در مقالهء هفتهء پیش خود اشاره هائی داشتم به نظریهء جدید آقای دکتر شهریار آهی با عنوان «دوگانهء سترون» که در کنفرانس اخیر ِ تشکلی به نام «اتحاد برای دموکراسی در ایران» در شهر پراگ مطرح شد. آن مطلب اما، در عین حال، بازگویندهء برداشت کلی من دربارهء تمایل غالب بر کنفرانس های این «اتحاد» نیز بود؛ تمایلی نسبت به همکاری با اصلاح طلبان مذهبی ِ رانده شده از دستگاه حکومت در کشورمان که به احتمال زیاد می تواند به ابقای حکومت اسلامی بصورتی «معتدل» و «رحمانی» و دیگر صفاتی از اینگونه بیانجامد. این نگرانی باعث آن شده است که ما انحلال طلبان، در عین شرکت در کنفرانس های علنی “اتحاد برای دموکراسی”، بعنوان ناظر، مترصد آنیم که برای پرسش هائی چند پاسخ های دقیق تری به دست آوریم: «آیا نتیجهء مورد نظر از این سلسله کنفرانس ها، یا موتور اصلی این “اتحاد ِ» هنوز شکل نگرفته، نوعی کمک ِ پنهان نگاه داتشه شده به پیروزی اصلاح طلبی است؟ و آیا نه اینکه چنین کمکی ممکن نیست جز اینکه «اسلامیت حکومت» را در غالب هائی همچون حکومت اسلامی رحمانی حفظ کند؟

هفتهء گذشته، با کمال حیرت، پاسخ برخی از این پرسش ها را نه از سردمداران «اتحاد» بلکه از آقای فرخ نگهدار گرفتم که طی مقاله ای کوشیده بود تا نشان دهد که «اتحاد» حتماً یک تشکل انحلال طلب است و نسبتی با اصلاح طلبی ندارد و با شکل گرفتن آن روند خط کشی بین اصلاح طلبان و انحلال طلبان به غایت خود رسیده است: «جمع آمد خط “اصلاح نظام” با خط “تغییر رژیم”‌ هم ناممکن است و هم به شدت مخرب. تلاش‌ها در پراگ برای نزدیک کردن آن به خط و برنامه اعلام شده از طرف آقایان موسوی و کروبی همان‌قدر خراب‌کارانه است که تلاش‌ها برای نزدیک کردن مواضع آقایان موسوی و کروبی به مواضع آقایان خادم و آهی. تداوم کار “اتحاد برای دموکراسی” به همه فرصت می‌دهد که بدانند ما در ایران حداقل “دو نوع اپوزیسیون” داریم که هر یک استراتژی سیاسی جداگانه دارند. اختلاف نظر آقایان موسوی و کروبی با آقایان آهی و خادم رفع شدنی نیست».

هنگام خواندن این مطالب می توانستم تجسم کنم که آقای نگهدار سری به سایت سکولارهای سبز ایران ـ بعنوان یک تشکل انحلال طلب که نظرات خود را با ترتیب و شماره بندی مطرح کرده و اتفاقاً مطالب ۱۵ گانهء مطرح شده از جانب آقای نگهدار اغلب از آن نظرات استخراج شده است ـ زده و عامداً آنچه را ما بعنوان نگاه ها و مواضع خود ارائه می دهیم ایشان به آنها نسبت داده اند. به کلامی دیگر، اگر آقای نگهدار ۱۵ استباط خود از انحلال طلبی را دربارهء شبکهء سکولارهای سبز اعلام داشته بودند ما «شبکه ای ها» ناچار بودیم که تشخیص درست ایشان ر ا تصدیق کنیم. اما، و نکتهء اساسی در این است، که هرچه بکاوی کمتر موری می یابی که سخنان ایشان را با نظرات سردمداران «اتحاد» نزدیک کند. مثلاً، سخنان آقای نگهدار با نظریه پردازی های آقای دکتر شهریار آهی، به شرحی که می آید، هیچ جور در نمی آید: «برجسته کردن انحلال ‌طلبی یا اصلاح‌ طلبی یکی از پارادوکس‌های جامعهء سیاسی است. بعضی از دوستان انحلال‌ طلب تلاش می‌کنند که خط‌کشی دقیقی با اصلاح ‌طلبان داشته باشند؛ مساله‌ای که از سوی برخی اصلاح ‌طلبان هم تکرار می‌شود… ما باید سعی کنیم از پارادوکس‌ها عبور کنیم». و عبور «اتحاد» از پارادوکس، بعنوان یک هدف، یعنی ابطال نظریات آقای نگهدار.

در جوار این مطلب باید به واکنش آقای جواد خاتم نسبت به سخنان آقای نگهدار نیز پرداخت که می گویند: «برداشت خودم را از “نوشته”ی آقای نگهدار دربارهء کنفرانس پراگ، خلاصه می‌کنم: تقسیم “اپوزیسیون” به دو بخش “برانداز” و “اصلاح‌طلب”، تقلیل “پیشبرد برای اتحاد” [کذا] به یک حزب جعلی لیبرالی…»

می بینیم که نوعی ابهام آشکار در مورد نیات آقای نگهدار در نوشتن این مقاله وجود دارد که من هم می خواهم بخت خود را در تعبیریابی برای آن بیازمایم.

****

از نظر من، مقالهء اخیر آقای فرخ نگهدار دربارهء «کنفرانس پراگ» حاوی نکات مهمی است که برخی از آنها از نظر انتقاد کنندگان به آن، بقول اصلاح طلبان اسلامی، «مغفول» مانده است! شاید لازم باشد برای بیان مقصودم کمی در مواضع سیاسی آقای نگهدار توقف کنیم. آقای خادم ایشان را اینگونه توصیف می کنند: «چریک فدائی اسبق، دبیر اول پیشین سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) و “اصلاح طلب” دوآتشهء کنونی». من فکر می کنم کسانی که با جریانات سیاسی چهل سالهء اخیر آشنائی داشته باشند می توانند از دل این توصیفات داستان ها استخراج کنند و لذا نیاز بیشتری به اینگونه بسط ها نیست. اما فکر می کنم باید چند نکته را نیز به این اوصاف افزود.

در اینکه آقای نگهدار طرفدار حفظ رژیم کنونی هستند شکی نیست. در واقع ایشان از معدود کسانی هستند که موضع سیاسی خود در اسم خود حمل می کنند و جزو «نگهداران و حافظان» رژیم محسوب می شوند و همواره نیز نگرانی خود را از اینکه «مبادا این رژیم سرنگون شود» به صور مختلف نشان داده و نقش «مشاور از راه دور» وزارت اطلاعات و نهادهای سیاستگزار رژیم را بخوبی بازی کرده اند. اما طبیعی هم هست که وقتی با چهره ای سیاسی و کهن کار که ظاهراً از تهران گریخته و در لندن پناهنده است اما از «راه دور» به رژیمی که یاران خود او را درو کرده اینگونه عشق می ورزد، نمی توانیم از طرح این پرسش خودداری کنیم که دستمایه و گوهر این عشق در چیست؟ و ایشان بر اساس این عشق چرا این مقاله را نوشته و این آدرس عوضی را داده اند؟

من، در روند جستجو برای یافتن پاسخی به این پرسش ها، به محرکات مادی و منافع شخصی ایشان کاری ندارم (هرچند که در این موارد هم حرف و سخن بسیار است) و تنها به محرکات ذهنی و تربیتی تکیه می کنم چرا که ایشان هم ـ مثل همه ـ بهر حال بر متن یک زمینهء ذهنی ـ پرورشی هم هست که می نویسند و اظهار نظر می کنند. برای این کار هم می کوشم به همین مقالهء اخیر ایشان اکتفا کرده و برای این کار در اینجا به یک اظهار نظر ایشان اشاره کنم: ایشان اعتقاد دارد که: «اختلافات میان نیروهای سیاسی ایرانی (به شمول نیروهای حاکم) دنبالهء اختلاف میان غرب و شرق است».

فکر می کنم همین «شاه بیت» کافی باشد برای اینکه بپرسیم منظور آقای نگهدار از این «غرب» و «شرق» چیست؟ آقای خادم در این مورد اشاره ای کوتاه اما ناکافی کرده و بی آنکه به آن اهمیت خاصی بدهند مختصراً چنین نوشته اند: «از نگاه ایشان [آقای نگهدار]، هنوز جهان به شرق و غرب تقسیم می‌شود،.. منظور آقای نگهدار از غرب روشن است. در شرایط کنونی باید دید از شرق چه تعریفی دارند. صحنهء سیاسی جهان راهی باقی نمی‌گذارد که روسیهء پوتین را در “اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی” و چین سرمایه‌دار را نقش “چین کمونیست” ببینیم و رژیم جمهوری اسلامی ایران را در کنار آن‌ها و علیه غرب. جز این است؟ [آیا] این دریچه به‌سوی اندیشهء بنیادینی باز نمی‌شود که صاحبان آن‌ها به جان برای بقای “نظام” می‌کوشند و برایشان نه منافع ملی ایران که تقابل غرب و شرق ملاک اصلی است؟ بهتر از این می‌توان رژیم جمهوری اسلامی را به دلیل “مبارزه” با آمریکا در پناه “چپ دمکرات” [تعبیر آقای نگهدار از تفکر خود] گرفت؟ با حیرت تمام، فقط می‌پرسم و می گذرم».

از نظر من هیچ نباید از این «اندیشهء بنیادین» گذشت؛ چرا که گوهر نوشتهء آقای نگهدار را همین اندیشه تشکیل می دهد. توضیح می دهم: برای برخی از افراد نسل ما «پا به سن نهاده ها» ـ و حتی نسل پیشینی ما ـ، هم از آغاز جوانی، «غرب» و «شرق» دارای دو معنای ایدئولوژیک بوده اند. شرق اردوگاه نجات یافتگان از ظلم و بی عدالتی بود و غرب اردوگاه امپریالیسم و استعمار و استثمار. حتی وقتی که متفکران دوران اواخر جوانی ما نشان دادند که شرق هم نوعی دیگر از امپریالیسم را، آن هم از نوع نکبت زده اش، به جامعهء بشری هدیه کرده، دلبستگی های آرمانی، سازمانی و ایدئولوژیک به بسیاری از عاشقان «اردوگاه سوسیالیسم شورویائی» اجازه نداد تا از تعلق خاطر یک طرفه شان به این «اردوگاه شرقی» دست بردارند. برای اکثر آنها شرق معنائی جغرافیائی ـ ذهنی پیدا کرده بود و پس از فروپاشی شوروی و برآمدن کاپیتالیسم دولتی روسیه و چین نیز این معنا را حفظ کرد و توانست کار را بجائی برساند که امروز، در سال های آغازین دومین دههء قرن بیست و یکم، آقای نگهدار، آن هم نشسته در سرزمین اختراع استعمار و امپریالیسم جدید، هنوز نسبت به شرق ذهنی ـ جغرافیائی ِ خود دچار نوستالژی و غربتزدگی شود. یعنی، بقول آقای خادم، امروز، با توجه به وجود دو اردوگاه کاپیتالیستی ـ امپریالیستی (و نه ایدئولوژیک) ما چاره ای نداریم جز اینکه شرق و غرب را در حضور غالب منافع این دو اردوگاه در منطقه ای که وطن مان در آن قرار دارد معنا کنیم و این سخن آقای نگهدار را که «اختلافات میان نیروهای سیاسی ایرانی (به شمولنیروهای حاکم) دنبالهء اختلاف میان غرب و شرق است» بر همین زمینه بفهمیم. آقای نگهدار صراحتاً طرفدار حضور ایران در اردوگاه کاپیتالیست های سرکوبگر چین و روسیه و اقمار آنها بوده و نگران است که مبادا اتفاقی بیافتد و ایران به «اردوگاه غرب» بپیوندد.

حال اگر با این عینک به دنیای آقای نگهدار بنگریم خواهیم دید که در نزد ایشان همه چیز به دو قسمت تقسیم می شود: یا ریشه در گرایش به شرق (چین و روسیه و اقمارشان) دارد و یا متمایل به غرب (امریکا و اروپا و اقمارشان) است و ایشان هم، طبعاً، پشتیبان و نگهدار «شرق گرایان» و «غرب ستیزان» هستند. برای ایشان حکومت اسلامی و شخص ولی فقیه بدان خاطر ارزشمند و شایستهء هدایت و پندند که ایران را در اردوگاه شرق نگاه داشته و دست اردوگاه غرب را از ایران کوتاه کرده اند.

به همین نسبت، در نظر ایشان جریان اصلاح طلبی و جنبش سبز نیز به دو تمایل شرقی و غربی تقسیم می شوند. ایشان می نویسند: «به نظرم در دوره های آتی به جاست که تفاوت در نگرش سیاسی رهبران جنبش سبز (اصلاح طلب) با نگاه های مسلط بر پراگ با دقت و شفافیت بیشتر مورد موشکافی قرار گیرد.» و «اپوزیسیونِ ایران [یعنی جریان پراگ و غیره] متحدِ نیرومند غرب، و غرب متحد نیرومند اپوزیسیون ایران است».

این دو سخن را که کنار هم بگذاریم نتیجهء طبیعی آن خواهد بود که، از نظر آقای نگهدار، «رهبران جنبش سبز (اصلاح طلب)» در اردوگاه شرق ایستاده اند. ایشان حتی در عین توصیه به حکومت که با غرب وارد گفتگو شود (و من فکر می کنم منظورشان وقت خریدن از غرب برای دسترسی به ایمنی اتمی باشد و رفتن تا چند قدمی کرهء شمالی شدن، چه از نظر دیکتاتوری و چه از نظر بدبختی و فلاکت مردم و چه از نظر منزوی شدن کامل در جهان) به سردمداران رژیم گوشزد می کنند که:

«محبوبیت اجتماعی دیدگاه های حاکم بر “اتحاد برای دموکراسی” و متحدین بالقوهء آن – علیرغم وزن اجتماعی غیرقابل انکار آن – با محبوبیت اجتماعی دیدگاه های رهبران جنبش سبز قابل مقایسه نیست. چنانکه دیدیم به محض باز شدنفضای سیاسی و رونق گیری مجدد انتخابات در ایران بخش بزرگی از شهروندان به تنگ آمدهء ما رو به سوی صندوق ها خواهند رفت و باز از طریق ارایهء رای خود تحول سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جامعه خویش را پی خواهند گرفت».

همانگونه که دیده می شود، در پشت ظاهر خونسرد و حتی دوستانهء آقای نگهدار مردی نگران خروج ایران از اردوگاه روسیه و چین ایستاده که همهء مقالهء خود را برای جلوگیری از این «فاجعه» تنظیم کرده است.

اما نکتهء مهم آن است که ایشان در بیان نگرانی خود، و نیز طرح راه حل برای آن، دو نوع مخاطب را در نظر دارند و به همین دلیل نیز مقالهء ایشان به دو پاره تقسیم می شود. پارهء اول در مورد کنفرانس پراگ است و پارهء دوم دربارهء اقدامات لازمی که حکومت باید برای بقای خود (و صراحتاً در برابر قدرت گرفتن “اتحاد” بدانگونه که ایشان می بیندش) انجام دهد.

****

«اتحاد برای دموکراسی” و کنفرانس های آن یکی از پدیده هائی است که در متن حرکتی کلی برای گردهم آوردن اپوزیسیون حکومت اسلامی، و در پی تبدیل شدن تقاضا برای اتحاد نیروها، ایجاد شورا و کنگرهء ملی، برپاداشتن آلترناتیوی در برابر حکومت اسلامی به «گفتمان سیاسی روز»، ظهور کرده است، با این ملاحظه که در جمع این اپوزیسیون اتفاقاً اختلاف اصلی در مورد “اتحاد” و کنفرانس هایش به مسئلهء امتناع دائم گردانندگان آن از مطرح کردن فکر آلترناتیوسازی بر می گردد، بطوری که در بسیاری از موارد امتناع آنان را می توان به میل همکاسه کردن اصلاح طلبان و انحلال طلبان، آن هم برای تضعیف این دومی تعبیر کرد. من، همانگونه که گفتم، با اینکه در هفتهء گذشته در مورد نظر آقای دکتر شهریار آهی و تئوری «دوگانهء سترون» ایشان نوشته ام اما در اینجا لازم می دانم نکته ای را بر آن نوشته بیافزایم.

«سترون بودن ِ» یک دوگانگی، البته، نافی «وجود داشتن ِ» آن دوگانگی نیست بلکه دال بر آن است که دوگانگی مزبور به درد نظریه پردازی های آقای آهی برای رسیدن به «دیالوگ ملی» و «انتخابات آزاد» نمی خورد. در همین زمینه است که، از نظر آقای آهی باید راهی را پیدا کرد که دوگانگی واقعاً موجود بین اصلاح طلبان و انحلال طلبان تبدیل به «همکاری زاینده» شده و به برقراری دیالوگ ملی بیانجامد. ایشان می گوید: «ما باید سعی کنیم از پارادوکس‌ها عبور کنیم و انتخابات آزاد پلی میان این دو است».

اما آنچه ایشان نمی گوید و کاملاً مشهود است که موجب نگرانی آقای نگهدار شده به این نکته بر می گردد که یک «پل» معمولاً مسیری دو طرفه را ایجاد می کند که ساکنان دو سوی آن می توانند به منزلگاه های یکدیگر سفر کنند. تا آنجا که من می فهمم کوشش آقای آهی معطوف به کشاندن انحلال طلبان به اردوگاه اصلاح طلبان و برسمیت شناختن دومی از جانب اولی است، حال آنکه نگرانی آقای نگهدار آن است که وقتی پل ساخته شد این اصلاح طلبان باشند که از آن استفاده کرده و در اردوگاه انحلال طلبان جا خوش کنند.

علت این نگرانی را هم باز باید در همان دوگانه سازی های شرقی ـ غربی ایشان جست. ایشان معتقد است که نه تنها رهبر حکومت اسلامی بلکه رهبران جنبش سبز (بخصوص در طیف مربوط به آقای موسوی) نیز علاقمند به نگه داشتن ایران در اردوگاه شرق اند اما، در عین حال، می داند که بسیاری از اصلاح طلبان خواهان آنند که «ایران اسلامی» براستی از شر حضور سنگین چین و روسیه خلاص شده و بصورت متحدی برای «غرب» (بدان معنا که ایشان می گوید) در آید. از نظر ایشان خطر اصلی در جبههء اصلاح طلبی به این دسته از اصلاح طلبان مربوط می شود که بالقوه توانائی عبور از پل آقای آهی و پیوستن به اردوگاه انحلال طلبان را دارند، بخصوص اگر دست از «اسلامیت» رژیم بردارند. آقای نگهدار می کوشد تا این نوع اصلاح طلبان را از عاقبت کار خود بترساند.

ایشان در این مورد در لفافه، و در ظاهر یک دوست، بسیار حساب شده سخن می گوید و می کوشد تا کل جریان استکهلم ـ بروکسل ـ پراگ را یک حرکت انحلال طلبانه معرفی کند که می خواهد با احتساب بر روی «غرب» به قدرت دست بیابد و در این راستا کاملاً حاضر است تا با (از نظر ایشان) دیگر «دست نشاندگان غرب»، یعنی جریان مجاهدین و شورای ملی رضا پهلوی، همکاری و ائتلاف کند.

ایشان در واقع به اصلاح طلبان مذهبی می گوید که آنچه تحت نام «اتحاد برای دموکراسی» در پراگ شکل گرفته جریانی است انحلال طلب و وابسته به غرب که تنها به نیروی غرب خواهد توانست دست آوردهای شما را در این انقلاب شکوهمند از میان برداشته و کشور را از شرق دور و به غرب نزدیک کند. ایشان حتی در یکجا این امر را با «از دست رفتن استقلال کشور» (انگار که هم اکنون حکومت اسلامی از ایران کشوری مستقل و قائم بخویش باقی نهاده است) یکی می کند تا شاید عرق کهن ملیون و ملی ـ مذهبی ها را هم بجنباند. و اشاره می کند که از این مکروه تر اینکه عبور از پل و پیوستن به انحلال طلبان موجب می شود که انقلابیون اصلاح طلب شده مجبور می شوند تا با سلطنت طلب ها و مجاهدین همپیاله شده و تحت فرمان غرب امپریالیست در آیند. ضربهء آخر هم اینکه اصلاح طلبان متمایل به غرب باید به این واقعیت توجه داشته باشند که، در این «همپیاله شدن»، باید تن به هژمونی سلطنت طلبان و مجاهدین هم بدهند. ایشان می نویسند: «گرچه اتحاد برای دموکراسی موفق شده است مجرب ترین کادرهای نومید از جنبش ها و روندهای اصلاح طلبانه را در خود گرد آورد اما به لحاظ شمار هواداران در داخل و خارج کشور قادر به رقابت با طرفداران شاهزاده رضا پهلوی و سازمان مجاهدین خلق نیست. [پس] این ارزیابی واقع بینانه است که هرگاه کادرهای سیاسی مجرب و به لحاظ فرهنگی روزآمد مبنا باشد، نه سازمان مجاهدین و نه حامیان شاهزاده قادر به رقابت نیستند؛ و هرگاه زمینه و نیروی اجتماعی مبنای وزن کشی باشد اتحاد برای دموکراسی با فاصله زیاد در آخر صف ایستاده است!»

***

سپس، در پارهء دوم مقاله، ایشان می کوشد تا به حکومت بفهماند که چگونه باید جلوی قدرت یافتن چنین تشکلی را گرفت. بخشی از آن راهنمائی چنین است:

«میزان قدرت و میدان داری “اتحاد برای دموکراسی” بیش از هر چیز به روند اوضاع سیاسی بستگی دارد. تا زمانی که نیروهای مخالف مذاکرهء مستقیم با امریکا همچنان در حکومت دست بالا را داشته باشند، این اتحاد و جریان های مشابه، که به امکان توفیق دیپلماسی در عادی سازی روابط ایران و غرب امید یا اعتقاد ندارند، زمینه ای نیرومندتر خواهند یافت. میزان اهمیت این نوع اتحاد با میزان تقابل ایران و غرب مربوط است. چنانچه اوضاع بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران مناسبات با غرب رو به وخامت رود، بخصوص اگر کار رژیم سوریه تا آن زمان یک سره شده باشد، باید انتظار داشت که، در رابطه با نیروهای ایرانی “جایگزین”، نیز تحرکات و فعل و انفعالاتی از نوع آنچه که در دوحا [پایتخت قطر] در هفتهء گذشته جاری شد، در رابطه با شکل دادن یک “اپوزیسیون گسترده تر” از اتحاد برای دموکراسی آغاز و تلاش ها برای پیوند دادن این سه مولفه از هر سو پی گرفته شود. با توجه به خارج شدن مجاهدین از لیست ترور و با توجه به پیوستن برخی کادرهایی که با رضا پهلوی کار می کنند به پراگ، نخستین پیش شرط ها در این مسیر زمینی شده است».

ایشان در پیام خود به حاکمان نشسته در قدرت و تحت حفاظت چین و روسیه، می گوید: «یک ارزیابی واقع بینانه هنوز حکم نمی کند که ایران به سمت آینده ای خواهد رفت که بنیان گذاران “اتحاد برای دموکراسی” طراحی می کنند. انتخابات بهار آتی فرصتی بی نظیر برای چرخش اوضاع و باز گشایی فضای سیاسی و نیز باب مذاکره مستقیم با امریکا و برداشتن تحریم هاست. هنوز می تواند وضع چنان شود که جنبش اصلاح طلب و مطالبه محو،ر چه در حکومت است و چه در جامعه، مهم ترین و پر قدرت ترین جناح اپوزیسیون ایران بماند».

****

بیان برداشت من از سخن آقای نگهدار همینجا خاتمه می یابد اما دریغم می آید که این نکته را بر آنچه نوشته ام نیفزایم که، بنظر من، وظیفهء تک تک ما انحلال طلبان است که نکات مطرح شده از جانب آقای نگهدار را ـ که آگاهانه در نوشتهء خود مواضع ما را به «اتحاد» نسبت می دهد ـ جدی بگیریم و صراحتاً اعلام کنیم که اگر بر ما ثابت شود که «پل» مطلوب آقای دکتر آهی تسهیل کنندهء آمدن اصلاح طلبان به اردوگاه انحلال طلبی است، و اگر انتخابات آزاد مورد علاقهء آقایان شریعتمداری و سازگارا و خاتم و احمدی نوعی از آن «مطالبه محوری ها» نیست که حکومت اسلامی را مخاطب و مجری کند، آنگاه مانعی در خوش آمد گوئی به هر که از طریق “اتحاد” به جمع انحلال طلبان بپیوندد نمی بینیم و لازم است از اینکه “اتحاد برای دموکراسی” هم بخشی از جنبش انحلال طلبان شود سخت استقبال کنیم؛ همانگونه که ضروری است از هر کوششی برای رهائی کشورمان از چنگال پلید روسیه و چین حمایت نمائیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)