Amin Bozorgian (@AminBozorgian) / Twitter

 

فاش شدن سکسوالیته یکی از وابستگان به حکومت یا سلبریتی‌ها تبدیل به نوعی رسوایی می‌شود. این رسوایی در وهله نخست و بیش از هر چیز انتقامی است که خود پدیده‌ی سکسوآلیته از مجریان و واعظان محدود کردن رابطه جنسی در دنیای مدرن می‌گیرد. می‌دانیم که چگونه دولت و مبلغان اخلاق اجتماعی رابطه جنسی را مدام محدود و قانونی کرده‌اند.
‏از دیگر سو، در لحظه «افشا» تمامی مکانیزم‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادیِ سکسوآلیته خود را نشان می‌دهند. در این وضعیت جامعه با جنونی لیبیدویی به تکثیر این رسوایی ممارست می‌ورزد تا همزمان دو میل را تحقق بخشد: اول، انتقام از قوانین دولتی، عرف و اخلاق سختگیرانه درباره رابطه جنسی و مجریانش، ‏دوم تحکیم ناخواسته این قوانین و عرف‌ها با سخنگویی افراطی درباره «عدولِ» رخ داده.

~ طبقات میانی در ایران با وجود نارضایتی و حتی تنفر از حکومت سیاسی از توانایی کمی برای پرورش سوژه انقلابی برخوردارند. افراد بسیاری در این طبقه معترض به وضعیت‌اند اما نمی‌توانند به «سوژه انقلابی» مبدل شوند.
«سوژه معترض» ممکن است شدیدترین و رادیکال‌ترین دیدگاه‌ها و حتی گفتارها را نسبت به حاکمان داشته باشد اما قادر نیست توانی را تولید کند که ایده‌ها و گفتارش را محقق کند. و البته این عدم توانایی را با «سرکوب سیستم» توضیح می‌دهد. بدون اینکه عامل سرکوب را نادیده بگیریم باید یادآور شوم که اگر چنانچه سرکوبی در کار نبود، اعتراض و سپس الزام انقلاب اساساً تولید نمی‌شد. پس سؤال اصلی اینجاست: با وجود سرکوب دولتی، سوژه انقلابی چگونه ساخته می‌شود؟
با مثالی توضیح مختصری خواهم داد. طبقه متوسط انباشته از اندیشه و میل اصلاح‌گرایانه است و مدام از اندیشه انقلابی اجتناب می‌کند؛ حتی وقتی دارد به ایده اصلاح می‌تازد. او مدام به دنبال «معنا»ست تا «ساختن جمعیت». به عنوان نمونه او معنای محرم را می‌جوید و بر سر صدق و کذب آن با دیگری می‌جنگد. اشتباه این است که هم گوینده و هم دیگران فکر می‌کنند که اگر وی به شدیدترین شکل ممکن ثابت کند که واقعه عاشورا کذب است و عزاداران احمق‌اند، او دیگر حتماً یک سوژه انقلابی و رادیکال است. خیر، اتفاقاً او عمیقاً فردی غیرانقلابی است چون برای یک انقلابی مسأله اصلی آفرینش تفسیری از عناصر گوناگون اجتماعی و فرهنگی برای تبدیل آن‌ها به یک نیروی سیاسی است. برای او هدف اصلی تولید «مردم» است. او می‌داند که هر عنصری در فرهنگ عامه تکانه‌ای سیاسی دارد که تغییر از منافذ آن به بیرون خواهد جهید.
مشروطه‌خواهان و انقلابیون ۵٧ با حاکم و عناصرش از طریق این استراتژی بسیار روشن جنگیدند که می‌باید هر بخشی از عناصر فرهنگی و اجتماعی جامعه را «بازسازی سیاسی» کرد به گونه‌ای که «مردم» را به میدان بکشاند. بیراه نیست که حسین‌بن‌علی را آنگونه آفریدند که در جلوی صف اعتراضات بایستد تا باورمندانش را به میدان بکشانند. انقلابیون از شیعه تا بیتلزها را در برابر شاه گذاشتند، نیرو ساختند و به پیش رفتند.
سوژه‌های معترض امروزی اما پیروزی را در بیرون انداختن، تصفیه و نوعی «خلوص» می‌فهمند. و عجیب‌تر اینکه امروزه هرکس بدنبال خلوص بیشتری است، بیشتر انقلابی و رادیکال شناسایی و فهمیده می‌شود؛ این تمام راز و رمز حیات غیر انقلابی سوژه‌ معترض در دوران معاصر ایران است که البته خرده فرهنگ «روضه» را با وجود لاییک بودنش تداوم داده است.

عکس سوروگین از دختر بچه‌ای در دوران قاجار فوق العاده است. پوشش دختر نشان می‌دهد که رعیت‌زاده است؛ دختری از طبقات پایین اواخر قاجاریه. او نیم رخ ایستاده، سینه‌هایش را جلو داده و دستهایش را بالا برده و کج به ما نگاه می‌کند. فیگور اغواگرایانه او جلوی دوربین عجیب به نظر می‌رسد. عکس‌های آن دوره معمولاً تصاویری‌اند از آدم‌های زل‌زده به دوربین با بدن‌هایی کاملاً رام و در خود فرو رفته. آنها معمولا جلوی دوربین شی شده‌اند. اما فیگور این دختر جلوی دوربین عکاس غربی، گویی طبقه و تاریخ را کنار زده است و خود دختر را به گونه‌ای ناب نشان می‌دهد. در واقع احساس می‌کنیم که دختر با ژست‌اش جهش پیدا کرده است.
اوج هنرها در یونان باستان شعر یا poerty بود که دقیقاً از ماده پوئیسیس یا ساختن است. از سویی دیگر مفهومی در یونان باستان متداول بود تحت عنوان پراکسیس، که عرصه عمل نیک یا همان سیاست یونانی بود. این دوگانه در ارسطو، همان دوتایی «هنر- سیاست» است. جورجیو آگامبن در کتاب وسایل بی هدف در تفسیری تحت مبحث «منطق وسیله-هدف» این دوگانه را اینگونه توضیح می‌دهد که پوئیسیس کنشی است که غایتی غیر خودش دارد و همواره وسیله‌ای است برای رسیدن به یک هدف (مانند شغل و مسابقه). در مقابل، پراکسیس کنشی است که غایتش خودش است یا به تعبیر آگامبن«هدفی بدون وسیله» است (مانند انواع بازی‌ها). آگامبن براین مبنا بحثی را پیش می‌کشد و از ساحت دیگری صحبت می‌کند که ساحت حقیقت و عرصه ظهور راه‌های بروز آن است. او مبارزه سیاسی، اختراعات، آفرینش هنری، عشق و غیره را در این ساحت تعریف می‌کند. این ساحت قلمروی وسایل بی‌هدف (ناب) و عرصه ظهور انسان بما هو انسان است. قلمروی ژست دقیقاً در اینجا قرار می‌گیرد. در ژست است که فاصله کاذب تفکر و کنش برداشته می‌شود زیرا که فرد فرصت آن را می‌یابد تا «واسط بودن ناب» خود را آشکار کند بدون آنکه در مدار «حد وسط بودن میان وسیله و هدف» گرفتار شود.
البته آگامبن به خطر فرو غلتیدن ژست به هر کدام از ساحت‌های هدف یا وسیله واقف است. او برای نشان دادن این خطر به دو نمونه «هرزه نگاری» و «پانتومیم» اشاره می‌کند. در هرزه‌نگاری، ژست در خدمت هدف لذت رساندن به دیگران یا به خود قرار می‌گیرد و در پانتومیم، ژست وسیله‌ای می‌شود در خدمت رساندن یک معنا. اگر هرزه‌نگاری برای لذت یا ارضا صورت‌بندی می‌شود، پانتومیم فرد را در فضایی معلق بین میل و ارضا، یا به تعبیر دقیق‌تر انجام عمل و یادآوری عمل رها می‌کند. در واقع حرکات در پانتومیم اشاره به آشناترین اعمال هر روزه دارند. آنچه در هر دوی اینها از دست می‌رود ناب بودن خود کنش است. ژست در وضعیت نابش حد فاصل پوئیسیس و پراکسیس است. در واقع نمایش در- زبان- بودن نوع بشر، بدون هیچ نوع دسترسی به یک فرازبان یا امر تعالی.
می‌توان تاریخ را بر اساس ژست‌ها تقسیم‌بندی کرد. هر عصری ژست‌های خود را می‌سازد. بدن، تحت تاثیر مناسبات اجتماعی و فرهنگ مشروع هر دوره‌ای نمایش داده می‌شود و حرف می‌زند. بی‌شک امروزه بسیاری از ژست‌های ناب و بی‌هدف گذشته در زندگی روزمره را از دست داده‌ایم. و شاید برای همین است که به گونه‌ای نمایشی و وسواس‌آمیز مشغول آن‌ها شده‌ایم. سینما، مجلات، رقص حرفه‌ای، جشن‌ها و… روایتگر ژست‌های طبیعی از دست رفته‌اند.
ژست‌ها سیاسی‌اند. به این معنا که میزان سرمایه‌گذاری نهادهای قدرت را بر بدن نشان می‌دهند. ما انتظار نداریم دختری از طبقات پایین صدسال پیش شهرمان را با این ژست ببینیم چونکه با بازنمایی گذشته آنگونه که تاریخ و عکس‌ها روایت کرده‌اند، هماهنگ نیست اما نکته اینجاست که فیگور این دختر دقیقاً تصویر حذف شده فیگورهای عادی و طبیعی است که امروزه از زندگی روزمره بیرون افتاده و با رفتن به سالن‌های رقص و مد و سینما و جلد مجلات، فانتزی شده‌اند. هیچ چیزی در این عکس عجیب نیست.
~نظام سیاسی در ایران مثل هر حکومتی که در وضعیت بحرانی افتاده، باد کرده است. تورّم نظام سیاسی همچون بادکنکی حجم زیادی از فضاها را در طول و عرضِ تاریخ و جغرافیا اشغال کرده است. نظامی متورّم و اشغال‌گر -اما خالی از هژمونی- که حجم‌اش حیاتش را به مخاطره انداخته است؛ همچون بادکنکی که بیش از توانش باد شده است. این وضعیت ماهیت مشترک نظام‌های محتضر است. برای همین از سقوط شوروی گرفته تا شاه سابق، کسی انفجار بادکنک را تا چندی قبل از آن پیش‌بینی نمی‌کرد. همگان، هیکل تنومند و حجم بزرگ دولت را می‌دیدند که در تمام آن سال‌ها باد شده و خودش را بزرگ و بزرگ‌تر کرده بود.
  همچون هر ساختار سیاسیِ در احتضاری، مثل مریضی که ورم می‌کند، نظام، باد کرده است. این باد کردن محصول گسترش دادن پلیسی دولت در طول سال‌های حکمرانی بوده است. دولت ضعیف در عصر رسانه‌ و اطلاعات که سعی کرده در تمام ارکان و شئونات مردم، فضاهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری به قصد تنظیم وکنترل، مداخله کند و تمام این منافذ را که مربوط به جامعه مدنی بوده، اشغال نماید، کلیتی ساخته که به مرور زمان از هژمونی خالی شده و فقط از آن پوسته‌ی ورم کرده‌اش باقی مانده است. با از بین رفتن ماده‌ی درونی آن، غشای نازکی از تعیین سرحدات و مرزهای کنش سیاسیِ علنی مانده که توسط دستگاه‌ها و سیاست‌های زور، از آن پاسداری می‌شود.
از سوی دیگر این بادکنک، تمثیلی برای یک نظام زبانی-گفتمانی و عقیدتی نیز است که در وضعیت بحرانی، همه‌ی کسانی که در تاریخ، نقشی در نظام سیاسی فعلی داشته‌اند را فارغ از مواضعِ اکنون‌شان، استیضاح کرده و به عنوان متهم، زیر پوسته نازک خود، جمع کرده است. این تصور تا حدی گسترش و تعمیق یافته که به عنوان مثال فردی چون محسن مخملباف را دوباره، اما اینبار در ساحت ذهن، به «عنصر نظام» تبدیل کرده‌ است.
بنابراین ما با دو واقعیت سیاسی متناظر مواجه هستیم: اول بادکنک بزرگی که به خواست حکومت قرار بوده تمام سطوح و حوزه‌ها را در بر بگیرد، اما امروزه با از دست دادن هژمونی‌اش فقط پوسته نازکی از آن باقی مانده؛ و دیگر این واقعیت که این تورم تنها در برگیرنده جامعه مدنی یا حوزه‌های مختلف فرهنگی، سیاسی واقتصادی نیست بلکه با کِش آمدن در تاریخ، تمامی افرادی که به نوعی در این ساختار مداخله‌ای داشته‌اند را دربرگرفته و در مظان اتهام قرار داده است. ما با فضایی روبه‌رو هستیم که افرادی در مظان اتهام همکاری با رژیم قرار گرفته‌اند که تا چندی پیش با عملکردها و مقاومت‌های‌شان از این اتهام خودشان را در افکار عمومی تبرئه کرده بودند.
نظام تا حد انفجار باد کرده است. لازم نیست که موارد و نشانه‌های بحران ذکر شود. بهتر از هرجا وضعیت بحرانی را در افکار عمومی می‌توان شناسایی کرد. در حوالی انقلاب ۵۷ به همان اندازه که به جمعیتِ واقعی انقلابیون اضافه می‌شد، به جمعیتِ ذهنیِ طرفداران و حامیان نظام شاهنشاهی نیز در افکار عمومی اضافه می‌شد. بسیاری را مردم با نام ساواکی یا ضد اسلام و خلق معرفی و نفی می‌کردند، و این وضعیت از محصولات بادکنکِ نظام شاهنشاهی بود. برای همین اصلا عجیب نیست که بسیاری از افراد نه تنها بدون حمایت متأخر از نظام، بلکه با وجود سال‌ها مقاومت و مبارزه و فعالیت مدنی به یک باره به دلایلی ویژه به درون کاست نظام تبعید شده‌اند. در این وضعیت حتی دستآوردهای قبلی جامعه در یارگیری از حکومت و تغییر در باورهای مدافعان سیستم -در طی همه این سال‌ها- نادیده گرفته شد. موسوی و منتظری و تاجزاده و یزدی و حتی فروهر و سحابی دوباره به پست‌های قبلی‌شان در حکومت بازگشتند و بخشی از واقعیت به نفع ایدئولوژی تازه (براندازی) نفی شد. مساله‌ی خلوص (پیوریتی) بگونه‌ای شبه دینی، همانطور که در ابتدای حکومت برای سردمداران نظام مطرح بود، به میدان آمد و سازوکارهای جهش به تاریخ و استناد به نقل قول رونق گرفت. در روز حمایت زهرا رهنورد از حجاب اختیاری، بریده روزنامه‌ای برای نزدیک به چهل سال پیش منتشر شد که در آن وی از حجاب دفاع کرده بود.
این فرایند تازه‌ی یادآوریِ سال‌هایِ دور و فراموشیِ امروز جلوه‌ای است از باد شدن حکومت. تورم پوچ نظام در این سالها هم در ساحت عینی و هم ذهنی، همه را در برگرفته است. در واقع نظام در همه جا (هم در واقعیت و هم در ذهن مخالفان‌اش) باد کرده است، در حالیکه این بادکنکی بیش نیست. در این سال‌ها براندازان، سوزن بادکنکِ نظام نبوده‌اند بلکه آن را بزرگ‌تر کرده‌اند، و این یکی از مهمترین دلایل عدم موفقیت آنهاست.
@AminBozorgiyan

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)