انسان ایرانی با تاریخ واقعی و اساطیری اش، با جغرافیا و جدال هایش، در همسایگی ها و تغییرها و ملاقاتهای ذهنی اش، پرداخته شد و در دوران اسلامی با خویشتن تاریخی فاصله گرفت و توسط ایدئولوژی دینی سامی و تسلط قدرت مهاجمان، مسخ شده و از خویشتن فرهنگی تاریخی، بیگانه شد. هویت ها همیشه سیال و متحول می باشند ولی آنچه بر ما گذشت داستانی غم انگیز است و نواندیشان دینی، از جمله عبدالکریم سروش، در این مسخ شرکت فعال داشته و بر علیه آزادی اندیشه و ایرانیت اقدام کردند. در پیش نوشتیم آقای سروش دانشگاه را بست، با نگارش آثاری خرافه گرا و غیرعلمی اذهان را تیره ساخت، اعلام کرد که دین صامت و تغییرناپذیر است و تنها مسئله جدی نوع فقه می باشد. نقش ایشان در عرصه فکری زیان آور بود ولی به او لقب «فیلسوف» دادند، حال آنکه در واقع، ایشان یک ایدئولوگ شیعه ضد فلسفه و ضد مدرنیته می باشد.

ijadi 1ایدئولوژی و دین

یکی از بحت هایی که در میان نخبگان مذهبی شیعه و روزنامه نگاران مطلب ساز هیاهو بر انگیخت، سخنرانی عبدالکریم سروش زیر عنوان « فربه تر از ایدئولوژی» در مسجد امام صادق تهران است که نشریه «کیان» در شماره 14 خود بسال 1372 آنرا چاپ می کند. این سخنرانی در سالگرد مرگ علی شریعتی است و در پی تصفیه حساب با او می باشد. سروش می گوید «یکی از مهمترین اهداف مرحوم شریعتی، ایدئولوژیک کردن دین و جامعه بود.»، «از نظر او بهترین شیوه ابوذرپروری، ایدئولوژیک کردن اسلام و جامعه بود.»(برگ 102). آقای سروش در پی اثبات دین غیرایدئولوزیک است ولی در این زمینه موفق نیست و الگوی پیشنهادی او همانا جامعه ای خاموش، تبعیت از دین و رازهای افسونگرانه و ایدئولوژیک آنست.

ایدئولوژی یک نظام اعتقادی متکی بر مقولات جزمی در عرصه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، دینی می باشد. ایدئولوژی با یک نظم و اتوریته و عمل پروپاگاند همراه بوده و در بسیاری موارد متمایل به قدرت است. ایدئولوژی بشکل دگم ها و اعتقادات، بشکل قضاوت ها و ارزش ها و بشکل قواعد و احکام، بروز کرده و گاه در دستگاه حزبی و دولتی، گاه در افکار عمومی رایج در جامعه، گاه در نزد نخبگان و مبلغان، گاه آشکار و گاه غیرمستقیم، گاه بحالت خودبخودی و پنهانی، در جامعه خود را نشان می دهد. ایدئولوژی با واژه ها و گفتمان خاص سرسخت، با احساسات برانگیزاننده، با تحریک عواطف و آرمانگرایی، با علم گرایی افراطی، با قطعیت درباورها، با فریبندگی و افسون زدگی، عمل می کند. از نظر جامعه شناسی، ایدئولوژی را می توان مجموعه ای از تصورات و سوبژکتیویته یک گروه اجتماعی تلقی نمود. این حالت ذهنی و روانی با یک فعالیت سیاسی مناقشه گرا یا اتحاد عمل افراد خاصی پیوند خورده و گروهی را در هیجانات خود بسوی اهدافش بسیج می کند.

کارل مارکس ایدئولوژی را در خدمت طبقه مسلط ارزیابی می کرد و فردریک انگلس ایدئولوژی را همچون شناخت و وجدان کاذب معرفی می نمود. هانا آرنت ایدئولوژی را همزاد پدیده توتالیتاریسم تحلیل کرده و آنرا دارای تفسیر قطعی از گذشته و آینده معرفی می کند. هابرماس، لوئی التوسر، ژان باشلر، گی دوبور، ایدئولوژی را مورد نقد قرار داده و «ژوژ کانگیلم» فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی می گوید ایدئولوژی دارای فونکسیون پلمیک و جدل است که با تصورات ذهنی در زبان سیاسی و دینی و متافیزیکی خود را بیان می کند. (ایدئولوژی و عقلگرایی در تاریخ اندیشه ها در زندگی، 1977). به بیان دیگر نقدهای بسیاری از متفکران نسبت به ایدئولوژی در یک نقطه به یکدیگر می رسند و آن این مطلب است که ایدئولوژی منفی بوده و ما را از واقعیت رویدادها و شناخت علمی و ابژکتیو بازمی دارد. ایدئولوژی در نازیسم افسانه نژاد برتر را مطرح کرد و در این راه جنگ و جنایات ضدبشری وسیعی ساماندهی کرد و میلیونها یهودی و غیر یهودی را کشتار نمود تا تمدن هزارساله ای بوجود آورد. در استالینیسم به نام طبقه انقلابی پرولتری میلیونها انسان به اردوگاه های سیبری فرستاده و کشته شدند. حزب استالینی بنام سانترالیسم دمکراتیک هر نظر و تفاوت فکری را سرکوب کرد تا «منافع پرولتاریا» و در واقع امتیازات بوروکراتهای قدرت طلب تامین گردد.

دین که خود را دارای حقیقت قطعی می داند یک مجموعه جزمی ابدی برای زندگی و هر تفکری خارج از آن نابجا و گناه و جرم است. دین خود نوعی ایدئولوژی است که حقانیت خود را به امر مقدس و آسمان وصل می کند. برپایه ایدئولوژی سیاست سرکوب ناشی از آن مشروعیت داشته، و دین نیز با اختصاص حقانیت بخود، به خفقان و سرکوب و جنایت می پردازد. دین در ایدئولوژی تجلی کرده و عمل می کند. دین ها ایدئولوژیک هستند زیرا بر اساس دگم ها و احکام و قضاوت ها، به تبعیض دست می زنند و در پی بردگی روانی انسانها بوده و مدینه فاضله را فقط در تحقق قطعی خود میسر می دانند. مانند ایدئولوژی، دین می گوید من به جای شما فکر کرده ام، از من تبعیت کنید. اسلام با این ادعا که آخرین دین الهی است، به اتکا مضامین قرآن و خشونتگری و جاه طلبی های پیامبر اسلام، به کشتار مخالفان پرداخت و به سرزمین های دیگر تجاوز کرد و به استعمار و بردگی دست زد. مسیحیان قرون میانی بنام عیسا مسیح، انکیزیسیون را سازماندهی کردند و مخالفان را به آتش انداختند و جنگ های صلیبی بر پاکردند. از نظر دگم های دینی و اعتقادات مقدس آن، هر فکر و رفتاری که تابع دگم ها و قواعد دینی نباشد مردود است. «خوشبختی» انسانها بزور توسط دین تامین می شود و این «خوشبختی» جز عبودیت و نفی آزادی انسان چیز دیگری نیست.

اسلام، ایدئولوژی فربه و مداخله گر

ما در بخش مربوط به شریعتی مشخصات دین سازی ایدئولوژیکی علی شریعتی را توضیح دادیم و تمایل اسلام فاشیستی او را به تحلیل درآوردیم. در اینجا باید روشن ساخت که چه اختلافی با آقای سروش داریم. وقتی او می گوید:«ایدئولوژی وارونه نما و مسخ کننده حقیقت است.»(« فربه تر از ایدئولوژی»، برگ 108). این حرف درست است ولی در مورد دین هم چنین است. زمانی که سروش می نویسد: ایدئولوژی دشمن تراش است و برای آن اصل، ایجاد حرکت است نه کشف حقیقت.(برگ 107). این نیز بی منطق نیست زیرا ایدئولوژی به افسونگری دست می زند تا علیه یک طبقه یا یک نژاد، مردم بسیج شوند؛ بنابراین زمانی که دشمنی مورد هدف قرار می گیرد توده ها بطرز آسان به خشم روی آورده و علیه «دشمن» خیزش برمی دارند، این ویژگی در مورد اسلام که مسلمان را علیه دیگران تحریک می کند نیز صادق است. با توجه به مخالفت با ایدئولوژی شریعتی، آقای سروش بناگاه عصبانی شده و اعلام می کند: «هیچ ایدئولوژی ای اصلاح پذیر نیست. تنها راه اصلاح یک ایدئولوژی، اعدام آن است.»(برگ 173). اعدام یک ایدئولوژی چگونه قابل فهم است؟ «حکم» اعدام را چه مرجعی تائید خواهد کرد؟ روشن است که اینگونه مهملات از اندیشه فلسفی بسیار دور است.

حال به بقیه اعتقادات ایشان توجه کنیم. آقای سروش پس از بیان چند کلمه بظاهر معقول، به اشتباه فاحش افتاده و مواضع کاملن ضد علمی و ضدعقلانی اتخاذ می کند. او در نوشته «فربه تر از شریعت»، بطور گسترده به مارکسیسم انتقاد کرده و مارکسیسم و نازیسم را ایدئولوژیک می داند ولی بسرعت حساب ایدئولوژی و دین را از یکدیگر جدا می سازد. او می گوید دین ایدئولوژی نیست، پناهگاه است، ریسمان است، لازم است، راه است و چراغ است. عبدلکریم سروش می نویسد: «دین ایدئولوژی شدنی نیست و نه تنها این امر ممکن نیست که مطلوب هم نیست»(برگ 125)، «دین امری رازآلود و حیرت افکن است»، «ایدئولوژی ها هریک به کارجامعه خاصی می آیند و به همین دلیل هم، دوره ای و موقت هستند…اما دین اصلا جامعه تاریخی مشخص را هدف نمی گیرد. و این مقتضای جاوانگی دین است.»(برگ 126 تا 128)، «دین ترازوست، چراغ است، رست و ریسمان است، نردبان است، راه است»(برگ 130).

به واژه های بالا دقت کنیم. آقای سروش تعریفی را که از دین ارائه می دهد همان تعریف ایدئولوژی است. تمام ایدئولوژی ها افسانه ساز هستند و خود را «چراغ» و «راه» می دانند و در پی جغرافیای گسترده می باشند. در انتقاد به گفته های خرافه و ناسنجیده عبدالکریم سروش باید گفت:

اول آنکه دین خود نیز یک ایدئولوژی است و در مواردی هم که برخی آئین های معنوی دارای ساختار کامل ایدئولوژی نیستند، ولی در آنها امکان و احتمال تبدیل به ایدئولوژی وجود دارد. دین به آسمان رجوع می دهد و ایدئولوژی به زمین و انسان اتکا می کند، ولی هر دو در افسانه سازی و ایجاد فریبندگی ذهنی انسان و تولید وابستگی روانی، یکسان هستند. دین نیز مانند ایدئولوژی دارای یک سلسله دگم و قاعده و حکم است و همه این مقولات، خدائی و مقدس معرفی شده اند تا بشر درمانده حس شود و به یوغ درآید. دین چه بسا در اسارت فکری و روانی سوژه، موذیانه تر، عمیقتر، طولانی تر و ظریفتر عمل می کند. «میشل اونفره» فیلسوف فرانسوی بدرستی می گوید غالب ریزی جسم های فردی و بدن کل اجتماع توسط دین بسیار سنگین است، بعلاوه غالب ریزی ناخودآگاه انسان توسط عنصر غیرعقلانی مذهب نسبت به تاثیر گذاری عقل، بسیار نافذتر و قوی تر است.(برگ 143، «جاذبه تحولات»). رجوع دین به آسمان برای تولید راز و معمای بیشتر است تا ذهن انسان مقهور و فلج شود. آقای سروش رازآلود بودن دین را یک کیفیت تلقی می کند حال آنکه رهایی انسان از این دنیای رازآلوده دشوارتر است.

دوم آنکه دین خود محصول انسان است. مذهب خود را آسمانی معرفی می کند حال آنکه در دل جامعه مشخصی زائیده شده است و پیامبر اسلام نیز می گوید که قرآن برای عربهاست. دین اسلام محصول جغرافیای حجاز، تاریخ خاورمیانه، آداب و عادات عرب، مقابله جوئی عرب در برابر یهود و نصارا، جنگ طلبی محمد و خلفا و پروژه های آنان می باشد. تمام کارهای تحقیقاتی و آثار متعدد اسلام شناسان جدی تاکید بر تدوین زمینی قرآن دارد. حال آقای سروش در باره پدیده دین، به جعل پرداخته و مانند آیت الله ها از دین آسمانی حرف می زند. گفته های ایشان بمعنای آن است که آقای سروش هیچ شناخت علمی و هرمنوتیک و جامعه شناسانه و تاریخی نسبت به دین و اسلام ندارد و همه گفته هایش در چارچوب اعتقادات عامیانه و پیش پاافتاده در جامعه است. آقای سروش فاقد تفکر فلسفی است، او فرد مذهبی عرفان گرا می باشد و بدون پژوهش، باعتبار عقیده دینی اش، اسلام را انیورسال معرفی می کند. اینکه یک ایدئولوژی یا دین مورد قبول مردمان دیگر قرار بگیرد امر تازه ای نیست. امروز مسیحیت در سراسر دنیا پیروان زیادی دارد، امروز در گوشه و کنار جهان افرادی هستند که از ایدئولوژی هیتلر حمایت می کنند. هنگامیکه از ارزش اونیورسال صحبت می شود منظور ارزشهای جهانشمولی است که به حقوق همه انسانها توجه دارد و برابر حقوقی همه انسانها را می طلبد و خواستار تبعیض نیست. حال آنکه اسلام دین تبعیض است و عرب را بر دیگران، مرد را بر زن، مسلمان را بر دیگران، جایگاه برتر می بخشد. دین یهود میدان عمل خود را به قوم یهود محدود می کند، تفاوت دین اسلام در این است که این دین با اعتقاد به برتری عرب و مسلمان، جهان را برده خود می خواهد.

سوم آنکه ایدئولوژی اسلامی که متکی بر قرآن می باشد نه ترازوی عدالت است، زیرا طرفدار تبعیض است، نه چراغ روشنایی و خرد است، زیرا به تیرگی عبودیت انسان ختم میشود، نه نردبان ترقی است، زیرا اسلام به استبداد خلیفه و سلطان و امام و نابرابری زن و مرد منجر می گردد، نه راه رستگاری بشر است، زیرا دین محمدی به سلطه دین بر جامعه و نفی سکولاریسم و ضدیت با مدرنیته می انجامد. اسلام راه رستگاری نیست بلکه راه انحطاط است. اسلام چراغ نیست بلکه مجموعه ایدئولوژیکی است که با فریبندگی برای افراد کم دانش و بیسواد و وهم زده، بیگانگی از خود را تشدید نموده و قدرت عقل را در فضای تهیج روانی فلج می کند. دین اسلام مانند ایدئولوژی، وارونه نما و مسخ کننده حقیقت و افسونگر و راز دار است. دین اسلام در تمام زمینه ها، از جنگ و سیاست تا مناسبات فردی و زناشوئی، از زندگی در این دنیا و دنیای پس از مرگ و نیز از عبودیت انسان تا مقررات اخلاقی و حقوقی و جزائی، به یک دستگاه اعتقادی مجهز است و یک ایدئولوژی فربه و زمخت و مداخله گر بشمار می آید. برای شیعیان نه تنها قرآن و احادیث محمد بلکه مجموعه فقه شیعه و رسالات آخوندها، یک دکترین سرکوب و انضباط دهنده دینی بوده که هیچگونه عمل و فکر آزاد برای انسان قائل نیست. فضای خفقان آور ایدئولوژی اسلامی از فضای خفقانی نازیسم و استالینیسم سنگین تر است. عمامه داران به زعامت روح الله خمینی با خدعه و تزویر برای کسب قدرت، به مردم وعده بهشت دادند و بیعت آنان را طلب کردند، ایدئولوژی صدور انقلاب به غرب را مطرح نمودند و هزاران ایرانی را کشتند تا برتری ایدئولوژی اسلامی را نسبت به مارکسیسم و لیبرالیسم و دمکراسی نشان دهند، تا نشان دهند که دین اشان برتر است. تمام نخبگان شیعه ایران مانند طالقانی و بازرگان و شریعتی و سروش، سالیان درازی است که از برنامه اسلام برای جامعه اسلامی و حکومت اسلامی و فرهنگ اسلامی و عدالت اسلانی و امت اسلامی، حرف زدند و با شگردهای جدید «نوآوری» خود را بنمایش گذاشتند تا جامعه در فضا و مدار اسلام و شیعه گری باقی نگه دارند. کار ملایان و نواندیشان دینی جز پروپاگاند ایدئولوژیکی چه چیز دیگری می توانست باشد؟ آقای سروش، با تزویر و چماق، درهای دانشگاه را با حمایت آیت الله خمینی بست تا انقلاب ایدئولوژیک دانشگاهی انجام دهد و حال خود را مخالف ایدئولوژی جلوه می دهد. سراسر زندگی اجتماعی و سیاسی آقای سروش ایدئولوژی دینی بوده و تمام نوشته های او در راستای پخش خرافه ها و رازهای دینی و عرفانی بوده است. او امروز ادعای مخالفت با ایدئولوژی دارد حال آنکه تمام نوشته های شریعتی و سروش جز دین سازی و دین پروری و تبلیغ ایدئولوژی دینی چیز دیگری نیست.

چهارم آنکه تئوری دوران تاسیس و استقرار نادرست است. عبدالکریم سروش می نویسد: ایدئولوژی تئوری دوران تاسیس است و برای دوران استقرار راه حلی ندارد(فربه تر از ایدئولوژی، برگ 100). حکم سروش در باره ایدئولوژی مربوط به دوران تاسیس و دین متعلق دوران استقرار، جز مهمل گوئی چیز دیگری نیست. چنانچه نازیسم، هم متعلق به دوره تاسیس و قدرت گیری بود و هم در با استقرار خود دارای برنامه اقتصادی و سیاسی و برنامه جنگ و کشتار بود. لنینیسم و استالینیسم هم ایدئولوژی تصرف قدرت بودند و هم برنامه و مدیریت دوران استقرار را به اجرا درآوردند. اسلام هم دوران تاسیس داشت که با سرکوب قوم های دیگر و جنگ و تجاوز به سرزمین های دیگر آغاز شد و هر آنجا که به قدرت رسید یعنی از خلفای چهارگانه تا خمینی و خامنه ای، دوران استقرار اسلام و همراه با برنامه است. او می افزاید:«جامعه دینی آرمانی که دین داور اوست، به هیچ رو با جامعه ایدئولوژیک آنچنانی، مشابهتی ندارد. در جامعه ایدئولوژیک، حکومت، جامعه را ایدئولوژیک می کند، اما در جامعه دینی، جامعه، حکومت را دینی می کند.»،«گوهر ایدئولوژی پیکار است اما گوهر دین حیرت و عبودیت و اجتناب از طاغوت است. ایدئولوژی برای دریدن است و دین برای دریدن و دوختن.»(برگ 181). بدین ترتیب جامعه مورد علاقه سروش جامعه ایی است که بر آن دین داور است و حکومت دینی است، جامعه ایی است که انسانها در حیرت و سرگشتگی و عبودیت قرار دارند. آقای سروش علیرغم اعلام مخالفت با ایدئولوژی، در واقع در رقابت جوئی با شریعتی بوده و در صدد مغلوبه کردن شریعتی است، در حالیکه خود بطور کامل در ایدئولوژی قرار دارد. هرجا که آقای سروش از سکولاریسم حرف می زند مطمئی باشید که منظورش جامعه دینی با حکومت دینی است. یکی از ویژگی جامعه مدرن دور شدن از سلطه دینی است ولی برعکس عبدالکریم سروش خواهان خفتن در عبودیت دینی است.

معتزله و عقب ماندگی عبدالکریم سروش

آیا آقای سروش نوآور است؟ عبدالکریم سروش در یک مصاحبه در اردیبهشت 1387 اعلام می کند، « من خود را «نومعتزلی» می‌دانم». ایشان که خود را نواندیش شیعه معرفی می کند، 12 قرن پس از ظهور معتزلی ها و 30 سال پس از جمهوری اسلامی و حمایت از آیت الله خمینی، از «نوآوری» خود خبر می دهد و بسیاری از رسانه های داخلی و خارج از کشور و بسیاری از روزنامه نگاران شیعه و روشنفکران چپ و نیمه مذهبی و جمهوری خواه و ملی گرا، گفته های او را با شوق فراوان، با لذتی شگفت انگیز و با ستایشی بیسابقه تکرار می کنند. این حیرت زدگی ناشی از یک وهم و مسخ زدگی می باشد و همگی غافل از آنکه، بقول فروغ فرخزاد، «هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.»

پیش از آنکه به جنبه های گوناگون آخرین گفته های آقای سروش بپردازیم، در ابتدا نکته ای در باره معتزله بیان کرده و سپس به نقد سروش ادامه می دهیم.

جریان «معتزله» بعنوان مکتب کلامی به «واصل بن عطا»(80 ـ 131 هـ)، که از شاگردان «حسن بصری» (21 ـ 110هـ) بود‌‌، نسبت ‌د‌‌اده می شود. جریان فکری معتزله در دنیای اسلامی از ابتدای سده دوم هجری در دوران بنی امیه، در زمان حکومت عبدالملک مروان به سال ۶۵ تا ۸۶ هجری قمری بوجود آمد، در سال 827 میلادی در دوران عباسی و مامون به جریان رسمی تبدیل می شود. این جریان فکری از قرن دهم میلادی در زمان ترکان سلجوقی به کنار زده می شود. بنیانگذار این گرایش «واصل بن عطا» به همراه شخصی دیگر از هم مکتبی هایش، «عمرو بن عبید»، بینش جدیدی را پدید آوردند و به نام معتزله یا اهل «عدل و توحید» معروف گشت. معتزله برآنست که قرآن کلام خدا است، ولی با توجه به زمان و زمینه‌ها، مخلوق و حادث نیز می باشد. از نظر معتزله، انسان و موجودات دیگر در ضمن آنکه مخلوق پروردگار هستند، قدیم نبوده و حادث می باشند. این جریان بر ارزش عقل تاکید می کند. به نظر معتزله انبوه «حدیث‌های اصیل و جعلی» پیامبر و صحابه براحتی و با اطمینان قابل استفاده نمی باشند و به این خاطر عقل به تنهایی برای پیروی از اسلام کافی می باشد. این جریان فکری ایمان کور را نمی پذیرفت و در نظر خود عقل را برتر از ایمان جای می داد. در برابر این جریان، جریان اشاعره در اواخر قرن سوم و ابتدای قرن چهارم هجری به عنوان جریان اشعری پیدا شد که بر اعتقادات ابوالحسن اشعری تکیه می کرد. اشاعره برآن بودند که قرآن چون کلام الهی بوده و محصول صفت تکلم خدا می باشد، بنابراین باید مانند صفات دیگر پروردگار قدیم باشد. از نگاه اشاعره ایمان تصدیق به قلب است. می توان گفت که سنت اشعری به غزالی و تکفیر و دگماتیسم دینی می رسد. حال آنکه معتزله تلاشی برای بکارگیری عقل است و معتقد به مخلوق بودن قرآن می باشد. از نظر این جریان قرآن نمی تواند ازلی باشد ولی این کتاب توسط خدا آفریده است.

در زمینه روش شناسی معتزله، نقش‌ عقل د‌‌ر فهم د‌‌ین است و معتزله در دنیای اسلام، شاید نخستین گروهی بود‌‌ که «روش عقلی» را د‌‌ر تفسیر «د‌‌ین» اتخاذ و تلاش کرد‌‌ تا اصول دین را بر پایه استد‌‌لال و تعقّل پایه‌گذاری و آموزه‌های د‌‌ینی را از طریق عقل تبیین نماید. در برابر روش تعبد و اطاعت رایج، این جریان به عنصر فکری رجوع می کند. حال این پرسش مطرح می شود که چگونه این جهت گیری قابل فهم است؟ بطور مسلم یکی از ریشه های این تمایل به عقل، فلسفه یونان است. باید یادآوری نمود که ترجمه‌های متون گوناگون از زبان‌های یونانی، سریانی، پهلوی، سانسکریت و نبطی به عربی، که از سد‌‌ه د‌‌وم هجری با سرعت خیره‌کنند‌‌ه‌ای رو به گسترش نهاد‌‌، زمینه ساز روش عقلانی بود. نهضت ترجمه با جمع‌آوری کتاب ها و رسالات د‌‌ر علوم گوناگون چون : طب، ریاضیات، هند‌‌سه، هیئت و فلسفه آغاز شد‌‌ و بیش از یک سد‌‌ه اد‌‌امه یافت. در زمان عباسیان که نخبگان غیر عرب مانند ایرانیان در دستگاه دولتی نفوذ زیاد پیدا کردند و وزیران ایرانی مقام های اداری برجسته داشتند، شرایط باز تر شده و «منصور عباسی» د‌‌ستور د‌‌اد‌‌ تا ترجمه کتاب‌های یونانی را آغاز کنند‌‌ و گویا شهر بغد‌‌اد‌‌ را برای چنین منظوری بنا نهاد. باعتبار این فضای سیاسی، بخش بزرگی از آثار علمی و فلسفی جوامع متمد‌‌ن که د‌‌ر اثر اشغال عرب در نزدیکی یا د‌‌ر قلمرو د‌‌ولت اسلامی قرار گرفته بود‌‌ند‌‌، توسط مترجمان و فرهنگیان مورد اقتباس و تقلید‌‌ و ترجمه قرار گرفتند. این تمایل و روش د‌‌ر تمام رشته‌های علمی، به ویژه د‌‌ر د‌‌انش‌های عقلی چون ریاضیات، منطق و فلسفه نفوذ پیداکرد. بعلاوه فعالیت و شرکت متفکران معتزلی د‌‌ر گفت‌وگوهای د‌‌ینی، علمی و فلسفی، با نسطوریان، یعقوبیان، یهود‌‌یان و صابئین، موجب می‌شد‌‌ تا معتزلیان متاثر شوند. نظریه‌‌پرد‌‌ازان مکتب اعتزال برخلاف «اهل حد‌‌یث» بر این باور بودند‌‌ که متون د‌‌ینی فهم پذیرند و درک د‌‌رست کتاب و سنت به وسیله عقل تحقق می‌یابد‌‌، چرا که عقل انسان به او امکان د‌‌ریافت «خیر» و «شرّ» را می دهد. بنابراین باعتقاد معتزله بر انسان اند‌‌یشه‌مند‌‌، اگر فرزانه باشد‌‌ و نیروی تفکر د‌‌اشته باشد‌‌، واجب است پیش از این که از شرع د‌‌لیلی برسد‌‌، او خود‌‌ به خد‌‌اشناسی و تحصیل معرفت بپرد‌‌ازد‌‌. (منابع: بوعمران، شیخ (۱۳۸۲)، «مسأله اختیار د‌‌ر تفکر اسلامی و پاسخ معتزله به آن»، ترجمه اسماعیل سعاد‌‌ت، تهران: انتشارات هرمس. اثر دیگر: محسن، نجاح (۱۳۸۵)، «اند‌‌یشه سیاسی معتزله»، ترجمه باقر صد‌‌ری‌نیا، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی).

‌‌معتزلیان زمینه ورود‌‌ برخی روش ها و اصطلاحات فلسفی را د‌‌ر معارف و مباحث اعتقاد‌‌ی مسلمانان رایج ساختند‌‌ و با استفاد‌‌ه از مباحث فلسفی، راه را برای تلفیق و تطبیق عقل و د‌‌ین و مناسبات میان فلسفه و د‌‌ین، هموار کرد‌‌ند‌‌ و پیش آهنگ فیلسوفانی چون «کند‌‌ی» و «فارابی» و «ابن رشد» و «ابن سینا»، به مثابه بزرگترین نمایند‌‌ه «فلسفه مشاء» د‌‌ر برقراری مناسبات د‌‌ین و فلسفه شد‌‌ند‌‌. در برابر این نوآوری فکری جریانات مخالف به مقابله جویی دست زدند تا از عقل گرایی جلوگیری نمایند زیرا این پاسداران سنت، خطر فروریزی دین را احساس نمودند. این تلاش در نوآوری و رشد عنصر فکری در طول تاریخ اسلام با موانع سنگین و مقاومت روبرو شد. سخن «اقبال لاهوری» که می‌گوید‌‌: «معتزلیان… د‌‌ین را تا حد‌‌ د‌‌ستگاهی از مفاهیم منطقی تنزل د‌‌اد‌‌ند»، بیان این هراس از رشد تعقل است. در طول تاریخ اسلام استعدادهایی بروز نمودند تا عنصر تعبد را پس زنند و روش عقلی را توسعه دهند ولی این تلاش ها در درون فضای اسلام همیشه به شکست انجامید.

حال در شرایط کنونی آیا نواندیشان شیعه پیرو این روش خردگرا می باشند؟ آیا تلاش آنان جدی و پرقدرت است؟ آیا اقدام آنان از یک سیاست تجدیدنظر طلبی و اصلاح طلبی دینی شجاعانه و واقعی متاثر است؟ یا برعکس، یک تاکتیک درماندگی است؟

 

ضدیت سروش با مدرنیته‌‌

عبدالکریم سروش می نویسد: «من به خاطر اینکه به‌سنت و مدرنیته جان تازه‌ای ببخشم پروژه مطالعه معتزله را آغاز کردم. معتزله و مکتب‌شان که از اجزای فربه سنت هستند و بازخوانی و بازاندیشی و نوکردن آرا و اندیشه‌های آنان و انتقاد از آن می‌تواند به دستاوردهای تازه‌ای منتهی شود و حقیقتا راه استفاده سنت و راه خروج از سنت را توامان به ما نشان دهد. من در پروژه معتزله چنین استعدادی را می‌بینم و می‌کوشم از آنها بهره‌برداری کنم.»( منبع « من خود را «نومعتزلی» می‌دانم»)

سروش ادعا دارد که می خواهد به سنت و مدرنیته جان تازه ای دهد. از مدرنیته شروع کنیم. مدرنیته با توسعه اقتصادی و مدیریت منطقی و ماشینیسم و با برآمد انسان بمثابه یک شخص دارای حقوق و استقلال فردی مشخص گشته و فیلسوفان قرن هیژدهم با مبارزه علیه دین و استبداد و تلاش برای اعتلای خردگرایی و آزادی فکری، آنرا پایه ریختند و تناور ساختند. مدرنیته از نگاه فلسفی بر ارزش عقل و خرد اتکا می کند و خدا و دین را به عقب رانده و انسان را بر سرنوشت خود غلبه می دهد و بقول هابرماس همچون پروژه ای است که انسان انسانیت خود را فراموش نکند. از نگاه جامعه شناسی مدرنیته به طبقه و لایه های جدید اجتماعی، تنظیم جامعه مبتنی بر نهادها و مشروعیت قانونی آنها و پس راندن سنت های کهنه و پس راندن دین از عرصه تصمیم گیری سیاسی و اجتماعی و حکومتداری، متکی می باشد. بطور مسلم این مدرنیته پیوسته توسط برخی متفکران مانند یورینگ هابرماس، هانا آرنت، دومینیک بورگ، آلن فینکرکروت، پیرآندره تاگییف، ادگار مورن و دیگران، مورد تائید و نیز انتقاد قرار گرفته و نارسایی های دمکراتیک آن، تناقضات اجتماعی آن، تکنیک گرایی آن و غیر اکولوژیک بودن آن، به نقد کشیده شده است. مدرنیته یک روند توام با تناقض و انتقاد بوده و پیوسته ما را به مرزهای تازه از آزادی و حقوق جهت داده است.

تمام زندگی فکری و سیاسی آقای سروش در تناقض با مدرنیته بوده است زیرا مدرنیته مستلزم جداکردن مدیریت جامعه از دین است. امروز نیز تمامی تلاش او در راستای احیای دین و مسلک عرفانی است تا انسان در خواب و خلسه باقی بماند. ایشان همیشه از دین و حضور دین در قدرت و قواعد حقوقی مبتنی بر دین در جامعه صحبت کرده و سکولارترین نهاد یعنی دانشگاه مورد هجوم ایدئولوژیک ایشان و آیت الله خمینی بوده تا خط مذهب شیعه و فرهنگ خرافی و واپسگرای اسلامی بر آن مستولی باشد. حال عبدالکریم سروش می خواهد راه خروج از سنت را نشان دهد. چگونه و بر پایه کدام طرح خروج از سنت ممکن است؟ منظور سروش از خروج از سنت، بمعنای خروج از سلطه ایدئولوژی اسلامی و خروج از آداب و رفتارهای مذهبی و خروج از فقه فلج کننده شیعه می باشد؟ مدرنیته یک فضا، یک روش، یک روحیه، یک منبع فکری، یک گفتمان، یک روند، یک فرهنگ تمدن گراست. آیا سروش در گسست از سنت دینی خویش است؟

سروش می نویسد:«همان‌طور که همه می‌دانیم معتزله قائل به اصالت اخلاق‌اند. به تعبیر امروز به عینی بودن ارزش‌های اخلاقی قائلند و معتقدند صرف‌نظر از اینکه پیامبران آمده باشند یا نیامده باشند، اخلاقیات ارزش مستقل خود را دارند. یعنی عقل آدمی می‌تواند بگوید چه کاری نیکو است یا نیست. خداوند احکام عقل را امضا و تایید می‌کند. یعنی آن امری را که عقل نیکو یا نکوهیده می‌شمارد، خداوند هم نیکو یا نکوهیده می‌شمارد. این استقلال عقل اخلاقی از وحی برای من بسیار مهم بود.»(همانجا)

پس تا کنون فهمیدیم که سروش به معتزله علاقه دارد و راه آنان را امکانی برای خروج از سنت می داند و بعلاوه معتزله اخلاق را مستقل دانسته و تابع عقل آدمی می داند و این استقلال عقل اخلاقی برای سروش مهم است. آیا پیگیری در فکر و رفتار سروش وجود دارد؟ آیا او به استقلال عقل و اخلاق اعتقاد دارد؟ نخیر، زیاد خوشبین نباشید.

«برای تجربه حظ قوی و فربهی قائلم و معتقدم بسیاری از احکامی را که باید به تجربه معلوم کرد نباید به تیغ فلسفه سپرد. اشاعره به گمان من به لحاظ تجربه‌گرایی نیرومندتر از معتزله هستند… من در آرای معتزله گاهی دفاع از پیشینی بودن عقل را به شکل افراطی می‌بینیم که نمی‌پسندم و تجربه‌گرا بودن اشاعره را بیشتر می‌پسندم.»(همانجا)

برای ایشان که می گوید تجربه گرا می باشد احکامی وجود دارد که نباید به «تیغ فلسفه» سپرد. منظور احکام چیست؟ تیغ فلسفه چیست؟ چرا سروش بناگاه از معتزله دور و به سوی اشاعره یعنی حریفان آنها نزدیک می شود؟ دفاع معتزله از پیشینی بودن عقل بشکل افراطی یعنی چه؟ یکی از ویژگی های برجسته آقای سروش اپورتونیسم و فقدان شفافیت فکری و ناروشنی مفاهیمی است که او بکار می برد. هر لحظه شما باید در انتظار تفسیر جدید از فکر و واژه سروش باشید. هرگز به کار تولید نوشتاری و گفتاری او نمی توان اعتماد کرد. انتخاب واژه های نامفهوم، از شاخه ای به شاخه دیگر پریدن، معلق زدن در واژه ها و معنای آنها، از مشخصات فکری مذهبی ها و نواندیشان شیعه است. در یک جمله سروش از معتزله دفاع می کند و بلافاصله در جمله بعدی به معتزله انتقاد شدید نموده، آنها را افراطی در عقل دانسته و تجربه گرایی اشاعره را مورد دفاع خود قرار می دهد. گویا معتزله فاقد جنبه تجربه گرایی بودند، گویا تجربه گرایی و آمپریسم ارزش برجسته یگانه است. سروش سردرگمی اعتقادی و احساسی دارد و در پایان گفتارش یک پرسش می ماند که او بالاخره معتزلی است یا طرفدار اشاعره می باشد و آیا او طرح خود برای متحول کردن سنت را با افکار معتزله می خواهد یا با مشی فکری اشاعره میسر می داند. سروش ثبات فکری و منطق سامان یافته ندارد و به همین لحاظ گیج است. بعلاوه او تاکتیکی سخن می گوید، او فاقد دانش جدی است و به همین دلیل تناقض گویی نتیجه رفتار روانی او می باشد. در بخش های دیگر نوشته خواهید دید که او مخالف استقلال عقل و اخلاق است، او فردی مذهبی و توهم گراست.

سروش می نویسد:«من در همین جا هم خود را «نومعتزلی» می‌دانم. معتقدم قرآن مخلوق خداوند است. این را معتزله هم گفته‌اند. اما می‌توان یک قدم هم پیشتر آمد و گفت معنای آنکه قرآن مخلوق خداوند است آن است که قرآن مخلوق پیامبر اسلام است. این قدم را معتزله به صراحت برنداشته‌اند اما من معتقدم لازمه مکتب و مذهب آنها است.»(همانجا)

آقای سروش باید بداند که جریان معتزله در 12 قرن پیش گفت که قرآن مخلوق و آفریده شده است. به بیان دیگر قرآن ازلی و جاودانه و خارج از تاریخ نیست. پس این جریان نظری، با تاثیر پذیری از اندیشه یونانی، در آن نقطه تاریخی شجاعت داشت. معتزله باتوجه به دوره زمانی و محدودیت های تاریخی و اجتماعی متمایل به عقل بود و قرآن، کتاب اسلام را خلق شده ارزیابی نمود. پس از 12 قرن خیل بیشمار دینداران فعال و نواندیشان رنگارنگ هرگز جرات نکردند یا فاقد این میزان از شعور بودند که به اندازه معتزله جلو بیایند. پس از 12 قرن، آقای سروش بقول خود «قدمی» دیگر بر می دارد و می گوید قرآن مخلوق محمد است. در آخرین بخش نقد عبدالکریم سروش طرح خلق قرآن توسط محمد را می شکافیم. ولی بلافاصله بگوئیم که گفتن قرآن خلق شده محمد است، هیچ تغییری در تولید تقدس گرایی بوجود نمی آورد. بگفته سروش در مصاحبه «کلام محمد»(دیماه 1386)، منشا قرآن، نزد محمد به الهام ارتباط پیدا کرده و الهام محمد از نفسی می آید که فردی الهی است. اعتقاد به خدا و دین و پیامبر و امامان، اعتقاد به یک مجموعه «مقدس» است که ریشه آسمانی دارد و قرآن هرچند در تاریخ معیینی ظهور یافته، نتیجه الهام است. بنابراین اعتقاد سروش از دستگاه ایدئولوژیک دینی خارج نمی شود و این تغییر بیانی، هر چند مورد پسند تمام جناح های شیعه نیست و درک حوزوی آنرا را رد می کند، ولی از نظر روش عقلانی و علم پژوهش در باره ادیان، برش و گسست نمی باشد. سروش انبوه تحقیقات علمی و دانشگاهی کنونی در باره اسلام و قرآن را نمی شناسد یا نمی خواهد بشناسد. نگاه سروش در باره قرآن و محمد، بیان نوآوری نمی باشد و هیاهوی تبلیغاتی رسانه ای کاری حساب شده ای برای فربه کردن چهره آقای سروش است و بنابراین چنین هیاهویی، یک کارزار تبلیغاتی بنفع اسلام و بنفع نواندیشان دینی است که مانع بلندپروازی فکر انتقادی در جامعه اند.

به گفته «فرانسوا دروش» استاد کرسی اسلام شناسی در «کالج دو فرانس»، متخصصان یهودیت و مسیحیت باعتبار کارهای علمی دیر زمانی است مطرح می کنند که کتاب مقدس تورات و انجیل، توسط انسانهائی واقعی تدوین گشته که ملهم از خدا بوده اند. بنابراین نوشته ای مانند انجیل و تورات نه حرف مستقیم خدا بلکه یک درک تاریخی است.(مصاحبه 3/4/2015). درستی این گفته «فرانسوا دروش» را می توان در کارهای پژوهشی «توماس رومر»، استاد کرسی مطالعات در باره مسیحیت، مشاهده کرد. در کشورهای اسلامی در مورد اسلام کار علمی هیچگاه صورت نگرفت و سنت تاریخسازان اسلامی بر این افسانه بود که قرآن در سالهای 612 تا 632 در زمان زندگی محمد نازل شده است. برای اولین بار شرقشناس آلمانی «تئودور نولدکه» با تحقیقات خود در باره قرآن و انتشار آثار خود در سال 1860 راه علمی را گشود و قرآن رازهای پنهان خود را باز کرد. اولین مثخصصان غربی اسلام با پژوهش های جدی خود نشان دادند که قرآن یک داستان زمینی و سیاسی و اجتماعی دارد و با پیشروی این تحقیقات شرایط تولید قرآن مشخص تر شده و معمای آن افشا می گردد. همانطور که «فرانسوا دروش» می گوید قرآن، که کتاب پایه اسلام است، از یک تاریخ جمع آوری و نگارش برخوردار است که بین قرن هفتم و قرن دهم میلادی در جریان بوده است. نوشته قرآنی امروز محصول جمع آوری و انتخاب از نوشته های متعدد است. متاسفانه نوشته ها و شواهد گوناگون توسط خلفا و دیگران نابود شد تا نسخه عثمانی بنادرست تنها نسخه معرفی شود. جعل در اسلام از ابتدای وجود داشته است و حتا برخی از اندیشمندان معتقدند که بخش هایی از قرن متعلق به پیش از وجود پیامبر اسلام است. با توجه به آنچه گفته شد بحث سروش در باره قرآن و محمد، بطور کامل کهنه و فرسوده است و بیشتر به معرکه گیری در بازار می ماند تا یک کار علمی که متکی بر پژوهش های بین المللی است. جامعه روزنامه نگاران و نخبگان ایرانی فاقد سواد در این زمینه می باشد و هر حرف پیش پاافتاده سروش برای این افراد تئوری «خارق العاده» جلوه می کند. سنجش دانش و معیار ارزیابی فرهنگی، واکنش حوزه و مقالات سروش نیست. معیار ما نوشته های رازی و ابن رشد و ابن سینا و فارابی و ابن میمون در گذشته و پژوهش های علمی مدرن متعددی است که نزدیک دو سده در جریان است. عدم توجه به پژوهش های تئودور نولدکه، ژان سولر، توماس رومر، رژیس بلاشر، ژاک الول، ادوارد- ماری گاله، فرانسوا دروش و دیگران، ضدیت با علم تحقیق است. این پژوهش های علمی ما را به ریشه ها کشانده و بناگزیر تقدس زدائی نتیجه آنست. بدون توجه به این تحقیقات علمی در باره اسلام، در گودال حقیری دست و پا خواهیم زد. منظور پژوهش هایی است که با توطئه سکوت و روش خفقانی رژیم های مسلمان و احزاب اسلامی و روزنامه نگاران اسلامی و نخبگان اسلامی روبرو بوده اند. این پژوهش را باید شناخت و از خودپرستی و اسلام پرستی باید دست برداشت.

سروش، موافق عرفان و مخالف فلسفه

سروش می نویسد:«علاقه من به مولوی علاقه فکری است…(مولوی) احساس می‌کند فیلسوفان مغازه‌ای در برابر مغازه انبیا بازکرده‌اند و راه نزدیک به خدا را دور کرده‌اند…..مولوی فیلسوفان را به کسانی تشبیه می‌کند که می‌‌دوند اما با این دویدن به جای آنکه به خدا نزدیک‌‌تر شوند از او دور می‌شوند. دوم آنکه فیلسوفان با تاکید بر تحلیل‌های عقلانی آدمی را از تجربه‌های روحانی دور و غافل می‌کنند. چشم بینش را می‌بندند و چشم دانش را می‌گشایند. این است سر اینکه مولوی گاه با فیلسوفان و معتزلیان فلسفی‌مشرب مخالفت می‌کند…مولوی می‌گوید کار من سقایی و آب رساندن به تشنگان تجربه‌های معنوی است. نمی‌خواهد خود و آنها را در مناقشات کلامی درگیر کند. آنچه از مولوی برای من جذاب است این بینش فراخ و گشوده او به عالم است و تجربه‌هایی که در جهان‌شناسی و خداشناسی و انسان‌شناسی داشته است.»( « من خود را «نومعتزلی» می‌دانم»)

یکم اینکه آقای سروش طرفدار مولوی است و راه عرفانی مولوی برتر از هرچیز است و بی دلیل نیست که ایشان فعالانه در «مدرسه مولانا جلال الدین» درس عرفان می دهد. اینکه فردی به ادبیات ایران و شعر و بینش مولوی علاقه داشته باشد امر بسیار پسندیده ای است. ولی بظاهر آقای سروش راهی برای رسیدن به مدرنیته و مسائل امروز جستجو می کرد. او می خواست جانی تازه به مدرنیته بدهد و با توجه به این امر به عقل گرایی معتزله علاقه نشان داد. بی ثباتی فکری و عمق اعتقاد دینی و عرفانی و ملاحظات مالی و اجتماعی سروش هرگز اجازه نخواهند داد تا ایشان نوآور واقعی باشد و بندها را بگسلد. آقای سروش به فلسفه علاقه ای ندارد و فاقد روش خردمندانه عقل گرایی است، به همین خاطر در مدار دین و فضای شیعه و عرفان پرسه می زند.

دوم اینکه بنظر او نیز فیلسوفان دکانی باز کرده و در حال دواندن انسانها می باشند و نتیجه دواندن انسانها جز دوری از خدا چیز دیگری نیست، بنابراین تحلیل های عقلانی که کار فیلسوفان می باشد انسان را از تجربه روحانی و خداپرستی و شیدایی نسبت به آسمان دور می کند. آقای سروش فعالیت فلسفی را به دکان تشبیه می کند و این این بیان بی مهری او نسبت به فلسفه است. در طول تاریخ راه فلسفه از راه دین جدا بوده و آنجا که بهم رسیده و امتزاج صورت گرفته، فلسفه باخته است. رشد و اعتلای فلسفه و نیز توسعه دانش در گرو مبارزه فکری علیه دین و باورهای آسمانی و خرافه آمیز رایج در جامعه است. معتزله راه قطعی فلسفه را در پیش نگرفته بود بلکه تمایل به عقل نشان می داد و عقلانیت را بر تعبد و اطاعت کورکورانه ترجیح می داد و دگم قرآن ازلی را به زیر سئوال برد. همین تمایل عقلی در تاریکی جامعه همیشه توسط مدافعان دین سرکوب شده و امروز هم نواندیش شیعه بجای پیروی از این عنصر عقلی، به فلسفه و استدلال خردگرا پشت می کند. بنابراین انتظاری نمی توان داشت که این نواندیشان به سوی دمکراسی سکولار و آزادی کامل و روحیه نقد روشنفکرانه علاقه ای داشته باشند.

سوم اینکه بگفته سروش مولوی مخالف فیلسوف و معتزلی می باشد و بناگزیر آقای سروش که علاقه فکری به مولوی دارد و طرفدار سقایی و آب رساندن به تشنگان معنوی است، وظیفه اساسی اش، ماندن در «جهانبینی و خداشناسی و انسان شناشی» مولوی می باشد. روشن است که این «جهان بینی»، علمی و فلسفی و خردگرا نمی باشد، بلکه به اعتقادات عرفانی پیوند می خورد. حال روشن است که این گونه اعتقادات عرفانی در باره انسان و جهان هستی و طبیعت، به اعتقادات دینی ناشی از اسلام ارتباط پیدا می کند. این گفته ها بیانگر خرافه گرایی و غیر علمی بودن نگرش سروش است و طبیعی است که ایشان نتواند به مدرنیته راه باز کند و سنت را به عقب براند. در اروپا عقب نشینی روحیه جماعت گرا و فئودالی و عقب نشینی کلیسا در عرصه عمومی و تغییر تربیت تقدیرگرایی آدمها و رشد خودمختاری افراد و سراسری شدن فرهنگ مدرن، نتیجه سالهای بیشمار تلاش در تحولات اجتماعی و فرهنگی و فکری و فلسفی و تربیتی بود. طی این روند پیچیده و طولانی، نخبگان اقتصادی و سیاسی و علمی و اجتماعی، تغییر بوجود آوردند و متفکران متعددی با شجاعت و با پشتکار، ایده های روشنگری را در جامعه پخش نمودند. آقای سروش از اینگونه نخبگان هرگز نبوده و با توجه به روحیات او، نخواهد بود. به افراد نواندیش دینی نباید دل بست، زیرا همیشه ادامه پیوند با مذهب، مسئله مرکزی آنان است. سکولارها و ناباوران و روشنفکران خردگرا و لایه های اجتماعی مدرن که با دانش و حس آزادی سر وکار دارند و با تمدن غرب دشمنی ندارند، چاره ساز هستند و بطور موثر به روند مدرنیته هوشمند و انتقادپذیر کمک می رسانند. ما گرایش به انسانی داریم که آزاد و خودمختار و منشا تحول فکری و علمی است و ما خواهان جامعه ای هستیم که سکولارمنش و دمکراسی طلب است و علم و تکنولوژی را برای رفاه و آزادی شهروندان می خواهد. جهان بینی عرفانی در پی انسان مطیع «حق» است و دین خواهان، انسان مطیع الله را می خواهند و این همان چیزی است که آقای سروش جستجو می کند.

در یکی از سخنرانی های عبدالکریم سروش در سال 1393 خورشیدی در «مدرسه مولانا جلال الدین»، می گوید: سبک زندگی مناسب آنست که خدا از صحنه بیرون نرود و آدمی هرچه بیشتر خدا را حس کند زیرا در این حالت زندگی اش مثبت تر است. او می افزاید «خدا از همه چیز به ما نزدیک تر است و خیلی هم عزیز است و این موجود عزیز را نمی توان نامش را بی ادبانه بدون شروط لازم بر زبان آورد.» سروش سپس می گوید بشیوه تاویل به حرف قرآن وارد بشوید تا حقایق پنهان آشکار شود، و «وقتی از عقل به عشق می رسید حق بازگشت ندارید.».( همان سخنرانی)

آقای سروش پیامبر گمراهی هاست. ایشان در مطالعه ای که در باره معتزلی آغاز نموده نه تنها به آنها وفادار نیست و روش عقلی را در پیش نگرفت. بعلاوه با اصرار برای عرفانگرایی و نزدیکی با الله و دین، عوامل ذهنی ضدخرد را افزایش می دهد. بحث بر سر نفی ادبیات عرفانی مولوی و نیاز معنوی اشخاص نیست. بحث بر سر نقش منفی یک نواندیش دینی است که کهنه فکر است و برای رهائی فکر و آزادی اندیشه گام برنمی دارد و بلکه تلاشش میخکوب نمودن ذهن انسان به آسمان و قرآن است. ایشان بجای اینکه از فلسفه مدرنیته بگوید و دستاوردهای جامعه روشنفکری و علمی و دانشگاهی در غرب را به ایران بشناساند، بیشتر دقت خود را بکار می گیرد تا ایرانیان را به عرفان و دین سامی شیعه دعوت کند. ایرانیان که خود گرفتار از خودبیگانگی دینی بوده و از هستی خودمختارانه خود محروم هستند و آداب و رسوم ضد خرد مانند محرم و عاشورا و رمضان و سینه زنی و زنجیر زنی و نذر مذهبی را در میان خود رایج نموده اند، امروز بعلاوه نه تنها زیر حکومت دینی قرار دارند بلکه دارای نخبگان نواندیش شیعه هستند که مرتب آنان را به خداپرستی و شیعه پرستی و الله عزیزشان دعوت می کنند. کشور ما به آموزش فلسفه و گسترش علم و نقد جامعه شناسانه از دین و خروج از قرآن نیازمند است، ولی نخبگان شیعه با حمایت فرصت طلبان چپ و جمهوری خواه و راستگرا و ملی گرا به پخش خرافه مشغول هستند و یک لحظه از فعالیت «مقدس» خود دست نمی کشند. البته تمام فرصت طلبان حامی نیز خود، ازخودبیگانه بوده زیرا فرهنگ باستانی و خردگرائی و حقوق برابری و آزادی تفکر و اندیشه برایشان بی اهمیت است. کافی است تا شما به دین سامی انتقاد کنید بناگاه آنان برافروخته شده و برای «ناموس معنوی» خود برمی خیزنند. در برابر هزاران کتاب خرافه و جعل سازی دینی سکوت می کنند ولی در برابر یک خط انتقاد به قرآن و پیامبر سامی و طرفداران شیعه گری برآشفته می شوند. این واکنش ناشی از خودبیگانگی آنان و پشت کردن به امر فلسفه و اصل آزادی اندیشه و نقد است. بعنوان نمونه این فرصت طلبان یک خط در نقد کلینی و مجلسی و رسالات آیت الله ها و رسالات نواندیشان دینی مانند آقای سروش ننوشته اند، ولی ادعا دارند که مدافع امر روشنفکری هستند. آیا روشنفکری که در مکتب فلسفه مدرنیته رشد کرده، می تواند در برابر پریشان گوئی های زیان آور نخبگان شیعه سکوت کند؟ نهراسیم، ما باید خدا را از میدان بازی اجتماعی بیرون کنیم و بدانیم که نفی الله و ناباوری ارزش بزرگی بشمار می آید. انسانها به فرهنگ شخصیتی و به بازی مستقل نیازمند می باشند، انسانها به معنویت آرامش بخش نیازدارند، انسانها به عشق زمینی، عشق به تن، عشق به احساس، عشق به زیبایی نیازمند هستند، و انسانها براحتی می توانند درک کنند که برای عشق، لازم نیست عقل را از خانه بیرون کنیم. تیره روزی ایرانیان هزار و یک دلیل دارد، ولی یکی از دلایل اساسی، دین اسلام شیعه است، دینی که در تناقض با عشق و خردگرایی است. (نقد عبدالکریم سروش ادامه دارد).

جلال ایجادی

استاد جامعه شناسی – پاریس

—————————————————————————–

پاورقی: پیوند برای بخش های پیشین «نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟» و از جمله نقد عبدالکریم سروش و نیز سلسله مقالات «مذهب شیعه، ریشه ازخود بیگانگی ایرانیان»، روی گوگول اسم نویسنده و عنوان مقاله نوشته شود.

کتاب «جامعه‌شناسی آسیب‌ها و دگرگونی‌های جامعه ایران» نوشته جلال ایجادی روی آمازون:

http://www.handsmedia.com/books/?book=sociology-of-fractures-and-changes-in-iranian-society

Le rôle négatif des penseurs islamiques en Iran, D. IDJADI

 

در همین زمینه:

نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟ (بخش یکم)

نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟ آل‌احمد (بخش دوم)

نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟ علی شریعتی(بخش سوم)

نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟ عبدالکریم سروش (بخش چهارم)

نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟ عبدالکریم سروش (بخش پنجم)

نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟ عبدالکریم سروش (بخش ششم)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)