روانکاوی و بویژه روانکاوی لکان به ما یک چیز اساسی و مهم در باب زندگی انسانی و زبانمند یاد می دهد. اینکه رگه های زندگی انسانی و جسم و روان انسانی به شکل «تمنامند یا آرزومند» بافته شده است و این تمنامندی بنیادین زندگی و جسم و روان من و شما دارای یک حالت بنیادین «اخلاقی و اتیکال» است. ازینرو هر انسانی و یا یکایک ما و دورانمان می خواهند به تمناها و آرزوهایی ضروری در حوزه ی فردی یا جمعی دست بیابند، تا به تحول و قدرت و رنگارنگی نو دست بیابند. از طرف دیگر سوژه و یکایک ما در خطر این قرار دارند که از ارزوی گمشده و محبوب گمشده شان یک چیز مطلق و یک جدال سیاه/سفیدی درست بکنند، زیرا حاضر به دیدن دروغها و حقایقی مهم از خویش نیستند و بناچار اسیر دور باطل و کورکردن مداوم خویش و تحولشان بشوند. زیرا نمی خواهند بهای بلوغ و بینایی را با دیدن کوری و ضعفهای خویش بپردازند. ازینرو ما انسانها یا سوژه ها همیشه در حین تلاش برای دستیابی به اهداف و ارزوهای اگاهانه یا نااگاهانه مان در نهایت دستمان را رو می کنیم و مجبور می شویم با حقایق سرکوب و منع شده مان و با دروغهای مسخره یا هولناکمان روبرو بشویم. یا آنگاه در برابر این «انتخاب اجباری» قرار می گیریم که یا بهای بلوغ فردی و جمعی را با قبول حقیقت و متن سرکوب و نفی شده بپردازیم و به رنسانس و نوزایی نوینی دست بیابیم. یا مرتب در دوری باطل از چاهی به چاه ویل بعدی و بدتر بیافتیم و بوف و ادیپ کور بمانیم. اینکه بقول لکان «نامه همیشه به مقصد می رسد.۱». نامه ی اعمال ما همیشه به دست گیرنده ی نامه می رسد که کسی جز فرستنده ی نامه و خود ما نیستیم. اینکه ما مجبور می شویم سرانجام با آن دروغ یا خیانت بنیادین زندگیمان به شکلی نو و یا با گرفتاری در دور باطل فردی و جمعی و در بیماریهای روانی فردی یا جمعی روبرو بشویم. زیرا بقول فروید «ضمیر نااگاه سرکوب شدنی یا قابل نفی و منع شدن نیست.».
دومین نکته ی رادیکال اخلاق یا اتیک روانکاوی که به آن «اخلاق تمنامندی یا اخلاق آرزومندی» می گویند، این است که برخلاف تصور مذاهب این رویارویی با حقیقت و متن سرکوب و سانسورشده ی خویش، با تمنای منع شده ی خویش، بعدا و در جهانی فراسوی جهان کنونی رخ نمی دهد. آنطور که مذاهب به دروغ به خودشان و به مومنانشان وعده و وعید می دهند و با انکه هیچکس از انجا بازنگشته است که درستی حرف آنها را ثابت بکند. رادیکالیسم این اخلاق و اتیک روانکاوی حتی فرای «اخلاق مدرن و قراردادی» است که به ما می گوید تو جواب کارت را روزی در این دنیا و یا توسط قانون می گیری، خواه به شکل کم یا خواه به شکل بیشتر. این شتری است که در خانه ی همه می خوابد. زیرا همه می دانیم که می توان به قانون و به دیگران کلک زد. همانطور که قدرتمندان و ثروتمندان می کنند و وقتی براحتی حقایق توسط رسانه ها به یک «وانموده و هایپرریالیتی دروغین» تبدیل می شود و برعکس معرفی می گردد. رادیکالیسم اخلاق روانکاوی فروید تا لکان در این نقطه است که دقیقا اینها را می داند و آنگاه با چشمکی به این اپورتونیستها یا پوپولیستها می گوید، و به هر نارسیست خودشیفته ایی که خیال می کند ورای قانون است و هر کاری دلش می خواهد بکند، که تو در همان لحظه که دروغی نو می گویی، حقیقت و واقعیتی را اگاهانه یا نااگاهانه در خویش و در رسانه ها سرکوب و منع می کنی و خیالت راحت می شود که دیگران را گول زده ایی، انگاه بدون انکه خودت بفهمی، با نوع زبان و بیانت، با نوع سخنت و عملت دقیقا همان چیزی را لو می دهی که سعی کرده ایی بپوشانی و نفی بکنی. اینکه بقول لکان «انچه ما نفی و سرکوب می کنیم انگاه از هزار جای جسم و رفتار و گفتار ما فریاد می زند و نمایان می شود.». اینکه بهای خیانت به تمناهای فردی و جمعی و به ضرورت لحظه و زمانه این است که ما هرچه بیشتر کوچک و گرفتار در یک دور باطل بشویم. بویژه وقتی که خودمان را هی باد می کنیم تا انگاه که سرانجام با سوزن نقد و طنزی بترکیم و بر همه برملا بشود که «شاه لخت است.».
زیرا ما انسانها مجبوریم با حقایق و تمناهای سرکوب شده ی خویش روبرو بشویم. وگرنه مجبوریم در دور باطل فردی و جمعی بمانیم و مرتب گرفتار هولناکی های جدید بشویم. زیرا «چاه کن ته چاه می ماند.». این قانون اساسی روانکاوی و اخلاق تمنامندی است. ازینرو روانکاوی لکان به عنوان یک تفکر بدون خدا و بدون قبول اخلاق و معنای نهایی، قانون اساسیش این است که « من ادعا می کنم که تنها گناهی که ادمی می تواند به آن مرتکب بشود،_ حداقل از منظر روانکاوانه_، این است که دست از تمنا و آرزومندیت برداشته باشی.». اینکه یا بخاطر ترس از نظر اربابان و پدران دست از تمناها و حقایق خویش و دورانت برداری و به خودت و دیگران دروغ بگویی و به بهایش هم فردیت خویش را هرچه بیشتر دست بدهی و هم خودت و دورانت را محکوم به دور باطل نو و خشونت نو بکنی. یا اینکه خیال بکنی که تمنایت و هدفت فقط یک شکل و حالت دارد و فقط به آن شکل بخواهی به آن دست بیابی و نبینی که حتی اهدافی چون عشق و قدرت و لذت و سکس و تحول همیشه چندمعنایی و چندامکانی هستند و باید همیشه بهترین امکان و روایت را برای خویش و روابط و دنیایت بیابی و بیافرینی که راهگشا و رنگارنگ و رند و دیالوگ افرین باشد. به جای اینکه اسیر «تصور و ایده الی مطلق گرایانه» از خودت و دیگری و از محبوب گمشده ات بشوی و بناچار خشونت نارسیستی و جنگ انتاگونیستی«یا تو یا من» راه بیاندازی. یا گرفتار در فضا و زبان سیاه/سفیدی و خیر/شری اسیر جنگ نافرجام و دور باطل «پدرکُشی/ فرزندکُشی» بشوی و مرتب از چاله به چاه و به چاه ویل بعدی بیافتی.

شواهد درستی این تفکر رادیکال و اساسی را شما و ما چه در زندگی فردی و چه در زندگی جمعی، چه در بحران و بیماری روانی/جسمی فردی و یا در روان پریشی جمعی، در بحرانهای فرهنگی و سیاستی و در هر رخداد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی به این شکل می بینید که وقتی در این بحرانها حقایق محوری سرکوب و نفی بشود، انگاه تحول رخ نمی دهد و انها مجبور به تکرار دور باطل به شکل هولناکتری هستند و اینکه مرتب از چاله به چاه بعدی و بدتر بیافتند. مگر اینکه سرانجام حاضر به پرداخت بهای بلوغ و قبول سرنوشت خویش بشوند، حاضر به پذیرش حقایق نفی شده در حیات و بدن فردی و جمعی خویش بشوند و اینگونه دور باطل بتواند با قبول متون و تمناهای نو دگردیسی بیابد، باز و رنگارنگ و نو بشود و نوزایی و رنسانس فردی یا جمعی رخ بدهد. زیرا انجایی که نوزایی و رنسانس فردی یا جمعی رخ می دهد، انگاه جمع یا فرد سرانجام حاضر شده است با نامه ی اعمال و تمناهایش تا حدودی روبرو بشود و اینگونه دور باطل با قبول عنصر نمادین نو، با قبول حقیقت سرکوب شده و تغییر خویش، حال قادر به نوزایی و رنسانس و تولید راههای نو به سوی شادی و تحولات نوین فردی و جمعی می شود. زیرا زندگی و بویژه زندگی انسانی و زبانمند بشخصه تمنامند است و ازینرو انقدر یک خطا را تکرار می کند و شما را در چاه می اندازد تا یا حقیقت و تمناهای سرکوب شده و ضرورتهای زمانه را بپذیرد و «بینا بشوید» و به نوزایی دست بیابید و یا خودشیفتگانه خیال بکنید که خیلی می بینید و در عمل کور باشید و چون «بوف کور و ادیپ کور» محکوم به تکرار دور باطل سیاه/سفیدی و بسوی رانش مرگ و نابودی خویش و فرهنگتان باشید.

بنابراین وقتی امروز من و شما هنوز در ایران با حکومت جمهوری اسلامی و با تکرار دور باطل روبروییم، باید ببینیم که چه حقایق و چه تمناهایی را هنوز نتوانسته ایم در تفکر و بدن جمعی خویش و بسان نیروهای مدرن به شکل نمادین بپذیریم و هرچه بهتر پوست بیاندازیم و بهتر حکومت خنزرپنزری و عملا شکست خورده را کنار بزنیم. زیرا تو نمی توانی بر پیرمردهای خنزرپنزری حکومت کنونی پیروز بشوی، وقتی در نقش متقابل و همراهش یعنی در نقش لکاته هیستریک و راوی مالیخولیایی و یا در نقش قهرمان و مسیح و منجی علیه دیکتاتور ظاهر بشوی. زیرا فراموش کرده ایی که این دیکتاتور نیز قبلا یک منجی و قهرمان بوده است و تو هنوز فرزند او هستی و تکرار او هستی. بنابراین تا وقتی در این فضا و زبان سیاه/سفیدی بزییی و نتوانی وارد زبان و جهان و بدن مدرن و رنگارنگ و دموکراتیک بشوی. انگاه مجبور می شوی مرتب سوتی های بیشتری بدهی و مرتب بیشتر دست خویش و همراهانت را لو بدهی و هر تلاشت مجبور است قربانیان بیشتری برای مردم و کشورت بوجود بیاورد. در حینی که امثال اینها برای خودشان سرمایه و مال و منال به اسم «قربانیان» جمع می کنند. یعنی همان کاری را می کنند که پدر دیکتاتورشان انجا کرده و می کند و اینها می خواستند علیه اش قیام بکنند. پس چه عجب که چنین تلاشهایی نیز سرانجام مفتضحانه شکست می خورد و آخر هر کدام می خواهد بشخصه خدا و شاه یا رهبر بشود و قادر نیستند حتی بشکل مدرن و حول مبانی تحول مدرن کشورشان با هم متحد بشوند.

یا ازینرو اگر درست بنگرید، می بینید که چرا اکثر اصلاح طلبانی که پس از جنبش سبز از ایران خارج شدند، در اینجا در نهایت چنان به برانداز افراطی و خطرناکی تبدیل شده اند که حتی حاضر به قبول بمباران کشورشان توسط امریکا و اسراییل و بقیه هستند و برای این نظرات خطرناک سینه زنی در رسانه های عمومی می کنند و رای جمع می کنند. زیرا اصلاح طلب قدیمی و انقلابی برانداز امروزی دو روی یک سکه و تکرار پدر دیکتاتور هستند و در حین این تغییر اجتناب ناپذیر و با روشدن کین توزیهای انها و در خدمت منافع خویش و اربابان جدیدشان است، که آنگآه آن حقیقتی برملا می شود که انها تمام مدت سعی در سرکوب و نفی اش کرده بودند. بویژه وقتی لباسهای نو و مدرن می پوشند و توسط رسانه های زرد امریکایی برایشان هرچه بیشتر هورا خوانده می شد. کافی است اسامی این اصلاح طلبان و یا انقلابیون افراطی قدیم و جدید را به یاد بیاورید تا این تحول اجتناب ناپذیر و هولناک و مسخره را براحتی ببینید. خواه اسمش مسیح علی نژاد یا شادی صدر، مهدی خلجی یا احمد باطبی و غیره باشد و یا نمونه های دیگر و مسخره اش چون علی علیزاده و غیره. کافیست که به تحول حرکات و رفتارشان از دور انداختن روسری اول تا نماد زن مدرن یا نماد مرد مدرن شدن تا حرکات افراطی کنونی شان نگاه بکنید تا خط سرخی را براحتی ببنیید که نشان میدهد انها چگونه با دور انداختن اخرین نمادهای مذهبی و پوشیده ی خویش همزمان شروع کردند هرچه بیشتر اصل خویش و معضل اصلی خویش را نشان بدهند. اینکه چقدر عاشق قدرت و چقدر طرفدار خشونت برای رسیدن به قدرت هستند، مثل پدرانشان در حکومت. اینکه خیال می کنند دقیقا می دانند حریف قدیمی چه می خواهد و چگونه می توان حسابش را رسید. چون با انها زندگی کرده اند. اما «کوری بنیادین و خودشیفته» این موضع گیری و جاگیری در رخدادها را نمی بینند و اینکه چرا انها بناچار در نقش مظلوم و قهرمانی ظاهر می شوند که فردا حتما ظالم بعدی می شود.
همانطور که اگر به جنگ کنونی و هولناک اسراییل و فلسطین نگاه بکنیم، انجا قدرت و اهمیت این مبانی دوگانه ی اخلاق روانکاوی را می بینیم. زیرا درست است که حماس به اسراییل حمله ی هولناک کرده است، اما مگر می توان جنگ کنونی و خشونت هولناک دوطرفه اش را بدون قبول حقیقت سرکوب شده اش اصولا درک و یا حل کرد و این حقیقت سرکوب شده چیست؟ اینکه اسراییل صهیونیست از روز تولد حکومتش دست به یک «نسل کُشی» زده است. بقول «ژیل دلوز» فیلسوف بزرگ و فقید فرانسوی در واقع اسراییلی های صهیونیست خیال می کنند که می توانند فلسطینی ها را همانطور تارومار و بی اهمیت بکنند که امریکاییها با سرخ پوستها کردند. با انکه انها کسانی هستند که تجربه ی هولناک هولوکاست را دارند و با این حال بشخصه اکنون از قربانی به متجاوزگر تبدیل می شوند و بناچار جفت همزاد خویش در طرف مقابل یعنی حماس را نیز می افرینند. حماسی که برایش فلسطینی ها و فرهنگ بزرگ عربی یا اسلامی شان مهم نیستند بلکه خودش مهم است. همانطور که برای نتانیاهو اسراییلی مهم نیست چه بلایی سر مردمان اسراییلی و فرهنگ بزرگ یهودی می اید. ( به این دلیل نیز یهودیان بزرگی چون زیگموند فروید و یا انیشتین و یا مثل دکتر مته گابور که بشخصه از بازماندگان هولوکاست است، در گذشته و حال مخالفت خویش با این «برداشت صهیونیستی از قوم یهود» و با نسل کُشی فلسطینی ها را اعلام کرده و می کنند. بی دلیل نبود که زیگموند فروید خویش را «یهودی بی خدا» می نامید که در واقع یک امر پارادوکس یا نقیض گویانه است).ازینرو دقیقا در ان لحظه که نتانیاهو و هوادارانش پس از این سالهای بزرگ موفقیت در منطقه و وقتی کامل منطقه و حکومتهای عربی را به خیال خودشان در اختیار دارند، انگاه چنین اتفاقی می افتد. یعنی دقیقا در این لحظه انگاه بقول لکان یک «تکه امر واقع»، یک امر هولناک به یادشان می اندازد که نمی توانید حقیقت سرکوب شده را نفی و منع بکنید. «زیرا ضمیر نااگاه بازمی گردد و همیشه در لباسی دیگر و در همان لحظه که سرکوب می شود.». زیرا تنها یک راه مشترک برای اسراییلی ها و فلسطینی ها و با قبول متقابل یکدیگر، با پذیرش حقیقت و متن سرکوب و نفی شده وجود دارد. وگرنه حتی با تمامی پیروزیهای نظامی بعدی اسراییل و با پشتیبانی امریکا و جهان مدرن، باز هم همین اتفاقی می افتد که امروز به شکل فاجعه بار در حال اتفاق افتادن است. حقیقتی که آنرا سالها پیش یک رهبر سازمان مخفی اسراییل یعنی رهبر سابق «شین بت» در یک فیلم مستند قوی اسراییلی به نام « اول بکُش» در این لینک و در عکس ذیل بدرستی در مورد معضل بنیادین سیاست اسراییل در برابر فلسطین و مقاومتشان ابراز کرده بود: «اینکه اسراییل هر نبردی را براحتی با قدرت نظامیش می برد اما جنگ را می بازد.». زیرا نسل کُشی و هولاکاست محکوم به شکست است، همانطور که حکومت دیکتاتوری و فضا و زبان سیاه/سفیدی محکوم به فروپاشی است. زیرا ضد زندگی عمل می کند و بناچار هر رورز بیشتر از درون و برون دچار گسست و فرسودگی خنزرپنزرگونه می شود و اخر با تلنگری فرو می ریزد. بشرطی که نیروی مقابلش اکنون واقعا مدرن شده باشد و قادر به وارد کردن شور زندگی و دموکراسی و رنگارنگی در هر رخداد و چالش مدنی باشد و بتواند فضای سیاه/سفیدی را بشکند که حامی و حافظ دیکتاتورها و سرکوب است. وگرنه تغییر نمادین و مدنی مجبور می شود به تغییر قتال و خشن تبدیل بشود و انگاه دور باطل خشونتها و دیکتاتوریهای نو بوجود می اید. همانطور که در سرنوشت کشورهایی چون عراق و افغانستان و غیره می بینیم و در تداوم دیکتاتوری کنونی ما. با انکه این دیکتاتوری از درون و از پایه بشدت شکسته و ورشکسته شده است و بویژه از زمان جنبش «محسا و انتیگونه های نوین ما».

همانطور که اکنون دست کسانی در میان ایرانیان در حال روشدن است که می خواهند از آب گل الود ماهی بگیرند و مسیر جنگ را بسوی ایران بکشانند. انگار بدون پشتیبانی ایران حماس افراطی و معضل فلسطین و یا حمله ی هولناک کنونی بوجود نمی امد و انهم وقتی حتی دول مدرن و سازمانهای اطلاعاتیشان می گویند که ایران نیز غافلگیر شده بود و نمی دانست که حماس حمله می کند و انهم اینگونه گسترده. خود اسراییل نیز غافلگیر شده بود، با آنهمه دستگاه عظیم جاسوسی خویش و با جدیدترین ابزار جاسوسی. با انکه حکومت جمهوری اسلامی سعی کرد سریع پشتیبانی از حماس بکند و برای خودش اعتبار در منطقه بخرد و وقتی بقیه حکومتهای عربی از ترس سخن کردن دچار لکنت زبان و یا بی زبانی شده اند. اما دیدن این خویشاوندی میان ایران و حماس و ضرورت عبور از آن یک چیز است و گفتن اینکه برای حل معضل فلسطین باید به ایران حمله بکنید و اینجا سر مار را بکوبید، یک چیز دیگر. دومی یک دروغ وخشونت هیستریک و نارسیستی و هوچی گرانه و برای دست یابی به اهدافی افراطی و در خدمت اربابانی است و به بهای قربانی کردن ملت و مردمی بیگناه.
بنابراین مهم است که دقیقا در این لحظه دقت بکنید که کدام نیروهای سیاسی در اپوزیسیون و کدام فیگورها بدنبال این است «آدرس عوضی» بدهد و بخواهد که امریکا و اسراییل بعد از حماس به ایران حمله بکند، زیرا بقول انها سر مار یا سر اختاپوس اینجاست و نمی بینند که در حین گفتن این سخنان جنگ طلبانه، در حین تقاضای حمله به کشورشان چگونه دست خودشان را رو می کنند و اینکه چه ماری در آستین دارند و تمنای اصلی شان چیست. زیرا آنها می دانند در چنین مواقع جنگی مثل وضعیت کنونی غزه این مردم عادی و کودکان و زنان هستند که قربانیان اصلی هستند و در حین آن کل پروسه ی دموکراسی خواهی کشور به همراه شهرها و اقتصاد به فنا می رود. چه برسد که اگر کار به بمباران هسته ایی یا به بمباران مناطق هسته ایی و ثمرات هولناکش برسد.
ازین منظر است که متن ذیل می خواهد حقیقت هولناک این سخن و موضع گیری مسیح علی نژاد را نشان بدهد و انجا که براحتی می بینید چگونه او به نام مسیح و مُنجی می خواهد مردم و کشورش را به جنگ صلیبی هسته ایی بکشاند و پروسه ی دموکراسی خواهی کشورش و مردمش را به صلیب بکشد. ازینرو مُنجی ها و مسیح ها همیشه خطرناکند. زیرا انها خیال می کنند باید همیشه چیزی قربانی کرد تا به هدف رسید و از همه مهمتر دیگران را و انگاه برایشان سینه زنی کرد و ازین طریق اعتبار و پول بدست اورد و قدرت و دیده شدن رسانه ایی. یا ایا اینجا نباید حتی از امثال رضا پهلوی و دیگران پرسید که چگونه شما در این شرایط حساس ادرس عوضی می دهید و می گویید که سر جرثومه ی فساد و اختاپوس در ایران است، انجا را بزنید. انهم وقتی خودتان در اینجا چند دهه جا خشک کرده اید و لذت می برید. لااقل نشان بدهید که به فکر آن مردم و سلامت و حال و اینده کشورتان هستید و انهم این مواقع. زیرا نامه ی ما به دستمان می رسد و حقیقت برملا می شود. زیرا بقول لکان «نامه همیشه به مقصد می رسد.۱».

مسیح علینژاد در نقش پروپاگاندیست حمله نظامی به ایران و فاجعه هسته ایی!
داریوش برادری، کارشناس ارش روانشناسی/ روان درمانگر
ببینید چنین هیولاهایی مثل مسیح علی نژاد و امثالهم نمایندگان شما و ما شده اند. ببینید که آنها چه راحت از بمباران مناطقی در کشورشان و بمباران دشمن خونیشان حرف می زنند و وقتی جلوی چشمشان در غزه در عمل می بینند که بمباران مراکز دشمن خونی برای اسراییل و متحدانش چه معنی می دهد؟ ویرانی هولناک، جنایت علیه بشریت و نسل کُشی، کودک کُشی. اینکه رهبران حماس زنده بمانند اما بیش از ده هزار کودک و مردم عادی فلسطینی کُشته بشوند، یا از طرف دیگر اسراییلی های عادی و بیگناه به قتل برسند و غزه ویرانه ایی بشود.

زوایای مهمتر و خطرناکتر این عکس و این صحنه برای شما وقتی برملا می شود که دقت بکنید اینجا مسیح یک واکنش احساسی و افراطی نشان نمی دهد. او در حال ابراز یک «استیت منت یا موضع گیری رسمی و رسانه ایی» است و باید این مواقع از منظر روانکاوی سوال کرد او در حین این صحنه و موضع گیری به منافع و تمتع کدام «دیگری بزرگ و دیسکورسی» پاسخ و خدمت می کند و برای تحقق چه هدفی؟ با این پرسش و از این منظر است که انگاه هولناکی کل صحنه و موقعیت و موضع گیری هولناک و خیانت کارانه ی او به کشورش و به پروسه ی دموکراسی خواهی برملا می شود. زیرا مسیح صریحا می خواهد به ایران حمله نظامی موضعی بشود و طبیعتا خودش نیز می داند که جمهوری اسلامی هم جواب می دهد و جنگ فرسایشی و هولناک می شود. آنهم وقتی همه می بینند که اسراییل در غزه هم نمی تواند جنگ را یک روزه تمام بکند و بعد می خواهد کل معضل ایران را با چند حمله حل بکند.

امر هولناک تناقض میان درخواست فاشیستی و جنگ طلبانه ی مسیح و حالت گفتگو و زبان جسم مسیح و مجری برنامه در عکس بالا است. کل صحنه و حالت گفتگوی دو طرفه قرار است به ما محیطی دوستانه و با خواستهای واضح و سنجیده به ما نشان بدهد و در حینی که انچه می گوید بشدت جنگ طلبانه، فاشیستی و هولناک است. زیرا او باید بداند که حتی یک بمباران کاملا دقیق مراکز هسته ایی بناچار فاجعه ی محیط زیستی چون چرنوبیل و فاجعه ی انسانی برای مردم این مناطق و برای کل کشور بوجود می اورد. یا او می داند که اسراییل و متحدانش همانطور که در غزه نشان می دهند، این مواقع بدنبال بمباران دقیق نیستند بلکه در پی کشتار دشمنان و از منظری بشدت راسیستی هستند. ازینرو جان هزار کودک فلسطینی بی ارزشتر از یک کودک اسراییلی محسوب می شود و فردا همین فضای راسیستی قرار است برای مردم کشور ما رخ بدهد. همانطور که او می داند بمباران بیت خامنه ایی واکنش جنگی متقابل او و هوادارانش و تبدیل ایران و منطقه به محل جنگی خانمانسوز را بدنبال دارد که حتی اکنون می تواند ابعاد هسته ایی بیابد. او همه ی اینها را می داند و دقیقا اینگونه مشخص موضع گیری می کند و اینگونه راحت از جنگ طلبی دفاع می کند و می خواهد به عنوان نماینده ی خودش و هوادارانش به جنگ طلبان در منطقه «چراغ سبز» نشان بدهد که ببینید ما حاضریم به کشور ما حمله بکنید و کار را یکسره بکنید. با انکه هیچ جنگی با حمله سریع پایان نمی یابد بلکه فرسایشی و هولناکتر می شود. همانطور که در عراق و افغانستان و غزه دیده و می بینیم و قرار است اکنون این وضعیت هولناک سرنوشت کشور ما بشود و فروشنده ی این طرح و پلان هولناک میان ایرانیان کسانی مثل مسیح علی نژاد یا مسیح پولی نژاد می شوند. همانطور که طرحهای نظامی و عملیش در جاهای دیگر در حال اماده شدن هستند و طبیعتا با همراهی حکومت هولناک جمهوری اسلامی در نقش مترسک خطرناک و مدافع و پشتیبان حماس. انگار که فاجعه ی فلسطین با جمهوری اسلامی شروع شده است و در حینی که حتی همه ی دول مدرن می دانند که این بار حماس به ایران هم نگفته بود که می خواهد چنین کاری بکند. یعنی کل عکس و گزاره می خواهد چیزی هولناک را به ما بسان چیزی خوب و دلپسند بیاندازد و بفروشد. یعنی دقیقا ان چیزی را می گوید که همین اربابانش به گونه ایی از او می طلبند. مسیح پروپاگاندیست حمله به ایران و حتی از نوع هسته ایی می شود و حاضر است کشورش و مردمش فدای خواستها و منافع اربابان جدیدش و منافع کین توزانه ی خودش و هوادارانش بشود. او نیز مثل پدرانش، مثل حماس و صهیونیستها حاضر است برای رسیدن به اهدافش همه را زیر پا له و فدا بکند. اینکه او حاضر است در نقش دختر هیستریک بخاطر منافع پدر دیکتاتور یا ارباب جدیدش ملتش را و کشورش را به ویرانه و قربانی تبدیل بکند و انهم به اسم رهایی آنها از چنگ دیکتاتور و به اسم ازادی. او در نقش فروشنده ی هولناک ازادی از مسیر جنگ هسته ایی ظاهر می شود و سهیمه و پورسانت خویش را می خواهد. بنابراین اگر دقیق به عکس نگاه بکنید او در حال فروش چیزی است و مجری نیز خوب این تبلیغ تجاری هولناک را همراهی می کند و انچه به فروش می رود، مردم و کشورش و حال و اینده شان می باشد. انچه در جوابش می خواهد، از همین حالا معلوم است. چه انگاه که زمانی خودش را در گفتگویی رسانه ایی رهبر انقلاب مردم ایران معرفی کرد و بعد گفت حرفش به انگلیسی بد فهمیده شده است. چه اینجا که به شکل مستتر بیان می کند. چون سوال این است مگر شما کی هستید که باید تایید و پشتیبانی شما برای اسراییل و امریکا و متحدانش برای حمله به ایران مهم باشد؟ شما نماینده کدام گروه مافیایی هستید یا مادرخوانده ی کدام ارمان هولناک و مذهبی نو. زیرا همه باید تا کنون بدانید که او می خواهد مثل پدرش خمینی روزی رهبر بشود و به کمک اربابانش به ایران بازگردد و این بار بر روی خرابه های یک ایران هسته ایی و ویران. یا اینجا باید دید که چرا رضا پهلوی هم اینگونه بر طبل جنگ طلبی در این شرایط علیه ایران می زند و برخی دیگر نیروهای افراطی در اپوزیسیون.

اینجاست که باید از انها و از خویش سوال کرد که چرا ادرس عوضی می دهند و مگر نمی دانند چنین جنگ موضعی یا بمباران مناطق هسته ایی چه بلایی سر ایران و منطقه می اورد. یا اینجا نشان می دهند که این مباحث برایشان واقعا مهم نیست، بلکه به فکر منافع و دکان خویشند. یعنی دقیقا در این لحظات حساس است که شما باید بتوانید حقیقت افراد و گروهها و نظرات را ببینید و انگاه که بقول لکان «یک تکه امر واقع»، یک سوتی یا یک حرکت افرطی، یا یک چنین سخن جنگ طلبانه و افراطی، به شما نشان می دهد که این مسیح و مُنجی چگونه می خواهد مردم و کشورش را به صلیب بکشد. چون عاشق قربانی کردن است، مثل پدرانش در حکومت. اینجاست که شما باید اخلاق زندگی و اخلاق تمنامندی را لمس بکنید که اخر دست همه را رو می کند و می گوید ببین کارت به کجا کشیده شده است. چون نخواستی با دروغ و تمناهایت روبرو بشوی. چون نخواستی بهای مدرن شدن را بپردازی. چون خواستی به زندگی و به دیگران کلک بزنی. زیرا چاه کن همیشه در چاه می ماند. اکنون مسیح هولناک و با خنده ی «جوکر» نمایان می شود و انچه اصل بوده و هست و یا باید گفت به همین شکل «شاح شاحان» امثال شاهین نجفی و مداحان دیگر که می خواهد با حمله به ایران چشم اختاپوس را کور بکند و نمی بیند که چشم کشورش و چشم جنبش دموکراسی خواهی کشورش را کور می کند.
سوال اصلی در واقع این است که ایا این حرف را می زنند چون خودشان هم به آن باور دارند و یا چون «ارباب و بیگ برادر» خواسته است. با انکه در عمل تفاوتی ندارد. چون چنین موضع گیریهایی چیزی جز خیانت اشکار و فاجعه بار به منافع ملی و به مردم کشورت و به پروسه ی مهم دموکراسی خواهیش نیست. تیر خلاصی به همه ی انها و به یادگار و زحمت قربانیان این جنبش است. اینکه جمهوری اسلامی و اسراییل عاشق تولید فضای جنگی و حتی جنگ باشند، یک چیز است. چون انها ازین مسیر زندگی و حیات کرده و می کنند. اما وقتی اپوزیسیون جنگ طلب و پروپاگاندیست جنگ طلبی می شود و مثل مسیح علی نژاد در همین «مصاحبه با تلویزیون ایرانشنال» می گوید اگر جنگی صورت بگیرد، مقصر فقط جمهوری اسلامی است و او جنایتکار جنگی است، انگاه باید به او خندید و گفت تنها یک جنایتکار جنگی چنین سخن می گوید. زیرا برای هر جنگی حداقل همیشه دو طرف لازم است، مثل جنگ اسراییل و حماس و هر دو مقصرند و در کنار انها پشتیبانهایشان و ماموران رسانه ایشان چون مسیح و امثالهم که طرف سوم این جنایت و جنایتکاری جنگی هستند، چون با نظرات غلط جنگ رسانه ایی در خدمت جنگ اصلی راه می اندازند. انهم وقتی که تاریخ معاصر و جنگ روانی اسراییل/ایران، جنگ فیزیکی اسراییل/ حماس نشان می دهد که انها هیچگاه پایان یکدیگر را نمی خواهند، چون به هم برای اجرای سیاستهای افراطی و تحقق منافع خویش احتیاج دارند. ازینرو اسراییل افراطی و صهیونیست و حماس همزاد و یاور یکدیگر در یک دور باطلند و تنها راه عبور از این دور باطل قبول حقیقت «نسل کُشی» و تولید یک کشور مشترک اسراییل/فلسطینی یا دو کشور دوست و یاور یکدیگر و در کنار هم است. همانطور که تاریخ دانهای مشهور اسراییل این حقایق را بیان می کنند و راه حل نشان می دهند، مثل دکتر پاپه در کتاب ذیل و یا مثل دکتر گابور که در بالا به او اشاره کردم.

یا اسراییل نتانیاهو و صهیونیستی اینهمه سالها با مترسک ایران خطرناک بهترین قدرت را بدست اورده است و ایران با مرگ با اسراییل گفتن می خواهد برای خودش هواداران افراطی در منطقه بخرد و یار داشته باشد. هر دو ادامه ی تنش در منطقه را می خواهند که بهایش همیشه این است که در این حین مردم و تحول کشور و منطقه فدای منافع سیاسی و اقتصادی و نظامی انها بشود، به همراهی ماموران تبلیغاتی و رسانه ایشان چون مسیح و امثالهم. یا وقتی مسیح در همان مصاحبه می گوید که «ریشه جمهوری اسلامی را باید خشکاند» و برای اینکار حاضر به قبول جنگ و حمله است، انگاه دقیقا دارد همان ادبیاتی را بکار می برد که جمهوری اسلامی و بنیادگرایان و حتی پوپولیستهای مدرن چون ترامپ و نتانیاهو بکار می برند. با این تفاوت که این دو آخری می دانند اینها در نهایت فقط تبلیغ است و هیچگاه نمی توان ریشه ی حکومتی را خشکاند. همانطور که تجربه ی بازگشت طالبان در افغانستان پس از بیست سال حمله و اشغال نشان داد. یا چرا خواهان ریشه کن کردنشان باشند وقتی به کمک حرفهای انها بهترین تبلیغات را برای خویش و فروش اسلحه های خویش دارند. ازینرو اسراییلها هورا می کشیدند وقتی احمدی نژاد شعارهای ضد هولوکاست می داد و حال برای مسیح علی نژاد هورا می کشند و برای طرفداریش از حمله به ایران و ویرانی غزه (ایا او انتقادی هم به جنایتهای انسانی اسراییل و نسل کُشی آنها در غزه می کند؟ یا رضا پهلوی؟ نه. راستی چرا نه). راستی عجیب نیست که همه «نژادیها» چون احمدی نژاد و علی نژاد ماموران با مواجب و یا بی مواجب اسراییل و جمهوری خواهان افراطی هستند؟ همانطور که فرزندان برحق همان حکومت و پدران با نمایش هیستریک و سیاه/سفیدیشان هستند. شاید در این امر تصادفی نیز حکمتی نهفته باشد، البته حکمتی ایرونیک و هولناک.
اما انچه که در این مسیر جنگ طلبی هولناک و هسته ایی حتما رخ خواهد بود و حتی اگر بگوییم سرانجام پس از جنگی ویرانگر قادر به شکست جمهوری اسلامی باشند، نابودی اولیه ایران و تکرار سرنوشتی هولناکتر از سرنوشت عراق و سوریه و افغانستان است. یا اخر شاهد رسیدن این منجی های نویی خواهیم بود که قرار است با تانکهای اسراییلی و متحدانش بیایند و رهبر بشوند، اما انها مثل وضعیت عراق و افغانستان چنان وضعیت هولناکی درست می کنند که اخر سر چیزی بد یا بدتر و هولناکتر بوجود بیاید و ریشه ی خشکیده شده به شکل هولناکتری بازگردد. زیرا تاریخ معاصر ما به شکل تجاربی هولناک نشان داده است که سرنوشت دموکراسی از مسیر جنگ و اشغال چگونه است و چرا این مجسمه ازادی انگاه مردم این کشورها را فدای منافع خویش می کند و اخر انها را با بدبختی بدترشان تنها می گذارد و ارتجاع با خشونت کنار زده شده به شکل قویتری بازمی گردد. زیرا روابط سیاه/سفیدی مرتب یکدیگر را بازتولید می کنند، همانطور که ظالم/مظلوم، قهرمان/ دیکتاتور در دوری باطل یکدیگر را بازتولید می کنند و گذشته و اینده یکدیگر و پدر و فرزند هستند، قرینه نارسیسیک یکدیگر در دوری باطل و خشونت افرین هستند. یعنی این ماموران جهان سومی پروگاندای اربابان مدرن حتی نمی توانند به اندازه ی اربابان جدیدشان مدرن فکر بکنند. زیرا اینها همیشه جهان سومی و عقب مانده می مانند. زیرا آن جهان اولیها اول به فکر منافع خویشند، مثل هر ادم بالغ و کم و بیش مدرنی و برایشان مهم نیست که مردم کشور تو در بدبختی بزیند، تا وقتی که این بدبختی و ارتجاع به سان مترسک تبلیغی به فروش اسلحه های انها و تحکیم قدرت انها در منطقه کمک می کند. زیرا در سیاست مدرن و سرمایه داری مهم اول این است که این سیاست چه سودی برای من و دیسکورس و کشورم دارم. یا بقول مارکس بزرگ «سرمایه داری برای صدرصد سود زیر هر قاعده اخلاقی می زند و برای سیصد درصد سود حاضر به هر جنایتی می شود». در برابر چنین سیاست مدرن خودمحوری باید بتوانی تو نیز از منافع ملی مردم و کشورت و درخدمت تحول مدرن حرکت بکنی تا بازیچه ی دست انها و دیکتاتورهای خودی نشوی و قادر به «مانور و سیاست ورزی مدرن همراه با اتحاد و انتقاد متقابل» باشی. مگر اینکه مثل اینها مامور هیستریک و تبلیغاتی یک جهان سومی خودفروخته و خودباخته یا خودشیفته و خودخواه باشید و پول و شهرت به هر بهایی برایتان از همه چیز مهمتر باشد، تا با «هیچی و گره حقارت و زشتی بنیادین و کین توزانه» خویش و پدرانتان روبرو نشوید. زیرا همه ی این فیگورهای افراطی و خودشیفته و جهان سومی در واقع همان رجاله های «بوف کور» هدایت هستند که به قول او «فقط دهانی تشنه هستند که یکراست به یک آلت تناسلی تشنه تر منتهی می شوند.» و حاضر به فروش همه چیز برای ارضای عقده ها و تشنگی شان هستند. اما نمی فهمند که چرا با این حال باز تشنه و تهی باقی می مانند، زیرا به تمناها و ضرورتهای خودشان و دورانشان خیانت می کنند تا سریع به حمایت ارباب و پدری نو دست بیابند و در سایه طل الله جدید خوب بخورند و بنوشند. زیرا همه شان بقول «بوف کور» در نهایت «شاگرد کله پز» هستند.

حالا باید حتی احمقترینها هم درک کرده باشند که چرا من این سالها اینقدر نقش خطرناک این فرد هیستریک را مطرح می کردم و اینکه چرا او فرزند دقیق همین حکومت و پدرانش هست و برای اهداف و منافع خودش و اربابانش مثل انها حاضر به قربانی کردن همه چیز است. ( در اینترنت می توانید مقالات نقادانه ی فراوانی از من در باب فیگور مسیح علی نژاد پابلیک و بویژه از زمان تحول اجتناب ناپذیر و خطرناکش به سمت ترامپ و پمپیو تا کنون بیابید و اینکه چگونه او در این مسیر هرچه بیشتر هیستریک، پوپولیست و راست گرا و معرکه گیر می شود و دقیقا لحظاتی دست به عمل و نمایش خویش می زند که همزمان یک سیاست و یا حرکت از سوی اسراییل و راستگرایان جمهوری خواه در عرصه های مختلف و در رسانه ها در جریان است و دقیقا در خدمت منافع انها عمل و رفتار می کند. یا به چه راحتی او دروغ می گوید، مثل دروغهایش در مورد دفاع و پشتیبانی سریع رییس جمهور فرانسه مکرون از انقلاب ایران بعد از ملاقات آنها. در این باب به این مقاله ی قدیمی من مراجعه بکنید.)
اینجاست که باید مثل نقاشی معروف فرانسیس بیکن از «پاپ» ولاسکز نقاش معروف دوران باروک در عکس ذیل چهره واقعی این موجود هیستریک و خطرناک را دید و اینکه او چه می گوید. اینکه چرا به قول بوف کور هدایت بر روی گردن لکاته هیستریک همیشه جای دندانهای زرد پیرمرد خنزرپنزری نمایان است و بوسه ی هولناکش.

حالا باید دیگر برایتان معلوم باشد که امثال مسیح چه می خوانند. انها ایران غزه شده را می خواهند و نه تغییر دموکراتیک و مدنی و رنسانس ایران مدرن را. زیرا اینها فرزندان برحق همین حکومت و ذایقه ی کین توزانه و ضد زندگی هستند.
بقول فوکو هر دیسکورس و حکومتی برای بازتولید خویش دشمنان خویش را می افریند. این نظم دیسکورس یا نظم چیزها است. دشمنانی که چیزی جز شیوه ایی برای بازتولید جدید ماتریکس نیستند. ازینرو جنگ قهرمان/دیکتاتور دور باطل می شود. زیرا قهرمان همان دیکتاتور بعدی و شکل قبلی پدر دیکتاتور است. همانطور که در بوف کور هدایت راوی بوف کور و پیرمرد خنزرپنزری پدر و پسر و تکرار مداوم یکدیگر در یک دور باطل کاهنانه/خراباتی هستند، مثل تاریخ معاصر ما.

همانطور که حماس اسلامی و اسراییل صهیونیستی بناچار مرتب یکدیگر را بازتولید می کنند و دور باطل معاصر و هولناک را و به بهایش فرزندان و خانواده های فلسطینی و اسراییلی به قتل می رسند و نسل کُشی فلسطینی ها ادامه می یابد و دو فرهنگ بزرگ یهودی و اسلامی یا عربی ضربات هولناک می خورند و رنگارنگیشان را از دست می دهند. از یاد می برند که در درون هر فلسطینی در طی تاریخ یک یهودی نیز هست و بالعکس، و یا رگه های دیگر مسیحی و غیره. همانطور که تنها با دیدن رگه ی راسیستی و نژادپرستانه ی این جنگ است که می توان سرانجام راه عبور از آنرا یافت و اینکه چرا جهان مدرن از یک جنگ راسیستی و در پی نسل کُشی پشتیبانی می کند و بناچار از طرف دیگر قربانی خشن و به همان اندازه هولناک چون حماس را در دور باطل پشتیبانی می کند. زیرا تنها از موقعیت و منظر یک «قربانی هولوکاست و نسل کُشی» است که می توان و باید این جنگ هولناک را دید و درک کرد و به پایان بُرد. باید از اسراییل و دنیا و فلسطین خواست که در جایگاه «قربانی هولوکاست و نسل کّشی» بنشینند که در المان جا و خانه اش را از دست داد و در اشوویتس به شیوه ی هولناک به قتل رسید و یا از سال ۱۹۴۸ در اسراییل نو مجبور به تغییر جای اجباری چون هشتصدهزار فلسطینی شد و به همراه قتلهای فراوان توسط کسانی که انزمان حکومت اسراییل را بوجود اوردند و این اسناد توسط تاریخ دانهای عربی یا اروپایی فقط بیرون نیامده است، بلکه توسط تاریخ دانهای بزرگ اسراییل و یهودی مثل «ایلان پاپه» مطرح و بیان شده است. ( در باب معضل راسیستی اسراییل و فلسطین و دور باطلش که حتی اکنون چنان رسانه ها را در بر گرفته است که خون یک کودک یهودی برابر با هزار کودک فلسطینی محسوب می شود، به این مقاله ی قدیمی من مراجعه بکنید.)

تنها با شکاندن این دور باطل سیاه/سفیدی، ناموسی و مالامال از «رسانتیمو و کین توزی» است، تنها با شکاندن دور باطل جنگ خیر/شر و با ورود چالش مدرن و نمادین، تحول مدنی و دموکراتیک و رنگارنگ است که انگاه رنسانس بوجود می اید و پلهای شکسته دوباره و بهتر اباد می شوند. یعنی تنها وقتی که به همراه پیرمرد خنزرپنزری همچنین فرزندانش در دور باطل چون راویان مالیخولیایی و لکاته های هیستریک و به همراه انها کل این دور باطل هولناک جنگ قهرمان/ دیکتاتورها و «پدرکُشی/فرزندکُشی» را بدور بیاندازید. زیرا انها یاران یکدیگر و اجزای یک دیسکورس و دور باطل هولناکند.
ازینرو تحول دموکراتیک و رادیکال همیشه رنگارنگ و خندان است و از موضع دفاع از زندگی حرکت می کند و هیچگاه زندگی و ادمها را فدای هیچ انقلاب و ارمانی نمی کند. زیرا تنها یک راه برای شکاندن انسداد فردی و جمعی و برای شکاندن دور باطل وجود دارد: ورود و حضور جامعه ی مدنی و خواستهایش، به چالش کشیدن دیکتاتوری در همه حوزهها از مسیر مدنی و با رشد ذایقه ها و رفتار مدرن و پوشش مدرن، با رشد رنگارنگی، خواستهای دموکراتیک، ورود زندگی و خنده ی انقلابی و شکاندن دور باطل سیاه/سفیدی. زیرا فرد هیستریک مثل مسیح بقول لکان فقط یک چیز می خواهد: او فقط ارباب و دیکتاتوری نو می خواهد و به چیزی جز آن دست نمی یابد و ما می دانیم اربابان نوین او کی ها هستند. خودش اینجا براحتی اذعان می کند. زیرا ما به جای جنگ طلبی و به امید اینکه دیگران منجی ما بشوند و بعد ما را قربانی بکنند، سرانجام باید مسیولیت خویش و جهانمان را به عهده بگیریم و نشان بدهیم که مدرن شده ایم و می دانیم که چگونه براحتی این حکومت خنزرپنزری و فرزندانش در اپوزیسیون افراطی را با هم و با خنده و اغوای مدرن و مشترک بدور می اندازیم. راه حل عملا ساده و ساختاری است. اما باید جرات دیدن داشت و از همه مهمتر باید جرات داشت از این ذایقه ی مشترک سیاه/سفیدی و هیستریک و مذهبی عبور کرد و از میل دستیابی به قدرت و ثروت از مسیر عبور از روی لاشه های دیگران و امیدهایشان. زیرا راه حل مدنی و رادیکال کاملا مشخص است. بشرطی که حاضر به دیدنش باشی و بی انکه فراموش بکنیم که همیشه بایستی جرات دیدن احتمالات مختلف و فاکتورهای نو را نیز داشت. باید با قلبی گرم و مغزی سرد به سان روح و بدن جمعی و مدرن عمل کرد. زیرا شما وقتی می توانید دولت مدرن بیافرینید و دیکتاتور را کامل کنار بزنید که ملت و فرد مدرن و با احزاب و گروههای مدرنش حوزه اصول مشترک جمعی شده باشید و نه انکه هر فیگوری اهنگ خویش را بزند و بدنبال دکان خویش باشد و بخواهد دیگران کارش را انجام بدهند و از همه بیشتر اربابان جدیدشان. ( در باب راه مدرن و قوی تحول نهایی به مقالات من و از جمله این مقاله مهم آخری و لینکهای داخل آن مراجعه بکنید.)

باری کار ما نیروهای مدرن و رنسانس برعکس اینگونه است: شکاندن این دور باطل سیاه/سفیدی از مسیر وارد کردن چالش مدنی، دموکراسی و رنگارنگی و لایه های مختلف هر واقعیت و دیسکورس و ازین مسیر نوزایی و رنسانس نو و مدرن، از طریق برملا کردن چهره ها و رنگهای هولناک این رخدادهای هیستریک و انچه نمی خواهند ببینند. از مسیر نشان دادن چندنحوی و چندلایه بودن هر حالت و رخداد و اینکه چرا زندگی رنگارنگ و نظرباز در هر حوزه و رخدادی فقط وقتی سیاه/سفیدی می شود که رو بسوی مرگ و کین توزی دارد و سمی یا هیستریک شده است.
یا بقول لکان: شما میدانید تنها راه شکاندن هر سیمپتوم و عارضه یا انسداد فردی یا جمعی چیست؟ چندنحوی یا رنگارنگ ساختن هر حالت و عارضه.
اکنون اما وقت این است که یکایک ما نشان بدهیم «بینا شده ایم»، چون کوری این مسیح ها و مُنجیان هیستریک و کوری این تفکرات افراطی و سیاه/سفیدی را می بینیم و می دانیم تنها راه برای تحول مدرن ایران رشد تحول مدنی و رنگارنگی و شکاندن فضای سیاه/سفیدی است. چون وقتی از یک در دموکراسی و رنگارنگی وارد بشود، انگاه از در دیگر بنیادگرایی و پوپولیسم جنگ طلبانه در می رود و دنبال سوراخ موش می گردد.
باری آنکه گوشی برای شنیدن دارد بشنود.
پایان
بخش ادبیات:
۱/ جمله ی لکان که «نامه همیشه به هدفش می رسد.» به آلمانی و انگلیسی اینگونه نوشته می شود:
Lacan
Der Brief erreicht immer seinen Betimmingsort
a letter always arrives at its destination
یکی از چالشهای مهم فلسفی و روانکاوی در فرانسه میان ژک دریدا و ژک لکان حول این موضوع بود که لکان می گفت:« نامه همیشه به مقصد می رسد» و دریدا می گفت «اما نامه می تواند در راه گم شود و یا به مقصد اشتباهی برسد». دریدا این نگرش لکانی را به سان تکرار یک موتیو متافیزیکی (متافیزیک حضور) می دانست که گزاره اش این است که «هدف و غایتها سرانجام متحقق می شوند». اشتباه دریدا این بود که متوجه نبود لکان با این سخن در واقع «قانون اساسی» هرگونه روانکاوی و روان درمانی را بیان می کند. اینکه ضمیر نااگاه و بحرانهای ما برمی گردند. اینکه نمی توان به نام پدر و زندگی کلک زد. اینکه بدون این قانون اساسی اصلا هر گونه روان درمانی و یا روانکاوی بیهوده است. زیرا اگر بحرانهای ما برنگردند و یا بتوان سرشان کلاه گذاشت و به ادرس عوضی فرستاد. اگر بتوان مثل خواست علم امروز هر گونه بحران بنیادین جنسی و عشقی یا دلهره های انسانی را واقعا با ویاگرا یا قرص ضد افسردگی و غیره حل کرد، پس انگاه نیازی به روان درمانی نیست. زیرا حرف دریدا درست است که نامه می تواند تغییر مسیر بدهد. با اینحال دقیقا پیشرفت هر چه بیشتر علم و این مباحث نشان می دهد که لکان در این جا برحق بود و تغییر مسیر نامه فقط کلکی و میانبری دیگر از زنجیره ی اسامی دلالت است تا نامه سرانجام به مقصد برسد. زیرا از طریق مقاومت فرد یا جامعه در برابر ضرورت تحولش است که سرانجام نامه به مقصد می رسد. ضمیر نااگاه و بحرانهای یکایک ما برمی گردند و جواب می خواهند. زیرا این بحرانها همان تمناها و قدرتهای بزرگ ما هستند که جای خویش را در جهان نمادین ما و بسان قدرتهای ما می خواهند. زیرا آن ترسی که ما را می لرزاند و می خواهیم با قرص ضد ترس او بر او چیره شویم، در واقع آن قدرت ماست که می تواند جهانی را بلرزاند و فروریزد و جهان نوی ما را زمینه سازی بکند. پس دقیقا ابتدا بایستی کمی قرص ضد ترس بخوریم تا سنگ نشویم و سرانجام بعد ببینیم که از یکجا حتی قرص ضد ترس نیز جواب نمی دهد و بایستی با خویش دیدار کرد و جایش را به عنوان قدرت و الهه ی ترس در خویش بوجود اورد تا بتوانی به خلاقیت و سوژگی خویش بهتر دست یابی. زیرا ترس و دلهره محل حضور سوژگی ماست. محل حضور عمیق و واقعی ماست.
باری خوب است با کمک نگاه دریدا روانکاوی را و متافیزیک روانکاوی را به نقد کشید و یا به پیوند نوینی از لکان و دریدا دست یافت اما در این موضوع لکان برحق بود که نامه به مقصد می رسد. یعنی نامه لکان به دریدا بایستی حال رسیده شده باشد. همانطور که دقیقا چشیدن این قانون در زندگی شخصی خودم و در زندگی دیگران و حوادث اجتماعی، به من گاه این امکان را می دهد که در شرایط سخت با خنده ایی لم بدهم و بدانم که نامه می رسد. که همین شرایط سخت و بن بستها بخشی از مسیر این نامه رسیدن است. اینکه بقول نیچه تفاوت نسل والا و سرور با نسل بردگان در این است که نسل والا می داند که وقتی در کشتی بادبانی نشسته است و بادی نمی وزد، وقتی درجا می زند یا دچار بلوکاد نوشتاری یا رابطه ایی شده است، بایستی بشیند و تن به بی عملی بدهد، به جای اینکه از این حالات فرار بکند، تا انگاه که دوباره باد بوزد و به سوی ساحلهای جنوبی و گرم براند. زیرا نامه همیشه به مقصد می رسد و اگر عوضی برود، تنها قوسی می زند تا شما اماده تر برای پذیرش نامه خویش باشید». زیرا گیرنده نامه کسی جز فرستنده نامه یعنی خود ما نیست. زیرا نامه نه تنها از طریق تمنای ما به نامه و خواستمان بلکه از طریق مقاومت ما در برابر نامه و حقیقتمان به دست ما می رسد. بقول تیتر فیلمی، اینجا کار خدایی با همکاری شیطانی است و بدون هم نمی شود.
پانویس: ( ژیژک در کتاب «عارضه ات را مثل خودت دوست بدار»، منظری جالب از این بحث و نگاه لکانی را با توجه به سه ساحت لکانی بازکرده است که خواندنی است. اینکه سخن لکان در سه ساحت «نمادین/خیالی/رئال» به چه معانی متفاوتی است.)

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.