هر گروه از افراد در هر دوره ای و در هر مکانی تنها هنگامی تبدیل به یک « موجودیت سیاسی » میشوند که گروه دیگری از افراد را به مثابه ” دشمن ” شناسایی و تعریف نمایند.
باید بر این گزاره به صورت برعکس نیز تاکید کرد . یعنی اگر گروهی از افراد در هر دوره و مکانی گروه دیگری را به مثابه « دشمن » شناسایی و تعریف نمایند آنگاه تبدیل به یک « موجودیت سیاسی » خواهند شد.
هنگامی که این « موجودیت سیاسی » شکل گرفت و قوام یافت حتما صاحب اراده ای جهت تسخیر ارکان قدرت در جامعه و تاسیس دولت خواهد بود تا از شیوه زندگی خود در برابر” دشمن ” پاسداری کند .
اینها پیش فرضهایی است که باید بر اساس آنها پدیده « اسلام گرایی » را بررسی کنیم.
برای آنکه ثابت کنیم « اسلام گرایی » که اکنون با آن مواجهیم یک « موجودیت سیاسی » است باید نشان دهیم که این پدیده خود را در مقابل یک « دشمن » تعریف کرده و قوام بخشیده است.
اما آن « دشمن » که اسلام گرایی را به یک « موجودیت سیاسی » تبدیل میکند چیست ؟
به نظر من این دشمن عبارت است از « غرب » یا « غربی ها » .
برای نمونه به جمهوری اسلامی نگاه کنید . این نظام سیاسی در پی انقلاب سال 1979 قدرت را قبضه کرد . ظاهر امر این است که انقلاب اسلامی علیه شاه صورت گرفت اما اگر به گفتارهای رهبران آن انقلاب بنگریم میبینیم که آنان ابتدا شاه را به ” غرب ” متسل کرده و او را دست نشانده و عامل ” غربی ها ” معرفی میکردند و سپس به سمت براندازی او به عنوان ” مترسک غرب ” پیش روی میکردند . درست به همین دلیل در مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب ، سفارت ایالات متحده مورد هجوم واقع شد و بنیان گذار جمهوری اسلامی از این حرکت با عنوان ” انقلاب دوم ” تجلیل کرد .
از فردای پیروزی انقلاب همین منطق حاکم بوده است . برای حذف بازرگان او را غربی نامیده سپس طرد میکنند . برای سرکوب روشنفکران آنان را غرب گرا معرفی کرده سپس سرکوب میکنند . برای برخورد با زنان و مردان جوان ابتدا آنها را غرب زده میخوانند سپس سرکوبشان میکنند . حتی برای حذف رقبای درون نظام نیز ابتدا به آنها برچسب واداده و یا مرعوب غرب میزنند سپس آنان را تضعیف میکنند . وقتی نوبت به اقلیتهای دینی مثل بهاییان و دراویش میرسد نیز جمهوری اسلامی ابتدا فرقه های آنان را ساخته و پرداخته غرب معرفی میکند سپس نسبت به سرکوب آنان اقدام میکند.
حتی در ورای مرزها و در رقابتهای منطقه ای نیز جمهوری اسلامی با عربستان سعودی و متحدانش نمیجنگد بلکه آنها را دست نشاندگان غربی ها معرفی میکند و در واقع مسئله را به صورت ستیز با عوامل غرب در می آورد .
اما علت بروز چنین دشمنی چه میتواند باشد ؟ پاسخ به این پرسش ما را به سمت کشف ” آموزه محوری ” هدایت میکند که مبنای شناخت موجودیت سیاسی به اسم ” اسلام گرایی ” است .
تا امروز تلاش های زیادی از سوی متفکران و سیاسیون برای توضیح این ” آموزه محوری ” صورت گرفته است .
برخی افراد ” اجرای احکام شریعت در جامعه ” را به عنوان آموزه محوری اسلام گرایی عنوان کرده اند .
اما وقتی به واقعیت موجود در خاورمیانه و رفتارهای گروههایی که ذیل این نام شناسایی میشوند مینگریم مشاهده میکنیم که آنان همیشه مقید به اجرای شریعت نیستند . بنیان گذار جمهوری اسلامی با طرح نظریه ” ولایت مطلقه فقیه ” این اصل را تاسیس کرد که ” مصلحت نظام بر کلیه احکام شرعی ارجحیت دارد ” .
عده دیگری آموزه محوری اسلام گرایی را عبارت از حکومت روحانیون یا به طور دقیق تر اینکه ” حاکمیت حق روحانیت است ” میدانند .
در مورد این موضوع هم میتوانیم به واقعیتهای موجود ارجاع دهیم . برای مثال در سال 1989 و در پی اصلاح قانون اساسی جمهوری اسلامی با حذف شرط مرجعیت از شرایط ولی فقیه راه برای حضور افرادی چون رهبر فعلی جمهوری اسلامی که جایگاه خاصی در مقام روحانیت نداشتند گشوده شد. در سراسر خاورمیانه نیز افرادی مثل اسامه بن لادن یا ایمن الظواهری و ابوبکر بغدادی هرگز دارای جایگاهی در میان مردان دین و علمای اسلامی نبوده اند .
تصور دیگراز آموزه محوری اسلام گرایی مفهوم ” جهاد ” است . به خصوص این گونه به نظر میرسد که رسانه های جریان اصلی در جهان از جمله با اطلاق عنوان کلی Jihadist به گروههای اسلام گرا به محوریت ” جهاد ” قائل هستند .
اما “جهاد” در نهایت چیزی بیش از یک ابزار در دست گروههای اسلام گرا نیست و از این گذشته آمادگی برای فدا کردن جان در راه ملت یک اصل ثابت و قدیمی در اغلب موجودیت های سیاسی بوده است و ” جهاد ” تنها صورت الهیاتی این اصل سیاسی است .
پس آموزه محوری اسلام گرایی را چگونه میتوان استخراج کرد ؟
در هر دوره ای ” پرسش تعیین کننده ” ای وجود دارد که روح زمانه و سرنوشت سیاسی دوران را رقم میزند . در قرن نوزدهم و بیستم این پرسش تعیین کننده در مورد شیوه درست برای بنای نظام اقتصادی ملتها بود . تلاش برای پاسخ دادن به این پرسش سبب ایجاد گروه بندی فراگیر کمونیستی – سرمایه داری در سطح بین المللی گردید. این گروهبندی ، موجودیت های سیاسی را تشکیل داد که صاحب یک آموزه محوری بودند . اینکه ” نظام کمونیستی و نظام سرمایه داری ، طارد یکدیگرند . ”
امروز آن “پرسش تعیین کننده” عبارت از ” شیوه یا سبک درست زندگی ” است.
بر این اساس میتوانیم ” آموزه محوری اسلام گرایی ” را استخراج کنیم .
آموزه محوری :
” شیوه زندگی اسلامی و شیوه زندگی غربی ، طارد یکدیگرند . ”
سایه عظیم این آموزه بر تمام نا آرامی های آشکار و پنهان داخلی و دشمنی های فرامرزی در دنیای امروز به چشم میخورد .
البته این نقد درست است که ما تنها یک شیوه زندگی اسلامی و یا یک شیوه زندگی غربی نداریم بلکه شیوه های بی شمار و متعدد ، ذیل هرکدام از این نام ها وجود دارد اما چنین نقدی نمیتواند خللی در این مدعا ایجاد کند که این دوگانه سیاسی سبب ایجاد گروهبندی های ” دوست – دشمن ” و تحولات و بحرانهای سیاسی و صعود و سقوط دولتها میگردد.
و نیز این موضوع اهمیتی ندارد که آیا به واقع شیوه زندگی اسلامی و غربی نافی یکدیگر هستند یا خیر بلکه موضوع حائز اهمیت این است که گروهی از افراد از طریق شناسایی ” غرب ” یا ” غربی ها ” به مثابه ” دشمن ” یعنی ” گروه بیگانه ای که شیوه زندگی آنها را نفی میکند ” همچون یک موجودیت سیاسی قوام یافته اند و صاحب اراده ای جهت تسخیر ارکان قدرت سیاسی و دولت هستند .
“صادق زیبا کلام ” استاد دانشگاه تهران در یک مناظره تلویزیونی با یک روحانی اصول گرای حکومتی چنین پرسشی را طرح کرد :
« سوال من این است که آیا میشود تصور کرد که عده ای از مردم در یک جایی خیلی کاری با دین نداشته باشند و زندگی خیلی بدی هم نداشته باشند ؟ اگر پاسخ مثبت است آن وقت این سوال طرح میشود که پس دین برای چه آمده ؟ اما شما نمیتوانید این را بگویید به همین خاطر با بولدوزر زندگی آنها را خراب میکند ».
من میخواهم با نقل این بخش از آن مناظره که در یوتیوب هم قابل مشاهده است ، با تصورات تقلیل گرایانه و ساده سازی هایی مثلاینکه غرب به خاطر تاریخ استعماریش یا به خاطر جنگ های عراق و افغانستان و یا مسئله فلسطین تبدیل به دشمن اسلام گرایان شده مخالفت کنم . در اینجا دشمن به خاطر اعمال و رفتارش تبدیل به دشمن نشده بلکه به خاطر نفس وجودش ” دشمن ” است . در حقیقت این نبردی برای غلبه بر دشمن نیست ، این نبردی برای نیست کردن دشمن است .
به همین خاطر حتی اگر جنگ عراق و مسئله فلسطین وجود نداشت اسلام گرایان از طرق دیگر مثل اینکه ” غربی ها نمیگذارند ابرها بر فراز کشورهای اسلامی ببارند ” یا ” غربی ها با درست کردن ابولا به دنبال کشتار ما هستند ” خوراک لازم برای رتوریک خودشان را فراهم میکردند.
در نوشته یکی از روحانیون حکومتی که در موسسه ای در قم اشتغال دارد در باب انقلاب مشروطه چیزی نزدیک به این را میخوانیم که ” روشنفکران دوران مشروطه ترقی خواه بودند اما روحانیت در آن دوران تعالی خواهی را در مقابل ترقی خواهی مطرح کرد . تعالی خواهان بر خلاف روشنفکران مشروطه که غرب زده بودند در پی سعادت دنیوی و اخروی مردم بودند ”
این جملات را از این جهت نقل کردم که توضیح دهم مقصود روشنفکران مشروطه از ” ترقی ایران ” در نهایت درونی کردن برخی ازمهمترین اصول شیوه زندگی غربی در عرصه اجتماع ، سیاست ، آموزش و فرهنگ ایران بوده است و حرکتی که در برابر آنها قرار گرفت هرچه قدر هم عناوین زیبا مثل تعالی خواهی و سعادت دنیا و آخرت روی آن بگذاریم در نهایت چیزی نبود جزنفی ترقی خواهی یا شیوه زندگی غربی .
میتوانیم بگوییم که شیوه زندگی اسلامی در دنیای معاصر چیزی نیست مگر نفیجدلی شیوه زندگی غربی . در خاورمیانه مهم ترین عرصه این کشمکش مسئله زن است و به همین دلیل همیشه اصلی ترین و اولین قربانی هر نوع اسلام گرایی زنان هستند.
در جمهوری اسلامی نیز اصلی ترین قلمرو شیوه زندگی اسلامی مسئله زن بوده است که در قالب تحمیل حجاب اجباری نمود پیدا میکند . اگر فردا زنان ایرانی در اماکن عمومی حجاب از سر بردارند جمهوری اسلامی در لبه پرتگاه سقوط قرار خواهد گرفت به نحوی که حاضر است برای بازگرداندن وضعیت عادی به سوی زنان گلوله شلیک کند . قبلا از رئیس جمهور سابق آمریکا نقل شده بود که ” زنان ایرانی تغییر سیاسی را رقم خواهند زد ” .
بخش دوم : اسلام میانه رو ، کوشش بورژوازی خاورمیانه برای یافتن ” قلمرو خنثی ”

مثل هر جای دیگریدر خاورمیانه نیز طبقه بورژوازی – یا آنگونه که بین برخی نویسندگان باب شده طبقه متوسط شهری – در تلاش برای حفظ امتیازات اقتصادی وضع موجود و به علت هراس از شدت و حدت ” وضعیت سیاسی ” به دنبال راهی است که به یافتن قلمرویی منجر شود که در آن به اصطلاح نه سیخ بسوزد نه کباب .
نام این قلمرو خنثی ” اسلام میانه رو ” است . اسلام میانه رو آنگونه که از گفتار حامیانش بر می آید به دنبال برقراری تجارت اقتصادی بین دولتهای اسلامی و غرب و همچنین طرح تعارض میان سبک های زندگی در قالب گفت و گو و مباحثه است. در ایران پس از جنگ ، اسلام میانه رو با عنوان ” اصلاح طلبی ” پا به عرصه گذاشت و با طرح تز ” گفت و گوی تمدن ها ” خواست بورژوازی نوظهور ایرانی برای یافتن ” قلمرو خنثی ” را به نمایش گذاشت . اما این حرکت و حرکتهای مشابه آن دقیقا به این دلیل که از سیاست طفره میرود در مقابل هماورد به شدت سیاسی اش هیچ شانسی برای بقا ندارد و هرگز نمیتواند تغییر ماندگار و معناداری در وضعیت موجود پدید آورد .
برای زدودن ابهامات و سوء تفاهمات احتمالی باید بگویم که وقتی در مورد غیر سیاسی بودن حرف میزنم مقصودم در ارتباط با مفهوم ” تصمیم نهایی ” معنا پیدا میکند . مفهوم ” تصمیم نهایی ” را میتوان به طور مثال در خصوص مسئله بهاییان در ایران توضیح داد . اگر شما از یک دولت مرد اصلاح طلب سوال کنید که آیا بهاییان باید از حقوق شهروندی و انسانی برخوردار باشند یا خیر حتما از پاسخ دادن طفره خواهد رفت نه به این خاطر که صرفا به سادگی ازبرخورد قضایی می هراسد بلکه خصوصا به این دلیل که اصلاحات ماهیتا بناست از ” تصمیم گیری نهایی ” طفره برود تا وضع موجود ، کژ دار و مریز ، استمرار پیدا کند و امتیازات اقتصادی بورژوازی ایرانی از خطرات وضعیت پیش بینی ناپذیر سیاسی مسون مانده برقرار بماند .
و دقیقا اینجا نقطه مناسبی است برای ذکراین قاعده طلایی و بی رحم سیاست که ” کسی که نمیتواند تصمیم بگیرد عرصه را به نفع کسی که میتواند تصمیم بگیرد ترک خواهد کرد ” .
من میتوانم این موضوع را با جرات و قطعیت مطرح کنم که اگر قرار باشد روزی حرکت براندازانه ی جدی توسط نیروهای ایرانی ( و یا خاورمیانه ای ) شکل بگیرد نقطه عزیمت چنین حرکتی نفی جدلی اصلاح طلبی خواهد بود . چنین حرکتی دو خصیصه محوری اصلاح طلبی را نفی خواهد کرد : اسلامی بودن و غیر سیاسی بودن .
در پایان باید بگویم که طرح چنین صورت بندی از پدیده اسلام گرایی هرچند خالی از اشکال نیست اما میتواند برای اعمال نوع موثرتری از سیاست ورزی راهگشا باشد .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)