و ناگهان همه پاریس شدند. همه به ناگهان (le tricolore) شدند. و همدم و همدل با فرانسه.
یا با قربانیانِ فرانسه؟

نه تصویرِ قربانیانِ فرانسه، که تصویرِ پرچمِ فرانسه جایگزینِ «پروفایل های فیسبوکی» شد. نه مردم به ابتکارِ خود، که به ابتکارِ «فیسبوک» لبیک گفتند. مردم به خیلی چیزها لبیک می گویند. مردم، (Mainstream) اند. هم عاشقِ موج اند و هم عاشقِ جَو.

زمانی که در سالِ ۱۹٨۵، کشتیِ (Rainbow Warrior)، متعلق به تشکیلاتِ محیطِ زیستیِ (Greenpeace) توسطِ سازمانِ امنیتِ فرانسه غرق شد، این پرسش مطرح گشت که آیا سازمانِ امنیتِ یک کشورِ قانونمند و قانون مدار مجاز است که چنین کاری بکند؟ مگر سازمانِ امنیتِ این کشور تحتِ نظارتِ دولت نیست؟ و چرا یک دولتِ دمکراتیک باید یک کشتیِ زیست محیطی را با بُمب غرق کند؟
در جهان و در خودِ فرانسه بحث ها در گرفت، مقاله ها نوشته شد، اعتراضات سر گرفت – و بعد همه چیز فراموش شد.

باز زمانی که در سالِ ۲۰۱۱، آقای «علی وکیلی راد»، یکی از قاتلانِ «شاپور بختیار»، با وجودِ محکومیت به حبسِ ابد، زودتر از موعدِ مقرر آزاد شد و به ایران بازگشت و با دسته گُل موردِ استقبال قرار گرفت، همان پرسش مطرح شد که آیا یک کشورِ دمکراتیک، مجاز است که چنین کاری بکند؟ مگر قتلِ بختیار جنبه تاریخی ندارد؟ مگر قاتلِ او یک قاتلِ عادی ست؟ و مگر قتلِ او، یک قتلِ جنائی بوده است؟
باز هم بحث ها در گرفت، مقاله ها نوشته شد، اعتراضات سر گرفت – و بعد همه چیز فراموش شد.

طبیعی ست که در چنین مواردی نیز حداقل ۲ نظر موجود باشد.
یکی آنکه برای کشورِ خود، برای مردمِ خود، برای پیشبُردِ سیاست های خود، برای دسترسی به موادِ خام و اولیه (که در جهان بی نهایت محدود و تمام شدنی اند)، هر کاری مجاز است. حتی تبادلِ یک دانشجوی فرانسوی با یک قاتل. حتی حمایت از یک فرقه‍ی تروریستیِ از قعرِ تاریخ برآمده بنامِ «داعش». حتی ساختن و پرداختنِ «القاعده». این «رئال پولتیک» است. سیاستِ واقع بینانه و عملی. چاره ای جز این نیست. استانداردِ بالای زندگی ما در غرب ایجاب می کند که به هر طریقِ ممکنه، سیاست های خویش را به پیش بریم. وانگهی: مردمِ شرق توانائیِ کار با موادِ خامِ اولیه خود را ندارند، بنابراین ما «باید» به این مواد دسترسی داشته باشیم و از آن بهره ببریم و در این بهره بری، خودِ مردمِ شرق را نیز سهیم کنیم.

در مقابلِ این دیدگاه، دیدی دیگر ایستاده است. دیدی که می گوید: برای کشورِ خود، برای مردمِ خود، برای پیشبُردِ سیاست های خود، برای دسترسی به موادِ خام و اولیه، «هر کاری» مجاز نیست. موازین و معیارهائی باید در نظر گرفته شوند. برای نمونه حقوق بشر. یا حفظِ جانِ انسانها. یا باقی گذاردنِ منابعِ ممالک برای خودشان. یا عدمِ حمایت از گروه های سیاسیِ خشن و مسلح. یا عدمِ دخالت های ریز و اساسی در ممالکِ دیگر.

اما مگر می توان از «جامعه و مردم» انتظار داشت که با دقت و اطلاعات به موضوعات بنگرند؟
«جامعه و مردم» – نه تنها در ایران – بیشتر از سوی امواج و احساسات هدایت می شوند تا از سوی تعقل و اطلاعات. چنین است که به محضِ آنکه «فیسبوک» به آنها پیشنهاد می کند که تصویرِ «پروفایلِ» خود را با «تری کلور» عوض کنید، آنها چنین می کنند. چون فرانسه وجهه دارد. نام دارد. قدرت دارد. پول دارد.

در نگاهِ من، منطقی تر می بود که زمانی که جنازه آن کودک در ساحل ترکیه یافت شد و آن عکسِ مشهور در سرتاسرِ جهان چرخید، چنین جنبشِ فیسبوکی ئی به وقوع می پیوست. حتی منطقی تر می بود که تصویرِ قربانیانِ توحشِ پاریس بروی «پروفا یل ها» جای می گرفت. اما تصویرِ پرچمِ یک کشور؟ آن هم کشوری که با سوالاتِ اساسیِ قانونی و حقوقِ بشری روبروست؟

ما ایرانیان حداقل دو چیز را در باره خود دریافته ایم و مدام در مباحث و مکالماتمان هم بدان اشاره می کنیم: یکی حافظه تاریخیِ ماست؛ و دیگری جَوزدگی مان.

بدیهی ست که در چهارچوبِ آزادی های شخصی، هر کسی مُحق است که عکسِ «پروفایلِ» شخصیِ خود را خودش تعیین کند. و بدیهی ست که در همان چهارچوبِ آزادی های شخصی، هر کسی مُحق است که به هر حرکتِ (Mainstream) انتقاد کند.flagge-frankreich

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)