بعد عمری رفتیم سیگار مارلبورو بخریم. هی خیابونو رفیتیم بالا اومدیم پایین. از هر بقالی و دکه پرسیدیم چنان نگاهمان کردند انگار درخواست کوکائین کرده ایم. یکی‌شان که برگشت گفت ما هیچوقت مارلبورو نمی‌فروشیم! گفتم دستت درد نکنه، ضرر داره! دیگه واینستادم چی میگه. یکیشون هم گفت من ندارم ولی برو اون دکه اون ور خیابون بگو از طرف من اومدی بهت میده. پرسیدم بگم از طرف کی؟ اسمتونو بگم؟ گفت بگو از طرف اون ور خیا

بونی خودش می فهمه. خلاصه رفتیم سراغ دکه اونور خیابون. گفتم منو اونور خیابونی فرستاده. مارلبورو می خوام. طرف گفت ندارم. گفتم اون ور خیابونی گفت داری. نترس داداش. تعزیراتی نیستم. گفت ندارم. چنان سگ و بداخلاق بود که دیدم اگه یه بار دیگه درخواست کنم خودش شخصن زنگ می زنه پلیس صد و ده. دوباره راه افتادم. به قول معروف دویدمو دویدم سر مغازه بساط قلیونو تنباکویی رسیدم! طرف داشت یه بند با دختر خانومی حرف می زد توی مغازه. یه کم درو دیوارشو تماشا کردم. طرف گفت بفرما. گفتم مارلبورو قرمز می خوام. اینبار وقتی رفتم توی مغازه عینک آفتابیمو برنداشتم. گفتم شاید فرقی بوجود بیاره بین منو اون آقای تعزیراتی! بی دلیل این استنباط اومد توی مغزم. اون بابا گفت شیشو پونصد. می خوای؟ گفتم بله. دو تا بسته. و اون بابا همچنان هم داشت با دختر جوان حرف می‌زد. صحبتشون درباره سایت لاتاری آمریکا بود و ثبت نام و این حرف ها. خانوم می گفت امسال که گذشت سال دیگه ایشالا! مرد گفت من سایتشونو نداشتم. امسال هم تموم شد و نشد ثبت نام کنم! بعد رفت یه جعبه سیاه فلزی آورد. از این ها که یه کم فانتزیه و توش وسایل قلیون مسافرتی میذارن. درشو باز کرد. دیدم توش پر از سیگار مارلبوروئه. همه بلند! همه دو خط طلایی! همه امریکایی! همه نو اسموکینگ! همه قرمز! همه شیشو پونصدی. خانوم گفت من ثبت نام کردم. چقدرم سخت بود. آقاهه گفت ایشالا امسال دیگه جور بشه بری. خانوم گفت مرسی. شما هم امیدوارم برید. من داشتم همه اش به فعل خودمونی آقا و فعل غریبانه خانوم فکر می کردم. بری! برید! تو بری! شما برید! دو تا پاکتو داد دستمو گفت گرون میشه ها. بیشتر ببر. گفتم قربانت. هوس کردم به یاد وقتایی که دو و پونصد بود. خانم گفت حالا من آدرسشو براتون میارم. آقا گفت نری یه سال دیگه پیدات بشه. من اون وسط: افعال… براتون میارم… نری یه سال دیگه پیدات.! تو دلم گفتم ای جونم! همچنان که داری نون حلال درمیاری چه مخی داری می زنی. خانوم هم عشوه کنان و مهربان چون دخترک روس چوپانی گفت فعلن خداحافظ. مرد بقیه پول من را داد. دیدم دو هزار تومان بیشتر داده. پاک عاشق شده بود. می دیدمش او را در آمریکا. در راه برگشت. می‌دیدمش در ایالتی در آمریکا. همراه با همان دختر خانوم مهربان. دوتایی لم داده اند لب استخری. خودش سیگار می کشد و دختر کنارش با گیم گوشی موبایلش بازی می کند. هر دو گرین کارت گرفته اند و روزی روزگاری خیابان خواجه نظام دروازه عشقشان بود. نمی دانم آنزمان مارلبورو چند شده است. ولی هر چقدر شده باشد ارزش آن را دارد لب استخر بنشینی و با معشوق خود دودش کنی و اصلن به وطن داشته ات نتوانی فکر کنی. لازم به ذکر است دوهزار تومان اضافه اش را هم پس دادم. طرف هم کارت مغازه اش را بهم داد و گفت هر وقت خواستی بیا پیش خودم. تو دلم گفتم عزیز دل تو توی لاتاری برنده بشی و بری آمریکا من این کارت به چه دردم می خوره! عجالتن نیم بسته تمام شده.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)