زمانی بود که انقلابیون چپ که در اندیشه برگزاری انقلاب بودند، پیوسته در باره استراتژی و تاکتیک‌های آن به بحث و گفتگو می‌پرداختند و بعضا، فرا‌تر می‌رفتند و برای پیاده سازی آرمانهای خود دست بعمل می‌زدند. یا به جنگل‌ها می‌زدند، یا در شهر‌ها در خانه‌های چریکی می‌زیستند، و یا در تبعید و مخفیانه به آن روز موعد می‌اندیشند که شهر‌ها از طریق روستا‌ها محاطره نموده و نشان دهند که اندیشه مائوتسه تنگ ادامه تقکر اصیل مارکس و لنین و استالین است. در این دوران بسیار الگوی شوروی را نامناسب می‌دانستند بآن دلیل که اصالت خود را از دست داده و «تجدید نظر» خوانده می‌شد. در نتیجه مارکسیسم – لنینیسم دولتی فرزند نامشروعش، حزب توده، اعتبار انقلابی خود را کم و بیش از دست داده بودند.. بعضا، حتی چشم به آلبانی دوخته بودند و از انور خوجه رهبر حزب کمونیست آلبانی الهام می‌گرفتند.

estbdad
برغم، اختلافات نظر‌ها که منجر بانشعابات بیشتر میان گرو‌ها و سازمانی و احزاب انقلابی،
همه باهم بر سر یک موضوع توافق داشتند و آن این بود که برای اینکه بتوانیم در امر براندازی نظام شاهی موفق باشیم، باید مناسبات اجتماعی را شناسایی کنیم و مرحله رشد و تکامل جامعه را تعیین نماییم. باین معنا که با ابزار تحقیق و تفحص در مناسبات تولیدی، بفهمیم که در کجای تکامل ماتریالیسم تاریخی قرار داریم؟ آیا از مناسبت ارباب – رعیتی و جامعه‌ی کشاورزی گذر کرده‌ایم و در حال پیمودن‌‌ همان راهی هستیم که اروپایی‌ها در آن مسیر پیش از جوامعی مثل ایران گام نهاده‌اند؟ تعیین و تعریف مرحله رشد و تکامل مناسبت سرمایه داری، بویژه در زمینه‌های تولید و توزیع، بدان لحاظ اهمیت داشت که یار گیری سیاسی را هموار می‌ساخت. اگر مثلا به این نتیجه می‌رسیدی که فیودالیسم در حال زوال است و عن قریب فرو خواهد ریخت، اتحاد با بورژوازی و سرمایه داری را ضروری می‌ساخت. البته نه از آن نوع که سر در آخور سرمایه‌های بزرگ امپریالیستی دارند، بلکه از نوع ملی و سنتی آن.

اما کمتر کسی این روز‌ها وقت خود را صرف چنین پرسش‌هایی می‌کند. چرا که ما در یک جامعه فرا طبقاتی زندگی می‌کنیم. در جامعه ما طبقات و اقشار دوران مدرن، مثل بورژوازی، طبقه متوسط و کارگری و یا اقشار مختلف روشنفکران، کارمندان و معلمان، فاقد هرگونه تشکل سیاسی، تشکلی که از طریق کسب نفوذ و قدرت بتواند به دفاع از منافع طبقاتی و یا قشری خود بر خیزد. این بدان معنا است که آن‌ها فاقد باور‌ها و ارزش‌هایی هستند که بتوانند به واقعیات بیرونی معنا و مفهوم ببخشند. این نوع طبقات را، طبقاتی که ناتوان از شناسائی منافع و دفاع از آن هستند، مارکس «طبقه در خود» و یا بالقوه می‌نامد، برخلاف «طبقه- برای خود» که دارای «آگاهی طبقاتی» بوده و در جهت انجام وظایف تاریخی خود که ساختار یک جامعه نوین است، دست به مبارزه سیاسی می‌زند. چنین طبقه‌ای نه تنها هم اکنون در جامعه ما وجود ندارد، بلکه هرگز نتوانسته است در طول تاریخ، تحت نظام استبدادی در وحدت و هماهنگی با ساختار دین، رشد و نمو نماید و نسبت به منافع و نقش تاریخ خود آگاه گردیده از طبقه درخود به طبقه برای خود تبدیل شود. چنین فرصت و امکانی پس از فروپاشی نظام شاهی بوجود آمد که آگاهی‌های طبقاتی بسرعت رشد نموده و در صحنه جامعه برقابت با یکدیگر برقابت برخواسته ساختار قدرت بازتابی خواهد شد از کثرت و منافع گوناگون طبقاتی. اما، اجنبش انقلابی هنوز از شیرخوارگی نگذشته بود که در انقیاد استبداد شریعت دینی در آمدند. شریعت وجود عینی طبقات مختلف با منافع گونا گون از جمله طبقات غنی و فقیر جامعه را نفی نمی‌کند، ولی با آگاهی طبقاتی هرگز سر سازش نداشته است. چرا که اسلام در پی ساختار «امت» است. کثرت به «وحدت» بمعنای، یکسانی، یک رنگی، و هماهنگی براساس باور‌ها و ارزشهای اسلامی از جمله «تسلیم» و «اطاعت» و «جهاد» و «شهادت.» لاجرم ساختار قدرت بگونه‌ای بنیان گذارده شد که در خدمت «امت،» و یا جامعه که طبقات می‌توانند بشکل طبقات در خود وجود داشته باشند. استقبال از تحریمات اقتصادی و قطعنامه‌های شورای امنیت در واقع در خدمت ساختار «امت» و یا نفی اختلافات طبقاتی، و نابرابر ی‌ها روز افزون بین غنی و فقیر. نمی‌توان کوشش‌ها و محاسبات ساختار قدرت را در ساختار یک جامعه «فرا طبقاتی» ناموفق خواند.

مارکسیست‌ها خوب می‌دانند که چرا احزاب کمونیستی پیرو بین الملل دوم، با کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» بقلم متفکر و فیلسوف و منقد و انقلابی معروف، گئورک لوکاچ، از سر ستیز و خصومت بر آمدند و مولفش را متهم نموده و سخت مورد بی‌مهری قرار داند. بحث لوکاچ در آن سند تاریخی، بطور ساده این بود که که شرایط عینی لزوما به یک حرکت انقلابی تبدیل نخواهد شد. که کارگران بواسطه‌ی جایگاه‌شان در نظام تولید سرمایه داری، چون تولید کننده‌ی ارزش افزوده بنفع استثمارگران‌اند، آگاهی طبقاتی نه بمنصه می‌رسد و نه سازمانی را بوجود می‌آورند که در صحنه قدرت حضور پیدا نموده دفاع از منافع کاگران و سرنگونی نظام سرمایه داری را در محور آگاهی خود قرار می‌دهند.

لوکاچ معتقد بود که به منظور آنکه کارگران در جامعه سرمایه داری برخیزند و ساختار سیاسی را سر نگون سازند و سوسیالیسم را بنا بگذارند، نیازمند به آگاهی به بت وارگی کالا و فریب مبادله برابر و آزاد بین فروشنده‌ی نیروی کار و خریدار آن می‌دانست. در غیر اینصورت کارگر می‌پذیرد و یا معتقد می‌شود که نظم بازار، نظمی داده شده، همساز و همآهنگ است با نظم طبیعت، همچنانکه پیشگامان اقتصاد سیاسی، از جمله آدم اسمیت مبادلات طبقات سرمایه دار و کارگر و مالک مستقلات را با یکدیگر برابر می‌دانست چرا که هر گروهی آن دریافت می‌کئد که در نظام تولید ارائه می‌کنند. سرمایه سود می‌برد، نیروی کار دستمزد می‌گیرد و صاحب ملک «کرایه» دریافت می‌کند. آدم اسمیت این نسبت‌ها را طبیعی و بخشی از نظام طبیعت می‌دانست. بهمین دلیل بجای آنکه بر نظام استثمارگر سرمایه داری، بشورد و آنرا سرنگون سازد، با آن خو می‌گردد و در آن اگر احساس سعادت، احساس امنیت و راحتی کند. مارکسیست‌های حزبی، که رهنمود‌های خود را از بین الملل دوم که تحت رهبری حزب پیشآهنگ شوروی رفیق زینیف و استالین بود، دریافت می‌کردند، تحلیل لوکاچ را باین دلیل مردود می‌شماردند که لوکاچ در نگارش تاریخ و آگاهی طبقاتی، نقش حزب پیشاهنگ را در بیدار ساختن کارگران از شیوه تولید استثمار ی نظام سرمایه داری، نادیده گرفته بوده است.

نبود آگاهی طبقاتی، گذر به جامعه فرا طبقاتی امت را، برغم هزینه‌های گرانباری که احزاب و سازمانهای انقلابی پرداختنند، نسبتا ساده نموده بود،. جامعه نه تنها با آئین شریعت غریبه و بیگانه نبود. حتی اگر به قواعد و مقررات و فرائض، شریعت عمل نمی‌کرد به ارزشهای محوری شریعت
تسلیم و اطاعت در برابر الله، تبیعت و پیروی از عالم و مجتهد و فقیه، در فرهنگ و در آداب و رسم و رسوم ما، هر منفذی برای رشد و نموآکاهی طبقاتی را مسدود ساخته بود. هم اکنون نیز نظام ارزشی اسلامی، خشونت و بیرحمی و انتقام ستانی بسی بسیار عادی شده است. فساد اخلافی، دو رویی و فریبکاری و ریاکاری، غارت و چپاولگری، رانت خواری و دزدی، اعتیاد و روسپیگری، طبیعی بشمار می‌رود. بعنوان مثال حجاب که نماد تظاهر و پنهان کاری ست بالا‌تر از یک امر طبیعی ست بلکه فرمانی آسمانی ست. ما، نه تنها باین فریب آگاه نشدیم بلکه فرمان اجبار در آنراهم پذیرفتیم. یعنی حجاب اهمیت دوچندان پیدا کرد. حجاب در واقع نماد جامعه فراطبقاتی گردید، زنان جامعه برغم جایگاه طبقاتیشان در ظاهر همه یک رنگ و یکجور گردیدند، چه زن کارگر باشد و یا همس سرمایه دار، هردو تابع مقررات شریعت‌اند. حجاب تفاوت و اختلابین آندو را می‌پوشاند و طبیعی نشان می‌دهد، همچنانکه تن دادن و گردن نهادن به حرام‌ها و حلال‌ها به ممنوعیت‌های شریعت از دیر زمان خوی گرفته بودند و چندان آگاه نبودند که حکومت شریعت، چیزی نیست مگر اسارت و بندگی. بعبارت دیگر، نجات کشور ما نه در آگاهی طبقاتی، بر عکس نیاز بنوعی آگاهی است که ماهیتا فراطبقاتی است. تنها اندیشه رهایی و آزادی و بازیافت انسانیت خویش است که جامعه فرا طبقاتی را تهدید بفروپاشی می‌کند.

مطالب مرتبط

من مسلمانم، طرفدار رژیم دینی هم نیستم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)