این بافت ها من را به لذت ژرفی می برند . با هیچ قابل مقایسه نیستند . این ها دقیقا تمامند ، تمام همه چیز . نقطه ی گمگشتگی مفهوم ، در عمق مفهوم ؛ راوی خودآگاه جهانند ، راوی در حضور .
پیش از این که به این نقطه برسند گمان می کردم : یکی بافت تن شریک جنسی ام بشود ؛ دیگری بافت تن من و آن یکی بافت تنی که از آن زاده شده ام ، اما حالا همه به نقطه ای یکسان رسیده اند به خطوط ، لکه های یک شکل ، آنچنان یک شکل که از تشخیص و تفکیک بری شده باشند . حالا آنها از کنترل خارج اند ؛ قانون بر آنها صدق نمی کند ؛ هر یک می توانند آن دیگری باشد ؛ واقعیت را آنچنان می کاهند که بدل به تخیل ناکارامد می شود . آنها شهودند ، شهود واقعیت ، واقعیت تمام تخیل ها . یکی اند و همه چیزند

می توانم با این یکی به لذت آن یکی برسم ، با آن به لذت این و با دیگری به لذت دیگری . آن و این و دیگری این می شوند ، همه می شوند .
وقتی توی تخت خوابم خوابیده ام همه چیز همینجا ست ، همه چیز توی تخت خواب آن دیگریست که خوابیده است ، با آن یکی رفته است ، خود آن دیگری ست . همه یکی بوده ایم ، هر سه ی این بافت ها ، مدام خود ارضایی کرده ایم با تخیل حضور دیگری و این حقیقت این شهود یگانه را از یاد برده ایم ، حقیقت تهی از اخلاق را . . .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)