خوش به­ حالِ ملّتی که در زمانۀ خود، در وقتِ خودش، کارِ مناسبِ فرهنگ­ اش را انجام می­ دهد.

زمانی برای خواندن و دیدن است؛ زمانی برای ساختن و گفتن است؛ و زمانی برای نوشتن.

تاریخ، تاریخِ یک ملّت، پر از فراز و نشیب است امّا، در همین فرازو نشیب­ های متناوب­ اش می­ توان “موج”هایی از اقبالِ فرهنگی به­ سمتِ کنش­ هایی خاصّ را دید.

نسل­ هایی در همین دورانِ معاصر کشورمان بوده­­ اند که خوب می­ خواندند. در قیاسِ با امروز همواره فکر می­ کنم چند درصد آدم­ ها در آن دوران­ ها توجّه به خواندن و یادگرفتنِ متونِ ادب و فرهنگ داشته اند؟ چند درصد اصلاً در آن دورانِ جامعه می­ توانستند بخوانند و به­ فرهنگ فکر کنند؟ پس چطور می­شود دهخدا از دلِ آن نسل درمی­ آید مثلاً؟

نسل­ های دیگری بوده­ اند در همین نزدیکی­ ها که نسلِ نوشتن بودند. تک و توکی تک­ افتاده و تنها زنده­ اند هنوز از آن نسل. به­ گمانم نسلِ نوشتن بودند. زمانه­ ای برای نوشتن. آب­ وهوای هنر و فرهنگ خوب نبود، باور نکن! آنها که می­ نوشتند هم در ترس و تهدید می­ نوشتند. از همان دوران امّا هرچه حرکتِ نوی نویسندگی داریم داریم.

هر جرقّه­ ای لاجرم مسیرِ هرجامعه­ ای را به­ سویی می­ برد. انقلابِ ایران و سپس جنگی که داشتیم، هر تاریخِ پرقدرتی را سروته می­ کند. امّا پیشتر از آن هم، چقدر و چندسال دوران­ های آرامش بر این مملکت گذشته مگر؟ کدام قدرت اجازه می ­داده فرهنگ به­ راهِ خود برود؟

نتیجه می­ گیرم که آن موج­ های اقبال، خودشان بادهایی هستند که هرکجا بخواهند می­وزند، آن­سوی هر اتّفاقِ به­ ظاهر عظیمِ سیاسی و اجتماعی.

سپس به علاقۀ شخصی­ ام دوست دارم بدانم پس زمانۀ من، دورانِ نسلِ من آیا، زمانی برای نوشتن است یا زمانی برای خواندن؟ زمانی برای شنیدن و دیدن و شاگردی کردن است، یا زمانی برای ترکیدن و تجلّی کردن و شکافتن؟

ضمناً بر این باورم که دوران­ ها جوان و پیر دارند. دورانِ رضاشاه دورانِ پیر بود. همه پیران مهم بودند. جوان­ ها زیرِ پوستِ زندگی، حرکتی نامرئی داشتند؛ و بچه­ ها دیده نمی­ شدند.

زمانِ شاه زمانِ جوانان بود. جلوۀ جوانی بر روزگار تجلّی کرده بود. همه از آن دوران به­ همان مقدار که جوان بوده­ اند خاطره دارند. بچه­ ها چیزی نبودند امّا دوست داشتند جوان که شدند در آن جامعه چیزی شوند. دورانِ جوانیِ روزگار بود. پیرانِ آن دوران هم آویزانِ جوانان بودند.

انقلاب که شد، نسلِ مطرح، نسلِ بچه­ ها شد. پیران که مدتّی بود مرده بودند یا در گوشه­ ای آخرین تصویرها را از خود برجای می­ گذاشتند. جوان­ها متفرّق و متحیّر در میانِ دنیا و آخرت­شان دست­ و­پا می­ زدند. بچه­ ها امّا عمیق­ ترین تأثیراتِ روحِ زمان را بر ضمیرشان بار می­ کردند آن زمان­ ها. حتّی رهبرِ ما آن طفلِ سیزده­ ساله­ ای بود که…

همین نسلِ دهۀ شصت، که ادعا می­کند بچه­ گی نکرده، ناب­ ترین خصوصیّاتِ زمانه­ اش را در خاطره نگه داشته است. اینچنین خاطراتی را نه جوان­ های آن روز اینچنین از عمقِ دل­ شان بیرون می­ کشند، نه پیرانِ آن روز-اگر زنده باشند و آلزایمر نگرفته باشند- درکی از آن دارند.

این زمانه که در آن­ ایم و من در آخر جوانی­ ام، آیا زمانه­ ای برای من است، یا پدرانم؟ یا پسرانم؟ این دهه­ ها را، که با شتاب و بی­ امید می­ گذرند، آیا پدرم برای نسلِ فردا داستان خواهد کرد؟ یا من در آن چیزی خواهم شد؟ یا نوستالژیِ بچه­ های­مان می­ شود؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)