محرومیت از آزادی برای ما ایرانیان به یک بیماری علاج‌ناپذیر تبدیل شده است. دردی شده است که تاکنون درمانی برای آن نیافته‌ایم. از نبود آزادی رنج فراوان می‌کشیم، اما زندگی را به پیش می‌بریم. بیماری محرومیت از آزادی، مثل سرطان، کشنده نیست. از درون منفجر نمی‌شویم که زندگی را متلاشی و نابود سازد. از آن نوع بیماری‌هاست که با آن خو می‌گیریم. ناآزادی به امری عادی تبدیل می‌شود. دردش را احساس نمی‌کنیم. هر از گاهی، وقتی شرایط را مناسب حال می‌یابیم، برمی‌خیزیم و به غرش و خروش می‌پردازیم. مشت‌ها را گره می‌کنیم و دهان به اعتراض می‌گشاییم. مشت محکم‌تری بر سرمان فرود می‌آید. اسیر می‌شویم و به زندان کشانده می‌شویم. تحقیر و توهین، بازجویی و بازپرسی، شلاق و شکنجه ادامه می‌یابد تا بشکنیم و توبه‌نامه امضا کنیم.

اما از کجا معلوم که ما مسلمانان ایرانی از بیماری محرومیت از آزادی رنج می‌بریم؟ اگر مدعی هستیم که دیکتاتوری پهلوی را بر ما تحمیل کرده‌اند و دست خارجی، پدر و پسر، را بر تخت پادشاهی نشانده است ـ بگذریم از نقش آیت‌الله بهبهانی در تسهیل کودتای ۲۸ مرداد ـ نمی‌توانیم بگوییم که استبداد دینی نیز برنامه‌ای بوده است ساخته و پرداخته دست استعمار و امپریالیسم. توده‌های مردم به‌جای خود؛ انقلابیون چپ و مارکسیست‌های خداناشناس نیز امام خمینی را رهبری مستقل و ضد امپریالیسم به شمار می‌آوردند و لاجرم وحدت با وی و حمایت از او را قابل توجیه می‌دانستند، علی‌رغم باور به اصول و ارزش‌های متضاد و متخاصم.

دانشجویان دانشگاه‌ها، پیش از وقوع انقلاب ۱۳۵۷، به ورود دین در مبارزات ضدشاهی خوش‌آمد گفته و دروازه دانشگاه را به روی دین‌مداران دانشگاهی و حوزوی، از جمله دکتر شریعتی و آیت‌الله مطهری، گشوده بودند. خوش‌آمدگویی دانشجویان به دین، برپا داشتن بساط منبر و محراب را در قلب دژ مستحکم مقاومت در برابر استبداد و خودکامگی، یعنی دانشگاه تهران، فراهم آورد. منبر، خطبه و روضه، نماد و تجسم پیروزی دین بر علم و دانش، یا سلطه تاریکی بر روشنایی، گردید. از منبر دین و قدرت است که امامان جمعه در سراسر کشور اعلام می‌کنند که نماز جمعه ادامه امامت و رسالت و شعبه‌ای از حکومت الله است؛ حکومتی که ولایت، تاریخ را به مسیر اصلی، یعنی «راه مستقیم»، و به‌سوی الله بازمی‌گرداند.

به‌عبارت دیگر، آنچه در این چهار دهه و اندی در جامعه ما به وقوع پیوسته است، چیزی نبوده است مگر گریز ما ایرانیان از آزادی، نه عشق و دلبستگی به آن. آیا می‌توان به‌سوی آزادی شتافت، اما استبداد را در آغوش کشید؟ چگونه چنین اشتباهی رخ داده است؟ اگر به گذشته‌ای نه‌چندان دور بازنگریم، مشاهده می‌کنیم که تحقق آزادی در صدر برنامه‌های هیچ‌یک از گروه‌های مخالف قرار نداشت. کسب آزادی، در برابر مسائل مبرم سیاسی، به‌ویژه مبارزه ضد امپریالیستی، اصلاً مطرح نبود.

آزادی در نظر چپ، مفهومی بورژوایی بود و هست و در خدمت نظام سرمایه‌داری قرار داشت؛ در خدمت آزادی در مبادله کالا، رقابت و بهره‌وری در بازار. زیرا انقلابیون در مرحله نخست وظیفه داشتند به سلطه نیروی خارجی و نفوذ آن پایان ببخشند، نه اینکه ایرانیان را از یوغ احکام الهی آزاد گردانند. این گفتمان «انقلابی»، البته، به‌زودی در انحصار حکومت دین درآمد. چه چیزی بهتر از گفتمانی انقلابی که توجه را از استعمار و ارتجاع و ناآزادی‌های درونی برگیرد و پوششی برای ستیز و خصومت دین با عقل و خرد، با استقلال و اراده آزاد انسانی، فراهم آورد؟

حکومت اسلامی، البته، خود را یکی از آزادترین جوامع روی زمین می‌داند و بر آن است که بهترین نوع آزادی را به مردم ایران اهدا کرده است. اسلام‌مداران برآن‌اند که دین اسلام تنها می‌تواند آنچه بهترین است به بشر ارائه دهد. آزادی در تسلیم و اطاعت و بندگی و عبودیت، البته که ارمغان حکومت دین است. این نوع آزادی است که بر سراسر زندگی ما ایرانیان سلطه افکنده است. ما زمانی می‌توانیم بر خود نام بشر و انسان بگذاریم که تنها از این نوع آزادی بهره بگیریم. اسلام ما را از هرگونه نیازی به آزادی، از آزادی بیان گرفته تا آزادی در گزینش، رها ساخته است؛ زیرا حقایق نهایی و غایی را، از جمله اینکه «بجز الله هیچ خدای دیگری نیست»، بر ما آشکار ساخته است. الله همه دانستنی‌ها، هر آنچه را که بشر در آینده‌های دور خواهد دانست، و رمز و راز همه معضلات و معماهای هستی و نیستی را از طریق فرشته پرعظمتش، جبرئیل، بر محمد نازل کرده و در کتابی به نام قرآن مدون ساخته است.

اگرچه الله همه چیز را، هر آنچه را که برای بشر از آغاز تا پایان لازم است، آشکار ساخته است، با وجود این، بشر را آزاد گذاشته و به او عقل و خرد عطا کرده است تا الله را بجوید و عظمت و شکوه، حکمت و تدبیر و عقل و خرد او را بشناسد و بفهمد. علوم فقهی و فلسفی و ادبیات ما سراسر بیانگر این جست‌وجو هستند. یعنی آینه آزادی در تسلیم و اطاعت و نیز در بندگی و عبودیت است. علوم فقهی و فلسفی و ادبیات ما سراسر بیانگر این جست‌وجو هستند. اما در این برداشت دینی، آزادی نه در استقلال اراده و حق انتخاب انسان، بلکه در شناخت الله و تسلیم در برابر اراده او معنا می‌یابد. به‌عبارت دیگر، آنچه آزادی نامیده می‌شود، در تسلیم و اطاعت و بندگی و عبودیت تجلی می‌یابد

پس از گذشت بیش از ۴ دهه از سلطه حکومت دین، گفتمان‌های جمهوریت و مشروطیت، ملی‌گرایی و اصلاح‌طلبی، سکولاریسم و چپ انقلابی، گفتمان غالب‌اند، نه گفتمان آزادی. چه گفتمان آزادی تنها می‌تواند گفتمانی باشد دین‌ستیز؛ گفتمانی که از دین‌ستیزی برخیزد. چرا که دین خصم آشتی‌ناپذیر آزادی است، حتی صدها مرتبه شدیدتر از هر نیروی امپریالیستی. هم‌اکنون هیچ جامعه استعمارزده‌ای را نمی‌توان سیه‌روزتر و تیره‌بخت‌تر از کشور ما، ایران، در جهان یافت.

به‌درستی روشن نیست که گرایش‌های گوناگون سیاسی، از مشروطه‌طلبان گرفته تا گرایش‌های سکولار و جمهوری‌خواه، در برابر آزادی در تسلیم و اطاعت، یا آنچه ممکن است آزادی مثبت نامیده شود و اساساً و عمیقاً از یک گفتمان دینی برمی‌خیزد، چه نوع آزادی‌ای ارائه می‌دهند؟ چگونه می‌خواهند مردم ایران را از اسارت و بندگی نجات دهند؟

در چهار دهه گذشته، ما خود بزرگ‌ترین موانع را بر مسیر تحقق آزادی، به معنای منفی آن، یا آزادی نقد و نفی، آزادی اراده و آزادی گزینش و غیره، برپا ساخته و به برقراری و تحکیم گفتمان اطاعت و عبودیت یاری رسانده‌ایم. زیرا علی‌رغم آگاهی به ماهیت دینی نظام موجود، نفی و نقد دین را برای فرایند کسب قدرت سیاسی خطرناک و ماجراجویانه ارزیابی کرده‌ایم. به این دلیل، از کنار نماد اطاعت و عبودیت، همچون نمازهای جماعت روز جمعه که در سراسر کشور برگزار می‌شوند، می‌گذریم، بدون آنکه آن را مسئول اسارت خود بدانیم. یا اینکه به حجاب، که یکی دیگر از نمادهای نظام اطاعت و عبودیت است، تن می‌دهیم، بدون آنکه احساس کنیم از انسانیت ما کاسته شده است. حال بگذریم که رفتارهای دینی، از نماز و روزه گرفته تا نذر و نیاز و سینه‌زنی، پیوسته خوی استبدادپذیری را در ما تقویت می‌کنند.

مسلم است که نمی‌توانیم غل و زنجیر آزادی در اطاعت و عبودیت را از دست و پا و گردن خویش برداریم، درحالی‌که خود هنوز اسیر «تعصب» و «غیرت» هستیم و به «حدیث» و «روایت»، کتاب مقدس، رسالت و امامت، بندیم. در بیشتر مواقع، خود مظهر آنیم و خواهان اطاعت و عبودیت. این عنصری است که در ما نهاده شده است و خود از آن بی‌خبریم.

روشن است که تا خود را آزاد نسازیم، نمی‌توانیم آزادی را ارج نهیم. ما مسلمانان در واقع از آزادی بیم و هراس داریم؛ چرا که آزادی در فرهنگ دین‌مداران به این معنا تعبیر شده است که هر کس هرچه خواهد و هرچه تواند. این معنا، به باور آنان، سبب انحطاط و تباهی، هرج‌ومرج و بداخلاقی است. آزادی است که فساد را به دنبال می‌آورد؛ افسار نفس را از قیدوبندهای اجتماعی می‌گسلد و بی‌بندوباری و لذت‌طلبی به بار می‌آورد.

هراس ما از آزادی از تعصب نسبت به آیینی سرچشمه می‌گیرد که در درون ما، زمانی که از خود و پیرامون خود آگاهی چندانی نداشتیم، نهاده شده است. از آزادی می‌گریزیم، به این دلیل که آن را با گریز از مسئولیت یکی می‌دانیم. حال آنکه تنها آن کس که آزاد است، مسئول است. بی‌دلیل نیست که در رژیم دین هیچ‌کس مسئول نیست. آیا تاکنون شنیده‌اید که اشتباهی در اداره امور سیاسی، اقتصادی یا دیپلماسی به وقوع پیوسته باشد و مسئولان آن را شناسایی کنند؟ آیا تاکنون کسی مسئولیت قتل‌عام‌های مکرر را از بدو حکومت دین بر عهده گرفته است؟ هنوز کسانی که در قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ نقش داشتند، از جمله ابراهیم رئیسی، مسئولیت خود را نمی‌پذیرفتند و اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند. نه خود را مسئول می‌دانستند و نه مقام و منصب دیگری را. مسئول، تمام آنهایی هستند که سرشان بر دار رفته است و می‌رود و در زندان‌های مجرد، زیر شلاق و شکنجه، به خیانت و جنایت اعتراف می‌کنند.

مسئولیت، بنا بر منطق آخوند خامنه‌ای، بر عهده مردم است، نه حاکمان. اگر حاکم مسئول بود، خامنه‌ای حتی چند ماه هم نمی‌توانست بر رأس قدرت دوام بیاورد. آنهایی که آزادند و دست به هر جنایت و خیانتی می‌زنند، هرگز مسئول نیستند. آزادی در اطاعت و عبودیت، فرهنگ خدعه و نیرنگ، فریب و ریاکاری، تملق‌گویی و چاپلوسی، رشوه‌دهی و رشوه‌گیری را پرورش می‌دهد؛ فرهنگ فقاهت را. چرا که سود و منفعت در آن است که خود را چیزی نشان دهی که نیستی. تنها در آزادی است که می‌توانی باشی آنچه هستی. این است که حکومت اسلامی تا ابد با مشت محکم بر سر آزادی می‌کوبد.

فیروز نجومی
Firouz Nojoumi
firoznodjomi.blogspot.com
fmonjem@gmail.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)