آقای کدیور در عید سال ۱۳۹۸ مطلبی تحت عنوان چرا نظام جمهوری اسلامی ایران اصلاح ناپذیر است” منتشر کرد. این مطلب همان موقع و در ارتباط با نوشته ایشان نوشته شد، هرچند مضمون این نوشته عام بوده و به مهمترین مسئله چرایی شکست اتحاد مخالفان نظام پرداخته و نوشته جناب کدیور را بهانه پرداختن به این موضوع مهم قرار داده است.


حکومت‌ها از نظر ماهیت عمدتاً به دموکراتیک، دیکتاتوری و توتالیتر تقسیم می‌شوند. تبیین رژیم دموکراسی از دیکتاتوری، و تمیز دیکتاتوری از رژیم خودکامه که اساساً فاقد نظم مدیریتی نظام‌های دیکتاتوری است، کار دشواری نیست. اما به دست دادن برجسته‌ترین عنصر وجودی حکومت‌های توتالیتر و پست-توتالیتر کار دشواری است. آن کدامیک از مشخصه‌های نظام توتالیتر است که ممیز اصلی آن با نظام‌های خودکامه یا دیکتاتوری است؟ آیا ما در آرزوی از بین رفتن حکومت توتالیتر در ایران، مطمئن به جایگزین بعدی آن هستیم به خصوص در کشوری که همه زیرساخت‌های انسانی و اجتماعی آسیب جدی دیده‌اند. آیا امکان دارد با کنار رفتن ممیزه منحصر به فرد نظام توتالیتر، دست کم آن را به یک سیستم دیکتاتوری تبدیل نماییم؛ آیا رژیم مذهبی ایران انعطاف لازم برای چنین تحولی دارد؟ و آیا در این صورت گامی بزرگ به جلو و موفقیتی قابل توجه برای کشور نخواهد بود؟ آیا در تاریخ معاصر نمونه‌ای از این رویداد وجود دارد؟ و آیا می‌توان امیدوار بود کشور ما با مسالمت از این مسیر عبور کند؟ و آیا اصولاً این یک پیشرفت است؟

در مقاله دوم (حریم خصوصی برای یک نفر، خوشبختی برای همه) سرگذشت اصلی‌ترین عاملی که باعث شد تا ماهیت حکمرانی در ایران ورای فراز و نشیب‌های شبه دموکراتیک به سوی یک سیستم توتالیتر متمایل شود، توضیح داده و متوجه خواهیم شد ماهیت کنونی حکومت ایران همچون سایر اسلافشان به هیچ وجه عناصر و مطالب جدیدی در خود جای نداده است و تنها عاملی که باعث شده تا منتقدان و مخالفان نتوانند یا نخواهند تفسیری دقیق و واحد از آیینه واقعی این نظام به دست دهند، سیر تدریجی شکل‌گیری رفتار مستبدانه به شبه دموکراتیک با ورود اصلاح طلبان و سپس حرکت تمام عیار به سوی رونمایی کامل از یک سیستم توتالیتر بوده است. مفسران و منتقدان حکومت تفسیر خود را از ماهیت حکومت در مقاطع گوناگون و افت و خیزهای تثبیت حاکمیت به دست می‌دهند و طبعاً ارائه تصویری متحد از ماهیت این حکومت یکسان نخواهد بود و شاید یکی از دلایل عدم وفاق مخالفان در اتحاد برای مبارزه از همین جا نشأت گرفته باشد. علاوه بر این، تفکر سیاسی در ایران عمدتاً ساختار کلامی-ذهنی دارد و آموزه‌های علم سیاست تنها در دانشکده‌های علوم سیاسی و حقوق تدریس می‌شود و به ندرت از این آموزه‌ها در سیستم مدیریت کشور بهره‌برداری شده و کمتر فارغ‌التحصیلان این دانشکده‌ها مخاطبانی وسیع همچون روشنفکران داشته‌اند. با آمدن آقای احمدی نژاد تکلیف نظام یکسره شده و سیستم حکمرانی به طور کامل در ید طرز فکر مدرسی قرار گرفت و حتی همان اندک تأثیر دانش تحصیل‌کردگان آکادمیک در تار و پود سیستم حکمرانی کشور رخت بربست و بر این پاشنه، مدیریت هیئتی و حوزه‌ای همچنان به پیش می‌تازد. هرچند حضور همزمان این دو در گذشته، تصویری کدر از واقعیت وجودی نظام موجود را باعث شده بود تا حدی که مکتوبات اپوزسیون و روشنفکران نوین انعکاسی عیان‌تر از این تشتت و ناهماهنگی است. ایرانیان داخل و خارج از کشور از هر قشر و با هر طرز فکر به دنبال رهایی این کشور هنوز در اتخاذ راهی مشخص و مدون، انسجام و همفکری لازم را ندارند و گاه و بیگاه وجود خود را از طریق واکنش‌های مقطعی نسبت به خیزش‌های محدود در داخل اثبات می‌کنند. طومار پشتیبانی این محفل‌های ایرانی از اتحاد امریکا، اسرائیل و عربستان سعودی نمونه‌ای از این ابراز وجود است. در مقابل، عده‌ای دیگر از مخالفان و منتقدان نظام جمهوری اسلامی با ارائه تحلیل‌های گوناگون خط بطلان بر آن می‌کشند و طبعاً این تشتت و اختلاف همواره به نفع حاکمان ایران تمام شده است. چرا منتقدان و مخالفان نمی‌توانند نسبت به اصولی معین به وفاق جمعی و اتحاد برسند که همه سلیقه‌ها اعم از سلطنت‌طلب، جمهوری‌خواه، موافقان و مخالفان کمک خارجی و حتی موافقان “اصل” جمهوری اسلامی ایران! در آن حضور داشته باشند؟ برای روشن شدن علت‌العلل سوءتفاهم‌ها، جدایی‌ها و حتی دشمنی‌ها نسبت به یکدیگر، در نوشته اول، با نقد نوشته جناب محسن کدیور به عنوان مشتی از خروار طرز فکر روشنفکران و گروه‌های سیاسی مخالف آغاز می‌کنیم تا ببینیم چرا اپوزسیون ایرانی با چنین رویکردی هرگز نمی‌تواند سیاست نظری خود را تبدیل به یک سیاست عملی کرده و به یک وفاق جمعی در مبارزه‌ای مؤثر علیه نظام فعلی دست یابد. نوشته آقای محسن کدیور به تاریخ ۱۶ فروردین ۱۳۹۷ تحت عنوان “چرا جمهوری اسلامی اصلاح ناپذیر است؟” نمونه‌ای است از دیالوگ بخش مهمی از مخالفان نظام فعلی در ایران.

نخستین ویژگی تحلیل‌های سیاسی رایج مخالفان استفاده از ادبیات مرعوب‌کننده است که همواره مانع اجتماع افکار مختلف با حفظ اصول و پرنسیب‌ها شده است. آقای کدیور مدتی است در خارج زندگی می‌کنند و به احتمال زیاد با نحوه گفتمان کنفدراسیون ایرانی قبل از انقلاب در خارج آشنایی ندارند، گفتمانی شوونیستی که همواره با چسباندن “انگ” در بیان هر جمله معترضه، اخباری یا تحلیلی همراه بود و نمی‌خواست به خود مخاطب اجازه دهد تا با شعورش تنها به متن خبر یا تحلیل توجه کند. دومین ویژگی شوونیست‌ها این است که عاشق افکار خود هستند. خودشیفتگانی متعصب، که با تأکید بیش از حد بر میهن و طرفداری مفرط و غیرعقلانی از ملی‌گرایی، در نهایت قادر نیستند افکار خود را از هدف اصلی برای آبادانی و آزادی میهن خود جدا کنند و میهن خود را چیزی بیش از یک “وسیله” برای رسیدن به آرمان‌های فکری خود قرار نمی‌دهند و به همین جهت از گفتمان “انگ” برای سرکوب افکار مخالفان خود بهره می‌برند. استفاده از واژه‌هایی مانند: «تفاوت عمیق اصلاحات ساختاری با براندازی از طریق حمله نظامی اجنبی… هم پیمانی سه کشور امریکا، اسرائیل و عربستان سعودی برای سرنگونی جمهوری اسلامی… نخست وزیر جنگ طلب اسرائیل … رئیس جمهور جنگ طلب امریکا… سرکار آوردن رژیم دست نشانده… شاهزاده جوان و بی‌تجربه عربستان…  گروهی از ایرانیان ساده اندیش… دخیل بستن به کوله پشتی سرباز امریکایی… دشمنی اسرائیل و امریکا با ایران…»… نفس استفاده از اینگونه تعابیر نه زیبنده یک تحقیق یا تفسیر علمی است و نه به خودی خود، به آن نوشته اعتبار می‌دهد. گزاره‌هایی که در این ادبیات به کار گرفته شده و نویسنده درستی آنها را همچون قواعد فیزیک مطلقاً مفروض گرفته‌، کاملاً جدلی بوده و لازم است ابتدا در صحت آنها اجماع نمود. گزاره‌های مذکور از جنس مسایلی نیست که مثلاً شما بگویید در این لحظه و در این مکان اکنون روز است و مخالفی بگوید خیر شب است. برای تجزیه و تحلیل یک پدیده مرتبط با علوم انسانی-اجتماعی مثل علوم سیاسی، به ویژه در جایی که باید همه سلیقه‌ها را حول یک محور جمع کرد، نویسنده یا سخنران باید از سیستم حداقلی گزاره‌های جدلی استفاده کند. این قاعده در حقوق بین‌الملل و حقوق تجارت بین‌الملل سابقه طولانی دارد چنانکه تقریباً تمامی کنوانسیون‌های بین‌المللی اعم از سیاسی یا تجاری یا فرهنگی از حداقل اصول ماهوی تبعیت می‌کنند تا همه کشورها با هر نوع شیوه حکمرانی و هر مذهب و مرامی بدان توافق کنند. در زمینه تخصص بنده، کنوانسیون جرایم سایبری بوداپست ۲۰۰۱-۲۰۰۳ نیز از همین قاعده تبعیت کرده است. قطعاً اگر غیر از این عمل شود عده زیادی از کشورها، اشخاص و سلیقه‌هایی که بالقوه می‌توانند موافق با آن باشند علیه آن موضع گرفته یا اصلاً بدان ملحق نخواهند شد. به عنوان مثال بنده تقریباً با هیچیک از گزاره‌های فوق موافق نیستم. مخالفت با موجودیت اسرائیل، بد بودن کمک اقتصادی یا حتی نظامی امریکا به نیروهای مخالف رژیم‌هایی مثل جمهوری اسلامی ایران و… فروض مورد قبول همه نیست. من به عنوان یک ایرانی که پنجاه سال است در ایران زندگی می‌کند و به نمایندگی بخش مهمی از مردم عادی ایران که در بهمن ۹۶ شاید برای نخستین بار صدایی مبهم و ضعیف از آنان شنیده شد، هرگز مرعوب این گفتمان شوونیستی نخواهم شد که مثلاً –در مثل مناقشه نیست- در جواب شما با ارائه ده‌ها دلیل محکم نگویم: چرا بنده یک موی گندیده نتانیاهو را به صد کله حاکمان خود که با گوشت و پوستم جنایاتشان را در هر لحظه و بر هر قطره از آب و خاک این کشور خون می‌گریم، نخواهم داد (لااقل منکر این طرز تفکر قوی در ایران نشوید) تا شاید با بیان این سرِ گفتمان بی‌نهایت، قبح استفاده از آن سرِ بی‌نهایت چنان گفتمانی را نشان داده و تأکید نمایم این نحوه دیالوگ هیچگاه بین افراد هیچ ملتی اعتماد و اتحاد ایجاد نکرده و نخواهد کرد.

اتحاد این سه کشور یا هرچند کشور علیه یک کشور دیگر مربوط به آرایش ژئوپلوتیک ناشی از اتحاد منافع ملی و بین‌المللی اساساً یک واقعیت وجودی حقوق بین‌الملل عمومی است که بعد از جنگ جهانی دوم بنیانش برای ایجاد نظم بین‌المللی –در چارچوب نظم نوین کنونی- شکل گرفته است. به‌طور حتم نه این سه کشور، نه مردم ایران نه آن گروه ساده‌اندیش خارج از کشور -به تعبیر شما- مایل به استفاده از نیروی نظامی و حمله به ایران و از بین رفتن جان‌ها و مال‌ها نیستند اما جناب کدیور به این طرف قضیه یعنی جمهوری اسلامی توجه ندارند که نه اهمیتی برای ایشان، نه مردم کشور خود و نه آن سه کشور که حتی همه کشورها قایل نیستند و هرگز قدمی از مواضع خود عقب نخواهند نشست. پس، دست من و شما یا هیچکس دیگر نیست تا مجبور نشویم عواقب یک سیاست اشتباه را هرچند به قیمتی گزاف درو نماییم. شما انسان منطقی هستید و می‌دانید قانون عمل-عکس‌العمل نه فقط در دنیای فیزیک که در دنیای روابط انسانی، کشورها و روابط بین‌الملل یک واقعیت انکارناپذیر است. وجود نظم جهانی و قبول نورم‌های رفتاری در دنیای با تجهیزات نابودگر این کره خاکی تنها یک درخواست و خواهش مؤدبانه از کره شمالی، ایران یا هر کشور سرکش دیگر نیست، که یک ضرورت برای بقای نوع بشر است. حدود چهل سال است که مردم ایران و دنیا –که در زمان آقای احمدی نژاد مقداری از زجر مردم ایران را حس کردند- پذیرش حداقل نورم‌های حقوق بشر و رفتار متعارف بین‌المللی را التماس می‌کنند و اکنون که جمهوری اسلامی با عزمی راسخ‌تر همان سیاست‌ها را ادامه می‌دهد چه جایی برای مناقشه ما و دیگران (شما، من و همه دنیا) باقی است. جناب کدیور نوشته‌اند «……..با کمک اجنبی»، این گفته شما مرا به یاد شعار سال ۹۷ –حمایت از تولید داخلی- که در قرن حاضر تحقیقاً منطقی بسیار ضعیف بر آن حاکم است، می‌اندازد. حکومتی که در عصر تجارت جهانی و اتحاد بالغ بر ۱۶۰ کشور، سیستم جهان-وطنی اقتصاد را شکل داده‌ و براساس مزیت نسبی مشغول بازی در این گستره جهانی است، با تمسک به شعار توخالی و بی‌معنای مربوط به قرن نوزدهم در حمایت از تولید داخلی واقعاً به دنبال چیست؟ دست یافتن به دانش ساخت کالا و خدمات باارزش ایرانی به‌گونه‌ای که بتوان آن را کالای ایرانی دانست به یک دوجین قوانین اقتصادی “مؤثر” (نه دکور ویترینی قوانین مالکیت فکری و حقوق رقابت و … در ایران)، فعالیت آزاد سازمان‌های غیردولتی، ساز و کارهای اداری و سیاسی و یک حکومت باکفایت بسیار مدبر وابسته است. صلابت کالا و خدمات کشورهای پیشرفته ناشی از قواعد متعدد مسئولیت مدنی مدرن منجر به قاعده “درون‌سازی مدیریت” (–چیزی شبیه به شعار اقتصاد مقاومتی-) و سیستم تهاجمی دفاع از حقوق مصرف‌کننده، پرداخت منظم حقوق بیکاری و بسیاری دیگر از مقدمات و مؤخرات تخصصی است که حتی در روسیه بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوری تجربه امریکا برای کمک به نظام تولید روسی با ایجاد ارزش افزوده جهانی قرین موفقیت نشد… آیا می‌دانید همین امروز بخشنامه صادر شده به ادارات آموزش و پرورش که از پیام‌رسان داخلی استفاده کنید چون امسال سال حمایت از تولید داخلی است. می‌بینید حکومتی که حتی از یک شعار فریبنده که آن را وسیله سرکوب اعتراض‌ها و توصیف اقتصاد خودخوانده مقاومتی قرار داده، –و البته در مقاله جداگانه دیگر لوازم یک اقتصاد مقاومتی را گفته‌ایم: (“جدال فجایع و تخصص: پیونیتیو دمیجز، داوری درمان مدیریت کشور”)-، اینگونه ناجوانمردانه سوءاستفاده امنیتی برای سرکوب آزادی مردمش می‌کند دیگر قرار است به چه چیز رحم داشته باشد؟ اصلاً مگر قرار است ایران اقتصادی داشته باشد –یکی از موضوعات مقاله دوم- که حالا باید نگران تولید داخلی‌اش باشیم؟ بگذارید بیشتر توضیح دهیم:

دوستان، سیاست ماهیت نیست، نوعی طریقیت است و فی‌النفسه موضوعیتی ندارد. وجود یک نظام سیاسی بالذات پذیرش نخستین رکن آن یعنی توافق بر ماهیت حکمرانی است نه آنچه ناشی از ابزارهای قهریه این ماهیت بر جامعه و آحاد آن به عنوان “محتوا” تحمیل ‌شود. مدت‌هاست که مسئله توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی راه خود را از مسئله توسعه سیاسی جدا کرده است. یک کشور با نظام دیکتاتوری و سیاست مبتدی یا سیستم استعماری هنوز هم “می‌تواند” با حکمرانی تکنوکرات‌های ورزیده در مسیر توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی قرار گیرد. در واقع هریک از دو رویکرد سیاسی “تقلید” یا “تأسیس” که باشد چون توسعه اقتصادی عموماً از منطق و استانداردهای جهانی (به‌ویژه اسناد بین‌المللی توسعه از ابتدای دهه ۸۰ میلادی) مشخص پیروی می‌کند، الزاماً به قطعاتی استاندارد از یک حکمرانی خوب خواهیم رسید. از این نظر، رابطه بین سیاست با سه دسته دیگر (اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی)، از رابطه عموم خصوص مطلق، به سمت رابطه عموم خصوص من‌وجه، نهایتاً به سمت رابطه یک+سه جهش کرده است. به عبارت ساده‌تر همانطور که زبان در منطق ویتگنشتاین برای فهم معنا مثل نردبان می‌ماند که وقتی بالا رفتیم می‌توان آن را به دور انداخت، سیاست هم در رابطه بین دولت-ملت همین حکم را دارد چون سیاست-دولت ذاتاً (در نفس وجود) یک عَرَض (شرط لازم) برای رسیدن به هدف یعنی تضمین مراقبت از حس نیکبختی افراد اجتماع خود است درست مثل پول که از روز نخست چیزی بیش از یک قرارداد برای مبادله نبود و ارزش ذاتی آن صفر است؛ فقط وسیله‌ای است –اما وسیله‌ای ضروری- برای مبادله. سیاست-دولت در مفهوم یک قرارداد اجتماعی، موضوعی که در ادبیات کلاسیک سیاسی تحت عنوان دولتِ حداقلی، در دوره گذار از مراحل مختلف دولت-شهر مطرح است، “سیاست” بی‌نهایت در دولت تحلیل می‌رود تا حدی که تقریباً از صحنه اجتماع غیب می‌شود. به‌عبارت دیگر سیاست “محتوا” نیست برای زندگی؛ آن  “ضرورت” است برای زندگی؛ و اقتصاد نتیجه محتواست نه نتیجه ضرورت؛ اما محتوا نتیجه چیست؟ “محتوا” سرانجام راه‌هایی است که افراد مردم در روابط گوناگون خود به اشکال مختلف در نتیجه تعاطی افکار و سلایق به‌وجود می‌آورند چنانچه آزاد باشند تا هریک به دلخواه خود راهی را که می‌پسندد بپیماید و آن را با جامعه تسهیم کند؛ پس سرچشمه اقتصاد آزادی‌های فرهنگی-اجتماعی است، نه سیاست. سیاست، حکومتِ “مصلحت” است نه حقیقت یا اعتقاد یا مرام.

اگر به آرایش سیستم‌های با حکمرانی خوب نگاه کنیم آنها که با سیستم دموکراتیک و ضمن احترام به حق بشر، طی قرنها مبارزات خونین به توسعه دست یافتند از نظر اقتصادی و رفاه، مدل و نمونه‌ای  -و البته نه لزوماً مدل مطلوب سیاسی- برای کشورهای مقلد در دست یافتن به استانداردهای پیشرفت شدند. این کشورهای مقلد در توسعه سایر ابعاد چنان پیشرفتی می‌کنند و چون استاندارد پیشرفت می‌کنند، الزاماً و به تدریج به سمت توسعه سیاسی در مفهوم تعمیق دموکراسی و حقوق بشر نیز رهنمون می‌شوند، هرچند برخی سریع، برخی کُند و برخی با دور متناوب (نمونه ترکیه). مسئله، “مدیریت” کشور است و مدیریت یک امر تخصصی است. چرخاندن چرخ‌های مملکت نیاز به دانش دارد نه عشق و عقیده. هرقدر هم که عاشق متعصب “ایران” و عاشق “توسعه” باشیم مادامیکه که توسعه و لوازم آن را نشناسیم ممکن نیست در مسیر توسعه قرار بگیریم. همچنانکه هرقدر هم که عاشق عدالت باشیم مادامیکه عدالت را نشناسیم ممکن نیست یک دادرسی عادلانه داشته باشیم. امروزه برای ارج گذاشتن به مفاهیم والای انسانی و اجتماعی که بشریت برای آنها مبارزات خونین و مجاهدت‌ها کرده باید مجهز به “فن” و “دانش” بود. توسعه را باید شناخت نه عاشق شد، همچنانکه عدالت را باید شناخت نه عاشق بود. در عصر حاضر، حکومت را باید آموخته بود نه آنکه آموزش دید. اگر فرزند جناب کدیور مریض شوند آیا برایشان مهم است که پزشک معالج وی دین و آیینش چیست به‌ویژه زمانی که تنها همین پزشک قادر به مداوای وی باشد؟ هدف بهبودی است. اگر پدری دلسوز باشیم هیچگاه جان فرزندمان را وسیله آموزش پزشکی خود یا دیگران قرار نمی‌دهیم. در حکومت هم حال ملت باید خوب باشد و مهم نیست حاکم ایرانی است یا اجنبی، فارسی حرف می‌زند، عربی یا انگلیسی –هرچند مهم است که بیگانه (aliens) نباشد، توضیح خواهم داد-. هدف بهروزی ملت است. اگر حاکمی دلسوز باشیم خوشحالی ملت را وسیله آموزش مدیریت خود قرار نمی‌دهیم. بنابراین اعتقاد شوونیستی به موضوع ملیت و زبان در مقابل اجنبی معمولاً مختص حاکمان کشورهایی است که چاشنی استقلال سیاسی را برای رهایی از همه مسئولیت‌های اخلاقی ناظر به حقوق بشر و توسعه کشور، دستاویز مشروعیت خود قرار داده‌اند و البته بسیاری از ملت‌ها که شعور و بلوغ فکری‌شان به سطحی از پختگی رسیده، هیچگاه ملعبه دست نمایندگان این طرز فکر شعار “استقلال” نشدند. این موضوع را مردم کانادا و استرالیا با رأیشان به عدم استقلال از بریتانیا خوب به دنیا نشان دادند، جالب است حتی قبل از آنان خود ما ایرانیان در ایران بزرگ هزار سال پیش به جهانیان نشان دادیم که اگر عدالت بود برایمان مهم نیست چه کسی حکومت می‌کند. زمانی که الپتکین راستکردار از ترس انتقام حاکم خراسان به کابل گریخت و غلام شخصی خود را که از یک روستایی به زور کاه و مرغ گرفته بود، چنان مجازات کرد و گفت: «هر آن کس که از کسی چیزی بستاند و معلوم ما گردد با او همچنان کنیم که با این غلام خاص کردیم» پس لشکریانش همه ترسیدند و رعیت ایمن گشت و گفتند چندان نعمت‌ها فراوان شد و چون مردمان شهر، آن امن و عدل و نعمت بدیدند گفتند: «ما را پادشاهی باید که عادل باشد و ما از او به جان و خواسته و زن و فرزند ایمن باشیم خواه ترک باشد خواه تازیک» (نظام‌الملک, ۱۳۴۷ ص. ۱۸۹) که اگر حکمران عادل باشد حتی مهم نیست از دیاری گریخته باشد ترک باشد یا تازیک یا از جزیره‌ای هزاران کیلومتر دورتر حکمرانی کند. اگر عدالت و امنیت بود مهم نیست کلنی یک جزیره کوچک بود یا شاهی بادآورده اجنبی. برای مردم این کشورها مهم است که به عنوان یک انسان چقدر حق دارند و احترام.

اصلاً به نظر شما آقای کدیور اگر نتانیاهو یا ترامپ به ایران حکومت کنند آیا بدتر از اینان به ایران و محیط زیست ایران خواهند کرد؟ به نظر شما چون مسئولان حکومت ایران به فارسی صحبت می‌کنند ایرانی هستند؟ جالب است رهبران انقلاب یک بار از “میهن” نام نبرده‌اند و مسئولان رده بالای نظام به مناسبت‌های مختلف از یدک کشیدن نام ایران برائت می‌جویند. همین اخیراً فرمانده نیروی دریایی سپاه گفت “سپاه پاسداران هیچ کلمه‌ای در ادامه خود ندارد حتی ایران” دیگر به چه زبانی باید بگویند ما ایرانی نیستیم و ایران را دوست نداریم و شما به زور به آنها می‌گویید ایرانی! شما که در اسلام تبحر دارید می‌دانید در اسلام حکومت دارالاسلام و دارالکفر داریم. میزان اسلامِ آدم‌هاست نه کشورِ آدم‌ها؛ حتی اگر در کشوری مستقر باشید، آن کشور فقط یک وسیله برای اجرای آرمان‌های فکری‌شان است و بس. این یک فکر نهادینه و منشأ تفسیر همه کارهایی است که تاکنون در جمهوری اسلامی ایران انجام شده و می‌شود. ایران فقط یک وسیله است، همین، یک سکو برای شیعه کردن همه دنیا. اگر شده این وسیله با همه ساکنینش نابود شود تا شیعه در سراسر دنیا گسترش یابد، رواست. آیا شما جز از کشورهای اشغالگر سراغ دارید که از روز نخست اشغال، در سراسر کشور ایست بازرسی برقرار کرده باشند ابتدا برای پاکسازی عناصر رژیم گذشته، بعد برای تسویه حساب سیاسی و سپس برای ممیزی سبک زندگی شهروند؟ حتی اگر از هجوم به حریم خانه‌ها برای تعیین هژمونی سبکی خاص از زندگی ابایی نداشته باشند. هرچند این نوع اشغال یک کشور از درون برای از بین بردن ماهیت ملی و ایرانی مربوط به یک کشور متخاصم است. اما مگر ما با کشوری در خصم بودیم که توسط آن‌ها اشغال شده باشیم؟ جز اینکه تنها نمودِ تجاوز به یک کشور از داخل، هجمه فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی به ذائقه و سبک زندگی آن ملت است. فکر حاکمان ما از کودکی و در صلب مادرانشان چنین فرمت شده و با چنین اوصافی شخصیت یافته‌اند. آنها همینند که هستند: جهان-وطنی. ایران برای آنان فقط یک پایگاه است، نه یک کشور. کشورهای اروپایی توسط یکی از اعضای خود یعنی آلمان مورد تهاجم و اشغال قرار گرفتند و این کشورها با کمک هم و عمدتاً با کمک نظامی اجنبی یعنی امریکا و سپس اقتصادی –طرح مارشال- توانستند خود را از قید جنایات هیتلر و خرابی‌های ناشی از جنگ رهایی بخشند. بدتر از آن ژاپن بود که با تحمل یک کشتار عظیم ناشی از بمب اتم برای مدتی تحت فرمانداری امریکا اداره و سپس با کمک همین کشوری که بمب هیدروژنی بر سر مردمش ریخت، بازسازی و ساخته شد. این ناسیونالیسم غیرعقلانی گروه‌های مخالف و اپوزسیون ایرانی که همواره توسط جمهوری اسلامی ایران تأیید می‌شود، باعث شده تا در تمیز ساده‌ترین مفاهیم سیاسی و اجتماعی دچار دوگانگی شویم. و البته من و مردم عادی هرگز از واضعان این نوع دیالوگ، روزنه نوری که لازمه عشق به این آب و خاک باشد ندیدیم و باور نکردیم. برعکس، اگر این کشور را دوست داشته باشیم نه تنها نباید دست رد به حمایت اجنبی و هر کشور یا جمعیت خارجی بزنیم که باید بسیار عاقلانه و مدبرانه از همه پتانسیل‌ها برای نجات کشور استفاده کنیم. فرصت نیست تا یک پارادوکس عجیب را توضیح دهیم که ایرانیان در طول تاریخ فقط به دلیل رفتار ظالمانه حاکمان خود، حتی جلوی حملات اجنبی‌های ویرانگر را نگرفتند، حال شما انتظار دارید تا با فتوای شوونیستی شما، دست رد به یاری اجنبی‌های خوب که بی‌نهایت به کمک آنها نیازمندیم، بزنند؟ البته آقای کدیور و امثال ایشان به عکس این ارتباط نه تنها هیچ اعتراضی به یاری گرفتن فلسطینیان از سایر کشورها مخصوصاً ایران ندارند بلکه متعصبانه و به هر مناسبتی از خوبی آن یاد می‌کنند. اما کمترین کمک خارجی به ایران را با “انگ” اجنبی‌پرستی پس می‌زنند.

واقعیت این است زمانی که یک ملت ستم کشیده، به تنهایی یارای مقابله با حاکمان بی‌رحم خود را ندارند، حاکمانی که تمام ثروت‌های مادی و معنوی کشور را وقف تجهیز ماشین سرکوب خود کرده‌اند؛ اساساً قادر نیستند بدون کمک مادی و معنوی سایر کشورها و ملت‌های آزاده، گشایشی در وضعیت خود به وجود آورند. پس تا هنوز هستند کشورها و ملت‌هایی که حاضرند از ما حمایت مادی و معنوی کنند و تا وقتی که “تأثیر” ایران به‌طور کلی از معادلات جهانی حذف نشده، شرایطی که دیگر اهمیتی برای کسی نداشته باشیم. تنها عضو واقعی مجموعه جهان سوم، که اهمیت اقتصادی و تا حدی فرهنگی‌اش سال‌هاست که از دست رفته و اعمال تحریم علیه ما می‌رود که خشی به اقتصاد دنیا، حتی نفت دنیا نیاندازد. پس، باید با گشاده دستی از آنان کمک خواست. اساساً چه کسی می‌گوید در قرن حاضر خارجی خواهان از بین بردن خارجی دیگر است. جز آنکه این فرمول کلی از جانب معدود کشورهایی نظیر جمهوری اسلامی خلق شده باشد؟ بهتر است ابتدا دو مقوله جامعه جهانی و رابطه کشورها را از هم تفکیک کنیم. جامعه جهانی برای حفظ امنیت کره زمین نسبت به اصولی معین وفاق جمعی دارد و در این جهت با کشورهای سرکش و انزواطلب و خواهان برهم زدن امنیت کره خاکی مقابله می‌کند، یا به زور اسلحه یا با اِعمال تحریم. اما در رابطه بین کشورها، آنها براساس منافع ملی خود متناسب با شرایط تصمیم می‌گیرند و بسیار طبیعی است که هر کشور خارجی به فکر منافع ملت خود، با ایران روابط خود را شکل دهد و طبعاً در رابطه با ایرانِ فعلی که آبرو و حیثیت بین‌المللی ندارد، برای تثبیت هر نوع رابطه اعم از اقتصادی و سیاسی مجبور است به طرف مقابل باج دهد و کشورها وقتی می‌بینند حکومت به فکر کشور و مردمش نیست، چرا آنان باید به فکر ما باشند؟ کافی است به رابطه یکطرفه ایران با روسیه و چین بنگرید، که تحقیقاً تنها بازمانده روابط سمبل بی‌بدیل استعمار کهن در جهان است، تا به آسانی متوجه این حقیقت تلخ شوید. از طرف دیگر، چرا باید تفکیک اجنبی از اخوی مهم باشد برای من ایرانی چه فرقی می‌کند چه کسی با چه ملیت یا زبانی به من، هم‌وطنم و طبیعتِ سبز کشورم ستم می‌کند. ستمگر، ستمگر است و باید با همه قوا جلوی وی ایستاد تا جان‌ها، مال‌ها و اکوسیستم کشور کمتر لطمه ببیند. هرچند اگر بیشتر دقت کنیم مشکل ما از جنسی دیگر است: اگر مفهوم ایرانی در داشتن عِرق به ایران تعریف شود، جای اینان کجاست؟ اینان حتی خارجی (foreigner) محسوب نمی‌شوند. به نظر نویسنده این جماعت حکمران در ایران اساساً موجوداتی “بیگانه” (aliens) هستند. بنده به عنوان یک متخصص حقوق اقتصادی اطلاعاتی و حقوق سایبر تاکنون حتی ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین مفاهیم منطقی و استانداردهای این رشته را نتوانستم به مدیران عالی رتبه و حاکمان بقولانم و بعد از روی کار آمدن آقای احمدی نژاد و بازنشسته شدن امثال بنده و با رد کامل استانداردهای حضور در مجامع تخصصی سازمان ملل، ماهیت توسعه کشور با نگاه کودکانه و حقیر سپاه پاسداران از تمامی دستاوردهای علمی و عملی نوع بشر تهی گشت. به نحوی که اکنون هیچیک از دانش آموختگان علوم تجربی و حتی علوم مهندسی در کشور اصلاً زبان مشترکی با حاکمان و مدیران ندارند و قادر نیستند تا ساده‌ترین صورت مسئله‌ها را برای آنان با تصویر بکشند، چه برسد به آنکه مشکلات کشور را بخواهند حل کنند. مشکل ما اصلاً موضوع اجنبی یا ایرانی نیست. مشکل ما این است که موجوداتی با طرز فکر مدرسی و کلامی-ذهنی، بدون داشتن احساسات طبیعی انسانی بر مقدرات مادی و معنوی این کشور حاکم شده‌اند. گویی که از سیاره دیگری به این کره خاکی قدم گذاشته‌اند. و متأسفانه برخلاف فیلم‌های هالیوودی که بیگانگان معمولاً در امریکا فرود آمده، به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند، این بار به ایران آمده و به فارسی حرف می‌زنند. و اکنون ما مردم بومی ایران متوجه غم و اندوه آنان نمی‌شویم. همچنانکه نمی‌توانیم شادی آنان را بفهمیم. وقتی می‌گویند در این کشور همه آزادند نمی‌فهمیم منظورشان چیست؟ و وقتی ما می‌گوییم آزاد نیستیم آنان واقعاً متوجه نمی‌شوند ما چه می‌گوییم. ما مردم و این حاکمان تقریباً در هیچ موضوعی، از سبک زندگی تا علایقمان به میهن تا سلایقمان به طبیعت، تا حلال و حرام به هم شبیه نیستیم. ما و آنان در دو دنیای جدا زندگی می‌کنیم چون آنان “بیگانه” هستند و از فضا به سیاره زمین آمده‌ و شوربختانه ایران را برای سکونت خود برگزیده‌اند. فقط کافی است به سخنان برخی از این موجودات در روزهای جمعه گوش کنید تا خود قضاوت کنید آیا جز از یک “فرازمینی” چنین حرف‌هایی متصاعد می‌شود؟

حال، با وجود حکمرانی این موجودات فضایی، ایران مثل طفل معصومی است که مکرراً مورد تعرض قرار گرفته و طبعاً بعد از فردای رهایی، از این طفل نباید انتظار داشته باشیم فوراً به آغوش جامعه جهانی بازگردد و باید یک دوره انتقالی بازسازی و بازپروی روح و جسم این طفل معصوم را در ذهن خود قایل باشیم. اما قبول این واقعیت هراس‌انگیز است که برای سرپرستی این طفل زجردیده، صف درازی از مدعیان اپوزسیون تشکیل شده تا بعد از عزیمت آن موجودات فضایی به سیاره خود، بر مقدرات این طفل حاکم شوند. همه کسانی که در براندازی حکومت پهلوی نقشی مؤثر داشته و هنوز هم حاضر به پذیرش خطای خود و عذرخواهی از مردم ایران نیستند، عمدتاً تحت لوای جمهوری‌خواه با گرایش‌های مذهبی و غیرمذهبی، چپ و غیر چپ در کنار مجاهدین خلق به عنوان نیروی سوم، منتظر روز موعود برای حاکمیت خود هستند. نویسنده این سطور به عنوان عضوی از مردم عادی هیچ اعتمادی به هیچیک از افراد و گروه‌های این اپوزسیون ندارد تا حکمرانی خود را با اعلام یک شرایط اضطرار دیگر برای سرکوب و کشتار مردم آغاز نکنند. کسانی که هرقدر بیشتر حرف می‌زنند بیشتر می‌فهمیم نه تنها از کرده خود هیچ پشیمان نیستند حتی هیچ حس واقعی از نبض هموطنان ایرانی خود ندارند. وقتی دکتر سروش دوسال پیش در فرازی از داستان زندگی خود در BBC می‌گویند «مردم ایران در دوره شاه حقیقتاً بی‌پناه بودند». باعث تعجب من به عنوان یک وکیل دادگستری حرفه‌ای است که بی‌پناهی میلیون‌ها انسان از جمله خودم را به عینه می‌بیند و لمس می‌کند. آن زمان نه من و نه خانواده‌ام، نه همسایه‌ام نه هموطنم حقیقتاً هرگز چنین حسی که ایشان مدعی هستند، نداشتیم و امروز برعکس اصلاً حسی از امنیت و پناه نداریم و خود را مثل میلیون‌ها ایرانی دیگر بی‌پناه‌تر حتی از بدبخترین مردمان جهان می‌بینیم. البته ایشان اکنون دکتر سروش معروف هستند. همه به ایشان توجه می‌کنند و در پناه هزاران چشم ستایشگر هرگز مشکلی از بابت رعایت احترام به شأن و مقام خود و گذران زندگی نداشته و ندارند. زمان شاه ایشان معروف نبودند اما جوانی با استعداد فوق‌العاده و تربیتی خاص از مذهب و زندگی متمایز از میلیون‌ها زندگی متعارف ایرانی به عنوان یک روشنفکر مذهبی ضدشاه، قطعاً باتوجه به شرایط پلیسی آن روز که فرصت گذار به دموکراسی پیدا نکرد، حتماً حس درستی از بی‌پناهی داشتند اما چه ربطی به کل جامعه آن روز داشت؟ ایشان فقط نسبت به احساس خود حق داشتند بگویند نه مردم ایران… نکته‌ام این است که اپوزسیون ایرانی هرقدر فیلسوف، متعهد، متفکر و درستکار، به هیچ وجه نه درک درستی از هدف سیاست دارند و نه حس درستی از نبض مردم ایران آن موقع و نه اکنون. چه برسد به آنکه خود را شایسته حکمرانی در این کشور ببینند. آنان هنوز از قید و بند تجزیه و تحلیل‌های شوونیستی و پلومیک‌های سیاسی و کینه و عداوت خود نسبت به خدمتگذاران واقعی ایران رهایی نیافته‌اند آنان هنوز حتی قادر نیستند بغض و کینه خود را نسبت به دو پادشاه مظلوم پهلوی که نه اجنبی بودند و نه بیگانه، -با وجود اشتباهات قابل انتقادی که داشتند- پنهان کنند چه برسد به آنکه بخواهند در جهت تأیید کارهای شایسته اینان سخنی بگویند. من تاکنون جز یکی دو نفر اعترافی نشنیده‌ایم که از بابت کارهای گذشته خود از مردم طلب بخشش کرده باشد. البته منظورم لزوماً ایشان و شما و کسانی که از نظر سنی رهبری گروه یا جمعیتی را نداشتید نیستید، کسانی که رهبری فکری گروه‌ها را به عهده داشته و به تئوریزه کردن یک شورش عمومی به نام انقلاب تلاش کردند و حتی از جان خود گذشتند. اما انتظار این است تا شما که اکنون وارثان آن اندیشه‌ها هستید، نخست اصل اندیشه خود را نقد کنید تا بتوان به یک سیاست عملی اتفاق کرد. بعید می‌دانم ما در ایران زاده‌شده‌ها هرگز بتوانیم به آرامش برسیم اگر وجدان ما نسبت به اعدام حتی یک بچه ۱۵ ساله در اوایل انقلاب آرام گرفته باشد. این مصیبتی که اکنون تحمل می‌کنیم کمترین عقوبتی است که از بابت گور کردن انسان‌های بیگناه سزاوارش هستیم. مادامیکه نهال وجود این انقلاب با خون نوجوانان و جوانان برومند آبیاری شده، جز با اعتراف به گناه و تلاش واقعی در جهت احیای ایران آزاد، امکان آسایش و آرامش نیست. آسانترین کار برای خلاصی از قضاوت تاریخ، این است که آقای کدیور و همفکرانشان و سایر دگراندیشان همه تقصیر را به گردن خمینی و چند تن از اطرافیانش بی‌اندازند. اما این نه منصفانه است و نه واقعیت. درون این تاریخ معاصر، اکنون من، شما، همفکران و همرزمان شما و سایر گروه‌های آپوزیسیون است که همچون اطفال هنوز قادر نیستیم بر سر اصولی معین و غیرجدلی برای رهایی ایران توافق کنیم.

نکته برجسته دیگر در نوشته جناب کدیور، جایی است که سلطنت‌طلبان را در کنار مجاهدین خلق قرار می‌دهد که اگر نگوییم مغرضانه، دست کم بی‌انصافی محض است. مجاهدین خلق را اساساً نباید با هیچیک از گروه‌های منتقد تا مخالف نظام ایران یکی دانست آنها فقط و فقط با خود نظام جمهوری اسلامی قابل مقایسه هستند در واقع همسان و آن روی دیگر سکه جمهوری اسلامی هستند چون مجاهدین در اساس یک نظم فکری منجر به توتالیتاریسم مبتنی بر آرمانشهر مطابق نقشه دارند و پیروان خود را با سبکی خاص از زندگی پیوند داده‌اند. درست مانند جمهوری اسلامی که در این جهت تلاش کرده و می‌کند. منتها مجاهدین به دلیل تعداد افراد کم موفق شدند تا آن نظم اسپارتی را به‌طور کامل در میان پیروان کم خود برقرار سازند و جمهوری اسلامی البته علی‌رغم صرف بودجه‌های نجومی کشور و به خدمت گرفتن همه توان خود موفق به این کار در سطح یک کشور پهناور نشد. ناگفته نماند آن دسته از سیاستمداران امریکایی که مجاهدین را به‌عنوان یک نیروی سیاسی برانداز حمایت می‌کنند به شدت در اشتباهند و همان اشتباهی را تکرار می‌کنند که در تجهیز و حمایت از مجاهدین افغان در سرنگونی رژیم مارکسیستی نجیب انجام دادند. نیرویی که استعداد رادیکالیسم فکری را با استفاده از قدرت نظامی امریکا به فعلیت رساند و جهان را به ویروس اندیشه «کشتار انسان در این دنیا، برای نجات انسان در دنیای دیگر» گرفتار ساخت. باعث شگفتی است چطور مشاوران دولت امریکا واقف به این موضوع نیستند که مجاهدین از نظر فکری و ایدئولوژیک همان آرمانشهری را دنبال می‌کنند که اسپارت در مقابل روم و در حکومت‌های نازیسم، فاشیسم و کمونیست و ایران تکرار شد. همه اینان از جمله حکومت خودخوانده خلافت اسلامی با داشتن پیوند ایدئولوژیک نمادین، همه به دنبال یک چیز هستند: «تعیین و تکلیف سبک زندگی» برای دیگران.

از این نظر، تأکید جناب کدیور بر ایجاد بار منفی نسبت به موافقان یک شکل حکومت تحت عنوان سلطنت‌طلب در اساس به بی‌راهه رفتن است. اگر بعد از روز آزادی ایران، قاطبه مردم عادی در یک همه پرسی به نظام سلطنتی رأی دادند –حداقل احتمال آن را بدهید- موضع شما چه خواهد بود؟ آیا می‌خواهید انتخابات را باطل کنید؟ یا با اسلحه یک جمهوری خونین دیگر تأسیس کنید؟ بنده به عنوان نویسنده این سطور حتی به نظام ولایت فقیه چنانچه خود را منطبق با معیارهای حقوق بشر و نورم‌های غیرجدلی یک حکمرانی خوب بداند، هیچ مخالفتی نداشته و پایشان را می‌بوسم. حال آنکه ایرانیانی خواهان رژیم سلطنتی با قبول این نورم‌ها باشند که دست کم در دوره حکومت ۵۷ ساله خود، بیش از همه مدعیان، رعایت اغلب این نورم‌ها و ایران دوستی خود را به ضرس قاطع به مردم ایران و جهانیان اثبات کرده‌اند. طبعاً دست دوستی و مهر دراز خواهم کرد. البته رضا پهلوی بارها اعلام کرده حضور من در صف مخالفان رژیم به معنای آنکه خواهان سلطنت باشم نیست. معیار نظر مردم است که در یک همه پرسی آزاد خواهند گفت. پس ما چه اصراری به برجسته کردن فرمالیته‌های رسمی حکومت داریم؟ ما باید همه ایرانیان را بدون پسوند و پیشوند، با هر شکلی از حکومت، مادامی که به اصول حقوق بشر و نورم‌های یک حکمرانی خوب باور غیرجدلی دارند، و استفاده از کمک دولت‌های اجنبی در میان خود پذیرا شویم. تا از پس مبارزه ناعادلانه‌ای که در یک سو همه تجهیزات سرکوب وجود دارد و در دیگر سو، جز زن و کودک و پیر و جوانِ خودکار به دست، نیرویی برای رویارویی موجود نیست، برآییم. ما باید بتوانیم ورای شکل نظام سیاسی، به اصول و پرنسیب‌هایی توافق کنیم که در فردای پیروزی با انتخابِ هر گزینه شکلی اعم از جمهوری، سلطنتی، ولایت فقیه و … به آن جنبه‌هایی اتفاق کرده باشیم، که صرف‌نظر از شکل رسمی حکومت، مدیریت عادلانه‌ای برای شکوفایی همه جانبه کشور به وجود آید. آن هنگام که همه مصیبت‌ها را از چشم نظام پادشاهی در ایران دیدیم و انقلاب کردیم تا به گمان خود اساس مصیبت را برچینیم کافی بود تنها نیم نگاهی به اطراف خود بیاندازیم تا بنگریم اتفاقاً اغلب کشورهای پادشاهی از نظر حتی اندیشه سیاسی به مراتب پیشرفته‌تر از کشورهای جمهوری هستند. اغلب کشورهای “باز” و پیشرفته در دنیا پادشاهی‌اند. پس مهم نیست شکل حکومت چه باشد مهم این است که سیستم اداره کشور به‌طور سیستماتیک بر پاشنه کدام قطعات استاندارد مدیریت می‌چرخد. در خرداد ۱۳۴۲ گروه‌های سیاسی ایران جمع‌بندی کردند که نظام شاهنشاهی قابل اصلاح نیست و باید از طریق جنگ مسلحانه آن را ساقط کرد… آنان چه حقی به این جمع‌بندی داشتند؟ در دهه پنجاه گروه‌های سیاسی چپ و مجاهدین استدلال می‌کردند ایران گور امپریالیسم است یعنی ایران آخرین سنگری است که امریکا در آن خواهد جنگید و شکست خواهد خورد… اینکه نهضت آزادی و این گروه‌ها شورش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ را نقطه عطف روش مبارزه خود قرار دادند، غلط بود یا درست کاری نداریم. اما امروز شما و همفکران شما اصلاح‌ناپذیری جمهوری اسلامی ایران را اثبات می‌کنند اما هیچ جمع‌بندی جز آنچه عملاً به نفع “تثبیت نظام حاکم، یا شورش کور” است ندارید، حتی اگر به گمان خود در اصلاح‌ناپذیری جمهوری اسلامی کشف تازه‌ای کرده باشید. اجازه بدهید دقیق‌تر بحث کنیم:

مقدمات بحث جناب کدیور را سخت می‌توان پذیرفت. چطور ممکن است قبول کرد «نظام جمهوری اسلامی ایران با خدعه آغاز شد». خدعه‌ای در کار نبود. واقعیت این است که آقای خمینی نمی‌دانست چه می‌خواهد وی فقط با شاه مخالف بود چون شاه با انقلاب سفیدش آب پاکی را روی دستان روحانیت ریخته بود و وقعی به احکام اسلام از نوعی که ایشان در ایجاد محدویت برای زنان و حفظ جامعه سنتی می‌پسندید، نداشت. همه گروه‌های سیاسی از چپ و راست تا مذهبی و غیر مذهبی از شعرا تا نویسندگان تا هنرمندان در کسوت روشنفکر زمینه و متن پذیرش شخصی مثل خمینی را مهیا کرده بودند و خمینی نیز با استفاده سیاسی از عناوینی مانند کاپیتولاسیون و انقلاب سفید و کودتای ۳۲ و غیره البته باعث ایجاد هیجانات ملی و احساساتی می‌شد که می‌توانست بسیاری از روشنفکران را با خود همراه کند. اما آقای خمینی قم با خمینی پاریس فرق کرده بود. وی حالا مجبور بود تا با پوشش کاریزماتیک شخصیت خود دنیا را در یک خلاء اطلاعاتی بسیار مهم قرار دهد. هنگامی که خبرنگار فرانسوی در فرانسه از آقای خمینی راجع به برنامه حکومت خود می‌پرسد و ایشان با آن نگاه پر جذبه خود می‌گویند “وقتی حاکم شدیم خواهید دید” در واقع هم خیلی صادقانه و هم سیاستمدارانه از پاسخ به پرسشی که اصلاً جوابش را نمی‌دانست طفره رفته بود. واقعیت این است که نه آقای خمینی و نه هیچیک از اطرافیان ایشان و نه هیچ گروه دیگر سیاسی از جمله خود شما نمی‌دانستید چه می‌خواهید و فقط بعد از اینکه آقای خمینی استقرار یافت، با کمک اطرافیان خود مثل بنی صدر و دیگرانی که تحت تأثیر ادبیات روشنفکری مانند دکتر علی شریعتی، مکتبی می‌اندیشیدند، برنامه بزرگ خود را برای تغییر فرهنگ و ذائقه سبک زندگی مردم کشور اعلام و اجرا کردند و بدین طریق، به لوازم انجام رسالتی ملزم شدند که از خصائص اصلی یک نظام توتالیتر بود. اما نه خمینی و نه شما اصلاً حتی تصوری از آن نداشتید. آن موقع، تفسیر از نظام جمهوری اسلامی به عنوان یک شِق سوم در مقابل مداین فاضله شرق و غرب بود. قرار بود تا نظامی جدید از جامعه مطلوب انسانی به دنیا معرفی شود. متفکران ایرانی از مذهبی تا چپ و راست، در ذهن خود مدینه فاضله‌ای –اتوپیا- ساخته بودند که هیچ اشرافی بر قدمت و تبعات اجرایی و فاسد آن نداشتند. این فقط یک نادانی ملی و تاریخی در انتخابی اشتباه بود. تفاوت ما در انتخاب خمینی با تفاوت ملت آلمان در انتخاب هیتلر، در جنس مدینه فاضله‌ای بود که برای به دست آوردنش شریک جرم این دو رهبر شدیم. مدینه فاضله ما دین ما (اسلام یا کمونیسم) بود، مدینه فاضله آلمان‌ها، نژادشان بود. ملت آلمان با آن سابقه درخشان فلسفه و آشنایی با انواع اتوپیا، متوجه این موضوع نبودند رهبری که همه ابزارهای دموکراسی را پس از رسیدن به قدرت نابود می‌کند، قادر است تا از هر پدیده‌ای، حتی نژاد، یک اتوپیای مقدس بسازد که بشود برای آن جنگید و میلیون‌ها انسان را کشت. هیتلر به همان ایدئولوژی تربیت و اصلاح نسل بشر در ایجاد آرمانشهر باور داشت که معتقدان به آرمانشهر روسی، چینی، کامبوجی یا ایرانی باور دارند. کوشش من در مقاله دوم آن است تا عنصر اصلی هر نظام توتالیتر و کارکرد آن را به زبانی ملموس و غیرجدلی توضیح دهم تا متوجه باشیم حاکمان ما مطلقاً هیچ بدعت جدیدی در سیستم ولایت فقیه خود ندارند و تنها با عنوانی جدید نعل به نعل، جا پای کسانی در تاریخ قدیم و جدید گذاشتند تا پازل ایدئولوژی‌های ویرانگر را کامل کرده باشند. جناب کدیور! در طول تاریخ، اسلام تا مرز تبدیل شدن به یک ایدئولوژی مخرب رفت ولی تبدیل به ایدئولوژی نشد اما دوستان و هم کیشان شما، در این ۵۰ سال نام دین اسلام را در کنار سایر ادیان بزرگ، فاشیسم، نازیسم و مارکسیسم قرار دادند تا پازل دستگاه‌های عظیم تولید برده-فکر کامل شود و این جنایتی بود که در حق دین اسلام –آنهم در شکل اتوپیای خطرناک غربی- شد. بنابراین، اگر نیک در کنه تحلیل و استدلال خود بنگرید که موافقان کمک اجنبی و شرایط بین‌المللی فشار بر روی جمهوری اسلامی ایران را جنگ‌طلب و دشمن ایران محسوب می‌کنید، دقیقاً خلافش را اثبات می‌کنید، چرا؟ چون دلایلی را که با استناد به آنها جمهوری اسلامی ایران را اصلاح‌ناپذیر دانسته‌اید، نتیجه محتوم آن شورش داخلی یا جنگ خارجی است. این نتیجه محتوم است و هیچکسی را یارای تغییر این معادله نخواهد بود. شما بن‌بست نظام جمهوری اسلامی ایران را برای اصلاح شدن خوب توضیح دادید اما نتایج بحث شما، شورشی بدون رهبری خواهد بود که نمونه‌اش در سوریه و عراق اتفاق افتاد. انتظار مردم از مخالفان فکری و سیاسی خارج از کشور از جمله شما این است تا دیر نشده نسبت به یک رهبری واحد که بتواند همه سلیقه‌ها را در خود جای دهد و نماینده راستین طیف بزرگی از مردم باشد، توافق کنید. در غیر این صورت، با آغاز همان جنگی که شما از آن حذر می‌کنید، در نهایت کشوری دیگر برای شما و ما رهبر بر خواهد گزید. این اپوزسیون‌های عاقل و بالغ و با این همه ادعا هنوز قادر نیست تا به یک رهبری واحد اتفاق کند، نشان از چیست؟ تحلیل‌های شما و سایر مخالفان، مادامی که هدفی مشخص برای اتحاد و یکپارچگی به وجود نیاید، به چه دردی می‌خورد؟ شما ممکن است بگویید من می‌توانم دلیل بیاورم که چرا این حکومت اصلاح‌ناپذیر است. اما دلیل نمی‌شود که راه‌حل رهایی کشورم را هم از این وضعیت بدانم. این حرفی است درست و منطقی. اما ارکان بحث شما در تخطئه راه‌حل‌های دگراندیشان، فراتر از این معناست. تعبیرش این است که خود دست به کاری نمی‌زنید، هیچ ایده‌ای هم ندارید، اما دیگران را اگر بخواهند کاری کنند، تحت عناوین پیش گفته تکفیر می‌کنید. شما و دوستان شما و تقریباً همه مخالفان در خارج از کشور و اصلاح‌طلبان در داخل کشور، هیچ راه‌حل درست و عملی برای مقابله با این موجود اصلاح‌ناپذیر ارائه نداده‌اند. زندگی خود را دارید و در ضمن با عشق به مطالعه و نوشتن روزگار می‌گذرانید اما مطلقاً هیچ کمکی به کشور و مردم خود نمی‌کنید. جز آنکه با نوشته‌ها و تحلیل‌های خود، تولدِ جنبش مؤثر مبارزه با این نظام اصلاح‌ناپذیر را مدام به تأخیر می‌اندازید. شما و سایر مخالفان در داخل و خارج نیز همچون آقای خمینی پاریس هیچ برنامه‌ای ندارید. تفاوت در این است وقتی که نام ایشان با معرفی گروه‌های چپ و راست سیاسی به زبان مردم ایران افتاد و به عنوان یک رهبر دفاکتو، اعلام وجود کرد، با پشتوانه شخصیت جهانی خود، مواظب حرف زدن خود بود تا به ضرر نهضت توخالی‌اش تمام نشود اما متأسفانه شما اصلاً مواظب حرف‌هایتان نیستید که باعث ایجاد تفرقه در صف جنبش مخالفان نشود تا بلکه این رهبری برای غلبه غیرخونین بر وضعیت کشور، شاید روزی پا بگیرد. یادتان هست خمینی را  جز گروه‌های سیاسی و معدودی در قم تا اواخر سال ۵۶ کسی نمی‌شناخت. نام خمینی را گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی مخالف شاه به سر زبان مردم انداختند. تجربه نویسنده در مدت محصلی در امریکا همراه با سازمان‌های دانشجویی مخالف شاه جلوی کاخ سفید سر می‌دادند: «خمینی خمینی ملت تو را می‌خواهد» تظاهرات ایرانیان خارج از کشور آغازگر مؤثر نهضتی بود که در ایران با ۱۰ شب شعر با اوج هیجانات احساسی غلبه یافت. مذهبی، غیرمذهبی و چپ و راست با هر نوع ایدئولوژی تحت لوای این شعار گرد آمدند و خمینی رهبر دفاکتو نهضت براندازی شاه شد و آنچنان قدرتی پیدا کرد که کشورهای خارجی عملاً وی را رئیس مملکت دانستند. اکنون هزاران برابر آن روز در خارج از کشور ایرانی است اما انگیزه‌ای برای برگزاری تظاهرات وجود ندارد چون نهضت بی‌سر مثل ترقه‌ای است که فقط صدا می‌کند. این گفته اصلاح‌طلبان که مردم ایران دیگر نیاز به قهرمان ندارند فریبی بیش نیست و این است آن خدعه واقعی که شما باید از آن حرف بزنید. امروز بیش از هر زمان دیگر ایران نیاز به یک قهرمان –قهرمان زنده- دارد. قهرمانی که هنوز نیست، اما مخالفان نظام باید آن را بسازند و مجبورند بسازند اما این‌بار با چشمانی باز.

البته بخشی از ایرادات نیز به سلطنت‌طلبان وارد است. آنان هم به مسایل ایران و طیف مخالفان دیدگاهی ارتدوکسی دارند و آلترناتیوی جز خود در خارج نمی‌شناسند. اینکه همه گروه‌ها فریاد حقوق بشر، دموکراسی و جامعه مدنی سر بدهند اما در عمل حتی نتوانند برای گپ دوستانه سر یک میز بنشینند و محترمانه با یکدیگر گفتگو نمایند ایراد بزرگی است. اکنون همه شما در کشورهای متمدن زندگی می‌کنید و تنها وسیله‌ای که برای جنگیدن با یکدیگر دارید “لفظ” و “انگ” زدن است. اما فرض کنید همین امروز حکومت ایران سرنگون شد و شما مخالفان قرار است حکومت جدید را به دست بگیرید. به ایران می‌روید. چه کار خواهید کرد؟ آیا تضمینی هست که با دسترسی به انبار سلاح و مهمات، به جای دشنام به یکدیگر، انبار مهمات بر سر یکدیگر نریزید؟ اگر می‌گویید نه چنین نخواهیم کرد، و راست می‌گویید، همان کاری را که آنروز می‌خواهید در ایران انجام دهید، امروز در خارج انجام دهید و این تمرینِ تحملِ یکدیگر را در محیطی متمدن به پیروانتان از هم‌اکنون بیاموزید. لازم نیست از اصول و پرنسیب‌های خود عقب بنشینید. دست کم می‌توانید ائتلاف کنید و با تکیه بر مشترکات اصلی برای نجات ایران، یک آپوزیسیون جدید و قوی تشکیل دهید که در آن نمایندگان طیف جمهوری خواه، سلطنت‌طلب، رضا پهلوی، شما و سایر دوستانتان مثل دکتر سروش و آقای اشکوری، بریدگان سیاسی داخل کشور همچون آقای نوری زاد و همه و همه حتی موافقان اصل جمهوری اسلامی در آن باشند. این مشترکات و این محکمات وجود دارد فقط باید آن‌ها درست تبیین کرد.

تقریباً همه عناوین چهارگانه را که جناب کدیور از آن اصلاح‌ناپذیری جمهوری اسلامی را نتیجه گرفته‌اند، جز مسئله اختلاط دین و سیاست که مبنای تقویت اندیشه “رسالت” در تحقق آرمانشهر است، می‌توان ابطال کرد. اگرچه حتی این یک مورد نیز به عنوان پاشنه آشیل حکومت‌های ایدئولوژیک، به مانند نظام‌های مشابه –که در مقاله دوم خواهیم دید- چنانچه مانند چین و شوری، دچار نوعی دگردیسی شوند، نیز مانع اصلاح این نظام‌ها نیست و جهشی مثبت از رژیم توتالیتاریسم، به سوی دیکتاتوری خواهد بود. از این نظر، برگ برنده هنوز در دستان نظام جمهوری اسلامی است. این حکومت هنوز یک مزیت بزرگ و فرصتی بزرگ‌تر دارد و آن این که اینان در عمل حاکمند و دست کم برای قبضه کردن حکومت نیازی به کشتار مردم در ابعاد وسیع ندارند. مردان کلیدی جمهوری اسلامی هنوز این فرصت را دارند تا علی‌رغم تمامی استدلال‌های آقای کدیور، بن‌بست قانون اساسی و ولایت فقیه را با عدول از یک مسئله و فقط یک مسئله بگشایند، و آن عدول از دکترین “تحمیل سبک زندگی” به مردم کشور و پذیرش همه لوازم و آثار آن است. البته تا زمانی که مشاوران جمهوری اسلامی اشخاصی مانند آقای سعیدی رئیس عقیدتی سیاسی سپاه پاسدران هستند -که به نظر بنده یکی از آن موجودات واقعاً فضایی است که به طور سیستماتیک مخدر فکری به رهبران کشور تزریق می‌کند، جمهوری اسلامی قادر به عدول از این دکترین نیست.

ایشان به عنوان میهمان ویژه اجلاس سوم مجلس خبرگان رهبری در اجرای ماده ۵۲ آیین‌نامه داخلی با موضوع “نفوذ” به ایراد سخنرانی پرداخت و گفت: «مدل مورد اجرا در ایران امروز همان مدل نفوذ در چین و نفوذ در شوروی سابق و فروپاشی این کشور… تغییر ذائقه مردم در امور فرهنگی و اجتماعی و کنار گذاشتن ارزش‌ها… تغییر در مبانی فرهنگی مثل سینما، حجاب و عفاف… و تغییر در سطح ذائقه مردم و نیز تغییر در سبک زندگی…» (تاریخ انتشار: ۲۸ شهریور ۱۳۹۶) هرچند که ایشان ظاهراً فراموش کرده، تلاش برای تغییر ذائقه و سبک زندگی مردم را خودشان از چهل سال پیش آغاز کرده‌اند و اکنون که بعد از چهل سال مقاومتِ جامعه، سبدِ اخلاق و انسانیت مربوط به نسل‌های قبل از انقلاب، تهی شده و رفتارِ اجتماعی نسل‌های جدید در خلاء ناشی از معیارهای انسانیِ یک جامعه نورمال، به بیراهه رفته، به فکر افتاده اند تا مانند همه مصیبت‌های دیگر، گناه را به گردن دشمن اندازند… اما نه؛ ایشان با آگاهی کامل، سنجیده و بسیار دقیق آن جنبه‌ای از عنصر برانداز حکومت توتالیتر را محافظت می‌کند که اتفاقاً حکومت برای حفظ خود باید از آن بگذرد! که اگر بگذرد همه امیدها و آرزوهای اپوزسیون، از جمله شما، در انتظارِ سرنگونی این رژیم فرو خواهد ریخت. کاری که به رغم وجود اصولی خشک‌تر از قانون اساسی ما، در چهار دهه اخیر، فروپاشی دو نظام قدرتمند کمونیستی را شاهد بودیم و ما در مقاله دوم آن را توضیح خواهیم داد. هیچ بعید نیست کره شمالی که به تمام آن ویژگی‌های مورد نظر جناب کدیور با وصف ایدئولوژی نظامی متصف است به یکباره تغییر جهت داده و مسیر به سوی صلح و دوستی بپیماید. به همین دلیل، لزوماً این اتحاد نباید برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ایران باشد. ما باید به خاطر ایران و حفظ جان حتی یک ایرانی حداکثر سعی خود را کنیم به این موجودات فضایی در ایران فارسی بیاموزیم که ارتباط برقرار کنیم تا شاید بدون خونریزی شرایطی بهتر برای همه فراهم آوریم. اما شرط وجود این قدرت، اتحاد همه مخالفان در خارج از ایران است. این اتحاد بین مخالفان است که قدرتی بی‌بدیل برای چانه‌زنی در خارج و داخل فراهم خواهد آورد و حتی به نمایندگی از مردم ایران می‌توان با قدرت‌های سیاسی دنیا در ایجاد شرایط بهتر برای ایران مذاکره کرد. از ابتدا مشخص بود اصلاح‌طلبان داخلی راه به جایی نخواهند برد. آنان قدم به قدم از مواضع اصولی خود به نفع قدرت حاکم عقب‌نشینی کردند. آنان مرعوب قدرت حاکم در ایران شدند و کاری جز از بین بردن همه پتانسیل‌های موجود برای تغییرات خوب و مسالمت‌آمیز انجام ندادند. حال همین اصلاح‌طلبان پس از واقعه بهمن ۹۶ در اعتراضات عمومی، یا مانند آقای محمد خاتمی طرف خود را روبروی مردم انتخاب می‌کنند یا مثل شما که از این بر بام افتادید و به‌طور کلی آنان را مردود کردید. شما هم از خواستِ مردم دور افتادید.

فقط دو مسئله باعث نگرانی جدی نویسنده است که رهبران جمهوری اسلامی از برگ برنده خود هرگز استفاده نکنند: یک، فقدان شخصیت، بی‌خردی و عدم شجاعت آنان که باعث خواهد شد تا هرگز نه جرأت تغییر و نه قوه ادراک تغییر داشته باشند. دوم، عدم علاقه به ایران. بدین توضیح که رهبران چین و شوری سابق هرچند از نظر ایدئولوژیک طی چند دهه پیوندی عمیق با مارکسیسم ایجاد کرده بودند اما برای گسست این پیوند، و نگاه غیرشوینیستی  به کشور عزیز خود، لازم بود حداکثر یک نخ دویست ساله را بِبُرند. اما در ایران این جماعتِ حکمران باید طنابی ۱۴۰۰ ساله را قطع کنند. آن هم طنابی که یک سرش به خدا می‌رسد. پس کار همه ما، بس دشوار اما به نظرم شدنی است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)