جلال ایجادیدر دوبخش پیش به بررسی نقش نواندیشان دینی و گروهبندی های آنان پرداختیم. نقش آنان در بازتولید ایدئولوژی اسلام و ازخود بیگانگی ایرانیان بسیار زیان آور می باشد. یکی از این گروهبندی ها، اسلام گرایان ایدئولوگ انقلابی می باشد. پس از نقد جلال آل احمد، در اینجا به بررسی اعتقادات علی شریعتی می پردازیم. شریعتی مذهب جدیدی پدید می آورد که علیه هویت ایرانی بوده و در خدمت قدرت دینی تمامیت خواه است.

شریعتی مذهب تازه می آفریند

در طول تاریخ ادیان گوناگونی بوجود آمده و بر اساس احوال این یا آن سرزمین، دین، افول نموده، رشد کرده یا اشکال تازه بخود گرفته است. بر خلاف گزافه گویی مسلمانان مبنی براینکه اسلام آخرین دین است، پس از دین محمد، انسان ها در فضای اسلامی و خارج از آن، ادیان جدیدی بوجودآورده اند. قرآن محمدی نمی توانست مانع ایجاد اسلام های دیگر باشد. اگر ما به تنوع اسلام در جهان مسلمان یا تنها در ایران دقت کنیم طی 1400 سال تعداد بیشماری اسلام ساخته شده است. در ایران نیز اسلام ها و شیعه گری های گوناگونی پرداخته شده اند. اسلام و شیعه گری علی شریعتی یکی از این اسلام ها می باشد.

آل احمد پروژه جامعه ضدغرب را مطرح ساخت، جامعه ایی که مصرفی نیست، طرفدار سنت است و به قرآن پناه می برد. جامعه ای که امپراتوری عثمانی را الگوی مناسبی می داند و از شیخ فضل الله نوری ها تجلیل می کند. این پروژه سیاسی با نظرات علی شریعتی در چارچوب یک مذهب جدید پخته می شود. علی شریعتی از آخوندیسم ناراحت است و آنرا خرافاتی و کهنه ارزیابی می کند و خود را انقلابی معرفی می نماید. اومذهب متناسب با دوران جدید می خواهد، اسلامی می خواهد که با مارکسیسم و لیبرالیسم و ناسیونالیسم و ایدئولوژی جهان سومی قدرت مقابله دارد، حرفهای نو می زند و قادر است جوانان را بسوی خود بکشاند. شریعتی مذهب شیعه ایدئولوژیک و سیاسی می خواهد. این گونه مذهب در حوزه ها نمی تواند موجود باشد بنابراین باید آنرا ساخت. کار علی شریعتی در راستای اندیشه متکی بر مدرنیته نیست، کار او بازتولید مذهب شیعه با عناصر ساختمانی دیگر است، کار او بازسازی و ترمیم نظم کهنه و فقهی شیعه برپایه التقاط است. شریعتی عناصری را از قرآن و فقه شیعه گرفته و این عناصر را با سوسیالیسم، عرفان، فکرجهان سومی درمی آمیزد. این ترکیب التقاطی نزد شریعتی، مذهبی در یک دستگاه ایدئولوژیک جدید بوجود می آورد. کار شریعتی بظاهر اسطوره سازی و فلسفه گرایی است حال آنکه اساس کار او گفتمانی سیاسی ولی انتزاعی و احساسی و تهیجی و گزافه گویانه و دروغپردازانه در یک نظام ایدئولوژیک معطوف به امامت و فاشیسم اسلامی است. شریعتی اسلام جدید می سازد و به مقابله با اسلام رسمی و فقه شیعه رسمی می رود.

در طول تاریخ اسلام و شیعه ما پیوسته با جنگ ها و کشتارها و رقابت روبرو بوده ایم. آنچه میان شریعتی و روحانیت شیعه روی می دهد بیانگر این جدال رقابت جویانه جناح های مذهبی شیعه می باشد. ما از نظر جامعه شناسی باید شرایط مشخص تاریخی و عواملی که نقش داشته اند را بازشناسی کنیم و بطور عینی و علمی جوهر اختلاف و رقابت و منافع پشت آنرا آشکار نمائیم. در جائی که خدا در عصبانیت و در جنگ است بطور مسلم منافع ایدئولوژیک و دینی و سیاسی یک گروه یا افراد مشخصی در میان است. مخالفت شریعتی با آخوندیسم برای پیروی از خرد نیست، برای هموار ساختن کار فلسفه و مبارزه علیه ازخودبیگانگی ایرانیان نیست. مخالفت شریعتی علیه آیت الله ها برای جا انداختن مذهب جدید خود و پروژه سیاسی توتالیتر خود است.

شریعتی محصول کدام شرایط است و چگونه کار شریعتی را ارزیابی باید کرد؟ درک کار شریعتی بدون فهم شرایط اجتماعی بومی و بین المللی و وضعیت روحانیت شیعه ناممکن است.

شریعتی که در 1356 درگذشت براستی نظریه پرداز انقلاب اسلامی بود. علی شریعتی مصلح اخلاق نیست، او سیاستمداری است که مذهب را به رنگ بازار می کند تا نفوذ آنرا در خدمت هژمونی شیعه و جاه طلبی شخصی خود قرار دهد. او تجربه سیاسی دارد، در فعالیت سیاسی خود به نهضت خداپرستان سوسیالیست پیوست و سپس به نهضت مقاومت ملی وفادار شد و در خارج کشور در جبهه ملی ایران در اروپا به فعالیت خود ادامه داد. او به حمایت از سازمان آزادیبخش الجزایر پرداخت و بشدت تحت تاثیر فرانتس فانون بود. شریعتی در پی ساختن دین خود بود، دینی که با مذهب علامه مجلسی و حوزه قم و فقه آیت الله ها متفاوت بود، دینی که به بعد سیاسی و ایدئولوژیک اسلام شیعه توجه دارد و انسان را به اوهام ایدئولوژیک و احساسی و هیجانی معطوف به برخی چهره های شیعه و طعم مارکسیستی ضد غربی دعوت می کند. او روش آخوندی را سرزنش می کرد ولی خود به ایجاد سمبول های دروغین شیعه مانند فاطمه و ابوذر و جعل رویداد های تاریخی پرداخته تا قدرت و نفوذ خود را در برابر قدرت و نفوذ آخوندی تنومند نماید. دوران حسینه ارشاد برای او دوران تنظیم نظرات و جذب جوانان بی شمار و برانگیخته شدن روحانیت علیه او بود. شریعتی بشدت مخالف روحانیت بود و او را متهم به تشیع صفوی و نزدیکی با دستگاه حاکمیت می کرد. شریعتی باید آخوندیسم را می کوبید تا خود را به جوانان مدرن نشان دهد. او مراسم مذهبی سنتی مانند سینه زنی را با منشا غربی ارزیابی می کرد تا بگوید که آخوند اصیل نیست و مذهب امروز با آرایش دیگری لازم است، مذهبی ضد غرب، ضد آخوند ولی برای امامت شیعه.

علی شریعتی در صفحه 38 کتاب اسلام‌شناسی با عنوان «شورا» در حکومت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: دو آیه در قرآن به صراحت، اصل «شور» را در امور اعلام می‌کند: «و شاورهم فی الأمر» و «امرهم شوری بینهم». هنگامی که پیغمبر وفات یافت، کارگردانان سیاست اسلامی (غیر از علی بن ابی طالب و یارانش) بر اساس این حکم در ”سقیفه” گرد آمدند تا جانشین پیغمبر را برای رهبری مردم انتخاب کنند. ”اجماع” (یعنی توافق اکثریت در امری)، که امروز تنها شکل مورد قبول همگی برای تحقق دموکراسی است یکی از اصول اجتماعی و سیاسی اسلام است. پیغمبر خود به شورا معتقد بود و بدان عمل میکرد. عمر نیز برای رعایت اصل “شور” انتخاب جانشین خود را به «شورا» واگذاشت و عثمان بدینصورت انتخاب شد.

این تفسیر از جانب روحانیت و آیت الله ها مورد اعتراض شدید قرار گرفت. تلاش شریعتی در جهت مدرن کردن تفسیر شیعه و مشروعیت بخشیدن خود بود ولی تفسیر حوزه نمی توانست تفسیر شریعتی را بپذیرد. شریعتی شورا را اصل لازم دانسته حال آنکه اکثر منابع «همه‌‌ی فسادهای امّت را بر گرفته از شورا می‌داند.». شریعتی به تفسیرها رسمی حمله می کند و بعنوان نمونه شریعتی در اسلام‌شناسی از صفحه 375 تا ص 377، مغیره را یک قهرمان ملی و مذهبی قلمداد نموده و بعنوان بت شکن معرفی مینماید. حال آنکه مراجع شیعه معتقدند که مغیره «دختر عزیز پیامبر را کتک زده» و جایش در جهنم است. شریعتی در صفحه 455 اسلام شناسی در ترسیم آخرین نمازی که پیامبر(ص) خواند، می‌نویسد: خود (پیامبر) بر دست راست ابوبکر نشست و نماز خواند. حال آنکه روحانیت شیعه قایل است او را کنار زد و نماز را از اول شروع کرد. این جدال های ابلهانه میان آیت الله ها و شریعتی بیانگر مقابله جوئی دوجناح است و شریعتی در این جدال کوتاه نمی آید.

مذهب شریعتی تنها با درافتادن با مذهب آیت الله ها می توانست پیشروی کند. روحانیت در برابر شریعتی صف آرائی کرد. به همین دلیل آیت الله مرعشی شریعتی را کافر معرفی نمود و کتاب های او را حرام اعلام نمود. محمدحسین طباطبایی نوشت:«این‌ جانب نوشته‌های دکتر شریعتی رادرخصوص اسلام شناسی هرگز تصدیق نکرده، نوع مطالب ایشان اشتباه و طبق مدارک دینی اسلامی غیرقابل قبول است.». آیت الله سید صادق روحانی کتاب اسلام شناسی شریعتی را برخلاف مذهب مقدس تشیع و جسارت به ساحت علماء شیعه می داند و شرکت در مجالس ارشاد را حرام اعلام می کند. مطهری در نامه به خمینی در باره شریعتی نوشت: «کوچک‌ترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیّت است.». در برابر تهاجم آیت الله ها شریعتی آنها را مرتجع می داند و از جمله تفسیرهای خاص خود را از واقع مربوط به تاریخ شیعه مطرح می کند. شریعتی در مخاطب‌های آشنا (ص 12 ـ 8) می‌نویسد: من گورویچ یهودی ماتریالیست را از مرجع عالیقدر شیعه آیت الله العظمی میلانی بهتر می‌دانم. شریعتی در پی جداسازی اتوریته روحانیت شیعه حوزوی از تاریخ اسلام است بنابراین «اسلام شناسی» او، پی افکندن اسلام دیگری را در نظر دارد.

در نامه‌ی 23 آذر 1356 مرتضی مطهری که همراه با مهدی بازرگان نوشته شد انتقاد به شریعتی و تفسیر او از اسلام و قرآن و فقه یاد آوری می شود. البته چند روز بعد از انتشار این اعلامیه مهدی بازرگان به دلایلی که ناگفته مانده است، امضایش را پس گرفت. در این نامه می آید: «این‌جانبان که علاوه بر آشنایی به آثار و نوشته‌های مشارالیه، با شخص او فی‌الجمله معاشرت داشتیم، معتقدیم نسبت‌هایی از قبیل سنی‌گری و وهابی‌گری به او بی‌اساس است و او در هیچ یک از مسائل اصولی اسلام، از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرایش غیراسلامی نداشته است. ولی نظر به این‌که تحصیلات عالیه و فرهنگ او غربی بود و هنوز فرصت و مجال کافی نیافته بود در معارف اسلامی مطالعه وافی داشته باشد، تا آن‌جا که گاهی از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی‌خبر می‌ماند، هر چند با کوشش زیاد به تدریج بر اطلاعات خود در این زمینه می‌افزود، در مسائل اسلامی (حتی در مسائل اصولی) دچار اشتباهات فراوان گردیده است که سکوت در برابر آن‌ها ناروا و نوعی کتمان حقیقت و مشمول سخن خداست.».

روحانیون متوجه پیشروی افکار شریعتی در جامعه هستند و این امر را به زیان خود می بینند. شریعتی نیز به مذهب آنان احتیاجی ندارد بلکه به مذهب خود باور دارد و در تلاش برای جاانداختن مذهب دیگری در جامعه است. او از حوزه نمی آید و بنابراین منافع حوزوی ندارد ولی منافع او نیز در ادامه اسلام و شیعه است، شیعه ای که شریعتی ساخته است. شریعتی در مکتب پدرش بزرگ شد و کتاب پدرش «چرا حسین قیام کرد؟»، نهج البلاغه و کتاب «ابوذر غفاری» از «جوده السحار»، از جمله آثاری بودند که بر وی تاثیر گذاشتند. «راه طی شده» مهدی بازرگان و «مالکیت در اسلام» آیت الله طالقانی منابع دیگر در شخصیت سازی او بودند. شریعتی تمایلات عرفانی داشت و خود در «گفتگوهای تنهائی» می گوید: «سرشت مرا با فلسفه ، حکمت و عرفان عجین کرده اند»(برگ 5)، « مغزم با فلسفه رشد می کرد و دلم با عرفان داغ می شد.»(برگ 9). در بیست و سه سالگی مقاله «تکامل تاریخ فلسفه» را نوشت و در آن گفت اسلام بینشی بین ایده الیسم و ماتریالیسم است. شریعتی از روحانیون سنتی خوشش نمی آمد زیرا در خانواده اش هیچ آخوندی یافت نمی شد، آنها مخالف ازدواج علی شریعتی با پوران شریعت رضوی بودند و روحانیون سنتی مصدق را بر خلاف شریعتی می کوبیدند. شریعتی در سال 1338 با بورس دولتی به فرانسه اعزام شد. این مسافرت تاثیر قاطع بر شخصیت او گذاشت. شریعتی در اروپا مارکس و فروید و گوردیچ و سارتر و ژاک برک و ماسینیون را شناخت. کتاب «دوزخیان روی زمین» از فرانتس فانون و ادبیات مارکسیستی مانند دیالکتیک و زیربنا و سوسیالیسم و ادبیات جهان سومی «بازگشت به خویشتن» در شکل گیری ذهن و تفکر و آمال های ایدئولوژیک او موثر بود.

شریعتی در 1343 به ایران بازگشت. این بازگشت با هدف سازماندهی یک مبارزه ایدئولوژیک مذهبی است. شریعتی در خارج پایه مذهبی خود را در مقابله با ایدئولوژی های دیگر تعریف نموده و ارزیابی اش این است که از 15 خرداد 1342 تمایل مذهبی جامعه افزایش نموده و از طرف دیگر آغاز و رشد جریانهای چریکی در جناح چپ جامعه و نزد مجاهدین خلق زمینه را برای رایکالیسم ایدئولوژیک هموار ساخته است. شریعتی در ضمن میداند که تدوین مذهب شیعه گری جدید مستلزم مبارزه علیه آیت الله های شیعه می باشد. از نظر او قدرت را باید از حوزه سنتی به حسینه ارشاد انتقال داد و بجای تکرار فقه رسمی شیعه و رسالات آیت الله ها به ساختن چهره های جذاب مانند فاطمه و ابوذر و تدوین و انتشار کتاب های ساده و احساس برانگیز و تهیجی پرداخت. شریعتی خواهان انقلاب ایدئولوژیک شیعی است، او می خواهد «فرانتس فانون» ایران باشد، او می خواهد ایدئولوژی مذهبی پر تحرک انقلابی بسازد و در برابر مارکسیسم و دمکراسی غربی و آخوندیسم بایستد، او طرفدار«اسلام منهای روحانیت» است. شریعتی در پی اثبات شیعه راستین خود است، او ایدئولوژی ساز است و بنابراین تفسیر جدید از فقه و تاریخ شیعه، بهره گیری از سمبول های شیعه گری، بهره گیری غیر مستقیم از سوسیالیسم و تحریک روانکاوانه و احساسی، کلید نفوذ بر جامعه است. شریعتی «به ساواک گفته بود من به ایران آمده ام تا با غربزدگی، آخوندزدگی و مارکسیسم مبارزه کنم.» (رضا علیجانی «شریعتی شناسی»، برگ 68). با توجه به دیدگاه و استراتژی شریعتی، رژیم پهلوی مفهوم عمیق خواست شریعتی را درک نموده و منافع خود با آن همسو می بیند. از 1347 سخنرانی های ایدئولوژیک شریعتی در حسینیه ارشاد و دانشگاه شروع شد. این دستگاه محور شیعه گیری جدید علیه آیت الله ها به رهبری کافی ها و مطهری ها و محور بسیج روشنفکران و لایه های شهری گشت و به نهضت اعتقادی تبدیل شد. این نهضت اعتقادی با نوشته هایی مانند «اسلام شناسی» در سال 1345 و آثاری مانند «اگزیستانسیالیسم»، «کویر»، «تشیع»، «انسان و اسلام»، «مکاتب تاریخی» در سال 1347، با نوشته هایی چون «هبوط»، «ایدئولوژی»، «انسان بی خود»، «امت و امامت»، «علی تنهاست»، «متدولوژی علم» در سال 1348 و با نوشته های «حسین وارث آدم»، «مذهب علیه مذهب»، «روشنفکر و مسئولیت او»، در جامعه در سال 1349 و بالاخره با نوشته هایی مانند «فاطمه فاطمه است»، «ماشین در اسارت ماشینیسم»، «مذهب اعتراض»، «تشیع علوی و تشیع صفوی»، «مسئولیت شیعه بودن»، «چه باید کرد؟» ، «درس های اسلام شناسی»، «بازگشت به خویش» در سال 1350 شکل گرفته و استحکام پیدا می کند. این نوشته ها بر خلاف رساله های زمخت و عربی زده و فرتوت آیت الله ها، با زبان روز، با احساس و ساده است. این نوشته ها برخلاف رساله ها قطور مراجع تقلید، اغلب کوتاه و ارزان قیمت و براحتی قابل دسترس است. این نوشته ها برای آخوندها و مفسران نیست، بلکه برای جوانان و روشنفکران و دانشجویان با احساس، مذهبی و نیمه مذهبی، کم دانش، بیسواد است که آرمان خواه اند. این نوشته ها برای ذهنیت هائی که زیر سلطه شیعه گری اند، نافذ و بسیج کننده است. گذار ذهنیت از اسلام شیعه سنتی و فرهنگ دینی رایج به اسلام شیعه شریعتی راحت است، زیرا ذهنیت جامعه شهری که با خرد و فلسفه مدرنیته آشنائی ژرف ندارد، پیام فرنگی شده و تهیج کننده و وسوسه انگیز و رازآلود و عرفانی و بنی هاشمی و ایدئولوژیکی شریعتی را سریع جذب می کند.

ایدئولوژی جادوگرانه و امامت حکومتی

نگرانی ها و دردها و نیازهای معنوی و خواست روانی انسان برای زیستن و مقاومت در برابر دشواری و اضطراب، زمینه ساز ازخودباختگی انسان در برابر دین و ایدئولوژی است. انسان در پی جایی مطبوع و مطمئن وبدون خطر است. زندگی روانی و اجتماعی بطور مدام حفره های هولناک برای انسان بوجود می آورد و این حالت، انسان را وامی دارد تا پناهی برای خویش فراهم نماید. وجود دین در طول تاریخ در رابطه با پرسش ها و نگرانی های انسان، معنا پیدا می کند. جذابیت ایدئولوژی ها نیز در فضاسازی واسطوره سازی و آرمان های کاذب و نیز نبود یک فرهنگ قوی و خودمختاری فرد ریشه گرفته است. شریعتی شیعه گری سبک شده از فقه را با ایدئولوژی التقاطی خود درمی آمیزد و معجونی از کلی گوئی و افسانه گویی دینی و ایدئولوژیک پی ریزی می کند و این معجون در جامعه کم فرهنگ و مذهبی ایران تاثیرگذار است. شیعه گری شریعتی مذهبی دیگر است.

شریعتی می نویسد همه چیز را از زاویه دید کمبود انسان می نگرم. بنظر می آید که او انسان را پایه آرمان خواهی خود قرار می دهد، انسانی نزدیک به اگزیستانسیالیسم سارتری. شریعتی خود را «اومانیست توحیدی» تعریف می کند. او می گوید مذهب هدف نیست و «قرآن اصالت را به فرد در جامعه می دهد و نه فرد در برابر جامعه. فرد به عنوان انسان»(مجموعه آثار، 14، برگ 177). او در جای دیگر می نگارد:«تمامی تاریخ به یک شاهراه می پیوندد:آزادی، عدالت، عرفان.»( مجموعه آثار ، 1، برگ 97). و باز در جای دیگر «سوسیالیسم و اگزیستانسیالیسم و عشق، عدالت، انسانیت و پرستش.» را هدف می گذارد. (مجموعه آثار 25، برگ 355) و در جای دیگر می نویسد:«سوسیالیسم و دمکراسی دو موهبتی است که ثمره پاکترین خون ها و دستاورد عزیزترین شهیدان و مترقیترین مکتب ها» است(مجموعه آثار 22، برگ 231). شریعتی در نامه به پدرش در 26 اردیبهشت 1356 از «طلوع دوباره ایمان» می نویسد و «یکی از علل و عوامل این بازگشت به سوی خدا و جست و جوی ایمان در این نسل سرکش و حق طلب و حقیقت پرست این است که دیگر مذهب را از پس پرده های زشت و کهنه و کافر ارتجاع نمی بیند.». در جای دیگر با تائید دیدگاه فرانتس فانون در باره هدف می نویسد:«ما می خواهیم یک اندیشه، یک نژاد نو بیافرینیم و بکوشیم تا یک انسان تازه بر روی پاهای خویش به پا ایستد. این کدام انسان است؟ انسانی که مولوی و بودا و مزدک را ما در چهراه اش یکجا باز می شناسیم…امامت انسان امروز که تشنه مسیحی دیگر و نجات بخشی دیگر و ایمانی دیگر است این تثلیث است. و به راستی که علی آن مسیح مثلث است.»(مجموعه آثار، 1، برگ 109، فروردین 1356). شریعتی چه می خواهد؟ سوسیالیسم، اومانیسم، یا امامت؟ برای شریعتی امامت انسان امروز، علی است. در برابر واژه های بالا چگونه هدف ایدئولوژیک شریعتی قابل فهم است؟ این مجموعه متضاد و گنگ از واژه ها چه هدفی تعقیب می کند؟ آیا منظور اومانیسم و انسان گرائی حاصل از مدرنیته فلسفی مورد نظر است؟ اومانیست توحیدی چیست؟ اومانیسم روبه انسان دارد و انسانها را جدا از وابستگی دینی و نژادی اشان مرکز توجه خود قرار می دهد. در چنین حالتی اومانیسم نمی تواند «توحیدی» و «قرآنی» شود زیرا توحید اسلام، توحید دیگر مکتب ها و دیگر ادیان و دیگر انسانها نیست. توحید قر آن پذیرش قدرت یک خدای قهار و عبوس است و توحید متعلق به اعتقاد مسلمانان است. اومانیسم ارزشی فرا طبقاتی و فرا نژادی و فرا قومی و فرا دینی است. اگزیستانسیالیسم سارتری با عرفان و ایمان قرآنی سرآشتی ندارد. و آیا الگوی علی با اومانیسم خوانائی دارد؟ بهیچوجه. یک خلیفه عربی با اعتقاد کهنه و قومی خود و با استبداد و خرافه طلبی خود و با ضدیت خود علیه زن نمی تواند نماد انسانگرایی و دوستی میان همه انسانها باشد. شریعتی التقاطی و آشفته است و پرسش اینجاست که این تناقضات در نزد او و ناخودآگاه او غیرقابل کنترل است و یا تاکتیکی برای جمع کرن سرباز و طرفدار. این آشفتگی اگر برای ذهن علمی و خردمند آزاردهنده است برای ذهن عقب مانده فریبنده است. ایرانیانی که اندیشه خود را با ایدئولوژی و خرافات اسلامی فلج ساخته اند، این گفتمان را دلبربا می یابند و بی سبب نیست که توده بیشماری از لایه های شهری شیفته شریعتی بودند. این توده ها آخوندیسم را ناخوشایند می دیدند ولی تشخیص و استعداد فکری آنان قادر به درک عقب ماندگی و جادوگری ایدئولوژیک شریعتی نبود. پیروزی فکر شریعتی نتیجه واقعیت یک جامعه ازخودبیگانه و اسلام زده است که از مدرنیته عقل گرا و انتقاد فلسفی دور می باشد. شریعتی در برهوت افکار دمکراتیک و نبود بینش فلسفی نقاد می روید و رشد می کند.

چگونه هدف شریعتی را باید درک کرد؟ این هدف، نوعی ایده الیسم و «تیپ ایده آل» ماکس وبری است؟ نوعی اتوپیای اجتماعی یا ناکجاآبادی گمشده است؟ استراتژی تحقق این جامعه چگونه تعریف می شود؟ کدام قدرت سیاسی و چه نوع نهاد و ساختاری برای مدیریت جامعه مورد نظر او می باشد؟ جامعه کمونیستی؟ جامعه سوسیالیستی؟ جامعه الهی؟ جامعه ژاپنی؟ جامعه عرفانی؟ جامعه ولایت فقیهی؟ جامعه اسلامی؟ خلافت علی؟ خلافت عثمانی؟ حکومت لنینی؟ جامعه ای که بر پایه حقیقت موسی و عیسی و زرتشت و مزدک و محمد و علی و ابوذر و دکارت و کانت و هگل و اقبال و غیره استوار است؟ شما وقتی آثار شریعتی را می خوانید همه این الگوها ظاهر می شوند، شریعتی تمام این ساختارها و نظام ها را مطرح کرده و گیجی بزرگی را در اذهان تولید می کند. او شیفته جامعه ژاپن است و نیز شیفته جامعه عثمانی و شیفته جامعه با خلافت علی و ابوذر است. آیا منطقی بر این آشفته فکری زیان آور می توان یافت؟ التقاط شریعتی یعنی گیجی در افکار و پروژه ها و به همین خاطر است که این نواندیش دین تاریک فکر، از پریشان گویی بالا به پریشان فکری و استبداد در قدرت سیاسی می رسد.

شریعتی برای جامعه ایران چه پیشنهادی دارد؟ او می گوید:«من دمکراسی را مترقی ترین شکل حکومت می دانم و حتی اسلامی ترین شکل ولی در جامعه قبایلی، بودن آن را غیرممکن می دانم و معتقدم که طی یک دوره رهبری متعهد انقلابی باید جامعه متمدن دمکراتیک ساخته شود.»(مجموعه آثار، 5، برگ 48). او امامت صدر اسلام را با دمکراسی هدایت شده تلفیق می کند. او سپس می نویسد:«امام نمونه ای استثنایی و معین است.»(مجموعه، 26، برگ 590). «شورا، اجماع، بیعت یعنی دمکراسی، یک اصل است. یعنی قرآن بدان تصریح شده است.»(مجموعه، 26، برگ 632). شواهد گوناگون در افکار شریعتی، ما را به پذیرفتن نوعی حکومت امام و نزدیک به ولایت فقیهی هدایت می کند. شریعتی فردی التقاطی و حتا متضاد است و افکارش از اگزیستاسیالیسم مایه می گیرد، ولی از ابوذر هم الگو گرفته است، او هم مخالف آیت الله ها می باشد و هم می گوید: «روحانیت شیعه، مترقی ترین روحانیتی است که امروز در جهان وجود دارد.»(تشیع علوی، تشیع صفوی، برگ 24). برای اندیشه خردگرا افکار شریعتی قابل اعتماد نیست، زیرا هدف شریعتی هدف سیاسی و ایدئولوژیکی دارد و فاقد صداقت برای اصلاح جامعه است. او برای ایران دمکراسی نمی خواهد، او بازیگری و جادوگری دارد، او مدافع و طرفدار می خواهد و به همین دلیل فکر التقاطی او یک استراتژی برای بسیج گسترده است. هدف او ایدئولوژیکی بوده و برای بیگانه نمودن افراد است. در دیکتاتوری های پوپولیسم و نازیسم و استالینیسم، بکارگیری اهرم های ایدئولوژیک برای کنترل توده هاست، برای فراهم نمودن شرایط ذهنی پذیرش دیکتاتوری است. ایدئولوژی شریعتی، افراد وابسته و برده می طلبد، ذهن غیرعقلانی و دنباله رو می خواهد، پیرو خط امام می خواهد.

از نظر شریعتی دمکراسی خوب است ولی برای ایران مناسب نیست و راه حل برای ایران، یک دوره گذار انقلابی است. از دید شریعتی از آنجا که جامعه ایران عقب مانده است، نمی تواند دمکراسی را بسازد، بنابراین به «رهبری انقلابی» باید روی آورد. شریعتی بارها علیه روحانیت سخن پراکنی نموده و او را مورد انتقاد تند قرار می دهد، ولی باز می گوید روحانیت مترقی ترین است. پس ادر منطق شریعتی اگر روحانیت در برابر شاه مترقی است می توان قدرت را به اوسپرد. بطور مسلم استبداد شاه یک واقعیت سخت بود ولی روحانیت در مقابل شاه نه تنها مترقی نبود بلکه مدافع سیاهترین استبداد و سانسور ها بود. شریعتی برای جامعه «راه حلی» دارد که در این جمله خلاصه شده است: «آزادی باشد، رای گیری نباشد.». برای شریعتی حکومت مناسب، حکومت امامت است، نوعی رهبری موقت انقلابی و «دموکراسی متعهد» برای گذار به مرحله بعدی یعنی جامعه ای که با «رشد سیاسی» مشخص می شود. شریعتی که در غرب زیسته است دمکراسی را مترقی ترین شکل حکومتی می داند، ولی برای او این شکل حکومتی برای ایران عقب مانده مناسب نیست. از نظر او ما در دورانی هستیم که «یک رهبری متعهد انقلابی» که بظاهر «دیکتاتوری» نیست، باید آنرا هدایت کند تا به جامعه دمکراتیک برسیم. میان آنچه که شریعتی می نویسد و سالهای ولایت فقیه در ایران، نزدیکی های بسیاری وجود دارد.

فاطمه از همسری علی تا ملکه زیبایی

برای جلوگیری از تمایل جوانان و لایه های شهری به غرب و فرهنگ دمکراسی، برای جذب از طریق ایجاد شور و احساس در میان آنان، جهت پیروز گرداندن نظریه خود و منفرد ساختن مدل کهنه آخوندها، شریعتی می گوید و می نویسد. طرز مکالمه او منبری نیست، آخوندی نیست هرچند که از قرآن و فقه شیعه می گوید. او تفسیر و خوانش و افسانه سرائی خود را بازگو می کند. احساس و شور و واژه مدرن و تبدیل شخصیت های فرتوت و بیگانه کننده شیعه به قهرمان، یک تاکتیک مناسب برای بسیج توده های مذهبی و نیمه مذهبی و رنگ نگرفته بشمار می آید. در ایدئولوژی های نازیسم و فاشیسم و استالینیسم شخصیت سازی و کیش شخصیت و ساختن سمبول های کاذب، یک اهرم پرقدرت برای بسیج توده ها بشمار می آید. شریعتی برای سمبولیسم شخصیتی از ابوذر و علی و حسین و فاطمه، نمونه می آورد. اگر شخصیت در تاریخ نقش ایفا می کند پس این اشخاص که توسط شریعتی نقاشی و بزک شده، باید تاثیر بگذارند. فاطمه در ناخودآگاه و اعماق روان ایرانی آسیب دیده حضور دارد و شریعتی رنگ بدست گرفته تا فرشته ای ترسیم کند. بعنوان نمونه فاطمه در کتاب «فاطمه، فاطمه است» شخصیت مرکزی اساطیری برای برانگیختن شیعیان میشود. شریعتی می گوید در جامعه فعلی زن هیچ شده است و فاطمه این «شخصیت بزرگ»، معنابخش می شود. «در جامعه ی ما، زن به سرعت عوض می شود. جبر زمان و دست دستگاه، او را از «آنچه هست» دور می سازند و همه خصوصیات و ارزش های قدیمیش را از او می گیرند تا از او موجودی بسازند که «می خواهند»، و «می سازند»، و «می بینیم» که «ساخته اند»! این است که حادترین سئوالی که برای زن آگاه در این عصر مطرح است، این است که چگونه باید بود؟»(فاطمه فاطمه است، برگ 3). فاطمه شریعتی به زن هویت و شخصیت می دهد «ملت ما، بر گرد در و بام خانه فاطمه، یک فرهنگ پدید آورده است، از این خانه، یک تاریخ پر از هیجان و حرکت و شهامت و فضیلت، بر بستر زمان جاری شده است.» (برگ 12)، ملت ما «ملتی است که ایمان و عشق داردو قرآن و نهج البلاغه دارد و علی و فاطمه دارد و حسین و زینب دارد و یک تاریخ سرخ دارد.»(برگ 15). برای شریعتی اگر از زن ایرانی چیزی مانده و او شخصیت خود را نگه داشته، بخاطر اینستکه به خاندان بنی هاشم و فاطمه وفاداری برقرار است.

ما میدانیم که این کلیات، جز دروغ چیزی دیگری نیست. بدبخت جامعه ای که دچار سمبولهای نواندیشان دینی و آقای شریعتی باشد. یکی از عوامل تیره بدختی ایرانیان همین خانواده بنی هاشم و ایدئولوژی زهرآگین آنست و این جادوگر دینی تاریخ را وارونه می کند.. مگر فاطمه کیست؟ شخصیت و کیفیت او کدام است؟ کدام رویداد برجسته در تاریخ او رخ داده است؟ هیچ. برای زنان ایران و مردم این خاک، فاطمه چه نفع و سودی داشته و این فرد چه تاجی بر سر زن ایرانی و مردم ایران گذاشته است؟ فاطمه سمبول تیره بدختی و ازخود بیگانگی زنان ایران است. اگر زنان ایران برای فاطمه تحریک شده و اشک می ریزند این امر بیان نادانی و بی خبری آنهاست. شما وقتی سراسر کتاب 200 صفحه ای «فاطمه، فاطمه است» را می خوانید حتا یک صفت برجسته فرهنگی و اجتماعی و ادبی و اقتصادی در نزد این خانم گیر نمی آورید. بعلاوه چرا این ایدئولوگ شیعه، این رهبر فکری نواندیشان ایران، زنان ایران و جهان را فراموش می کند و فاطمه بنی هاشم را به تاج سر تبدیل می کند؟ فاطمه یک فرد عادی است که از امتیازات رانتی دینی پدرش و ثروتهای چپاول شده خلفا سود برده است. پدرش باغ فدک را از یهودیان می روباید و به او می دهد. پدرش برای تقویت خانواده اش در 9 سالگی یا 19 سالگی فاطمه را به ازدواج علی ابی طالب درمی آورد تا جنگجویی بیرحم در خدمت او باشد. شریعتی می نویسد:«محمد اسلام دست فاطمه را می بوسد.» و سپس از «عظمت شگفت فاطمه» (برگ 76) سخن می گوید. اینکه پدری از قوم بنی هاشم استعمارگر دست دخترش را می بوسد چه اهمیت تاریخی و جامعه شناسانه برای مردم ایران دارد؟ بنظر شریعتی «سه چهره از زن داریم: یکی چهره سنتی و مقدس ماب، و یکی چهره زن متجدد و اروپائی ماب….و یکی هم چهره فاطمه فاطمه و زنان فاطمه وار.»(برگ 24). نادانی شریعتی در اینجاست که او مانند آخوندها، زن مدرن را یک زن «هرزه و فاحشه» می داند و او را معادل زن اروپایی ارزیابی می کند. شریعتی یک دروغگوی بزرگ است. شریعتی در اروپا بوده ولی از فرهنگ اروپا و اهمیت نقش زن در این جوامع هیچ نفهمیده است. در همان زمانی که شریعتی در پاریس است، زنان متفکر و هنرمند مانند سیمین دوبوار، بریژیت باردو، فرانسوازهاردی، منی گره گوار، باربارا، انتوانت فوک، مونیک ویتیگ، ژیزل هالیمی، ژان مورو، فرانسواز ساگان، و دیگران در فرانسه وجود دارند و نیز زنان مشهور و شهروندان زن که در فرنگ و غرب از حقوق دمکراتیک و اجتماعی برخوردارند و متجدند، بسیارند. شریعتی عقب مانده است، او در تجدد زنان و رفتار آزادمنشانه آنها در مناسبات اجتماعی و جنسیتی و خانوادگی و روانشناسانه، «شیطان» را می بیند.

و بالاخره شریعتی می گوید: «بهترین زنان جهان چهارتن اند: مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه»(برگ 76). شریعتی بر پایه کدام تحقیق جامعه شناسانه این چهار تن را بهترین زنان می داند؟ شریعتی چگونه فهمیده است که آسیه زن فرعون که از همراهانش خواست تا موسی را از آب بگیرند جزو چهار زن خوب جهان است؟ شریعتی کدام بررسی جامعه شناسانه را نموده تا خدیجه و مریم جزو بهترین زنان جهان قلمداد شوند؟ آیا معیاری جز معیار دینی و دروغین در ذهن شریعتی عمل می کند؟ و چگونه در میان این چهار بهترین، فاطمه بزرگترین شخصیت است؟ فقط یک ذهن بی فرهنگ و مذهب زده اینچنین قضاوت می کند. زنان بزرگ در تاریخ بشریت فراوانند و یک ذهن آموزش یافته و علمی و پژوهشگر میداند که با جعلسازی نمی توان تاریخ واقعی ساخت. شریعتی فاطمه خاندان بنی هاشم را با دروغ و تزویر به ملکه زیبائی و تقدس و پاکی تبدیل می کند ولی زنان واقعی تاریخ بشری را نادیده می گیرد. چرا در جامعه بین المللی زنان بزرگی چون: ویرجینیا وولف، الکساندرکولنتای، مارگریت دوراس، ایران علم، آلنوش تریان، ماری کوری، پوراندخت، عفت الملوک خواجه نوری، ژرژساند، مهستی گنجوی، کلارازتکین، قمرالملوک وزیری، نورجهان، هانا آرنت، ایندراگاندی، گلدامایر، فروغ فرخزاد، کولت، پروین اعتصامی، کاترین بزرگ روسیه، ژاندارک، رزالوکزامبورگ، والنتیناترشچوا، و دیگران، در این رده بندی جایی ندارند؟

شریعتی جز جعل سازی و افسانه سازی هیجان انگیز برای اذهان بی خرد و از خودبیگانه کار دیگری نمی کند. او در دوران مدرن زندگی می کند و شخصیت های زن در جهان را می شناسد، ولی به لحاظ شارلاتانیسم خود و ماشین ایدئولوژی ساز خود از فاطمه یک شخصیت غیر واقعی می سازد تا ایرانی شیعه در دروان برابری خواهی زن با مرد، با پست ترین و گنگ ترین تصویرهای خلسه آور باقی بمانند. شریعتی راه پیشرفت زن ایرانی را می گیرد و زنان را از تاثیری پذیری از الگوهای مثبت و برجسته زنان جهان و از مسائل مرکزی مانند نقش آنان در فرهنگ و اجتماع و اقتصاد و سیاست باز می دارد. الگوی او زنان عقب مانده هستند، الگوی او مذهب اسارتبار عرب است، او نسبت به زنان برجسته ایرانی و زنانی که در ایران نقش شهروندی در اقتصاد و اجتماع و فرهنگ داشته اند بی تفاوت است. سریعتی از ایرانیت خوشش نمی آید و بدان نفرت می ورزد، او عرب پرست است. شریعتی در پی بازتولید همان شرایط اسارتبار اجتماعی است که زن در آن موضع جانبی دارد و فقط برای تهیج مادرانه و تولید نسل بکار می آید. نواندیشان شیعه نخبگانی می باشند که ژست مدرن به خود می گیرند ولی طرفدار گهنگی در مناسبات انسانی هستند. آنها در روان و اعتقاد خود به قرآن خشونت بار و فقه بنی هاشم غاصب را باور دارند و با ایدئولوژی خود ملت ما را در بند کشیده اند.

تشیع علوی یک دروغ بزرگ

شیعیان و شیعه علوی هستی خود را مدیون شیعه صفوی هستند. بدون شیعه شاه عباسی و صفوی و مجلسی، شیعه گری نمی توانست پا بگیرد. ثروت ایرانیان توسط برخی شاهان صفوی به هدر رفت تا جعلیات و مرتجعترین خرافات مدون شود و پخش گردد و میخ شیعه اسلامی خوب کوبیده شود. دیروز و امروز اگر شریعتی ها و سروش ها و همه آیت الله ها و آخوندهای ریز و درشت و توده های جامعه ایرانی شیعه هستند بشکرانه کار فشار و سانسور صفویه و قاجار و پهلوی و حکومت اسلامی است. با توجه به این مطلب نوشته های شریعتی یک جعل ایدئولوژیک است. یکی از کتابهای برجسته شریعتی، «تشیع علوی، تشیع صفوی» است که در سال 1351 خورشیدی منتشر شد و اساس مذهب شیعه شریعتی را تشریح می کند. این کتاب شریعتی، «شیعه واقعی» را بر مبنای «حرکت امامان» توضیح داده و دوره تبدیل شدن «شیعه حرکت» به «شیعه ی نظام» را بازگوئی می کند. برای شریعتی زیر فشار استعمار غرب و مسیحیت از زمان صفویه «شیعه نظام» مسلط می گردد و شیعه علوی فراموش می شود. شریعتی می نویسد: «تشیع یعنی اسلام ناب»، «اسلام منهای خلافت و عربیت و یا اشرافیت»، «شیعه علوی و نه شیعه صفوی و شاه عباسی»، این است پایه «شیعه حرکت»، زیرا «ما طرفداران شیعه علوی» «خانواده علی را گرفته تا محمد را نگاه داریم». «شیعه علوی یعنی کسی که در راه علی در پی علی قدم بر می دارد.»،«خط اصلی که علی را از ابوبکر جدا می کرد، خط فاصل حقیقت و مصلحت بود.»(برگ 7)، «اما شیعه شاه عباسی شیعه علوی نیست، این پیرو آن شخصیت مقابل علی است؛ سیاستمدار سقیفه که همه را دارد و براساس «مصالح» کار می کند، نه بر اساس «حقایق».»(برگ 7 ، تشیع علوی، تشیع صفوی) و بالاخره «شناخت علی وسیله شناخت خدا می شود.»(26برگ).

آقای شریعتی، امامان فرشته نبودند بلکه آنها افراد رانت خوار و فرصت طلبانی بودند که از احساس و ثروت مردم ایران بهره بردند و امروز بهترین مقام و طلائی ترین آرامگاه ها از آنان این افراد نامعلوم و نامشخص است. شریعتی داستان می بافد. این کتاب نمونه بزرگی از جعل تاریخی و اجتماعی است. این شیعه شریعتی، خود را بر دروغپردازی ها و افسانه سرایی ها و غلوگویی ها در باره امامان استوار می کند. شریعتی، علی را که خلیفه چهارم و از خانواده بنی هاشم است را به یک بت بزرگ و اسطوره عظیم تبدیل می کند و او را مظهر حقیقت می داند، حال آنکه تاریخ تجاوز عرب به ایرانیان نشان می دهد که محمد و تمام خلفای عرب و امامان دشمنان ایران زمین بوده اند. مگر بارها زیر فرماندهی علی ابی طالب قشون عرب به کشتار ایرانیان نپرداخت؟ گفتار انتزاعی شریعتی بیشتر بیان یک ایدئولوژی پرداخته شده است. علم تاریخ و جامعه شناسی و آنتروپولوژی و جغرافیا در بررسی شریعتی یافت نمی شود. او تکه هایی از زندگی و داستان ها و جعلیات مربوط به امامان را انتخاب کرده و تلاش می کند آنها را در کنار هم، طبق سلیقه خود، بنشاند و سپس از همه داده ها و افسانه ها یک ایدئولوژی سیاسی بسازد و در برابر «ایمان متحجر» و شاه عباسی، یک «ایمان متحرک» بسازد.(برگ 10). حقیقت چیست؟ از نظر شریعتی حقیقت، دفاع عقیدتی از یک خانواده استعمارگر عرب است. حقیقت ما با «حقیقت» شریعتی بطور کامل متفاوت است، حقیقت آن است که اسلام به ازخودبیگانگی ایرانیان منجر می گردد و فرهنگ ایرانیان ضربه می خورد و یک ایدئولوژی پست بر تاریخ ما مستولی می گردد. جنبه دیگری از حقیقت آن است که پیروزی شیعه در سرزمین ایران پس از تجاوز عمومی عربهای مسلمان، باعتبار حمایت و عمل قاطع حکومت صفوی و آخوند مجلسی تحقق می پذیرد. تمام داستانها و جعلیات و حکایات در باره امامان شیعه باعتبار صفوی و آخوندها و قدرت دولتی شاه عباسی به روایات راستین تبدیل می گردند و همه و از جمله علی شریعتی و همه نواندیشان دینی ایران از این رانت مذهبی و این مواد جعلی و مضرر برای سلامتی فکری، پیوسته و پیوسته استفاده نموده اند. این امامان جاه طلب و غاصب و چپاولگر میهمان ایرانیان نبودند آنها در پی هجوم و فتح نظامی به سرزمین ایران سرازیر شدند تا از ثروت ها بهره بگیرند. البته تاریخ دارای پیچیدگی های گوناگونی است و بطور مسلم ایرانیانی بودند که به این چپاولگران عرب احترام داشتند و به آنان کمک رساندند، ولی این امر در اساس تجاوزی کاری و مفت خواری خانواده بنی هاشم و دیگرخانواده های عرب مستقر در ایران تغییری بوجود نمی آورد.

شریعتی می نویسد:«ولایت و امامت علی (ع) قرن ها پشتوانه نهضت عدالت-خواهی و آزادی طلبی و روح مبارزه جوئی با ستم و با دستگاه استبداد بوده است.» (برگ 17)، ولایت و امامت علی در دوران علی، در دوران صفویه تا جمهوری اسلام و در تمام دوران جمهوری اسلامی همسر و همبستر قدرت سیاسی بوده است. در شرایطی شیعه گری ایدئولوژی اپوزیسیون نیز بوده است. ولی استفاده از شیعه در دوران مخالفت و اپوزیسیون نسبت به حاکمیت موجود دلیلی بر آزادی طلبی نبوده، بلکه فقط دلیلی بر مخالفت جویی بوده است. آیت الله خمینی از همان زمان طلبگی اش، تا رساله اش، تا مخالفت اش در 15 خرداد 1342 و حکومت اش در سال 1357، جز ارتجاع فکری و ستمگری فکری و سیاسی چیز دیگری نبود. شریعتی می نویسد: «دین ما اسلام، آخرین مکتب مذهبی تاریخ و تکامل یافته تریننش»(برگ 21) می باشد. باید پرسید به چه دلیل اسلام آخرین مذهب است؟ از 1400 سال پیش تا کنون صدها دین در جهان بوجود آمده است. از مذاهب سنتی در آفریقا تا مذاهب متعدد در چین و ژاپن، از مذاهب در هند و ایران تا مذاهب در آمریکای جنوبی و اروپا، از مذاهب جدید در سنت ابراهیمی تک خدایی تا مذاهب چند خدائی و دکترین های طبیعت گرا و فیلسوفانه و عرفانی، همه و همه بیان تنوع و پیدایش اعتقاد و دین های متعدد در تاریخ بشریت است و این امر در تناقض با احکام واهی و خوشباورانه مسلمانان می باشد. چگونه اسلام «تکامل یافته ترین» دین است؟ خواب و خیال شریعتی همان ذهنیات همیشگی حوزه های آیت الله ها می باشد. این گفته شریعتی جز یک جعل بزرگ و خودستایی ایدئولوژیک ابلهانه چیز دیگری نمی تواند باشد. تکامل تر یعنی چه؟ اغلب احکام اخلاقی و خانوادگی و شخصی و اجتماعی و جزایی اسلام از دین یهود و اخلاقیات جاری در عربستان قبیله ای سرچشمه گرفته است. میزان خشونت در دین اسلام بالاترین میزان خشونت گرایی دینی است. موقعیت زن در اسلام پست است و اسلام موافق نظام برده داری است. حال این دین در قرن معاصر برای نواندیشان شیعه و همه مسلمانان اسلامی سنی و شیعه و غیره «تکامل یافته ترین» دین تلقی می شود. شریعتی می نویسد: «علم هدایت، علم عقیده، که در زبان قرآن فقه نام دارد…علم رسالت پیامبری است». «عالم تشیع، مسئولیتش خطیرتر و مشخص تر است. او «نایب» امام است. علم او مسئولیت امامت را در عهده دارد و امامت، مسئولیت نبوت را.»(برگ23). در اینجا یکبار دیکر می بینیم که شریعتی مترقی نیست و تاریک اندیش است. او از واژه «علم» سواستفاده نموده تا مشتی خرافات را «علم هدایت» بنامد. او از «علم» رسالت پیامبری صحبت می کند. ادعای پیامبری ربطی به علم و دانش ندارد، محتوای قرآن، مانند انجیل و تورات، ربطی به علم و دانش ندارد. از نظر جامعه شناسی و علم تاریخ، دین و محتوای کتاب آن دارای جلوه هائی از زندگی عصر خود هستند، آنها اجتماع و فرهنگ دوران خود و روحیات و اخلاق جامعه خود را منعکس می کنند. بعلاوه دین و کتاب آن، با خرافات و باورهای نادرست و خشونت سمبولیک آن، اغلب مانعی در برابر پیشرفت جامعه و رشد خردگرایی در جامعه می باشند. در علم و دانش پرسش و تحقیق و کشف پدیده جدید و تنظیم قوانین تازه ممنوع نیست. تجربه علمی شناخت قبلی را زیر پرسش قرار میدهد. علم شک می کند و تئوری جدید می پروراند، حال آنکه دین جزمگرا است و هر پرسش و پیشرفت فکری را مورد سرزنش و تکفیر قرار می دهد.

شریعتی گرچه معتقد است که امپراتوری عثمانی فاسد بود و حکومت اسلامی مورد نظر او نبود، ولی از آنجا که این امپراتوری، نژادها و ملیت های مختلف را زیر پرچم اسلامی جمع نموده و دارای وحدت سیاسی نظامی است و این امر اجازه می دهد در برابر غرب استعماری و مسحیت و کلیسا ایستادگی شود و شمشیر از غلاف درآورد تا آنها «طعم شمشیر مسلمان» را بچشند، قابل پشتیبانی است. شریعتی می افزاید این امپراتوری عثمانی حکومت شیعه نیست ولی اگر ما بعنوان مسلمان در برابر مسیحی به مسئله نگاه کنیم آنگاه نظرمان به قدرت عثمانی مثبت است(برگ 14 و 15). دیدگاه شریعتی طرفدار پان اسلامیسم است و به همین لحاظ الگوی امپراتوری فئودالی عثمانی و حکومت اسلامی متکی بر دین، دورنمای فکری او را تشکیل می دهد. در دنیای مدرن، در دنیای جدائی دین از سیاست، در دنیای مبارزه و تلاش برای سکولاریسم و لائیسیته، نواندیش مذهبی شیعه در پی دولت اسلامی است و این قدرت سیاسی در برابر دین مسیحی قرار می گیرد و خواهان شمشیر کشی است. نواندیش و سنت گرای شیعه، هر دو، جنگ طلب و خشونت خواه هستند و از مدل جهاد و جنگ های تجاوزکارانه و مذهبی پیامبر اسلام و شیعه خارج نشده اند. در ادامه همین طرز تفکر هولناک شریعتی می نویسد: «در تشیع علوی، ولایت التزام مردم است به حکومت علی، با همه ی ابعادش و همه ی ظوابطش، و به پیروی از او، و او را به نام یک سرمشق و الگویی (یکی از معانی امام) قبول کردن، یعنی تسلیم فقط در برابر حکومت او، نظام او، رهایی از هر ولایتی دیگر.» و امامت بمعنای «اعتقاد به یک نظام انقلابی سازنده ی جامعه امتی است که به عنوان یک رژیمی در برابر رژیم های دیگر تاریخ به وجود آمده و رسالتش رسالتی است که در وصایت گفتم و مصداق های خاصش بعداز پیغمبر، ائمه شیعه هستند در تشیع علوی. و این ائمه شیعه، به خاطر شخصیت ذاتی خود، نشان حق رهبری جامعه را دارند و جامعه به رهبری آن ها نیازمند است.»(برگ 37). شریعتی طرفدار فاشیسم مذهبی شیعه در قدرت است. امپراتوری دینی شریعتی مطابق حکومت علی در «تمام ابعادش» می باشد و در برابر این حکومت مردم باید «تسلیم» باشند، این رژیم «برترین» رژیم است زیرا شیعه است و توسط امام رهبری می شود. پیشنهاد دکترعلی شریعتی برای جامعه ایران تئوری فاشیسم مذهبی و قدرت سیاسی مطلقه است. این الگوی قدرت و حاکمیت همان ولایت فقیه امام شیعه است.

ایدئولوژی شیعه برای اسارت

شریعتی نگاه مثبت به ایدئولوژی داشت و آنرا «فرهنگ جهت دار» تعریف می کرد. شریعتی ایدئولوژی ساز شیعه است. ایدئولوژی بمثابه یک مجموعه از احکام جزمی، شخصیت پرست و نقد ستیز که اسارت ذهن آدمی را در دستور کارخود قرارداده است و آدمیان خیره شده را بسوی اتوپیای شگفت انگیز و ملکوتی می کشاند. مشخصات مهم ایدئولوژی شریعتی کدامند؟

یکم، تنظیم اهداف آرمانی و هویت سازی با «تشیع علوی»

دوم، بکارگیری سمبول ها و تصاویر رازآلود با چهره های پوپولیستی

سوم، استفاده از زبان حماسی و تهیجی برای برانگیختن و نفی تاکتیک گریه و خودآزاری در شیعه گری آخوندی

چهارم، مبالغه گوئی و نفی شناخت علمی و واقعی و ساختن زشت تر یا زیباتر از واقعیت

پنجم، درهم ریختن مقولات کهنه و نو و شرقی و غربی و ایجاد التقاط مفهومی و مقولات گنگ

ششم، تاثیرگذاری روانشناسانه با بقای سنت در کنار واژه های ادبیات سیاسی مدرن

هفتم، استفاده ابزاری و سیاسی و عرفانی از مذهب و پایه قراردادن دین شیعه برای مدیریت جامعه

هشتم، حمله به دمکراسی و تلاش برای تضعیف آزادی اندیشه و تضعیف اهمیت آموزش نزد فرد

نهم، نفی واقعیت های تاریخی و تبدیل تاریخ به تبلیغ ایدئولوژیکی و جعلیات

دهم، بسیج بر پایه جامعه ناکجاآباد دینی با استبداد سیاه فاشیستی ولایت مطلقه امام.

شریعتی برای پخش مذهب ایدئولوژیکی خود دست به تعمیر در اسلام می زند. او «فلسفه تاریخ» و «اسلام شناسی» و «شیعه شناسی» و «فاطمه، فاطمه است» و «تشیع علوی و تشیع صفوی» را می نویسد و قصد او «لزوم نو کردن مذهب»(برگ15،فلسفه تاریخ) است. هدف ایجاد مشخصه های جدید هستی شناسانه و بوجود آوردن انسان آرمانی شیعه است که هرگونه ویژگی تاریخی واقعی و باستانی و هویت فرهنگی غیر اسلامی خود را فراموش کرده است، انسانی که رمانتیک و حساس است ولی فاقد نقد عقلانی است. قصد او بفراموشی سپردن هویت ایرانی است. بخش مهم کتاب های او توضیح نقش جهان بینی توحیدی در برابر تثلیث و چندگانگی در سایر مذاهب بوده و نیز توضیح «امپراتوری هویت ساز» عثمانی است. در کتاب اسلام شناسی، شریعتی انسان آرمانی را بر پایه باور و اعتقاد به توحید و نتیجه آفرینش جامعه آرمانی می داند. شریعتی فاطمه، سمبل زن عقب مانده در جامعه قبیله ای را، به ابژه تبلیغاتی و به سرور زنان تبدیل می کند و زنان ایران را به تبعیت از این الگوی ناپسند فرامی خواند. تفکر شریعتی بیانگر یک دستگاه ایدئولوژیک اسلامگرایی احساساتی و انقلابی است که پروژه ساخت یک مذهب تازه در جهت دگرگونی جامعه را دارد. بخش مهمی از کتابهای او با هدف طرح نو برای شیعه جدید است و در این راه رمانتیسم و افسانه سرائی و غلو کردن، از تکنیک های کار اواست. شریعتی به زندگی در غرب آشنایی دارد و یک سلسله گفتاراز مکتب های فکری غرب را در خاطر دارد و به همین لحاظ با چابکی فکری و زبانی همه این ظرفیت های کلامی را بسیج کرده و شنونده عادی خود را بطور وسیع تحت تاثیر قرار می دهد (از جمله به کتاب «هبوط در کویر» او مراجعه کنید). کلام او از مارکسیسم و اگزیستاسیالیسم و ایده الیسم هگلی و اومانیسم سارتری و یونسکو و پیکاسو و جامعه شناسی و فرویدیسم و ناپلئون و ژوزفین و زئوس و پرومته و میتولوژی و دیگر واژه های فرهنگ غربی سرشار است و در مقایسه با کلام آخوندها، این واژه ها به حرفهای او تازه گی می بخشد. در برابر روضه خوانی و منبر و سینه زنی روحانیت، او به سخن مدرن و دانشگاه و حسینه ارشاد روی آورده و به تعریف تاریخی و سیاسی دیگر از شیعه پرداخته و آنرا یک «ایدئولوژی» با حقانیت معرفی می کند. آنچه برای شریعتی اساسی است پیشبرد پروژه ایدئولوژیک است، او خود را انقلابی نشان داده و پیروزی ایدئولوژی را می طلبد. محتوای ایدئولوژی او همان اسلام کهنه رنگ خورده است، او به دمکراسی علاقه ای ندارد و اسلام ابوذر و علی و امپراتوری عثمانی را راه حل جامعه در برابر مدل غربی و مدرنیته می داند. شریعتی سازنده یک مذهب ایدئولوژیک جدید شیعه است که تحقق خود را در قدرت دینی مطلقه می بیند، جائی که انسانها به ابزاری بیمقدار تبدیل شده و تسلیم قدرت فاشیسم اسلامی می باشند. (ادامه دارد)

جلال ایجادی

استاد جامعه شناسی در فرانسه

پیوند برای بخش های پیشین «نواندیشان دینی، نقش سودمند یا زیان آور؟» و نیز سلسله مقالات «مذهب شیعه، ریشه ازخود بیگانگی ایرانیان»، روی گوگول اسم نویسنده و عنوان مقاله نوشته شود.

کتاب «جامعه‌شناسی آسیب‌ها و دگرگونی‌های جامعه ایران» نوشته جلال ایجادی:

http://www.handsmedia.com/books/?book=sociology-of-fractures-and-changes-in-iranian-society

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)