vds657

کسانی که دم از قانونی بودنو پیگیر مطالبات کارگر بودنو نماینده ی رسمی و پرقدرت کارگر بودنو داشتن کلی امکانات و کرسی ها و توانایی ها در سطوح تصمیم گیری برای وضعیت کاری کارگر” «خانه کارگر» (بخوانید «خانه محجوب»!) می زنند باید جواب بدهند که چطور شد در حرکتی خودجوش یکهو چندین هزار باصطلاح کارگر از زیر زمین به خیابانها آمدند و مطالباتشان را مطرح کردند و بعد دود شدند و به هوا رفتند، در حالیکه هیچ کدام از سندیکاها و جریانهای کارگری نه خبردار شدند و نه حضور داشتند، بلکه نمایندگانشان دستگیر و راهی زندان شدند؟!

چطور شد که یکهو باور به کار رسمی و علنیپیدا کردند و با اسامی و هویتهای واقعی شان دم از حمایت از دولت و بهبود شرایط فرهنگی و اجتماعیسیاسی می زنند در صورتیکه تا دیروز در «جلسات مارکس خوانی»شان دم از تشکیل کروژک های مارکسیستی می زدند؟!

همان ها امروز مبلغ تهیه طرحی برای نجات دستفروشانهستند، به این شکل که آنها را قانونی کنند! همان ها امروز با عناوین پوپولیستی پشت جامعه شناس ها قایم می شوند و با تکیه بر استدلالات و مقالات و نظریات آنها سعی می کنند به شکلی حداقلی و احمقانه و کمیک نشان دهند که چطور حق با آنهاست“!

نیازی نیست باورهایشان را اینجا به مثال بیاوریم؛ از پستهای فیسبوکی شان که مرز تعداد لایکها را شکسته تا مقالات سایتهای دماگوژیستی شان که عکسها و رنگهای انقلابات را بر خود دارد، پیداست که چپ می اندیشند و راست عمل می کنند!

«نشست به نفع افغان ها برگزار کردن»، «خواندن بیانیه در رسای حقوق دانشجویان»، «طرح قانونی کردن کار دستفروشان شهری را نوشتن»، «ترجمه و تولید و انتشار متن به نفع آزادی بیان و جامعه مدنی» و هزار و یک کار دیگر هم که انجام دهند، باز نمی تواند توجیه گر عملی باشد که برخلاف تمام کارهای انجام شده شان انجام داده اند و باز خواهند داد. آنها این کارها را به قصد توجیه انجام همان یک کار آخر می کنند. حتی اگر لازم باشد لایحه ی پیشنهادی در«دفاع از بی حجابی زنان» یا «به رسمیت شناختن دوجنسه ها» و هم می نویسند تا اثبات کنند که چقدر برای جامعه مدنی و آزادی عقاید احترام قائلند!

دوستان، این همان پاشنه ی آشیل ماست که در برابر این حداقل ها عاجز می مانیم که خب راست می گویند دیگر! باید اول این مطالبات را طرح کرد و بعد رفت به سراغ اهداف عالی تر؛ مگه نه؟“. اما باید به این دسته از دوستان ساده دل و کم سواد و تاریخ نخوانده گفت که شتر سواری دولا دوسلا نمیشه“! نمی شود آزادی را تکه تکه کرد و بعد تکه ها را کنار هم قرار داد و گفت بفرما! مثل این می ماند که بخواهی آدمی را که از لای نرده های باریکی رد نمی شود، را تکه تکه کنی و عبور دهی و بگویی بفرما، رد شد!

چطور می شود آنقدر ابله بود که خطوط قرمز نظام ایدئولوژیک را نفهمید؟! چطور می شود به آزادی بیان در حکومتی توتالیتاریستی یا فاشیستی باور داشت؟! چطور می شود با گذشت شش سال از یک اعتراض ساده به نتایج یک انتخابات، کسانی همچنان هزینه های سنگین بدهند و خیلی های دیگر هم زیر ضرب باشند و در آخر باز کسانی (همان کسان) پیدا شوند که به رای دادن و خوانده شدنش و قانونی و آزاد بودن انتخابات باور داشته باشند، وقتی بعد از یک عمر زندگی در چنین حکومتی خوب می دانند که همه چیز اول از صافی شورایی رد می شود که همین کسان هم وجود و کارکردش را قبول ندارند؟!

شما نخوابیده اید، خود را به خواب زده اید!

پاشنه آشیل ما کجاست؟ ما در فضاهایی کور کار می کنیم:

چند روز زودتر در دانشگاه تهران و با حضور اکثریت دانشجویان روز کارگر را گرامی می داریم در حالیکه در روز کارگر خیل عظیمی با بهترین امکانات و پوشش ها در خیابانها راهپیمایی می کنند و خود را کارگر جا می زنند!

در دفاع از زندانیان کارگری و سیاسی و عقیدتی و در اینترنت بیانیه صادر می کنیم و با بزرگترین کلاهی که می شود سر خودمان بگذاریم اینطور توجیه می کنیم که این بیانیه ها به گوش مقامات از کانالهای مستقیم و غیرمستقیم می رسد و در سرنوشت آزادی آنها موثر است!

دنبال کمپین های آزادی حقوق زنان می رویم در حالی که به طبیعی ترین حق زن که پوشش است نه تنها اعتراضی نداریم بلکه آن را پذیرفته شده می دانیم!

تحلیل های آبکی یا عمیق مان از مسائل روز را خودمان و دوستانی که مثل خودمانند می خوانند! چون مخاطب دیگری ندارند!

برای نجات طبقه کارگر و پرچم سرخ به دستش دادن، نقشه ها می کشیم و با چند تا از دوستانمان حزب و دسته و گروه تشکیل می دهیم و سایت درمی آوریم (اصلا تو بگو شبنامه) و کلی مطلب از مارکس و انگلس تا ژیژک و بدیو توش میزنیم و کلی حظ می کنیم، در حالیکه ارتباط واقعی با طبقه کارگر را خطرناک و دور و دست نیافتنی و در شأن و کلاس خودمان نمی دانیم!

تنها فضای مبارزه و سخن گفتن ما فیسبوک است و بس! در محیطهای اجتماعی واقعی مثل یک شهروند قانونی رفتار می کنیم و پشت لپتاپ مان یک آنارشیست، مارکسیستلنینیست، کمونیست و هستیم که نه تنها به شرایط موجود اعتراض دارد بلکه در پی بوجود آوردن مقدمات انقلاب هم هست!

لیست موارد زیاد است و مخاطبان این مقاله هم همه را از بر! بحث بر سر طرح این موارد و چانه زدن بر سرشان نیست؛ بحث بر سر چطور بیرون آمدن از این لجنزار است.

ما نمی توانیم هم از بلشویسم دفاع کنیم و هم عاشق جامعه مدنی و دموکراسی باشیم! این دو با هم جمع نمی شوند! نمی توان «هجدهم برومر لوئی بناپارت» را در کتابخانه نگاه داشت و دائم به آن ارجاع داد و همزمان از سیستم انتخاباتی بیمار و از پیش دستکاری شده ای دفاع کرد که شاید یکی از کاندیداهایش از گذشته ی خود پشیمان شده باشد! نمی توان تمام و کمال«درباره مسئله یهود» را قبول کرد و در کوچه و برزن فریادش کشید اما «همان» را وسیله ای برای دستیابی به جامعه مدنی و حقوق بشر تلقی کرد! به همین سیاق نمی توان چپ را دو شقه کرد و خود را «دموکرات» جا زد و بقیه را «رادیکال» و بعد در موضعی دماگوژیستی گفت تحلیل مشخص از شرایط مشخص به ما می گوید که امروز سبز باشیم و فردا بنفش و پسفردا سرخ“!نه نمی شود، هیچ جوره این اضداد با هم نمی شود!

کسانی که امروز در ظاهری چپ سخنهای راست بر زبان می رانند، بدانند که حکایت حضور در جمع همان پادشاه لخت دارند؛ امروز همه می دانند که این «دموکراتهای سرخ پشت، که خود را «چپ دموکراتیک» می نامند، چپ نیستند، لخت اند!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)