حکومت جمهوری اسلامی می خواهد اکنون گشت ارشاد را پس از وقفه ایی تقریبا ده ماهه و در نتیجه اعتراضات جنبش مدنی عمدتا جوان ایرانی به صحنه بازگرداند. بویژه که شیوه ی تلاش انها برای حفظ گشت ارشاد در قالبی دیگر مثل جریمه های نقدی بی ثمر ماند و با بی اعتنایی و مقاومت مدنی مردم ایران روبرو شد. این تلاش برای بازگشت بنابراین از یکسو تلاش حکومت برای قدرت نمایی است و اینکه گویا توانسته است بحران را مهار بکند. از طرف دیگر تلاشی برای امید دادن به خویش و به هواداران خویش است که می بینند جامعه و مردم کوچه و خیابان هر روز بیشتر تغییر می کنند و ذایقه ی نوین و مدرنتری را می طلبند و از حکومت و قانون مدنی و از حقوق مسلم مدنی خویش سخن می گویند. همانطور که دختران و پسران و زنان و مردان ما دیگر نمی خواهند تن به چهارچوبهای تنگ و سنتی آنها بدهند. این شرایط جدید از قبل نشان می دهد که چرا بازگشت گشت ارشاد به شکل سابق یا نو نه تنها ممکن نیست بلکه با خودش مقاومت جمعی نوین و شدیدتری را بدنبال می اورد. یا بقول مارکس و با تصحیح سیتادی از هگل توسط او می توانیم اکنون ببینیم که چرا تکرار در تاریخ غیر ممکن است. اینکه بقول مارکس «حوادث تاریخی بقول هگل دوبار رخ می دهند، اما یک بار به شکل تراژیک و بار دوم به شکل مضحک و مسخره». ازینرو گشت ارشاد ۲ چیزی مضحک و مسخره بیش نخواهد بود.

همزمان اینجا یاد می گیریم که چرا در زندگی سکون وجود ندارد و یک تحول ضروری یا به جلو می رود و نوزایی و رنسانس می افریند و یا به عقب می رود و دور باطل نوین و فاجعه بارتری به بار می اورد. ازینرو ما باید اکنون خطاهای جنبش خویش را ببینیم و از آن بگذریم. زیرا فروکشی موقتی جنبش مدنی ما و بازگشت گشت ارشاد ۲ به ما خطاهای فاحشی در جنبش مدنی جوان ما را نشان می دهد که ما باید از آنها سرانجام بگذریم تا هرچه بیشتر یک جنبش مدنی و سیاسی موفق بشویم و پوست اندازی نهایی و رنسانس نوین و مدرن کشورمان را ممکن بسازیم.

سوی دیگر قضیه این است که چرا جمهوری اسلامی ناتوان از رفرمی حداقلی در این زمینه ی حجاب اجباری و سیستم امر به معروف و نهی از منکر است و چرا برایش اینقدر حجاب اجباری و به همراهش نهاد مهم امر به معروف و نهی از منکر اهمیت اساسی و ماهوی دارد. تنها با شناخت دلایل ساختاری و روانکاوانه ی این چسبیدن انها به چیزی مخالف میل جمعی و ناتوانیشان از تولید رفرمهای حداقلی در این زمینه است که هم می توانیم پاشنه ی آشیل حکومت را بهتر بشناسیم و هم با عبور از خطاهای دردناک جنبش اخیر سرانجام به یک «وحدت در کثرت ملی» و با تولید الترناتیوی مدرن و رنگارنگ دست بیابیم و کارمان را به پایان برسانیم.

متن نقادانه ی ذیل دقیقا می خواهد این مباحث مهم و ساختاری را مطرح بکند و پاسخی راهگشا را نمایان بسازد که بدون قبول و طی کردن آن ما باز هم محکوم به آن می شویم تلفات فراوان بدهیم، بی انکه کار نهاییمان را به پایان برسانیم و ساختار دموکراتیکی نو بیافرینیم. در حینی که حکومت جمهوری اسلامی و عواملش مرتب به ما و مثلا با همین تلاش برای بازگشت گشت ارشاد نشان می دهند که پاشنه ی اشیلشان کجاست. یا وقتی مثل جمله ی ذیل براحتی می گویند که چرا کنار رفتن حجاب اجباری کنار رفتن ولایت فقیه و عمامه های آنها را بدنبال دارد و چگونه می توان براحتی و با یک جنبش قوی مدنی و میلیونی حکومت انها را چون کاخی شنی فروریخت و در حینی که انها هر روز از درون تهی تر و مضحک تر می شوند. بشرطی که حاضر به پذیرش کوریهای خویش باشیم و سرانجام به بینایی مدرن و مدنی دست بیابیم و الترناتیوی مناسب برای تحول نهایی بیافرینیم و بر پایه ی دانش رادیکال و ساختاری ما نسل رنسانس و نخستزادگانش.

چرا گشت ارشاد در پی بازگشتی ناممکن است! چرا ما باید از خطاهایمان یاد بگیریم و بینا بشویم!

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

چرا زور می زنند که گشت ارشاد و حجاب اجباری را برگردانند؟

چون می دانند که جنبش مدنی اخیر با آری گفتن به خواستهای مدنی و معمولی و با نه گفتن به حجاب اجباری و گشت ارشاد و سپس بیان خواست دموکراسی و دنیویت و نه به دیکتاتور، در واقع تیشه به ریشه ی حکومت اسلامی و اساس قدرتش زدند. همانطور که شیوه ی انها برای مقابله ی نیمه مدرن با رشد پوشش ازاد و بوسیله ی جریمه ی نقدی و مسخ کلمات قانون و حقوق شهروندی جواب نداد و میل مردم به همراهی با این جنبش گسترده تر شده است. با انکه جنبش مدنی بخاطر خشونت حکومتی و خطاهای خودش دچار فروکش موقتی گشته است. زیرا حجاب اجباری همانطور که علم الهدی در عکس ذیل می گوید پیوند تنگاتنگ و ماهوی با روایت ارتجاعی انها از مذهب و از نقش خویش به سان ولایت فقیه دارد و شکست یکی شکست و ریزش دیسکورسهای متقابل و همپیوند تمامیت خواه سیاسی و اخلاقی و فرهنگی را بدنبال دارد که همه حول یک هسته ی محوری نجابت و پاکی و رستگاری و اخلاق مقدس می گردند.

زیرا شکستن حجاب اجباری و سیستم امر به معروف و نهی از منکر نه تنها باعث شکستن ستم جنسی و جنسیتی به زنان و دختران ما می شود، بلکه به همراه خویش کل تفکر اخلاقی/وسواسی و ناموسی را می شکند که اساسش بر روی وجود یک «حقیقت و فرشته ی پاک و مقدس در پشت حجاب» نهفته است. حقیقت پاک و مقدسی که مثل نجابت زنانه بایستی توسط مردان و پدرسالاران سنتی مورد دفاع قرار بگیرند و در حینی که انها خویش را ولی فقیه و نماینده ی خدای جبار و رستگار می دانند و فراقانون می شمارند. تمامی ساختار ناموسی و دیکتاتورمنش ایرانی و اسلامی بر روی این شنگ بنا و زیرمتن «هسته ی محوری مقدس و ناب» و ضرورت حفظ آن از مسیر روابط مرید/مرادی و بیرونی/اندرونی و با سرکوب تنانگی و زنانگی و رنگارنگی عقاید و بدنها پایه ریزی شده است و انها می دانند که کل سیستم ناموسی و دیکتاتوری و تقدس گرای آنها با ورود رنگارنگی دنیوی و دموکراسی و نظرات مختلف و پوشش ازاد در چهارچوب قانون مدنی مثل کاخی شنی فرومی ریزد. یعنی باور به این «حقیقت و فرشته ی ناب در پشت حجاب» زیرمحور مشترک کل ساختار سیاسی/اجتماعی و فردی دیکتاتورمنشانه و بنیادگرایانه است، گرهگاه پیوند ساختار سیاسی/اجتماعی دیکتاتوری مذهبی با روابط امت/رهبر و اخلاق نجابت و پاکی و سرکوب فردیت جنسی و جنسیتی زنانه و مردانه است. زیرا حکومت دیکتاتوری مذهبی ما و کل ساختار دیکتاتوری ایرانی/ مذهبی حول این «هسته ی محوری مقدس و باکره و پاک در پشت حجاب» بوجود امده است و برای حکومت ما شکل تنانه و دنیوی این دیسکورس سنتی وحدت طلب و تقدس گرا در قالب تلاش برای رستگاری معنوی و سرکوب تنانگی و زنانگی و ساختارهای مدرن شکل می گیرد که به همراهش سرکوب شور مردانه ی مدرن را نیز در بر دارد. از طرف دیگر کل این دیسکورس و زبان تقدس گرا و ساختارهای همپیوند ناموسی و روابط مرید/مرادی و میان ولی فقیه/امت بدور این هسته ی محوری پاک و ناب و فرشته وار بوجود امده است. اینکه چیزی مقدس و ناب وجود دارد که انها بایستی نگهبان و ولی فقیه آن و نماینده اش باشند و برای حفظش به جنگ هر گونه تنانگی و اغوای دنیوی رنگارنگ و هرگونه نماد زنانگی، دموکراسی و دیالوگ و یقین و شک علمی بروند. یعنی انها هویت و حضور و قدرت خویش را مدیون این دیسکورس «اندرونی/بیرونی حول چیز مقدس و ناب و ناموسی» و بر اساس جنگ خیر/شری می بینند. امر و چیزمقدس و پاکی که در واقع یک «فتیش سیاه و هولناک» است و ساختار و روابطی خشن و ارباب/رعیتی یا سادومازوخیستی بوجود می اورد. چیزی مقدس و فتیش گونه که باید در پشت حجاب بماند و ولایت فقیه باید در این میان نقش نماینده و واسطه ی میان این امر مقدس و خدای مقدس و جبار با مومنان تابع و وسواسی را اجرا بکند. امر مقدس و پاک و نجیبی که در شکل جنسی و جنسیتی اش در قالب دیسکورس «دختر و زن فرشته وار پشت حجاب و مرد نگهبان ناموس و حجاب»، داش اکل/مرجان شکل می گیرد و از جمله زمینه ساز قتلهای ناموسی هولناک شده و می شود. همانطور که نمایان شدن امر بظاهر مقدس در پشت حجاب و دیدن و قبول رنگارنگی و تنوع زندگی و علایق انسانی به معنای فروپاشی کل سیستم وسواسی و همراه با تعزیه خوانی و مصیبت خوانی انها حول «امر مقدس و پاک در پشت حجاب» است و انگاه نقش انها به سان ولی فقیه نیز هرچه بیشتر در این جامعه ی مدنی و رنگارنگ و شهروندی مضحک و اضافی مثل حجاب اجباری می شود. ازینرو انها اینگونه به حجاب اجباری می چسبند و حتی ناتوان از رفرمهای حداقلی هستند تا بقول معروف با دادن دو ریال هشت ریال بقیه را حفظ بکنند. زیرا قبول مرگ امر مقدس و نجیب مرگ و فروپاشی کل سیستم ولایت فقیه و تمامیت خواه است. زیرا با مرگ دانای کل و امام بدون نقص انگاه امت نیز شکسته می شود و هرچه بیشتر فرهنگ و دیسکورس مدرن «شهروندان/دولت مدرن و موقتی» شکل می گیرد.

ازینرو با شکست حجاب اجباری و نهاد امر به معروف و نهی از منکر، با جایگزینی فضای تعزیه و نوحه خوانی یا سیاه/سفیدی توسط فضای مدنی و شهروندی، با رشد دموکراسی و رنگارنگی تنانه و دنیوی ، آنگاه کل ساختار دیکتاتوری مذهبی/ایرانی چون درختی تهی با بادی فرو می ریزد. یا ازینرو دیدیم که چگونه با شکستن حجاب اجباری و با ورود رنگارنگی جنسی و جنسیتی به خیابانها در جنبش اخیر و به فضای مدنی جامعه ی ایران هرچه بیشتر فضا و روابط مرید/مرادی و سیاه/سفیدی و ناموسی شکسته می شود که سرچشمه قدرت و حفظ این حکومت بوده و هست. به این خاطر این جنبش اخیر توانست با حرکاتی ساده چنان ضربه ایی اساسی به دیکتاتوری و به این ذایقه ی خیر/شری بزند که هیچ جنبش قبلی و یا هیچ فشار حداکثری قبلی از جنس ترامپ و غیره از خارج به حکومت نتوانسته بود به ان دست بیابد. زیرا این جنبش مدنی و جوان صحنه ی مبارزه را عوض کرد، تنانگی و اغوا و خواستهای مدنی را وارد صحنه کرد و فضا را رنگارنگ و ملتهب ساخت. به جای اینکه از اول به دام جنگ حیدری/نعمتی و خیر/شری میان دیکتاتور/ قهرمانان و دور باطلش و یا میان «ایران خطرناک و امریکا و اسراییلی» بیافتد که از حضور این حکومت به عنوان مترسک منطقه حداکثر استفاده را می برند. اما جنبش نو و مدنی و ملی باعث تغییر صحنه ی مبارزه ی سیاه/سفیدی به صحنه ی مبارزه رنگارنگ و مدنی شد و فضای شهرها و دهات و فضای کل سیاست و فرهنگ ایران را تغییر داد و جای سیاه/سفیدی را مثل فیلم «پلزنتویل» هرچه بیشتر رنگارنگی گرفت. به این خاطر حکومت بشدت ترسیده بود و ناتوان از مهار بحران بود. یا دیدیم که آنها با خشم سادیستی سعی می کرد دختران و پسران زیبا را با تیر به قتل برساند و یا یک جشم انها را کور بکند و اینگونه هراس خویش از قدرت انها را نشان بدهد و کین جویی خویش به انچه تیشه به ریشه ی کل ساختارشان می زند.

یا به این خاطر حکومت سعی کرد سریعتر و هر چه زودتر دوباره فضای بحرانی و سیاه/سفیدی را در داخل و میان ایران و خارج حاکم بسازد، چه انگاه که ترور شاهچراغ راه افتاد و چه انگاه که روابط ایران و خارج دوباره هرچه بیشتر بد شد، بجای اینکه با شکستن سدهای اقتصادی و فرهنگی و با باز شدن شاهراههای اقتصادی و فرهنگی، همراه با تحریم هدفمند و با حضور بیشتر خارجیان در ایران، این رنگارنگی و فضای مدنی هرچه گسترده تر بشود و سنگرهای مدنی از دانشگاه و ورزشگاه تا مجلس و غیره هرچه بیشتر گرفته بشود و دیکتاور هرچه بیشتر ایزوله و خنزرپنزری تر بشود. اما از یکسو حکومت توانست با خشونت به این جنبش جوان صحنه ی سیاه/سفیدی خویش را حاکم بکند و کاری بکند که به همراهی اپوزیسیون افراطی خارج از کشور یکدفعه جمعی خیال بکنند که می توانند بدون گامهای مهم بعدی قیام بکنند و حکومت را کنار بزنند. به جای انکه کاری را انجام بدهند و گامهای ذیل را بهتر بردارند و تحقق ببخشند که ضرورت آن موقع و اکنون است:

۱/ اینکه جنبش مدنی نه به گشت ارشاد و حجاب اجباری با پرفورمانسهای بعدی چون دور انداختن عمامه ها و سپس با پرفورمانسهای مهمتری چون «فرنچ کیس» و غیره که شروع به راه افتادن کرده بود، هرچه بیشتر سنگرهای مدنی و فضای شهرها را بدست بگیرد و با همراهی مردان و اقشار مختلف مدنی حاکمیت را وادار به عقب نشینی و پذیرش خواستهای برحق مدنی خویش بگند.

۲/ دوم اینکه بایستی این جنبش مدنی نه به گشت ارشاد و نه به حجاب اجباری و اری گو به خواستها و حقوق مدنی به پیوند زنجیره وار و تنانه ی خویش با جنبش های مهم مدنی دیگر از جنبش کارگری تا جنبشهای قومی و غیره و جنبشهای جنسی و جنسیتی دست می یافت و اینگونه هر چه بیشتر به یک «بسان یک بدن و روح واحد و تمنامند« به یک «وحدت در کثرت« مدرن در داخل و خارج دست می یافت و از همه طرف دیکتاتور خنزرپنزری را هرچه بیشتر ایزوله می کرد و کاری می کرد که هر روز بیشتر نیرو از دست بدهد و حضورش مثل حجاب اجباری امری دمده و بربادرفته بشود.این وحدت در کثرت اولیه و رنگارنگ و با گستردگی شدید اولیه اما کم کم متوقف شد، زیرا به پیوند تنانه و بینامتنی و رنجیره وار با دیگر خواستهای مهم مدنی چون مقابله با گرانی و پیوند با مباحث عدالت اجتماعی و شهروندی و قومی پیوند نخورد و به این خاطر گسترده و میلیونی نشد و به اعتصابات کارگری نرسید که بسیار مهم می باشد، بویژه اعتصاب کارگران شرکت نفت و حوزه های مختلفش. ( در این به مقالات و هشدارهای متعدد من در این دوران مثل این مقاله و نوشتار مراجعه بکنید.)

۳/ سوم اینکه رشد این جنبشهای مدنی متفاوت و همپیوند به معنای رشد حضور احزاب و سازمانهای مختلف مدنی و سیاسی و اجتماعی و به حالت یک اجماع جمعی حول سه امر «دموکراسی/ سکولاریسم/ در چهارچوب مرزهای کنونی ایرانی واحد و رنگارنگ« می بود. زیرا تنها با حضور احزاب و گروههای مدنی و سیاسی ایرانی ( از جمهوری خواه تا مشروطه خوا و سوسیالیست و فمینسیت و قومی و غیره) و با اتحاد مشترک انها حول یک هدف مشترک دموکراتیک و ملی و بر اساس شعار «زن/زندگی/آزادی است که انگاه شور رنسانس ایرانی میلیونی می شد و از طرف دیگر امکان «انتقال قدرت» به دولت دوران گذار بوجود می اید و مردم در تعلل حس می کنند که این جنبش دارای سرهای رهبری و قدرت سازماندهی ملی است و می داند چه می کند و فاجعه ی نو ببار نمی اورد. یا نمی گذارد سرنوشت ما مثل عراق و افغانستان و سوریه بشود. اما چنین تحول مهمی رخ نداد و چنین الترناتیوی بوجود نیامد. ( برای درک بهتر شکست اجتناب ناپذیر منشور همبستگی و سازماندهی به این مقاله مراجعه بکنید.)

در عوض از یکسو حکومت با دیدن ضعف جنبش و با تولید فضای سیاه/سفیدی هرچه بیشتر به سرکوب جنبش و به تفرقه میان بخشهای مختلفش پرداخت. از طرف دیگر اپوزیسیون خارج از کشور پس از حرکات خوب اولیه به دام همان ذایقه ی سیاه/سفیدی افتاد و به جای کمک به رشد جنبش مدنی درون کشور بدنبال آن رفت که سفارتخانه های ایران را در جهان ببندد، خواستی که نه تنها افراطی بلکه تحققش غیرممکن بود. یا در پی این بود که جلوی هر تعامل و گفتگوی همراه با شیوه ی دیپلماتیک «تشویق و فشار» میان دول مدرن و ایران را بگیرد و اینگونه به رشد فضای سیاه/سفیدی کمک کرد که حکومت می خواست. اینکه از یکسو باز مردم بشدت گرفتار گرانی و عدم امنیت و بحران بشوند و از طرف دیگر در پشت درهای بسته بهتر سرکوب بکنند و معترضان را دادگاهی و اعدام بکنند. همانطور که این اپوزیسیون افراطی خواست گروههای راست و پوپولیست امریکایی و اسراییلی را تحقق می بخشید که انها نیز خواهان حفظ این فضای سیاه/سفیدی بوده و هستند. زیرا با مترسک ایران خطرناک بهترین فروش اسلحه و بهترین قدرت را در منطقه بدست اورده اند و نمی خواهند از دست بدهند و فقط از مسیر حمایت ضمنی از این تظاهرات و با حمایت مالی از نمایندگان و پروگاندیستهای خویش در آن می خواهند امتیازات بیشتری از حکومت جمهوری اسلامی بگیرند و نگذارند او با روسیه و چین پیوند شدیدتری بخورد. پس چه عجب که اعمال هیستریک و جنجالی فیگورهایی چون مسیح علینژاد و حامد اسماعیلیون و غیره دقیقا در این راستا عمل کرده و می کند. یا چه عجب که نشست محسا محکوم به شکست بود. یا وکالت دادن به رضا پهلوی در یک جنبش مدنی محکوم به شکست بود و جایی که باید حال احزاب مختلف و سندیکاهای کارگری و سازمانهای قومی و فمینستی و غیره هرچه بیشتر وارد بشوند و با فیگورهای خویش و با اجماع جمعی حول سه اصل «دموکراسی/سکولاریسم/ در چهارچوب ایران کنونی و رنگارنگ» به دیکتاتوری نه بگویند. تا با هم و به اشکال مختلف با رشد رنگارنگی و پوشش ازاد و خواستهای مدنی در همه ساختارها پاشنه ی اشیل این حکومت را نمایان بسازند، از درون و برون او را تهی بسازند و وادارش بکنند که یا فرار بکند و یا راه را برای تحولات اجتناب ناپذیر مدنی و سیاسی بعدی مثل رفراندوم و غیره باز بکند. قبل از اینکه با اعتصابات عمومی گسترده و غیره برکنار بشوند. همانطور که در چنین سناریو و وضعیتی امکان اینکه با نیروهای منتقد حکومتی یا مذهبی وارد اتحاد موقت برای ایجاد انتخابات نو شد، ممکن می شد و رژیم هر روز ضعیف تر و خنزرپنزری تر می گشت.

اینها خطاهای فاحشی بودند که باعث شد جنبش معترض و رادیکال اخیر ما فروکش بکند و یا اکنون گشت ارشاد جرات بکند برگردد و بخواهد قدرت نشان بدهد و با انکه تف سر به بالا می کند و خشم مدنی مردم و جامعه را بیشتر برمی انگیزد. چون تغییرات بنیادی جامعه را نمی خواهد بپذیرد و ناتوان از رفرم خویش و هنوز ناتوان از قبول پایان دیسکورس «حقیقت مقدس در پشت حجاب و با نماینده هایش ولی فقیه و امام» و با ذایقه ی نوحه خوانی و سیاه/سفیدی است. خیال می کند باز هم می تواند کلکی بزند و با شلاق دریا را ارام بکند. نمی داند انکه باد می کارد طوفان درو می کند.

بنابراین ایا می توان گفت که جنبش اخیر به پایان رسیده است؟ نه، اما اگر به خطاهایمان چیره نشویم و پوست نیاندازیم، انگاه تحول اجتناب ناپذیر مجبور است به شکل خونین و مسخ شده رخ بدهد و ما از چاه کنون به چاه ویل بعدی بیافتیم.

زیرا تاثیر بنیادین و دیسکورسیو این جنبش چنان قوی بوده است که ذایقه ی جمعی تغییر کرده است و بازگشت حجاب اجباری و گشت ارشاد هر چه بیشتر مقاومت جمعی را گسترش می دهد. جنبشهای اجتماعی و مدنی جزرومدهای خویش را دارند و «موج گونه« عمل می کنند. بنابراین بازگشت به گذشته ناممکن است و بقول فروید «ضمیر نااگاه بازمی گردد« و سرکوب نهاییش غیرممکن است. عنصر نو و ضروری همان لحظه که سرکوب می شود با لباسی دیگر باز می گردد. اینگونه نیز جنبش اخیر مدنی با قدرتی نو و به اشکال مختلف بازگشته و بازخواهد گشت.

نتیجه گیری نهایی!

مهم این است که با شناخت خطاهای سه گانه ی خویش که در بالا گفته شد، اکنون بر کوری ادیپ و بوف جمعی چیره بشویم و رنسانس و پوست اندازی نهایی را ممکن بسازیم.

زیرا زندگی انقدر تکرار می کند تا از تکرار و با قبول دانش رادیکال نسل رنسانس تحول نهایی و رنسانس نو رخ بدهد و یا تغییر به شکل تغییر قتال و خونین و به شکل دور نوینی از دور باطل و دیکتاتورمنشی رخ بدهد که این بار به احتمال زیاد دیکتاتوری اقوام مختلف و ملیتهای مختلف خواهد بود. به دلایلی ساختاری که قبلا توضیح داده ام.

یعنی اکنون باید با خنده به حکومت و به گشت ارشادش بگوییم: «کور خواندید، خودتان نیز می دانید گذشته باز نمی گردد و حجاب اجباری و دیکتاتوری رفتنی است.» از سوی دیگر ما باید با دیدن خطاهای خویش و اپوزیسیون افراطی این بار جنبش مدنی و نافرمانی مدنی را هرچه گسترده تر بسازیم. اینکه پوشش ازاد زنان با پوشش ازاد مردان و با دستهای گره خورده عاشقان جوان و بوسه ها یا فرنج کیس انها در خیابانها همراه بشود و با دادن حداقل تلفات و به حالت تجمع های خودبخودی و تکثرگرا. در کنارش باید این جنبش مدنی با اعتراضات عدالت خواهانه و خواستهای برحق قومی و غیره پیوند بخورد و همه با هم بسان احزاب و گروهها و بر اساس شعار محوری «زن/زندگی/آزاد» انگاه خواهان «دموکراسی/سکولاریسم و بسان وحدت در کثرتی در چهارچوب ایران کنونی و رنگارنگ« بشوند و اینگونه فضا و سنگرهای مدنی در داخل کشور را هرچه بیشتر بدست بگیرند و در حینی که جنبش خارج از کشور هم از انها دفاع می کند، بجای اینکه از دور بگوید لنگش کن، و هم از دول مدرن می خواهد که با شیوه ی دیپلماتیک »فشار و هویج» و با تحریم هدفمند و از سوی دیگر با گفتگو انسدادها را بشکند و ایران را وادار به بازکردن فضای داخلی و خارجی بکنند.

در پیوند متقابل این جنبش مدنی و رنگارنگ داخلی و با سیاست مدرن و راهگشای گفتگوی همراه با تنببه است که انگاه دیکتاتوری خنزرپنزری و صحنه ی سیاه/سفیدیش مثل یک کاخ شنی فرو می ریزد و در حینی که مردم می بینند الترناتیوی قوی وجود دارد که می داند چه می خواهد و می تواند دوران گذار را رهبری بکند و یا با کمترین تلفات حکومت را کنار بزند، اگر انها بخواهند به سیم اخر بزنند.

این درسهای مهمی است که ما باید یاد بگیریم و به این شکل نو و بسان «وحدت در کثرت ملی و دموکراتیک« به هم پیوند تنانه و سازمانی بخوریم، الترتانیوی مدرن و گسترده و رنگارگ بیافرینیم، تا کارمان را به پایان برسانیم. زیرا جنبش قوی بدون دانش رادیکال و بدون ذایقه ی رنگارنگ نسل رنسانس نمی تواند به خواستش و به پوست اندازی نهایی دست بیابد. پس چه عجب که دقیقا نظرات ما نسل رنسانس همیشه هم در داخل و هم در خارج بایکوت شده است. زیرا منافع و قدرت حاکمان داخلی و حکومتهای خارجی را به خطر می اندازد. زیرا از منافع ملی و مدرن مردم کشورش حرکت می کند و در خویش قدرت فرزانه و رند نسل رنسانس و هزار قدرت و فلاتش را حمل می کند.

باری اکنون زمان آن است که کاری بکنیم بازگشت گشت ارشاد به چنان چیزی مضحک تبدیل بشود که به همراهش کل فضای ناموسی و رستگاری حول «حقیقت پاک و نابی» بشکند که بلای جان ما و این فرهنگ و جامعه بوده و هست. تا جامعه و فرهنگ و فرد و سیاست ما بفهمد و بپذیرد که در پشت حجاب چیزی جز رنگارنگی زنانه با قدرتهای مختلف و با زیباییها و ضعف های انسانی خویش نیست، مثل جهان رنگارنگ مردانه و غیره. همانطور که در پشت حجاب هیچ فرشته ی پاک و هیچ حقیقت ناب و پاکی نهفته نیست و زندگی همیشه یک روایت در روایت رنگارنگ و یک حجاب در حجاب است و به هر دانای کل و به هر دیکتاتور و ولی فقیه خودشیفته و به هر جدال و دور باطل جنگ قهرمان/دیکتاتوری می خندد. همانطور که قهرمانان امروز ما در اپوزیسیون براحتی ار زوی مردمشان می گذرند تا به منافع خویش و به اربابان جدیدیشان در اسراییل و عربستان خدمت بکنند، مثل پدران جبارشان در حکومت و به این خاطر هر دو عاشق جنگ خیر/شری و سیاه/سفیدی هستند.

ازینرو ما نسل رنسانس پایان هر دوی این پدران جبار و فرزندان هیستریک و دور باطل سیاه/سفیدیشان هستیم. زیرا تنها راه شکاندن انسداد و دور باطل فردی و جمعی یک چیز است: «ورود و شیوع رنگارنگی و دموکراسی و چالش و گفتگوی عقاید و اغواها و علایق مختلف در فضای مدنی و در همه ساختارها و بدنه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و بدنهای فردی و به سوی وحدت در کثرتی مدرن، درونی/برونی/ساختاری».

باری بشویم انچه هستیم و باید بشویم تا پوست اندازی نهایی ممکن بشود و بازگشت گشت ارشاد بناچار به پایان کل سیستم منتهی بشود. زیرا زندگی او را دوباره اورده است، تا یا جلوتر برود و یا به عقب تر و به فاجعه ی بدتری بازگردد. زیرا سکون ممکن نیست. زیرا زندگی از مسیر تکرار به نوزایی و رنسانس دست می یابد و با قبول و پذیرش ذایقه و دانش نسل رنسانس. ازینرو زندگی با این بازگشت گشت ارشاد به ما تذکر می دهد چکار باید بکنیم تا به پوست اندازی نهایی دست بیابیم و چگونه با تغییر خویش و با پوست اندازی مدرن خویش و به سان یک ملت واحد و رنگارنگ و با احزاب و گروههای مختلفش، بسان یک «لویاتان نو»، بناچار ریشه ی دیکتاتوری و ذایقه و زبان و ساختار سیاه/سفیدی انها را بشکنیم. تا نور و شادی و رنگارنگی و اغوا را به همه فضاهای مدنی وارد بکنیم و این موشهای کور از ترس ما و از ترس وسوسه های خویش محکوم به فرار بشوند و بدنبال سوراخ موش بگردند. یا اقازاده هایشان زیرپایشان را زودتر خالی بکنند زیرا انها نیز مزه ی کامجوییهای مدرن راچشیده اند و بیشتر می خواهند، حتی اگر بشکل مسخ شده و مسخره چون یک تازه بدوران رسیده بخواهند. اما بقول معروف ما با رندی و خنده می گوییم «تو بدم، بمیرو بدم.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)