13233179_1749963435238875_2013206281_n

تملق و چاپلوسی، خود شیرینی، یا همان فرهنگِ «نوکریم و چاکریم»، در فارسی معادل های عامیانه دیگری نیز دارد که اغلب ناپسند و بی ادبانه محسوب می شوند، نظیر «ذوب شدن در کسی»، «پاچه خواری»، «کار با دستمالِ یزدی»، و یا «مالشِ بیضه ها». طبیعتاً در متنِ زیر از این معادل های بی ادبانه صرفنظر کرده، به همان « تملق و چاپلوسی» بسنده می کنم.

تملق و چاپلوسی، یکی از «مشخصه های رفتاریِ» ما ایرانیان است. نظیرِ مهمان نوازی، تعارف کردنِ بیش از اندازه، دروغگوئی، سریع دوست شدن، غیبت، شکم پرستی، مُرده پرستی، احترامِ عمیق به والدین، و غیره.

منظور از «مشخصه» در اینجا واژه انگلیسیِ (characterestic) یا واژه آلمانیِ (charakteristik) است. یعنی خصوصیتی که جمعی از انسانها را، در مقابلِ جمعِ دیگری، بارز می کند، تفکیک می کند، مجزا می کند، ویژه می کند. مثلاً «وقتشناسیِ آلمانی ها»، «مشخصه» ایشان است. «پیوند های ضعیفِ خانوادگی»، «مشخصه» ایشان است. و مثال هائی از این دست. طبیعیست که این مشخصه ها می توانند «از دیدِ ما مثبت یا منفی» باشند.

تملق و چاپلوسی در میانِ ما آنچنان نهادینه شده است که شاید بتوان به جرأت – و با قیدِ احتیاط – ادعا نمود که اساساً ژنتیک شده است. نیز از چنان عمومیتی برخوردار است که می توان آنرا نزدِ همه اقشارِ سِنی و شغلی و اجتماعی بازیافت.
حتی مطالعه «فیسبوکِ» افراد (که امروزه به نوعی آینه روانِ انسانها شده است) بسادگی نشان می دهد که این خوی تا چه میزان همه گیر و رایج است. از چپ و راست، سیاسی و غیرِ سیاسی، حکومتیان و مخالفانشان، زنان و مردان، داخل و خارج، همه در این رفتار سهیم و دخیل اند. و کمتر نمونه ای را بیابیم که خود، بطورِ فعال و جدی جلوی این تملق گوئی را بگیرد. برعکس: چنین بنظر می رسد که اغلب از این تملق گوئیِ مریدان، لذتی سرشار می بَرند و سرمست می شوند. حتی نمونه ای دیده شده بود که مریدی، برای نشان دادنِ درجه احترامِ خود به مراد، او را علناً «سِر» (Sir) خطاب می کرد. و این نه به شوخی یا مزاح، که کاملاً جدی.

به اعتقادِ من، این خصلت (تملق و چاپلوسی) بشدت به خصلتِ دیگری پیوند خورده است و با آن خویشاوند است: قبیله گرائی، باندبازی، گروه گرائی، خودی و ناخودی کردنِ بیمار گونه. آنچه که بویژه در میانِ «سیاسیونِ ایرانی» به وفور مشاهده می شود.

فکر نمی کنم که لزومی برای شرحِ «مخرب بودنِ» این رفتار باشد. این رفتار هنوز در همه فرهنگ ها و ممالک، بسیار زننده و ناپسند محسوب می شود.

دیروز از طریقِ دوستی به متنی برخوردم که نمونه بسیار با ارزشی جهتِ آشنائی با این رفتارِ زننده ما ایرانیان است. متنی که – به گمانِ من – هر کتابخوانِ ایرانی آنرا زمانی خوانده و سپس، شاید، به فراموشخانه ذهن سپرده است. اگر مایلید بیائید و آنرا باز با من بخوانید. من متن را برای راحتخوانی، پاراگراف بندی و سجاوندی کرده ام:

[روزنامه ی خاطرات … السلطنه؛ ص ۱۲-۱۴؛ مهندس محمد حسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه)؛ به کوششِ فرخ سرآمد؛ انتشاراتِ نوین؛ تهران]

[بنده تا این سن رسیده ام، ندیده بودم شخصی یک مَن شیرینی را با یک قوری چای اینطور ظریف بلع نمایند و ظرف را پاکیزه نمایند.
کار خدا بود که اشتهای قبله عالم کور شد، و الا معلوم نبود چه حالی بشوند.
… بندگانِ همایون از مرض ترسی ندارند. ماشاالله بُنیه قویست، مرض چه قابل باشد، مگر از پاره شدن شکم خوف باشد …
بعد از ناهار چُرت رفتند. من و حکیم دو ساعت از ترسِ تولیدِ صوت همانجا بی حرکت ماندیم. صدای قلب حکیم مَسموع بود. سکوتی بود. دوبار کم مانده بود عطسه بر من غالب شود، راه ندادم . خیلی وحشت کردم. چیزی نمانده بود خونمان هدر شود.
بیدار که شدند، قدری در باغ تفرج فرمودند. من دور ایستاده بودم. فرمودند بیا جلو پدر سوخته، چرا کِز کرده ای؟
بقدری از این التفات قبله ی عالم مشعوف شدم که مافوق نداشت. خدمت رسیدم تعظیم کردم. … خیلی اظهار تفقد کردند. بعد فرمودند فلانی دستت را بگیر. گرفتم. تفِ غلیظی کفِ دستِ چاکر انداختند. خیلی لذت داد. فرمودند اینرا همینطور ببرید منزل، بمالید به سر و کله ی بچه ها.
گاهی که قبله ی عالم اینطور به بنده تفقد می فرمایند، از شعف ابداً حال خودم را نمی فهمم. کم مانده بود بدون اجازه مرخصی به سمتِ خانه بدوم. قبله عالم ملتفت شدند، لبخندی زده فرمودند، بدو گوساله، می دانم که خیلی عجله داری.
از فرطِ ذوق بی اختیار شدم. فی الفور کفش مبارک را لیسیده، آب دهان در مشت روانه خانه شدم. گمان ندارم در تاریخ شاهنشاهی این مملکت پادشاهی اینطور رعیت نواز بوده باشد. انشالله عمر نوح می فرمایند].

البته این، رفتار و سطحِ فکرِ فردیست تحصیلکرده و فرنگ دیده و مقامدار و «الیت».

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)