“لا سکّر فی المدینه!”

أرید أن أخبز کعکهً
ولا سکّر فی المدینه!
لا ابتسامات تهطل فی الوجوه العابره
لا شرفات تطلّ على الأحلام
والنوافذ لم تعد إلى أماکنها منذ آخر الحروب!

أریدُ أن أخبز رغیفاً
ولا قمح فی الحقول
لا یوجد سوى فزاعه متهالکهٍ
ترعب الفلاحین ولا تخیف الغراب!

أریدُ أن أخبز قمراً
ولا فرن یتسع لاستدارته الشاهقه
لذا قررتُ أن ألتهم قلبی نیئاً

فلا نار فی المدینه!

 

…….
“شهر شکر ندارد”

 

می‌خواهم کیک بپزم
شهر شِکَر ندارد
نه لبخندی بر چهره‌های عابران هست
و نه ایوانی مُشرف به هیچ رؤیا
پنجره‌ها هم از آخرین جنگ تاکنون
هنوز به جای خویش برنگشته‌اند.

می‌خواهم نان بپزم
کشتزارها گندم ندارند
فقط مترسکی هست پوسیده
که دهقانان -ونه کلاغان- را می‌ترسانَد.

می‌خواهم ماه بپزم
قرصِ بلندش در اجاقی نمی‌گنجد.
برای همین‌هاست که با خودم قرار گذاشتم
قلبم را خام‌خام ببلعم.

آخر، شهر آتش ندارد.

 

هند جَودَه
شاعرفلسطینی

@Honare_Eterazi

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)