مارکس در خانواده مقدس می گوید: “دموکراسی از ترهات بورژوازی است”.

سرمایه داری تمام اصول اخلاقیش را بر پایه ی دمکراسی بنا گذاشته، تا آخرین و مهمترین نقطه ضعف “برده داری” و “فئودالیزم” را بپوشاند. با دمکراسی و قانونی کردن همه چیز، خیلی راحت میشود همه چیز را کنترل کرد.

حالا اینکه چطور کسانی خود را “چپ دمکرات” میدانند همان شکلی است که کلاغی که در آسمان اوج میگیرد و بالاهایش را بدون بال زدن می گسترد و خود را “عقابی کلاغ گون” حس می کند!

“چپ دمکرات” همان به قول خودشان “از لحاظ سیاسی چپ و از لحاظ اقتصادی راست” است. البته که این جمله را هیچوقت و هیچ کجا به این شکل بیان نکرده و نمی کنند اما همانقدر که خود را منتسب به نوادگان “گرامشی” می دانند(!) چپند و همانقدر هم که “شرکت در انتخابات را کمک به وضعیت «اقتصادی-سیاسی» و «اقتصاد سیاسی» و «سیاست اقتصادی» می دانند و خود را مدافع و مسئول رایی که داده اند” راستند! مثل همان “اصلاح طلب اصولگرا” یا “اصولگرای اصلاح طلب”، چه فرقی میکند کدام، کدام است؟ مهم این است که هیچکدام نه “اصلاح طلب” است و نه “اصولگرا” (نه “چپ” است و نه “دمکرات”) بلکه یک مفهوم و ماهیت جدید است!

اینها همان”دون کیشوت”های زمان مایند که هدفشان استقرار صلح از طریق جنگ با آسیاب های بادی است! همچون شیر نعره می کشند و کلماتشان بغبغوکنان بمانند کبوتری به اقلیم مغلق گویی سربرمی افرازد!

چپهای دمکرات بدنبال جهانی کردن مرام خودشانند: “شهروند خوب”، “همسایه خوب”، “دوست خوب”، “خرده بورژوای خوب”، “فعال دانشجویی خوب” … و “چپ خوب” همان “چپ دمکرات” است؛ چرا که “خوبی” ریشه در «به رسمیت شناختن همه چیز دارد» و از آنجایی که “دمکرات” هم همه چیز را به رسمیت می شناسد و صرفاً -مانند یک “ژورنالیست اخته”- در پی ارائه ی واقعیت بی دخل و تصرف در آن است، آنها هم سعی می کنند وجوهات “خوب” همه چیز منجمله “دولت” و “قانون اساسی” و “مجوز دادن به راهپیمایی برای شرکت در روز کارگر” و حتی “دشمنان شان” را ببینند و به رسمیت بشناسند!

آقایان با همین تز، مدافع “کار یدی نکردن” هستند! چرا که کارگر (به معنای کسیکه کار بدی میکند) چیزی نمی سازد، بنابراین چیزی ندارد؛ و علت آن کار انفرادیش است و خصوصی ترین نیازهای و کار روزانه اش، هدف اویند. این همان گزاره ایست که جناب ادگار باوئر به آن معترف بود. کار ایشان از همین سو، «منور کردن اذهان طبقه متوسط و بالا» است تا بتوانند این «موجودات انفرادی» -که احتمالا بوی گند هم می دهند- را «رام» و اهلی کنند که ناگهان وسط «راهپیمایی سکوت» -که بالاترین و عالی ترین شکل راهپیمایی است!- هوس شعار دادن، گرسنه شدن، خسته شدن، گرمازده شدن و غیره را نکنند و آرمانهای والای جنبش را به مخاطره نیندازند!

آنها می گویند “نباید ابژه شد(منظور همان ایدئولوژیک شدن، چپ رادیکال شدن و …)، ابژه احساس خودپسندانه ی ارضا شده را مهم می داند.” ابژه! چه چیز وحشتناکی! هیچ چیز ملعون تر، دنیوی تر و توده مابانه تر از ابژه نیست! مرگ بر ابژه! آنها قاصر از دیدن حرکات ابژکتیو خودشانند همچون کبکی که سر در برف دارد به خیال اینکه قایم شده! خود را ناجی دستفروشان و دانشجویان و کارگران و تمام اقشار جامعه می دانند و رسالتشان با خیانتشان به اتمام می رسد، همانطور که داستان “آهن چند است؟” برشت میبینیم که چطور آن فرد آهن فروش خود را حامی دوستانش و علیه دیکتاتور فاشیست می داند!

اینها همان “بوبو”های زمان مایند: بورژوازی نیویورکی با سبک زندگی بوهمی و مطابق مد. همان غایت پست مدرن بودن از جان زیبای هگل. همان خودشیفته ی دانای کل روایتی که نویسنده و خواننده اش خودش است و بس!

این دمکراتهای چپ (تو بخوان چپهای دمکرات: چه فرقی میکند!) دیگر حالیشان نمی شود که هیچکس جز خودشان آنها را نه چپ می دانند نه دمکرات! چرا که حداقل خودشان خودشان را به رسمیت می شناسند. مثل همان حق رایی که هر نماینده برای خودش دارد و البته به خودش رای می دهد، که اگر ندهد خیلی احمق است! از همین رو، چپهای دمکرات قصه ی ما هم برای اینکه خود را به رسمیت می شناسند هم سایت دارند، هم فیسبوک، هم بیانیه، هم میز شورا، هم شورا، هم کرسی در دانشگاه، هم کرسی در خانه و … اما اینها در جامعه نه هویت دارند نه وجود و نه کسانی برایشان تره هم خرد نمی کند. آنها مصداق همان ضرب المثلند که می گوید “بی هزاران مردم تنهایی، با هزاران مردم تنهایی”!

http://nymag.com/docs/07/05/070529radical_chic.pdf

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)