور خود سردارساوجی بررسی کردیم. همین کتی که تو آوردی تن فرد قوی هیکلی بود که در تصاویر بعدی دوربین ها به همراه یک نفر دیگر مسافر پرواز دبی هستند. این فرد برای اینکه ارز تهیه کنه، از خودپرداز پول میگیره. از اطلاعات تراکنش مشخص شد که صاحب حساب کارمند یکی از دستگاه های امنیتیه و پلیس عملا اجازه ورود بیشتر در این ماجرا رو نداره.

– یعنی چی؟ یعنی قاتل راست راست داره تو تهران میگرده؟

— به هر حال تشخیص در این باره بر عهده مراجع بالاتره. قرار بود حقیقت رو کشف کنیم که کردیم. بقیه اش به ما ارتباطی نداره

– آره ولی خب آخه اینطور هم که درست نیست. خون یک آدم ریخته شده

— خسرو جان تو دیگه چرا؟! اولیا دم خودشون از پیگیری ماجرا منصرف شدن. تو که قواعد کار رو میدونی. ضمنا همین که تو سند برای ما آوردی بعضی دستگاه ها خارج از دایره گذرنامه اقدام به صدور پاسپورت میکنن, کلی برای نیروی ما مفید بود. قرارمون هم همین بود که اطلاعاتی بیاری که برای نیرو مفید باشه. ضمنا سردار ساوجی بقیه دلارها رو هم که تو پس دادی، تو این پاکت برگردونده. گفته من این بودجه رو گذاشته بودم که حقیقت ماجرای مرگ پسرم روشن بشه و این سهم افسریه که برای کشف این حقیقت زحمت کشیده.

بعد پاکت نامه سفیدی که به سختی درآن بسته شده بود، جلوی سروان شکیبایی گرفت. شکیبایی با اکراه پاکت را گرفت.  تشکر کرد و با احترام نظامی از اتاق فرمانده اش بیرون آمد.

پایان

قسمت اول   –  قسمت دوم   –  قسمت سوم – قسمت چهارم – قسمت پنجم – قسمت ششم – قسمت هفتم – قسمت هشتم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)