پرویز دستمالچی
 
نسلی که در آبان ۱۳۹۸ به خیابان آمد دو ویژگی دارد: یکم، نسل دوم و سوم پس از انقلاب اسلامی و تماما دست پرورده و آموزش دیده ج.ا. است. و دوم، از پائین ترین اقشار و طبقات است. خشونت او آینه تمام قد رفتار حکومتی است که در ذات خود خشن است. آنها با ابزار خود ج.ا. به نبرد با او رفته اند و موعظه “خشونت پرهیزی” موثر نخواهد بود. یا حکومتگران راه اعتراضات و مبارزات مسالمت آمیز را باز می کنند، یا آن چیزی اتفاق خواهد افتاد، که در دی ۹۶ و سپس آبان ۹۸ اتفاق افتاد، چه بخواهیم یا نخواهیم. دو راه بیشتر وجود ندارد و کلیددار هر دو راه حکومتگرانند. ولایت فقیهیان راه مسالمت آمیز را باز نخواهند کرد، زیرا می دانند که در آنصورت سقوط خواهند کرد و بساط حکومت دینی برچیده خواهد شد. آنها در برابر شدت عمل مردم مقاومت و کشتار خواهند کرد، که تاکنون کرده اند، یعنی سقوط خود را به تاخیر خواهند انداخت، نه اینکه تثبیت شوند و بمانند. حکومت دینی پس از چهل سال هنوز نه تنها موفق به تثبیت خود نشده است، بل در تمام زمینه ها دچار بحران است، از بحران “مشروعیت” حاکمیت تا اقتصادی و اجتماعی.  

جمهوری اسلامی با جنایت و سرکوب و قانون شکنی مستقر شد و چهل سال است آن را ادامه می دهد. امامان جمعه اش، هر هفته، اسلحه به دست، مبلغان قهرعریان، پیروان قتل عام زندانیان سیاسی، قتل های سیاسی زنجیره ای، حامیان حماس و حزب الله، مشوقان اسیدپاشان، دشمنان آزادی و حقوق زنان اند. حکومت دینی همه چیز را ممنوع کرده است: از سندیکاهای مستقل کارگری تا سندیکای معلمان، از حق تجمع تا اعتراضات، از فعالیت احزاب سیاسی تا جوامع مدنی، از حق انتخاب پوشش تا آزادی بیان اندیشه و غیر. حکومت دینی، در تطابق با “شرع مقدس” خود، قانونا، دست می برد، چشم در می آورد، شلاق می زند و سنگسار می کند. در این نظام، قاتلان حرفه ای که سهیم در کشتن هزاران نفراند، مانند ابراهیم رئیسی یا مصطفی پور محمدی، رئیس قوه قضایی و وزیر دادگستری می شوند. در این نظام قاتلان عبدالرحمان قاسملو و یاران او در وین (اتریش)، حاج غفور درجزی (مصطفی مدبر) و محمدی جعفری صحرارودی، یکی رئیس حراست صدا و سیما و سپس باشگاه ورزشی سایپا و دومی از میهمانان مراسم تحلیف رئیس جمهور “تدبیر و امید” است. در این نظام حاج سعید طوسی، بچه باز حرفه ای، متجاوز به ناموس نوجوانان، آزاد و یار غار رهبر  است و قاتل معترضان “رای من کو” (جنبش سبز)، حاج سعید مرتضوی، آزاد می گردد. در این نظام زورگویان، متجاوزان، اسیدپاشان، شکنجه گران، قاتلان، فاسدان، دزدان و… نه تنها آزاداند، بل دارای مقام و منزلت هستند، همه کاره اند. فلاحیان و دری نجف آبادی و ریشهری و… قاتلان حرفه ای هستند که در شورای خبرگان رهبری می نشینند و رهبر تعیین می کنند. در چهل سال حکومت اسلامی از خمینی تا میر حسین موسوی (۱۳۶۰ تا ۱۳۶۸)، در دوران هاشمی رفسنجانی یا سید محمد خاتمی (۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴) یا در دوران محمود احمدی نژاد و سرانجام دوران ریاست جمهوری “تدبیر و امید” (۱۳۹۲ تا کنون، آبان ۹۸) وضع همواره همین بوده که هست و در آینده هم خواهد بود، دوره ای بدون جنایت و کشتار نگذشته است، مگر سیستم از اساس دگرگون شود. چرا؟ زیرا اشکال در سیستم است، و نه در افراد یا خوانش های خوب و بد از اسلام.

پس از جنگ جهانی دوم، به هنگام محاکمه سرآن سیستم جنایتکار نازیسم در دادگاه معروف به نورنبرگ (محل برگزاری) تقریبا تمام رهبران و مسئولان “خوب” و بد نازیسم مدعی بودند که آنها بی گناه هستند، زیرا در چهارچوب قوانین نظام عمل می کردند و عملی خلاف قانون انجام نداده و به سخن دیگر همگی “قانونمدار” بوده اند. قاضی دادگاه در پاسخ چنین گفت: درست است، شما همگی در چهارچوب قوانین موجود عمل کرده اید، اما توجه داشته باشید که در چهارچوب یک نظم جنایتکار خدمت می کردید. شما تن به سیستم جنایتکار و قانون جنایتکاران دادید تا یتوانید در آن پست مقام بمانید. شما شریکان و مجریان و حقوق بگیران یک سیستم جنایتکار هستید. و جناح های “خوب” و بد حکومت دینی ایران بدانند که آنها همگی همکاران یک سیستم جنایتکاراند، زیرا واقعیت حکومت اسلامی واقعا موجودی که بر اساس “احکام و موازین شرع مقدس” بنا شود، همین سیستم های جنایتکاری است که هست، در نمونه های متفاوت آن: از ولایت فقیه “خودمان” تا داعش و القاعده. هر کس به غیر این فکر می کند، غرق در گرداب  توهمات خویش است، زیرا جامعه مدرن و باز، آزادی و دمکراسی، بر روی ستون هایی بنا می شود که از بنیاد با ارزش های یک حکومت دینی در تضاد است. حکومت اسلامی اصولا خود محصول این تضاد و قیام ارتجاعی علیه مدرنیسم است. ما ایرانیان می توانیم “مفتخر” باشیم که اولین انقلاب ارتجاعی تاریخ را با نام انقلاب اسلامی به انجام رساندیم، البته با همت  و مهندسی “روشنفکران دینی” رنگارنگ که در زیر پوست “انقلابی” آنها ارتجاع سیاه محض خوابیده بود.

رهبر انقلاب اسلامی خمینی  بود که اندیشه هایش ریشه در واپسگرایی محض داشت و اوج دانش و اندیشه های او در توضیح المسائل است، کتاب و اندیشه هایی شرم آور که حسین حاج فرج دباغ، معروف به عبدالکریم سروش در سخنرانی چند ماه پیش خود به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب اسلامی در کالیفرنیا در باره او (از جمله) چنین گفت*:  “… اگر فرض کنیم هیچ اختیاری نداشته باشیم جز اینکه یا شاه را انتخاب کنیم یا آقای خمینی را، بنده صد در صد آقای خمینی را انتخاب می کنم… گفت چرا؟ گفتم، ها این چرایش را برای شما میگم… خمینی با سوادترین رهبر این کشور بوده است تا کنون… هیچ کس به لحاظ علمی به پای او نمی رسید، چرا؟ برای اینکه خمینی اولا فقیه درجه اولی بود، عرفان هم خوانده بود، فلسفه هم خوانده بود… در تاریخ ما آقای خمینی واقعا یک نمونه بی نظیر بوده است در مقام حکومتداری…”.   و امام خمینی در مقام حکومتداری (از جمله) چنین می گوید:

“… حکومت اسلامی هیچ یک از انواع طرز حکومت های موجود نیست. مثلاً استبدادی نیست که رئیس مستبد و خودرأی باشد، مال و جان مردم را به بازی بگیرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف کند… حکومت اسلامی نه استبدادی است و نه مطلقه، بلکه مشروط است. البته نه مشروطه به معنای متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع آراء شخص و اکثریت باشد، مشروطه از این جهت که اداره کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شروط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم معین گشته است… مجموعه شروط همان احکام و قوانین اسلام است، که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت حکومت اسلامی حکومت قانون الهی برمردم است. فرق اساسی حکومت اسلامی با حکومت های مشروطه و سلطنتی و جمهوری در همین است. در اینکه نمایندگان مردم و یا شاه در اینگونه رژیم ها به قانونگذاری می پردازند، درصورتیکه قدرت مقننه و اختیار تشریح در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است. شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است. هیچ کس حق قانونگذاری ندارد و هیچ قانونی جز حکم شارع را نمی توان بمورد اجراء گذاشت. به همین سبب در حکومت اسلامی به جای مجلس قانونگذاری که یکی از سه دسته حکومت کنندگان را تشکیل می دهد مجلس برنامه ریزی وجود  دارد… مجموع قوانین اسلام که درقرآن و سنت گرد آمده توسط مسلمانان پذیرفته و مطاع شناخته شده است. این توافق و پذیرفتن، کار حکومت را آسان نموده و به خود مردم متعلق کرده است. در صورتیکه در حکومت های جمهوری و مشروطه سلطنتی اکثریت کسانیکه خود را نماینده مردم معرفی می نمایند هرچه خواستند به نام قانون تصویب کرده سپس برهمه مردم تحمیل می کنند… در این طرز حکومت حاکمیت منحصر به خدا است و قانون فرمان و حکم خدا است. قانون اسلام یا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامی حکومت تام دارد… همه افراد تا ابد تابع قوانین قرآن هستند. تمام اشخاص حتی رأی رسول اکرم (ص) در حکومت و قانون الهی هیچگونه دخالتی ندارد. همه تابع اراده الهی هستند…” (نامه ای از امام موسوی، آیت الله خمینی، کاشف الغطاء، ولایت  فقیه ۳/۷/۱۳۵۶ شماره ثبت ۱۹۵۲، برگ های ۹۹ و ۱۰۰).

یعنی خودسری و تامگرایی مطلق و سلب هرگونه اختیار از انسان و ملت. خمینی با اندیشه های ارتجاعی اش تنها نبود، اندیشه های طیف های متفاوت پیروان و حامیان حکومت دینی،  “روشنفکران دینی” رنگارنگ، کم و بیش، همین اندیشه های خمینی است. نگاه کنید به اندیشه های “معلم انقلاب” و نظریه پرداز این انقلاب ارتجاعی علی شریعتی که هنوز “گل سرسبد” بسیاری از “متفکران” اسلامی باقی مانده است.  او حتا در توصیف خود و سایر “روشنفکران دینی”، بی سوادی و بی دانشی مطلق و علم ستیزی را تبلیغ می کند:

“… روشنفکر کسی است که نوع تازه ای بیندیشد. اگر سواد ندارد، نداشته باشد، فلسفه نمیداند، نداند، فقیه نیست، نباشد، فیزیکدان و شمیست و مورخ وادیب نیست، نباشد… روشنفکر یعنی کسی که درکش و آگاهیش بسیار بالا است و این ممکن است تحصیلات هم نداشته باشد… ممکن است کسی کارش فکری باشد، خیلی دانشمند هم باشد، اما روشنفکر نباشد، کسی ممکن است خط و سواد هم نداشته باشد، امضاء هم نتواند بکند، اما روشنفکر باشد… پس روشنفکر کیست؟ درست دقت کنید… من یک اصطلاح کاملا تازه و معنی تازه ای برای این کلمه بسیار حساس بکار میبرم که احتیاج به یک دقت زیادتر دارد، “روشنفکر عبارت است از اصطلاحی درست در کنار مذهبی. دارم روشنفکر مذهبی را تعریف میکنم (چه باید کرد، مجموعه آثار ۲۰)… مگر ابوعلی سینا چیست و کیست؟ آدمی که در جوانی، آن نبوغ عظیم را دارد که دنیا را خیره می کند بصورت “قلم خودنویس” آقای خاقان در می آید! معلوم است که اگر او شعوری نداشت، بهتر بود… تکنسین علمی مگر چه میسازد؟ تکنیکش، علمش، صنعتش، همه اش بیهوده است… بی تردید اگر هنر نداشتیم بهتر بود! چه فایده از این هنر و از این دانش و علم؟ هیچ!… بنابراین می بینیم که عامل استحمار در زمان بنی عباس علم است، تمدن است، هنر و ادبیات است، و تحقیق…علم برای علم، بطور مجرد، یک عامل انحراف است از خود آگاهی انسانی… ما وقتی که مشغول مطالعه ای هستیم یا وقتیکه غرق کشف یا اختراعی هستیم، در آن حالت، “خودآگاهی” نداریم، احساس نمی کنیم، ابزاری هستیم برای عمل و مجموعه این حالات است که تکنیک را، تمدن را و علم را بوجود آورده است، تحقق اینها همه در حالات ناخودآگاهی است، همه در حالت دور شدن انسان از خویشتن حقیقی خویش است. همه، در حالت دور شدن از تامل در خویش وغرق در چیز دیگری بودن، بصورت ابزار برای بکار افتادان چیز دیگر است، در چنین لحظاتی است که تمدن و تکنیک بوجود آمده و از اینجا است که”علم” به “خود آگاهی انسانی” و “خود آگاهی اجتماعی” صدمه میزند!…” (شیعه، مجموعه آثار ۷، برگ های ۱۴ و ۱۵)… من وهمه کسانی که در این خط مشی راه میسپارند بیش از آنچه از ارتجاع و کهنگی بیزارم، از تجددمآبی و تشبه به  فرهنگ و تمدن و حتی خط مشی علم و هنر و ادب و فلسفه و سیاست و صنعت حاکم بر جهان امروز، بیزاری توام با دشمنی و کینه داریم… ما نیازی به رنگ آمیزی تجددمابانه اسلام نداریم…” (شیعه، محموعه آثار ۷، برگ های ۱۱‍۸ و ۱۱۹). 

بی سوادی، ایمان کور،  تحقیر و توهین دانش و دانشمند یا علم و تکنیک، علم به عنوان عامل بدبختی و ذلت،  مطالعه و کشف و اختراعات به عنوان ناخودگاهی، تنفر و بیزاری از علم و دانش و فلسفه و سیاست و…، درست همانگونه که رهبران کنونی ج.ا.ا هستند. روش شریعتی شمشیر کشیدن بر روی هر کس و هر چیزی است که به راه او شک کند. او دشمن دمکراسی، حقوق بشر، آزادی های فردی و اجتماعی و انسان خودبنیاد است. مردم را گوسفند می پندارد، همین سخنانی که از زبان سرآن ج.ا. واقعا موجود جاری می شود: “… پیغمبر ما … پیغمبری نیست که کلمات وحی را اعلام کند و خاموش بماند… (او) برای تحقق این پیغامها… شمشیر می کشد و به همه حکومتهای این جهان هم اعلام می کند یا تسلیم این راه بشوید یا از سر راه من کنار بروید… و هرکس نرفت به رویش شمشیر می کشم. پیغمبر مسلح است چون پیغمبر متعهد است. کسی نیست که به مردم آنچنان که هستند بخواهد خوش بگذرد، یک مصلح، یک تغییر دهنده مردم و تغییر دهنده جامعه است. اگر رأی فاسد است رأی را ملاک انتخاب و تعیین عقیده و راه خودش نمی کند، بلکه عقیده و مسیر او متعهد است که این رأی را عوض کند… امروز حکومت یا گروه متعهدی سیاسی که در یک کشور رهبری را بدست می گیرد… – ولو مذهبی هم نباشند- متعهدند که سرنوشت انقلاب را به رأی های بی ارزش و خریداری شده و بازیچه جهل و خرافه و غرض وانگذارند… از نظر جامعه شناسی سیاسی، این گروه متکی به کسب رأی اکثریت افراد نیست، متعهد به تحقق ایده ها و عقاید و افکارش… بر اساس ایدئولوژی خویش است. بنابراین، رهبری سیاسی این گروه متعهد وقتی سرنوشت جامعه را بدست میگیرد، تمام هدفش آنست که جامعه را براساس مکتب انقلابی خویش بپروراند، نظام اجتماعی را آنچنان که ایدئولوژی اش اقتضا دارد تجدید بنا کند و فرهنگ و اخلاق و عقاید و آراء مردم را شکل انقلابی دهد، حتی علیرغم شماره آراء! چرا به دمکراسی در این مرحله اعتنا نباید کرد بلکه باید به رهبری شایسته تر یا رهبری انقلابی تکیه نمود؟ برای اینکه هنوز آراء مردم نمی توانند شایسته ترین را انتخاب کنند و هنوز توده منحط، رهبری شایست را نمی تواند تشخیص بدهد. بنابر این سخن از یک جامعه منحط عقب مانده است و یک رژیم انقلابی و صاحب ایدئولوژی… رژیمهای انقلابی جدید، هرگز سرنوشت انقلاب را پس از پیروزی سیاسی که بسیار سطحی و مقدماتی است بدست لرزان دمکراسی نمی سپارند و به آراء اکثریتی که هنوز رای ندارد و اگر دارند ارتجاعی است تکیه نمی کنند… رهبری انقلاب و بنیانگذار مکتب… حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را در چنین جامعه ای به دمکراسی رای ها بسپارد… و به جهل توده عوام مقلد و منحط و بنده واری که رایشان را به یک سواری خوردن یا یک شکم آبگوشت، به هرکه بانی شود، اهدا می کنند و تازه اینها آراء آزادشان است و آراء اسیر گوسفندی را که صاحبشان معیین می کند و آنچه در مغزشان هست ارزش آن چیزی راکه در شکمشان است فاقد است و غیراز آن آراء آبگوشتی و این آراء اسیر گوسفندی، نوع سوم آراء افسون شده ها  و استحمار زده هاست…”(۱). مگر هیئت حاکمه حکومت دینی کنونی به غیر این اندیشه های شریعتی عمل می کند؟

بنیادگرایان اسلامی طیف های گوناگون دارند، یکی با عمامه و عبا (خمینی و…) و دیگری با فکل کروات (شریعتی و بازرگان و سحابی و…). آنها همگی به نام “آزادی” خواهان حکومت دینی در چهارچوب احکام و موازین شرع مقدس بودند. ببینید مهندس سحابی، یکی از گل های سر سبد “لیبرال “های اسلامی چه می خواهد، عملا برگشت به قرون وسطی است: “… من از اواخر زمان دکتر مصدق با فدائیان آشنا شدم و با انها ارتباط پیدا کردم و به واقع یاد ندارم که بجز مرحوم آیت الله طالقانی، روحانی دیگری از اینها دفاع کرده باشد. دلیل حمایت طالقانی هم آن بود که در نواب و یارانش به اصطلاح اعتقاد و ایمان راسخی به اسلام دیده بود… مصذق که بر سرکار آمد،  نواب و تعدادی از اعضای فدائیان اسلام در زندان بودند. مرحوم طالقانی بعضی از جمعه ها برای دیدار با آنها به زندان می رفت و… در سال ۱۳۳۴… (پس از سوء قصد نافرجام به حسین علاء، نخست وزیر وقت، توسط نواب صفوی و یاران، پ.د.) آقای طالقانی با من تماس گرفتند و از من خواستند که به دیدنشان بروم. من به منزل آقای طالقانی رفتم… آقای طالقانی … مقداری در باره اوضاع جاری صحبت کردند. بعد هم در باره فدائیان… در یک لحظه من  دیدم آقای طالقانی … شروع کردن به گریه کردن. ایشان گفتند که وضع نواب و یارانش خیلی خطرناک شده است… از من خواستند که با مهندس بازرگان و سران نهضت مقاومت تماس بگیرم و از آنها بخواهم تا جای مطمئنی  را برای مخفی کردن آنها تهیه و تدارک ببینند. من هم گفتم… تلاش خواهم کرد. آقای طالقانی به من گفتند مایل هستی نواب را ببینی؟ و چون من تمایل خود را اعلام کردم، من را به ساختمان آن طرف حیاط بردتد. در آنجا دیدم که مرحوم نواب، خلیل طهماسبی، سید احمد واحدی، مهدی عبد خدایی، و چهار پنج نفر دیگر از یاران نواب نشسته اند و قرآن می خوانند. خلیل زیارت عاشورا می خواند و گریه می کرد. حال عجیبی داشتند، مانند حال و هوای شب عاشورا و اصحاب حضرت سید الشهدا… (۲)”. ایشان در ادامه ستایش از دستاوردهای نهضت آزادی (از جمله) چنین ادامه می دهد که: “… به هر صورت نهضت آزادی را می توان پیشگام جنبش نوگرایی اسلامی در ایران دانست که پایه گذار آن هم مرحوم مهندس بازرگان و مرحوم طالقانی و دکتر سحابی بودند (که مخالف عضویت زنان و نامسلمانان بودند، پ.د.). نهضت آزادی برای اولین بار نظریه دین از سیاست جدا نیست و این که فعالیت سیاسی محتاج به یک مبنای عقیدتی و ایمانی و مذهبی است را مطرح کرد… البته پیش از نهضت آزادی مرحوم نواب صفوی هم موضوع رابطه دین و سیاست رامطرح کرده بود تا به آن حد که بر روی هفت تیرهای آنها نوشته شده بود: “برای اجرای احکام نورانی اسلام”. ولی نهضت آزادی به صورت خیلی وسیع تر آن را به اجرا درآورد با این تفاوت که بینش شهید نواب خیلی بسته و تعصب آمیز و مشی آنها هم  به طور کلی مبارزه مسلحانه بود و نهضت آزادی چنین نبود…(۳)”.

اجرای احکام نورانی اسلام!؟ یعنی همین حکومت دینی واقعا موجود شلاق و قصاص و بریدن دست و پا. من حکومت دینی دیگری که به غیر این عمل کرده باشد، نمی شناسم. آیا شما می شناسید؟

اینها، همگی از جمله اندیشمندان و رهبران سیاسی “نهضتی” بودند که همه چیز بود، مگر آزادیخواهی و دمکراسی.

واقعیت این است که نیروهای عمده سیاسی- اجتماعی انقلاب ایران همان نیروهای فدائیان اسلام، جمعیت های موتلفه اسلامی، ولایت فقیهیان و… که همگی از دشمنان آزادی بودند و جامعه اسلامی در محدوده احکام و موازین شرع می خواستند و توانستند با کسب قدرت سیاسی، مخالفان را خونین سرکوب کنند و جامعه ایده آل خود، حکومت دینی بر اساس احکام و موازین شرع مقدس، جامعه امت- امامتی (ولایت فقیه) خود را بسازند. آنها به انقلاب خیانت نکردند، صادق ماندند و آن حکومتی را ساختند که همواره خواهان آن بودند. آنها همواره  خواهان حکومتی در چهارچوب احکام و موازین شرع بودند. و احکام و موازین شرع ضد تمام آزادی های انسان است. آنها نظام سلطنت را برچیدند تا ولایت فقیه (حکومت اسلامی) را بر جای آن بنشانند (و نشاندند)، حق قانونگذاری را از انسان سلب کردند تا آن را در اختیار “الله”، و درعمل در اختیار فقها و مجتهدان بگذارند (و گزاردند). آنها خود را  نمایندگان (خود خوانده) امام پنهان می پندارند که باید در زمان غیبت او بر تمام مردمان جهان (امت واحد جهانی) حکومت کنند، که چنین نیز می کنند. تصور آنها از انسان، جامعه و حکومت همان چیزی بود که کردند، می کنند و همواره آن را گفته بودند. دیگران بودند که شناخت درست از آنها نداشتند  و بعضا هنوز در توهمات اصلاح یک سیستم مرتجع و جنایتکار به سر می برند. مبارزه با استبداد یا دیکتاتوری همواره از سوی نیروهای آزادیخواه انجام نمی گیرد. بنیادگرایان اسلامی برای برگشت به عقب، به دوران طلایی اسلام، برای امامت ( شیعه، ولایت فقیهیان) یا خلافت (اهل سنت، داعش و…)، برای شکل حکومت در دوران محمد، برای قانون الهی، به مبارزه با دیکتاتورها و نیز مبارزه علیه آزدای و حقوق بشر پرداختند. و در این برگشت واپسگرایانه همه چیز هست مگر آزادی و عدالت به معنای معرفت بشر در سده بیست و یکم.

پس از گذشت حدود چهار دهه از پیروزی انقلاب ارتجاعی و واپسگرایانه اسلامی در ایران، امروز که بنیادگرایی اسلامی برای تشکیل حکومت اسلامی از آسیای میانه تا قفقاز تا درون روسیه و چین و تقریبا تمام خاورمیانه و خاور نزدیک و شمال تا میانه قاره افریقا را در اشکال گوناگون طالبان، ولایت فقیهبان، وهابیان، داعشیان، حزب الله، بوکوحرامیان، و… فراگرفته است، باید درک کرد که انقلاب اسلامی ایران شروع یک جنبش تاریخی بنیادگرایی برای برگشت به دوران”طلایی” اسلام بود و هست که پیروزی آن در ایران الزاما ربطی به اشتباه کوچک و بزرگ این یا آن نداشت، می امد، دیر یا زود، زیرا پیش زمینه های فکری- سیاسی- اجتماعی آن آماده شده بود، همچنان که در سایر کشورها آمد. زندگی طولانی، سرسخت، گسترده و رو به گسترش این پدیده سیاسی- دینی- مذهبی نشان می دهد که ما با یک جنبش تاریخی-ارتجاعی روبرو هستیم  و نه با گروهک هایی کوچک که بتوان آن را به سادگی مهار کرد. هنوز چند دهه زمان می خواهد تا انرژی این عکس العمل ارتجاعی به مدرنیسم و درستاوردهای آن به آخر رسد، تا کشش ایدئولوژیک خود را از دست بدهد، تا در عمل روشن شود که حکومت اسلامی سرآبی بیش نیست و همچنان که حکومت طالبان و ولایت فقیهیان و داعش و… نشان دادند آنها نمادی از ورشکستگی و سرشکستی و سقوط در تقریبا تمام ابعاد جامعه، از اخلاق تا اقتصاد خواهند بود. حکومت اسلامی همین بی حقوقی ها، همین تبعیض و بی عدالتی ها، همین بی حقوقی زنان و بی حرمتی به آنها، همین سرکوب آزادیها، همین کشتار دگرباشان و دگراندیشان، همین سنگسار و قصاص و چشم درآوردن است. همین ولایت فقیه ( نوع شیعه) و طالبان و القاعده و حماس و بوکوحرام و داعش و وهابیان (نوع سنی) است.  برگشت به دوران بربریت است. نگاه کنید به بنیادگرایان رنگارنگ اسلامی، از حزب الله تا طالبان، از حماس تا القاعده، از بوکوحرام تا داعش، از ولایت فقیهیان تا وهابیان و… کدام یک بویی از دمکراسی یا حقوق بشر یا آزادی انسان برده اند.

انقلاب فرانسه بساط استبداد سلطنت را برچید و همزمان با آن کلیسا را به زمین کوبید، خلع سلاح کرد و تمام ابزارهای سلطه اش بر مردم را از او گرفت. یعنی از یکسو راه را برای آزادی و حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش گشود، و از سوی دیگر با زمین زدن کلیسا ارتجاع محض را شکست و راه را برای پیشرفت و ترقی باز کرد. انقلاب اسلامی ایران، سلطنت را برچید، اما در راهی ارتجاعی و غلط گام نهاد و با تقدیم همه “چیز” به دین سالاران، هم استبداد را مطلق تر کرد و هم با حاکمیت ارتجاع پوسیده هزار و چند صد ساله، راه پیشرفت و ترقی را ملت را بشست. انقلاب اسلامی ایران با سلب حق حاکمیت از مردم و انتقال آن به دین سالاران هم به پیش از انقلاب فرانسه رفت و هم به پیش از انقلاب مشروطه ایران. مشروع خواهان با کمک “روشنفکران دینی” سرانجام پیروز شدند تا حکومت را دینی و مردم را امت کنند، و کردند. در حکومت دینی ایران تقسیم و کنترل قوا، حق قانونگذاری ملت، قوه قضایی مستقل، انحصار اعمال قهر در دست حکومت، بی طرفی حکومت در ارزش ها، همگی از میان رفت، عناصری که پایه های اساسی یک حکومت مدرن هستند. و قیام آبان ماه تمامیت یک حکومت تامگرای دینی را هدف گرفته است و می رود که چون انقلاب فرانسه دومین ستون تاریخی استبداد و ارتجاع، حاکمیت دین سالاران را برچیند. تنها با زمین زدن “کلیسا” است که کمر ارتجاع سیاه می شکند و راه برای حق حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش، برای آزادی و دمکراسی و برای پیشرفت و ترقی باز خواهد شد.

* فایل صوتی، سخنرانی در کالیفرنیا، ۲۰۱۹، دقیقه ۴۳ تا ۵۰، برگرفته از خبرنامه گویا، اول مارس ۲۰۱۹

۱- دکتر علی شریعتی: علی، مجموعۀ آثار۲۶، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، بهار ۱۳۶۲، برگ های ۶۰۴ تا ۶۲۴

۲- * نیم قرن خاطره و تجربه، عزت الله سحابی، جلد اول (۴۴۶ برگ)، چاپ شریف، تهران، جلد اول، چاپ اول ۱۳۸۸، انتشارات خاوران، چاپ اول، بهار ۱۳۹۲، پاریس، فرانسه.، برگ ۲۹۶

۳- همانجا، جلد اول، برگ های ۹۹، ۱۰۰، ۱۰۲، ۱۰۳

تماس با نویسنده:
Dastmalchip@gmail.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)