این متن و نقد چالشی روانکاوانه هم یادداشتی بر مرگ ابراهیم گلستان بزرگ می باشد و هم نقدی بر فیگور او و بر و واکنشهای بر مرگ او را در بردارد. از همه مهمتر این متن شما را با این منظر نو و متفاوت روبرو می سازد که ما در واقع در طی زندگی فرهنگی و هنری ابراهیم گلستان با دو گلستان متقدم و متاخر روبروییم. با دو فیگور «گلستان اول یا متقدم بسان هنرمند خلاق» و «گلستان دوم یا متاخر بسان پدر اولیه خودشیفته، بسان دانای کل و صاحب تمنای جمعی» روبروییم و باید با انها مواجه بشویم و به نقدشان بکشیم. تا از مسیر این سوگواری بالغانه و از مسیر دیدار پارادوکس همراه با «علاقه و نقد» با فیگور گلستان و آثار و اعمالش، هم یادش را گرامی بداریم و هم بتوانیم ارثیه ی فرهنگی و هنری او را هر چه بیشتر به جزوی از تجربه و خاطره ی جمعی و به ارثیه جمعی تبدیل بکنیم. تا فیگور گلستان و آثار و نظراتش به شیوه ی نو و نمادین زنده بماند و ما را با خویش درگیر بکند و به تاویل و نقد وادارد. زیرا بقول لکان «هر انسانی دو بار می میرد، یکبار به شکل مرگ فیزیکی و یک بار به شکل مرگ نمادین» و تنها در قالب مرگ دوم و نمادین است که انگاه «سوگواری قوی و راهگشا» رخ می دهد و یک فیگور و روح و جان و اثار تمنامندش در خاک فرهنگ و زبان کشور و ملتش به خاک سپرده می شود و به زندگی نمادین نو دست می یابد. یا اکنون چون روح و کلامی تمنامند و نمادین ما را وادار به تفسیر و تاویل نوین افکار و آثارش می کند. همانطور که وقتی یک فیگور هنری به نقش دانای کل و به پدر هنر و ادبیات تبدیل بشود و از موضع «از بالا به پایین» به بقیه بنگرد و فتوا و حکم صادر بکند، انگاه بناچار به سرکوب تاویل افرینی و خلاقیت دست میزند، چه بداند و چه نداند. چه بخواهد یا نخواهد. ازینرو بقول لکان «پدر خوب، پدر مُرده و نمادین شده است.»

بر مرگ و فقدان کدام «ابراهیم گلستان» سوگواری می کنیم؟ سوال این است!
داریوش برادری
مقدمه:
اول از همه مرگ «ابراهیم گلستان» را به خانواده و عزیزانش و به جامعه ی فرهنگی و هنری ایران تسلیت می گویم. شادروان ابراهیم گلستان بیش از یک قرن زندگی کرد و تا لحظات اخر عمرش نیز نظرات و سخنانش بحث برانگیز بود. همین موج و سونامی استاتوسهای فراوان و مقالات و مباحث فراوان و با نظرات مختلف و گاه کاملا متناقض در فیس بوک و سوسیال مدیا و دمی پس از مرگ او اهمیت فیگور «ابراهیم گلستان» را نشان می دهد. یا اختلاف نظر شدید میان استاتوسهای مختلف حول او از طرف دیگر نشان می دهد که چرا فیگور «ابراهیم گلستان» قادر به تولید «پولاریزاسیون و بحثهای جنجالی» بود که انگاه عده ایی برایش هورا می کشیدند و بخشی دیگر خشمگین می شدند و به او لعنت می فرستادند.
من در میان چند استاتوس فیس بوکی که در باب مرگ ابراهیم گلستان خواندم، بویژه از «تحشیه گراناز موسوی» لذت بردم، چه در فرم بیان و چه در محتوای نظرش و خواندن آن را به بقیه توصیه می کنم. تنها در یک موضوع با او اختلاف نظر دارم که در متن پایین کوتاه به آن اشاره می کنم. همینطور از لینک به اشتراک گذاشته توسط خانم مهین میلانی عزیز خوشم امد. از طرف دیگر استاتوس اقای «مظفر جهانگیری» با تیتر «مرد تنها» نکات جالبی را در مورد ابراهیم گلستان و فضای دورش نشان می دهد که در بحثم به آن اشاره می کنم. گراناز موسی لینکش را به اشتراک گذاشته است. همینطور یادداشت مهرداد درویش پور عزیز خواندنی است که به تجارب شخصی خویش با گلستان اشاره می کند.
نکته ایی که اما حتی در این استاتوسهای قوی و خواندنی بخوبی مطرح و باز نمی شود، یا باید گفت که احتیاج به این متن و منظر روانکاوانه هست تا در پیوند با این متون خوب نگاهی چندوجهی به فیگور «ابراهیم گلستان» ایجاد بشود، در واقع این موضوع است که ما در طی زندگی ابراهیم گلستان و در رابطه ی گلستان با دیسکورس فرهنگی و هنری، با هواداران و مخالفانش، در واقع با «دو گلستان» روبرو هستیم و با انکه این دو گلستان همیشه در کنار هم با رگه های مختلف حضور داشته اند و حتما گلستانهای دیگری هم هست، اما نقش و اهمیت محوری این دو گلستان بخوبی دیده نشده است و ابتدا وقتی این وجه به کل بحث اضافه بشود انگاه منظری بهتر و در عین حال چندوجهی و راهگشا به پدیده و به فیگور «ابراهیم گلستان» باز می شود. دو ابراهیم گلستانی که در هر مرحله ایی یکی قویتر بوده است و نه فقط بخاطر نظر خودش، بلکه هم بخاطر اتفاقات زندگی اش و هم بخاطر میل و اشتیاق جمعی و تمنای دیگران، همانطور که خواهید دید. این دو فیگور گلستان متقدم و متاخر اینها هستند:
۱. ابراهیم گلستان اول بسان هنرمند و روشنفکر مدرن و از پایه گذاران موج نو.
۲. ابراهیم گلستان متاخر بسان « مرد الفا و پدر اولیه، یا بسان پدر ادبیات و صاحب زنان و حاکم بر تمنای جمعی»

اول در باب ابراهیم گلستان متقدم بگوییم:
ما با ابراهیم گلستان هنرمند و روشنفکر بویژه در نیمه ی اول زندگیش روبرو هستیم (او خوشبختانه صد سال عمر کرد و عمدتا فعال بود). یعنی وقتی او با اثار قویش چون فیلم «خشت و اینه» و «اسرار گنج دره جنی» و با داستانها و فیلم نامه های قویش، یا با نگاه نقادانه اش در دوران شاه در واقع از پایه گذاران هنر و فیلم سازی مدرن و اندیشه ی مدرن در ایران بود. این ابراهیم گلستان نیز در زندگی شخصی قادر بود به زندگی نامتعارف خویش با فروغ فرخزاد تن بدهد و همزمان خانواده ی خودش را همراهی بکند. طبیعتا چنین رابطه ی مثلثی و آنهم در جامعه ایی بسته و با ذهن و ذایقه عمدتا سنتی با مشکلات خویش نیز همراه بوده است، چه برای فخری گلستان و خانواده اش، و ما نماد این ضربه خوردن را مثلا در اظهار نظرهای دخترشان «لیلی گلستان» و خاطرات دردناکش از آن زمان می بینیم، چه برای فروغ عاشق که احتمالا خواهان تحکیم بیشتر این عشق و رابطه بوده است و چه برای ابراهیم گلستان که می خواسته است هر دو نقش مرد/پدر قوی را خوب اجراء بکند و با اینکه بهرحال ضربات نقش و جایگاه او در یک جامعه ی سنتی به عنوان مرد شریک در یک رابطه ی مثلثی کمتر از دو ضلع دیگر بود و شاید از طرف دیگر دردها و زخمهای سوبیکتیو و فردیش از آن بیشتر بود. زیرا رابطه ی مثلثی محکوم به شکست است و در هر سه ضلع رابطه به درجات مختلف «حالات دوسودایی و امبیوالنت» و با دردها و تمتع های خویش ایجاد می کند. ازینرو رابطه ی مثلثی عشقی فقط برای دوران گذار است و اخر دو تا از این رابطه باید رابطه ی نوینی را با هم شروع بکنند و نفر سوم بایستی با قبول ناممکنی حفظ وضع موجود به راه خود برود و به عشق و رابطه ی جدید خویش دست بیابد. یا هر سه از هم جدا بشوند و هر کدام راه خویش را بروند و در کنارش مسئولیتهای مشترک خانوادگی یا شغلی داشته باشند. چنین تحولاتی در روابط عشقی مثلثی حتی در یک جامعه ی باز مدرن نیز با خودش مشکلات و مراحل سوگواری و بحران دارد و یا مراحل قانونی و غیره همراه است. چه برسد وقتی به شکل نامتعارف در یک جامعه ی نیمه مدرن/ سنتی ایرانی و در چند دهه قبل رخ بدهد و هرچقدر هم سه طرف جریان مدرن باشند. زیرا عشق انسانی یک هسته ی مطلق گرایانه دارد که قلب و تن معشوق را برای خویش می خواهد و بالعکس و نمی تواند حضور دایمی رقیب را بپذیرد و شکست توانایی و جذابیت عشق ورزی خویش را مرتب لمس بکند. همانطور که بر پایه ی این هسته ی مطلق خواهانه عشق است که رابطه ی عشقی می تواند و باید تن به قبول تفاوتهای یکدیگر و به گفتگو با یکدیگر برای حل بحرانهای عشقی و خانوادگی و غیره بدهد، به همدیگر جا و مکان برای حس و اجرای فردیت خویش بدهند، وگرنه رابطه ی عشقی تبدیل به عشق سمی و یا عشق خودشیفتگانه ی مرید/مرادی می شود و ضربات سنگین به طرفین می زند و بویژه به انکه نقش عاشق دلخسته و مرید را بیشتر بازی می کند. ازینرو این رلبطه ی مثلثی عشقی و نامتعارف انها و در آن شرایط بسته مطمئنا دردسرها و بحرانهای دردناک خودش را داشته است، اما هیچکدام از این سه نفر فاعل مطلق یا مفعول مطلق نبودند. چنین نگاهی به این رابطه در واقع توهین به شخصیت زنانی ازاده و فرهیخته چون فروغ فرخزاد و فخری گلستان است و نیز توهینی به ابراهیم گلستان. یا شاید مرگ فروغ که توسط خودش در دفتر اخر شعریش بنوعی پیشگویی می شود، بدون ارتباط با این معضلات عشقی در کنار معضلات فرهنگی و اجتماعی دیگر برای یک زن ازاده چون فروغ نبوده است. اما نه ابراهیم گلستان مقصری در مرگ فروغ است و نه دو زن دیگر رابطه یعنی فروغ و زن اصلیش یعنی فخری گلستان زنان دست و پاچلفتی بوده اند. هر سه با هم در این رابطه ی مثلثی نقش داشتند و ناخواسته گرفتار یک مثلث عشقی و بحرانی شدند که نشان می داد چیزهایی باید تغییر بکند و هر سه باید دست به انتخابهایی نو بدهند و بهایش را بپردازند.یا بقول پسرش شادروان «کاوه گلستان» اگر دخالت نگاه هیز بیرون نبود، انها با هم به شیوه ی مدرن و خوب کنار می امدند و یا راهی مدرن می جستند. اینکه احتمالا مثلا ابراهیم گلستان و فروغ با هم ازدواج می کردند و یا بدون ازدواج رسمی با هم زنندگی می کردند و فخری گلستان نیز راه خویش را می رفت و زندگی نویی شاید روزی با کسی دیگر شروع می کرد. همزمان فخری و ابراهیم گلستان می توانستند نقش های خویش به عنوان مادر و پدر در خانواده ی مشترک و در برابر فرزندانشان را به اشکال مختلف بازی بکند و ازین جهت در کنار هم باشند و با هم تصمیم گیری بکنند. فخری گلستان زنی باهوش و توانا بود، همانطور که ابراهیم گلستان نیز درباره اش گفته است. اما در آنزمان نه شرایط فرهنگی و حقوقی چنین روابط و تحولاتی بخوبی وجود داشت و از طرف دیگر هر کدام از انها نیز طبیعتا زخمها و دردهای عاشقانه و انسانی خویش را داشتند. مثلا فروغ قبل از این رابطه و در حین رابطه در واقع دو بار خودکشی می کند و نجات داده می شود و ابراهیم گلستان جایی می گوید که او هیچوقت دقیق نمی فهمد که چرا او خودکشی می کرد. این اتفاقات دردناک و این اظهارنظرها انگاه نشان می داد که در رابطه ی آنها «نقاط کور و دردناک و موضوعات بیان نشده ایی» بود که طرفین به اشکال مختلف نمی خواستند با آن مواجهه بشوند و بهایش را بپردازند. یا بنا به شرایط جامعه شان و خودشان نمی توانستند تن به این رویارویی مهم بدهند و تصمیم بگیرند. اینکه مثلا وقتی فروغ می بیند که گلستان نمی تواند از رابطه ی اولش بیرون بیاید و در کنار او کامل بایستد، حاضر به این باشد که راه خویش را برود و از این عشق ناکامل زیبا ولی زخم زننده و همیشه در نقش دوم بیرون بیاید (حتی اگر خودش را در خفا عشق اصلی او می پنداشت، باز طبیعتا می خواست که بنابراین به سان پارتنر رسمیش نیز در کنارش باشد و عشقشان برسمیت شناخته بشود.). اما او نیز مثل یکایک ما با تجارب و زخمها و ارثیه ی خانوادگی و فرهنگی خویش درگیر بود و در عینی که یک زن توانا و مدرن بود. ازینرو مثلا فروغ مرد/پدری زیبا و قوی می خواست که اما دموکرات باشد و مثل پدرش دیکتاتور نباشد. پدری که از او از جهاتی متنفر بود. ابراهیم گلستان تبلور این مرد نو برای او بود و یار و پشتیبانش بود. ابراهیم گلستان نیز از جهاتی برای او و در خانواده ی خودش نقش این مرد/پدر جذاب و توانا و مدرن را بخوبی بازی میکرد، اما او نیز مجبور بود با مرزهای نقش خویش و با دلهره ها و هراسهای مردانه ی اگاهانه و نااگاهانه ی خویش روبرو بشود و تصمیم بگیرد که کدام راه را برود و کدام عشق را در نهایت انتخاب بکند. در این لحظه بحرانی این رابطه ی مثلثی است که ما می بینیم هر سه طرف تحت تاثیر زخمها و معضلات درونی و بویژه تحت تاثیر نگاه سنتی و هیز جامعه ی بسته و ناموسی، بجای انتخاب درست و بر اساس عشق و احترام متقابل به یکدیگر، هرچه بیشتر به سمت یک «پایان تراژیک و اجباری» کشیده می شوند که در نهایت بر زندگی و اینده ی هر سه تاثیرات عمدتا دردناک یا سنگین می گذارد و زخمهای گذشته و کودکی و غیره را هرچه بیشتر چرکین و خطرناک می کند. همانطور که ما بویژه نزد فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان این تاثیرات منفی را به اشکال مختلف در مسیر متن خواهیم داد. تاثیرات منفی و ضربات عشقی و اجتماعی که باعث می شود فروغ فرخزادی که از قبل نیز در کنار شور زندگی و عشقی بزرگش همزمان مرتب با حس مرگ و افسردگی درگیر است، حتی در این عشق نتواند به ان چیزی بهتر دست بیابد که ارزویش را داشت. همانطور که ابراهیم گلستان نیز بهای سنگینی برای پایان تراژیک عشق شان می پردازد، وقتی فروغ با تصادفی می میرد که بنوعی یک «خودکُشی خود تحقق بخشنده و پیشگویی شده» است. مطمئنا خانم فخری گلستان نیز زخمها و دردهای خودش ازین رابطه و شرایط و از زخم زبان مردم بیرون را داشته است و با خویش حمل می کرده است.

اما علت مرگ فروغ این رابطه ی پُرشور و ناپایدار و شکستش نبوده است. درگیری فروغ با جهان اطرافش و با دورانش نیز فقط بخاطر معضلات عشق نامتعارفش و نگاه هیز و منفی اطرافیان نبود. زیرا فروغ قادر بود و جرات کرد بن بستهای ذهن و جهان چندپاره ی انسان و هنرمند شرقی را تجربه و بیان بکند و دقیقا ترکیب این بن بستهای جمعی و فردی، دیدن و لمس دور باطل همگانی، در نهایت تصادف او را زمینه سازی کرد و مرگی را ایجاد کرد که او بشخصه از مدتها قبل پیش بینی کرده بود، همانطور که فروغ در دفتر شعر نهاییش بنام « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» بنوعی خودکشی و یا مرگ خویش را پیشگویی می کند. همانطور که هدایت این بن بست فردی و جمعی و دور باطلش را چشید و در قالب اثری چون «بوف کور» نمایان ساخت. بن بست و فروپاشی ساختار روان پریش سیاسی/اجتماعی و فرهنگی یک جامعه ی گرفتار «مدرنیزاسیون بحران زده و بدون ساختارها و فرهنگ دموکراتیک» که گلستان در اثاری چون «خشت و اینه» و «اسرار گنج دره جنی» بخوبی نمایان و پیش گویی هنری می کند. با انکه این ابراهیم گلستان است که به فروغ کمک فکری و مالی می کند تا درس فیلم بخواند و فیلم مهم «خانه سیاه است» را بسازد، اما مطمئنا تاثیر حسی/فکری فروغ جوان بر ابراهیم مسن تر و در نقش پدر/مردی جذاب کم نبوده است و اینکه در او شوق یافتن راههای نو را برانگیزد. میان انها رابطه ی احساسی و عشقی دوطرفه در واقع چنان قوی بود که ابراهیم گلستان هنرمند و راهگشا در واقع با مرگ تراژیک فروغ بشخصه می میرد و شور اصلی خویش را از دست می دهد. چیزی که پسرش کاوه گلستان بیش از همه متوجه اش می شود و به آن اشاره کرده است. در واقع اگر به مسیر اثار و نوشته های ابراهیم گلستان نگاه بکنید، دقیقا متوجه ی این دو دوره ی زمانی می شویم و اینکه چگونه پس از مرگ فروغ و وقتی سن او نیز بالای پنجاه می رود، یا وقتی به خارج می اید و در انگلیس و در قصر معروفش جایگزین می شود، آنگاه هرچه بیشتر این ابراهیم گلستان خلاق محو و بی رمق می شود و می میرد و شما دیگر اثاری تحسین کننده و قوی یا نو از او نمی بینید. آنهم در سنتی که برای اکثر هنرمندان و اندیشمندان در واقع مرحله ی بلوغ و یافتن راههای نو پس از تجارب و جستجوهای دوران جوانی و میانسالی است.

ابراهیم گلستان متاخر!
از نیمه ی دوم زندگی ابراهیم گلستان و بویژه در خارج از کشور است که حال جای مرد مدرن و هنرمند مدرن و با قدرتها و ضعفهای خویش را ، هر چه بیشتر «مرد قوی و خودشیفته» و از همه مهمتر «پدر قوی ادبیات و هنر و با شلاقی بدست» می گیرد که درباره ی دیگران نیز راحت حکم صادر می کند. همانطور که این پدر قوی و صاحب آنچه که دیگران ندارند، دقیقا چیزی است که گویی جامعه ی هنری و فرهنگی نیز می خواهد. ازینرو ازین مرحله و بویژه از سن شصت سالگی تا صد سالگی، در واقع حضور هنری و ادبی گلستان عمدتا توسط نظرات جنجالی و از موضع بالا به پایین،یا توسط خاطره نویسی و مصاحبه هایش با پرویز جاهد و دیگران هرچه بیشتر شکل می گیرد ( با قدرتها و ضعفهای هر کدام از این مصاحبه ها). و داستانهایش توجه کسی را انگار جلب نمی کند. اما این ابراهیم گلستان نو و بسان «پدری قوی، خودشیفته و حاکم بر تمنای جمعی»، فقط ساخته ی ابراهیم گلستان و از علایم پیری نیست، بویژه که او با ورزش و زندگی سالم در سنین بالا نیز فعال و جوانتر می ماند، بلکه تبلور یک اشتیاق جمعی نیز هست.این فیگور خودشیفته و از موضع بالا به پایین و در نقش «استاد و دانای کل»، در واقع یک کالای فرهنگی با متقاضی بالا در. میان ایرانیان است ( در جهان مدرن هم این تقاضا بدنبال چیزهای جنجالی موجود و فراوان است اما در برابرش نقد و خلاقیت های قوی هم فراوان است و قدرت اصلی انها هستند. به این خاطر جامعه ی مدرن مرتب در هر حوزه ای باید «اپ دیت» بشود و هیچ تفکر و نظری یا هیچ استادی نمی تواند دوران طولانی بر دیسکورس و صحنه حاکم بماند و صندلی پادشاهی و اورنگ قدرت بایستی مرتب به دیگران در هر حوزه ایی داده بشود تا جایگزینی نسلها و ذایقه ها و تحول قوی از مسیر چالش و نقد متقابل رخ بدهد.). نمونه های دیگرش هم در حوزه های مختلف براحتی دیده می شود. در روانشناسی بازاری ایرانی نمونه ی کانکرت و مشخصش «اقای هلاکویی» است و یا نمونه ی زنانه اش خانم »ازیتا ساعیان» است و بی انکه قدرتهای انها نفی بشود. اما وقتی یک روانشناس یا روانکاو در نقش «دانای کل و پدر یا مادر دانا بر همه چیز» ظاهر بشود و بخواهد به شما سریع راه خوشبختی و یا راه چیرگی بر افسردگی در سه گام را یاد بدهد، آنگاه بایستی فاتحه ی روانشناسی و روانکاوی یا نقد و اندیشه را خواند. حتی اگر حرف درست بزنند. (در این باب برای مثال به این نقد طنزامیز من بر این دو فیگور و بر این حالات روانشناسی فست فوودی و از روی منبر بنگرید.).

این دانایان کل و استادان خودشیفته می دانند که کالایشان طرفدار دارد. زیرا ذایقه مشتریان خویش را می شناسند و همزمان بشخصه گرفتار امتیازات و تمتع های این نقش هستند، تا از دیدار با بحرانهای خویش و با کمبودها و فقدانهای خویش و دیگر در بروند، مثل فیگور «دوریان گری» زیبا از «اسکار وایلد» که از دیدن چهره ی واقعی خویش در تابلوایی هراس دارد که بجای او پیر می شود و حقیقتش را بیان می کند. زیرا ادم خودشیفته و بویژه «استاد و رهبر خودشیفته» به کمک نگاه مشتاقانه و عاشقانه ی دیگران است که می تواند خویش را زیبا و بزرگ و خوب احساس بکند.
مشکل ما این است که جامعه و فرهنگ ایرانی همیشه بدنبال «پدری قوی» بوده است و حتی وقتی با «پدرکُشی» مثل انقلاب بهمن سقوط پدری را بوجود می اورد، بناچار پدری باشکوهتر و بی نقص تر بوجود می اورد که حال عکسش را به ماه می برد و اکثریت مسحور این پدر ساده و بی نقص و قوی می شوند. ازینرو پدرکُشی و فرزندکُشی دو روی یک دور باطل هستند و راه عبور از هر دو تغییر ساختاری از ذایقه و روابط عشق/نفرتی و سیاه/سفید به روابط تثلیثی و همراه با احترام و نقد «چهره با چهره» و رنگارنگ یا چندلایه است و اینکه فضای دیالوگ و نقد متقابل و قانون دموکراتیک بر درون و برون افراد جامعه حکمفرما بشود. تا همه و دیسکورس و قانون حاکم بپذیرد که هیچکس ولی فقیه یا پدر مطلق و بدون نقص نیست و نمی تواند باشد. هر نقش و هر حالتی موقتی و نمادین است و باید اینگونه باشد. اما جوامع گرفتار بحران مدرنیت مثل ایران از پرداختن بهای این تحول در می روند و در واقع همه از پیر تا جوان میل «فراقانون شدن و استاد شدن و مرید گرفتن» دارند. به این خاطر حتی حال که دوران چنین رهبریهای کاریسماتیک گویا گذشته است،کافی است که جنجالی و هیستریک عمل و رفتار بکنی و روی منبر بروی تا سریع طرفدارانی بیابی که برایت هورا می کشند و مخالفانی که به شما فحش می دهند و با این حال برایتان تبلیغ می کنند و با شما مشغول هستند. بجای اینکه به این حماقت جمعی و به این ارثیه منفی سیاه/سفیدی بخندند و بدنبال کامجوییهای مدرن و متقابل و رنگارنگ باشند. بقول ژیژک جوامع دیکتاتورزده ی شرقی مثل ایران «پدری را می جویند و ستایش یا لعن می کنند که باور دارند او صاحب یا قادر به همه کامجوییهایی است که انها ندارند و نمی توانند.». اینکه او می تواند ان کارهایی را بکند و یا صاحب ان محبوب گمشده ایی باشد که بقیه دلشان برایش لک می زند. یا در معنای «توتم و تابوی» فروید این پدر اولیه و استاد بزرگ صاحب زنان و حرمسرا و صاحب قدرت اصلی و تمامیت خواه می باشد و فرزندانش یا می خواهند مثل او باشند و یا به او کینه می ورزند و با قتلش پی می برند که چه خطایی کرده اند و چرا زندگی بدون مرز و قانون نمی شود و بدون قبول کمبود و تمنای خویش و دیگری.. اما در جامعه و فرهنگی که همه در پی «فراقانونی» بودن هستند، از ولی فقیه و دیکتاتور گرفته تا استاد هنری و هنرمند و متفکر تازه بدوران رسیده، انگاه چیزی که خوب رشد نمی کند، حکومت قانون در درون و در برون و در روابط انسانی است و اینکه از سوی دیگر نقد و دیالوگ مدرن و دوطرفه یا چندطرفه در همه حوزهها رشد بکند و به همراهش رابطه ی نمادین با دیگری و غیر به شیوه ی پارادوکس «علاقه و احترام همراه با نقد و طنز».
شادروان ابراهیم گلستان در چند دهه ی اخر عمرش در خارج کشور و از محل تخت و تاجش در قصرش در انگلیس، هرچه بیشتر به این پدر قادر و صاحب دانش و زنان و غیره تبدیل می شود. تا حدودی حتی به »فتیشی نو» و سنگی و مقهور تبدیل می شود. ازینرو او نیز هرچه بیشتر به این نقش عملا مضحک و سترون و جنجالی تن می دهد ، و هرچه پیرتر می شود از آن گویا لذت و تمتع خودشیفتگانه ی بیشتری می برد. تا انجا که حتی اخر بر سکوت پنحاه ساله اش در مورد فروغ و رابطه ی نامتعارفشان غلبه می کند و تن به تقاضا و تمتع هیزگونه و خاله زنکی و عمومردکی جمعی می دهد که این همه سال منتظر کشف حجاب رابطه شان بودند. یا ازینرو ما در چند دهه ی آخر زندگی ابراهیم گلستان مرتب یا با مصاحبه های جنجالی او روبرو هستیم و یا این مصاحبه ها به کتابهای مختلف از مصاحبه در مورد سینما تا مصاحبه در مورد افراد و دورانهای معاصر و غیره تبدیل می شود و در حین این مصاحبه ها و خاطره گویی ها و در کنار نکات خوبش، او عملا در نقش «شاه و ولی فقیه ادبیات و هنر» بر روی منبر می رود و حال رک و راستی مدرن او هرچه بیشتر به یک نخوت خودشیفتگانه ی پدری پیر تبدیل می شود که می خواهد بگوید ببین من بر همه ی شما سر هستم و سعی می کند مشکلات و کمبودهای هر فیگور و هنرمند مهم دیگر را نشان بدهد و نمی بیند که در این حین چگونه خودش هرچه بیشتر خنزرپنزری و مضحک می شود. طبیعی است که در حین این مباحث او سخنان مهم هم گاه می گوید، اما ساختار و رگه ی اصلی گفتگو و مصاحبه ها به حالت « پدر خودشیفته و خودباوری است که خطاهای بقیه را می بیند و بیان می کند و فتوا صادر می کند» و در این وسط انگار هیچ مصاحبه گری هم جرات نمی کند سوال بکند که راستی شما چرا در این همه سال و بویژه پس از مرگ فروغ اثار جدید و قوی تولید نکرده اید و وقتی اینقدر به قول خودتان مباحث را خوب می فهمید و اینقدر با اعتماد بنفس و از موضع دانای کل سخن می گویید و خطاهای دیگران را می بینید (البته اگر مصاحبه ایی نادر اینگونه نقادانه و چالشی با او بوده و من ندیده ام، پوزش می طلبم. با انکه استثناء معضل اصلی را بیشتر برملا می کند و انچه جایش خالی است.). چون میان این همه خودباوری و از موضع بالا به پایین شاهی چون ابراهیم گلستان و از طرف دیگر ناتوانی او از تولید کارهای هنری نو و قوی و یا حتی داستانهای قوی و بحثهای نوین نقادانه و هنری در این چند دهه ی اخر عمرش «شکافی بزرگ و سوال برانگیز» است که چیزهای مهمی را برملا می کند. بشرطی که اما مصاحبه گر و مصاحبه شونده عمدتا در رابطه ی مرید/مرادی نباشند و مصاحبه گر فقط ذوق زده نباشد که به دربار شاه و لرد گلستان اجازه ی ورود و اقامت موقتی یافته است. یا بشرطی اجازه ی مصاحبه می یابد که خوب و مودب و سپاسگذار مصاحبه و گفتگو بکند و از گوشمالی های گاه و بیگاه استاد ناراحت نشود. چون از مراد هرچه رسد نیکوست، مگر نه!.

این گلستان پیر و خودشیفته که وقتی به عکسهایش و یا به مصاحبه هایش در این دوران و یا به همین عکس بالا بر یکی از این کتابهای مصاحبه اش با تیتر «از روزگار رفته» می نگری و از شدت خودباوری و روی منبر رفتن او خنده ات می گیرد و یا از فیگور و ژستی که مثل عکس بالا می گیرد، گویا واقعا هرچه بیشتر باورش می شد که او شاه و پدر دنیای ادبیات و هنر ایرانی است (لقب شاهی را نیز گویا فروغ در نامه هایش به او با لحن عاشقانه می دهد.) اما موضوع این است که بقول لکان «دیوانه تنها گدایی نیست که خود را پادشاه می پندارد، بلکه پادشاهی است که خود را شاه می پندارد.». زیرا هنرمند و اندیشمند مدرن و یا انسان بالغ باید «کستراسیون نمادین» را بپذیرد. یعنی بپذیرد که ولی فقیه و پدر واقعی هیچ حوزه و عرصه ایی نیست. یا حتی اگر جزو بهترین ها در حوزه ی خوش باشد، در نهایت تاویل و نگاهی قوی دارد و خودانتقادی باقی می ماند و عاشق دیالوگ و انتقاد متقابل است. زیرا می داند ادمی چه در عشق و چه در اندیشه و هنر احتیاج به یار خوب و نقاد قوی دارد تا مرتب رشد بکند و به اوج نوین عشق و قدرت و تاویل افرینی دست یابد و از بحرانهایش و یا از بلوکادهای احساسی و نوشتاری خویش به عنوان سنگ پرش استفاده بکند. مگر اینکه به حالت خودباوری دروغین خودت را مرتب باد بکنی و واقعا خیال بکنی شاه هستی و تافته ی جدابافته هستی و نخواهی ببینی که این حالات خودشیفتگانه در خویش همیشه هراس از مواجه شدن با چیزهایی دردناک و تراوماتیکی را در بردارند که نمی خواهی ببینی و مطمئنا یکی از این چیزهای دردناک و تراوماتیکی که گلستان پیر و خودشیفته نمی خواست با ان واقعا روبرو بشود، این حقیقت بود که با مرگ فروغ او یا قدرت اصلی هنری و فکری او نیز مُرده بود و از جهاتی عقیم و سترون شده بود. ازینرو او بجای تولید کارها و مناظر نوی ادبی و سینمایی هرچه بیشتر در این نقش «پدر و شاه پیر و خشمگین از امت نفهم یا ناسپاس» فرو می رفت و جماعتی که عاشق این روابط جنجالی مرید/مرادی بودند و در ته دلشان بدنبال «پدری نو و قدرتمند» می گشتند و از شلاق خوردن دوستانه نیز خوششان می امد، در او قبله عالم خویش را یافتند و برخی دیگر به قدرت و معروفیت اش حسادت می کردند و به او فحش می دادند. اما کمتر کسی امد تا رگه ی اصلی و مضحک و سترون این جنجالها و مصاحبه ها را برملا بسازد. زیرا همه در این مواقع در حالت تمتع شیرین خاله زنکی و عمومردکی بودند و حال می کردند و یا پای منبر پدر قوی و ولی فقیه ادبیات می نشستند و خاطره هایش را جمع اوری می کردند. بی انکه بیاد بیاورند که وقتی روشنفکری یا هنرمندی بجای تاویل افرینی از گذشته و حال به اشکال مختلف، شروع به «خاطره گویی و خاطره نویس» می کند، انگاه می خواهد از دیدار با تاریخ و گدشته و حال خویش، از دیدار با زخمهای فردی و جمعی و با حقایق هولناکش در برود. اما بدون توانایی رویایی با این حقایق هولناک و بدون قبول این متون حذف شده آنگاه چه فرد یا چه یک قوم هرچه بیشتر تهی و مضحک و اسیر دور باطل کورکننده می شود. یا عاشق هیاهو و جنجال می شود. زیرا ملت و دوران خلاق به جای خاطره نویسی شروع به تاریخ نویسی مدرن و یا شروع به تولید روایات مدرن و چندرگه از هر موضوع می کند و قادر می شود واقعیت درونی و بیرونی خویش را به حالت تودرتو و چون داستان در داستانی ببیند و بیافریند. زیرا چنین فرد و یا چنین مردم خلاق و تمنامندی می داند که حتی هر خاطره ی ما بقول فروید یک «روایت و تاویل مابعدی» است و یا این تاویل در خدمت خودشیفتگی های دروغین خویش و برای فرار از حقایق خویش است و به بهایش واقعیت و جهان درونی و بیرونی فرد یا دورانش هرچه بیشتر کوچک و کم رمق یا بیمارگونه می شود، یا این تاویل مابعدی در خدمت تولید روایات و مناظر جدید و راهگشا و سوال برانگیز می باشد و می تواند دور باطل فردی و جمعی را، یا متن و زبان درخودبسته فردی یا جمعی را با ورود تمناها و اغواهای نو، رگه های نو، وادار به ورود به سرزمینها و امکانات نو و قادر به چرخش دورانی و نوزایی نو بسازد. یا قادر به تولید موجهای نوین فکری و هنری با نقد و منظر جدید و بحث برانگیزش بکند، به جای اینکه جنجالهای الکی و به حالت «هیاهوی بسیار بدور هیچ» راه بیاندازد.

ازینرو در فرهنگ ما چه در عرصه ی سیاسی و چه در روابط هنری و فرهنگی اینقدر «کیش شخصیت پرستی» و روابط مرید/مرادی شدید بوده و هست و از طرف دیگر میل و اشتیاق غیبت گویی جنسی و خاله زنک بازی و عمومردک بازی قوی بوده و هست. ابراهیم گلستان دقیقا نقش این «پدر ادبیات و هنر قادر و متفاخر» را در این پنجاه سال اخر عمرش بازی کرد و این نقش اول و اصلی او بود، بی انکه رگه ی ضعیف و کم رمق ابراهیم گلستان هنرمند کاملا از بین برود. اما ابراهیم گلستان مورد توجه ی عموم این «گلستان الفا و بسان پدرقوی و صاحب قدرت و ثروت و زنان» بود و عموم نگاهها نیز دقیقا این گلستان را می خواستند، تا از یکسو به او حسرت بخورند و یا نگاه مریدانه به او داشته باشند و یا از سوی دیگر به او نفرت و خشم بورزند و لعنتش بکنند و در هر حالت موضوعی برای بحثهای جنجالی و یا خاله زنکی/عمومردکی داشته باشند.
البته خوشبختانه بخش اندکی نیز بود که قادر به نقد قدرتها و ضعفهای فیگور گلستان و نظراتش بودند. اما ما حضور این «ابراهیم گلستان بسان پدر قوی و صاحب قدرت و زنان» را مثلا در سه گزاره و عرصه ی ذیل می بنیم که مدام در مورد گلستان در این پنجاه ساله و بویژه حتی در استاتوسهای فیس بوکی و غیره بعد از مرگش و انهم بعد از یک روز تکرار شده و می شود:
۱. اینکه ابراهیم گلستان مرد و هنرمندی مستقل بود که به هیچکس باج نمی داد و نظرش را در مورد مباحث ادبی رک و پوست کنده می گفت، اما کمتر به حالت خودشیفتگانه و گاه بادکننده ی اینگونه اظهارنظرها توجه می شود و اینکه او عمدتا در نقش دانای کل و پدر ادبیات اظهار فضل می کرد و حتی مصاحبه گران نیز جرات نمی کردند با نگاهی نقادانه و با سوالهای چالشی او را وادار بکنند با فقدانها و کمبودهای نظراتش روبرو بشود و یا پا به مناظری نو بگذارد. چون انها نیز برابر استاد و پدری حضور داشتند که به انها اجازه ی نزدیک بودن و گفتگو در دربارش داده بود.
۲/ اینکه وقتی اسم گلستان به میان می اید، از طرف دیگر سریع «قصر شکوهمند او» و ثروت او مطرح می شود. یا او به نمونه ی نادر و موفق مرد و هنرمند ایرانی تبدیل می شود که دچار مشکلات روحی و افسردگی نیست و گرفتار بیماریهای روانی چون اعتیاد و غیره مثل بقیه هنرمندان نمی شود، بلکه قادر است زندگیش را در دست بگیرد و خوب زندگی بکند، انهم بیش از صد سال.

۳/ اینکه این جامعه ی هنری و روشنفکری سالها اشتیاق این را داشت که سرانجام از پس پرده ی رابطه ی «فروغ و گلستان» سر در بیاورد و به خودارضایی روحی با این فانتزی می پرداخت که ببین گلستان چه مردی بوده و هست که زنان عاشق و شیدایش می شوند و دو زنه یا چندزنه زندگی کرده است. اینکه او صاحب چیزی بوده است که دیگران ندارند و قدرتش را ندارند. نکته ی جالب و همزمان تراژیک/مضحک این بود که وقتی هم سرانجام او سکوتش را شکاند و درباره ی این رابطه سخن گفت و نامه های فروغ به خودش را اجازه ی انتشار داد، کل رابطه دقیقا در خدمت تحکیم و تبلیغ تصویر خودشیفتگانه ی این «مرد/پدر الفا و پدر اولیه ی صاحب قدرت اصلی و حرمسرا» طوری تفسیر و بیان شد که گویی فروغ و همسرش فخری گلستان واله و شیدا دنبال او بوده اند و بقول تحشیه قوی در باب گلستان از هنرمند خوب ما «گراناز موسوی عزیز» انگار نه انگار که در این رابطه ی مثلثی دو زن قوی دیگر هم سهیم بوده اند و هر سه در نقش «عاملیت» متقابل بوده اند و بقول او شاید حتی رشته ی دل و فکر گلستان و الفامردی چون او را پارتنری بدست گرفته بود که «زنی بلندپرواز و فرا-مرز قصه بود».
ازینرو با مرگ فروغ مرگ ابراهیم گلستان هنرمند و مردی با تمناها و کمبودهای خودش فرا می رسد و جایش را هرچه بیشتر به رگه ی دیگر و پنهان «مرد/پدر خودشیفته و قوی و به میل الفا شدن و سپس پدر هنر و ادبیات شدن» می دهد و در نقش دانای کل سنتی هرچه بیشتر فرو می رود. همانطور که راوی بوف کور با مرگ یا قتل لکاته به پیرمرد خنزرپنزری تبدیل می شود و دور باطلی نو رخ می دهد و ادیپ و بوف دوباره کور می شوند. ازینرو گلستان پنجاه سال اخیر یا گلستان دوم بیشتر خاطره نویس و مصاحبه گر است و درباره ی دیگران نظر و گاه حکم و فتوای جنجالی می دهد و کمتر بحث قوی ادبی و هنری و یا اثر هنری قوی درست می کند.
تنها نکته ی اختلاف من با نگاه «گراناز موسوی عزیز» این است که در جریان شکل گیری این جو خاله زنکی و عمومردکی حول این رابطه و بویژه به حالت مرد/پدری قوی چون گلستان و زن شیدا و احساساتی یا بیمار چون فروغ، خود ابراهیم گلستان هم «جاهایی» سهیم و مقصر بود. یعنی یک جاهایی در سن پیری او می خواهد نقش مرد و پدر قوی و صاحب بر تمنای خویش و عشق زنان را بازی بکند و بگوید ببین هنوز می توانم. ببین دیگرانی چون فروغ چگونه دنبالم بودند. با انکه از طرف دیگر حرفهای خوب هم در مورد فروغ می زند.
مثل وقتی که او نامه های خصوصی فروغ به خودش را به خانم فرزانه میلانی برای نشر و استفاده در نقد مضحکش بر فروغ می دهد، تا خانم میلانی به خیال خودش ثابت بکند که فروغ دچار حالات بی پولار شیدایی/افسردگی بوده است، اما هیچ نامه ایی از خودش به فروغ را به او نمی دهد. زیرا مگر می شود نامه نویسی یکطرفه باشد. چون احتمالا در ان نامه ها انگاه ان چیزی نمایان می شد که گراناز موسوی به زیبایی و به طنز در متنش اشاره می کند. اینکه شاید راوی اصلی این جریانات یک زن ازاده باشد. یا انجا طبیعتا معضلات و دلهره های مردانه و انسانی او نمایان می شود که نمی خواهد دیگران ببینند. همانطور که چه فرزانه میلانی در نقش زن سالم متخصص و چه ابراهیم گلستان در نقش مرد/پدر قوی و حاکم بر تن و جان و روان و احساساتش، انگار متوجه نیستند که اکثر هنرمندان و اندیشمندان دوره هایی از بحرانهای روانی و اگزیستانسیال را طی می کنند و لمس این دوران و یا لمس دردها و معضلات بشری برایشان تاحدودی لازم است تا کارهایشان را قویتر و چندرگه و زنده بکند. البته بشرطی که آدمی یا هنرمند و اندیشمند اسیر این حالات نشوند یا نمانند و قادر به استفاده ی بالغانه از این تجارب خویش و دیگران باشند و بتوانند انها را یا »درد و غم اگزیستانسیال یا عاشقانه بشری» را و از طرف دیگر شوق ادمی و رندگی زبانمند انسانی به کامجویی و رندی و خلاقیت های نو را به روایات نو و چندلایه تبدیل بسازند. همانطور که در کل انسان بسان «حیوان زبانمند« در واقع موجودی عاشق پیشه و تمنامند و خراباتی است و برای هر بلوغ فردی و جنسی یا جنسیتی یا عشقی باید از هفت خوانها و بحرانهایی عبور بکند. ازینرو در معنای روانکاوی انسان معمولی یا انسان سالم در واقع »انسان نویروتیک» است و نه انهایی که خیال می کنند هیچ درد و پریشانی و افسردگی انسانی حس نمی کنند و با معضلات اگزیستانسیال بشری و با »درد وجود« درگیر نیستند. چنین انسان سالم و بی دردسری چیزی جز جان و روانی پاستوزیزه و سطحی و احمق بیش نیست و نمی تواند باشد و مطمئنا هیچگاه خالق هنر و اندیشه ایی نو و متفاوت یا خالق روایت و واقعیتی نو و متفاوت و چندرگه نبوده و نمی تواند بشود. همانطور که اگر اسیر زخمها و دردهای مالیخولیایی و یاس امیز و اعتیاد و غیره بمانی، انگاه بناچار هرچه بیشتر فردیت و خلاقیت و توانایی خویش به تغییر خویش و شرایط را از دست می دهی و محکوم به دور باطل »اجبار به تکرار» رو بسوی مرگ و نابودی می شوی. زیرا زندگی بشری دستیابی به پارادوکس سلامت در بیماری و بالعکس و سبکی در سنگینی و بالعکس است، تا بتوانی مرتب دور باطل و انسداد را با تاویلها و روایتها و پرفورمانسها و راههای نو به چرخش دورانی و به نوزایی و پوست اندازی نو تبدیل بکنی و بی انکه دستیابی به سلامت و شفای نهایی ممکن باشد. زیرا هر سلامت نو و هر روایت قوی نو نیز بر روی وهم و خیالی ایجاد می شود، زیرا بقول لکان »فانتسم جرقه زن تمنامندی است». یا مثل کوزه ایی که بقول «هایدگر» بدور تهیگی میان دستگاه کوزه گری افریده می شود، همینگونه نیز هر روایت نوین ما و هر بدن و باور جدی، هر نظم درون و برون ما به حالت پرفورمانس و واقعیتی زبانمند حول یک »هیچی محوری» افریده می شود و می خواهد مرتب از نو و بهتر نوشته و افریده بشود. زیرا ساحت نمادین می خواهد مرتب از نو نوشته بشود. همانطور که لکان می گوید..

مرگ فیزیکی و مرگ نمادین:
بقول لکان «هر ادمی دو بار می میرد، یکبار به شکل فیزیکی و یک بار به شکل نمادین» و مرگ دوم مرگ اصلی است و جایگاه او را در دیسکورس و تاریخ بوجود می اورد، او را به تجربه ی تاریخی تبدیل می کند و اینکه ایا قادر است حتی بعد از مرگش و به وسیله متون و کارهایش به شکل روحی خندان و رند، یا به شکل سوالهایی مهم و راهگشا در دیسکورس و خاطره ی جمعی حضور داشته باشد، بینایی نو بیافریند و بحث و تاویل نو ایجاد بکند. اینکه ایا نقش و جایگاه خودش و اثارش پس از مرگ قادر می شود مرتب ملتهب و بحث برانگیز و تاویل افرین باشد و روحی اغواگر و تاثیرگذار باقی بماند. حالتی که مثلا ما در فیگور فروغ و اثارش می بینیم و یا در هدایت و رمان بوف کور. یا ازین جهت است که گاه کسانی به مرگ طبیعی یا فیزیکی زود می میرند اما در حالت مرگ نمادین تازه شروع به زندگی اصلی و تاویل افرینشان می کنند. برعکس برخی زیاد زندگی می کنند و بعد از مرگشان راحت تر به فراموشی سپرده می شوند.
به باور من ابراهیم گلستان در نیمه ی دوم زندگیش و بسان «پدر قوی و حاکم بر تمنا» چندان اهمیتی پس از مرگش پیدا نمی کند و مدتی دیگر پس از این سونامی اولیه احساسی حول «پدر قدرتمند فوت کرده» و با حالات عمدتا دوسودایی عشق/نفرتی به فراموشی سپرده می شود و اگر کار و اثاری از او نقد جدید بشود، مربوط به دوران اولش و در رابطه با فروغ است. اما هیچگاه به قدرت و توانایی نقش «فروغ مُرده و نمادین شده» دست نمی یابد. انهم بدو دلیل ذیل که قبلا هم اشاره کردم:
اول اینکه قدرت هنری و فکری گلستان و اثار بزرگش در واقع قبل و در حین اشنایی با فروغ بوده است و بقول کاوه گلستان با مرگ فروغ در واقع پدر او نیز می میرد. دوم اینکه شادروان ابراهیم گلستان در این سی چهل سال اخیر و قبل از مرگش اثری نو و منظری نو یا متفاوت بوجود نیاورد و فقط در نقش جنجالی یک «پدر و مرد قوی» نقش بازی کررد که جرات دارد حرفش را بزند و تو سر بقیه بزند، چه درست یا چه غلط. آنهم در سالهایی که خیلی هنرمندان و اندیشمندان مدرن معمولا دوره ی دوم و نهایی بلوغشان را دارند و به این خاطر معمولا از دو حالت «متقدم و متاخر» در اثارشان سخن گفته می شود. گلستان متاخر اما عمدتا در نقش پدر سنتی « پدر قوی و صاحب قدرت و زنان» در صحنه حضور دارد. با انکه حرفهای مدرن و خوب هم می زند، اما در این نقش و جایگاه سنتی و به عنوان «دانای کل» سخن می گوید و گاه فتوا می دهد و این مشکل اصلی و ساختاری است.

در واقع ابراهیم گلستان متاخر این سالها و با تمامی احترامی که برای توانایی و قدرت و زحمتش قایلم، چیزی جز اجرای یک نقشی نیست که جامعه و محیط فرهنگی از او می طلبد و به روحیات او نیز می خورد. اینکه در نقش «مرد الفا» و یا در نقش پدر ادبیات و مرد قوی شلاق بدست بگیرد و نظر بدهد و حکم صادر بکند. یعنی نکته ی جالب این است که چرا جامعه ی هنری و روشنفکری ما همانقدر به «پدران شلاق بدست» احتیاج دارد که عامیون و مردم ما به امام خمینی و بقیه احتیاج داشتند و بی انکه تفاوت بنیادین خمینی و گلستان را نفی بکنیم. اما در یک چیز همه شان این «پدرهای واقعی» مشترکند و این چیز مهم و اساسی است. خواه نامش پدر مذهبی مثل خمینی باشد و یا پدر هنری مثل گلستان و یا پدر روانشناسی بازاری چون هلاکویی و غیره باشد. اینکه همه شان در نقش «دانای کل و با اعتماد بنفس»، در نقش مرد و پدری ظاهر می شود که شلاق هم در دست دارد و می تواند بقیه نظرات را خوب بکوبد و جماعتی برایشان هورا می زنند و برخی غرغر می کنند که چرا او خودخواه است، اما ته دلشان به او حسادت هم می کنند. یا مرتب یاد قصر بزرگش و لقب لرد او می افتند. . اینجاست که ذایقه ی خاله زنکی و عمومردکی جامعه ایی «کهترماب» رو می شود که در ته جانش بدنبال «پدر و مردی قوی می گردد که مثل پدر اولیه فروید «صاحب همه چیز است، صاحب حرمسراست». ازینرو اکثر ستایشهای گلستان در این چند دهه و اکثر نقدها به او یا از موضع نارسیسیک دیدن او بسان پدری قادر و توانا می باشد که نقاد ته دلش می خواهد مثل او باشد. یا از موضع کین جویانه گربه ایی بوده است که چون دستش به گوشت نمی رسد، می گوید پیف پیف بو می دهد.
یا وقتی سرانجام جامعه ی عاشق غیبت و حالات خاله زنکی/ عمومردکی توانست سکوت گلستان حول فروغ را بشکند و اغوایش بکند به عنوان مرد و پدر قوی و جذابی سخن بگوید که از طرف زنان مورد عشق واقع می شود و صاحب زنان مختلف است، انگاه می بینیم که چه اتفاقات مضحک و همزمان مهمی می افتد که «سیمپتومها و عقده های جنسی و جنسیتی» این جامعه را حتی نزد هنرمندان و روشنفکرانش برملا می کند.
اینکه همه حریصانه می خواستند بدانند که انها تو تخت چکار می کردند و فروغ چه فانتزیهای جنسی او را ارضا می کرد و ایا روابط اورالی و انالی و غیره هم داشتند یا نداشتند. بقول استاتوس کسانی چون «مظفر جهانگیری» که بشخصه نمی شناسم، حتی در مصاحبه داریوش کریمی با گلستان می توان این سوال ناگفته را بر لب و حالت سوال کردن کریمی حس کرد که گویی می خواهد از گلستان بپرسد که آیا اون شعر فروغ که می گوید در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی، منظورش تو بودی. چه برسد که معانی مختلف و مهم گزاره یا بیت «زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهی رخوتناک دو هماغوشی» را لمس و درک بکند (در این باب به نقد روانکاوانه ی من بر این تکه شعر با تیتر «رابطه ی میان سیگار برگ فروید و سیگار فروغ« مراجعه بکنید). یا داریوش کریمی احتمالا اصلا نمی فهمد که چرا این گزاره ی فروغ مالامال از رگه ی تلخ و افسرده گونه ی عاشقی است که به پوچی نهفته در روابط عشقی و سکسی و بویژه در یک فرهنگ و جامعه ی نیمه مدرن مالامال از رجاله های تشنه و خودباور پی می برد. ( در باب معضلات مصاحبه ی پرگار و داریوش کریمی با ابراهیم گلستان و سوتی های مضحکی که انجا می دهد و معانی روانکاوانه اش، می توانید به این دو نقد و استاتوس فیس بوکی من مراجعه بکنید. این لینک بخش اول است. این لینک بخش دوم است.)

یا ما میل اشتیاق به این «مرد/پدر قوی و صاحب زنان» را در تحلیل غیر مسئولانه و مضحک خانم فرزانه میلانی متخصص ادبیات می بینیم که در نقدش بر فروغ یکدفعه روانکاو و روانپزشک می شود و از روی شعر و نامه های فروغ به گلستان نزد او بیماری «بی پولار یا شیدایی/افسردگی» تشخیص می دهد و در حینی که ابراهیم گلستان مرد و پدر قوی و بی مشکل باقی می ماند (در این باب به این نقد کوتاه من بر نقد او مراجعه بکنید). یعنی باید پرسید که علت خشم خانم میلانی به فروغ چیست و یا عشق پنهان او به پدرهای صاحب زنان و مردهایی توانا چون ابراهیم گلستان چقدر شدید است که چنین سوتی های تخصصی می دهد. یا وقتی یک نادان خودشیفته ی دیگری چون خانم «سایه اقتصادی نیا» می اید و به خاطر عشق نامتعارف فروغ او را مقصر خراب شدن زندگی زناشویی ابراهیم گلستان و فخری گلستان و خانواده ی آنها و دیگران می کند و نمی خواهد فروغ الگوی زنان باشد. همزمان حرفها و استدلالهایش چنان «جیغ بنفش می کشند و لعن و نفرین می کنند» و سوتی می دهند که هر ادم و نقاد رندی می تواند سریعا ببیند که مشکل سایه فروغ نیست بلکه مشکلش سایه ایی است که بدنبال خودش است و زخمی که حل نکرده است. از طرف دیگر مشکلش ذات سنتی ذایقه جنسی و جنسیتی او است و باور به اینکه وقتی روابط عشقی یا زناشویی با حضور یک پارتنر نو و با مثلثی شدن روابط شکست می خورد، آنگاه مردان بیگناهند و زنانی اغواگر و سبک سر مثل فروغ گولشان می زنند و به این خاطر انها نباید الگوی زن مدرن و نجیب ایرانی چون سایه و امثالهم باشند که مطلوب عشق شان یک مرد/پدر قوی است. زیرا چنین فیگورهایی چون سایه اقتصادی نیای پابلیک و غیره ( و نه شخص خصوصی به این نام. زیرا ما این تفاوتها را حفظ می کنیم. همانطور که هیچ هنرمندی را با اثرش یکی نمی کنیم.) چه در نقش زن اثیری و یا چه در نقش لکاته همیشه عاشق پیرمردی خنزرپنزری هستند و جای زرد دندان پیرمرد بر گردنشان نمایان است. به این خاطر ذایقه کل فرهنگ سنتی و ترس و کین جویی سنتی هراسان از تنانگی تمنامند و از روابط نامتعارف و غیرناموسی، از چنین نقدهایی بیرون می زند و سایه اقتصادی نیا نشان می دهد که اقتصاد درونی و جنسی سایه بر چه پایه ی سنتی استوار است و حرف دلش چیست. یا اشتیاق درونی خانم فرزانه میلانی پابلیک و نویسنده و نقاد بدنبال چه مردانی است. زیرا نقدمان ما را همیشه لو می دهد و انچه نمی خواستیم برملا بشود. ( برای توضیحات بیشتر در مورد نقد سطحی و سنتی خانم سایه اقتصادی نیا به این استاتوس و نقد فیس بوکی من مراجعه بکنید و با تیتر «چرا سایه اقتصادی نیا سایه فروغ را با تیر می زند».)
جالب است که در تنها نامه ی منتشرشده از گلستان در مورد فروغ (تا انجا که من می دانم) و به خواهر فروغ پس از مرگش ما تاثر عشقی شدید گلستان را بخوبی می بینیم. عکسش را در زیر می زنم. در بخشی از نامه ی کوتاه گلستان در مورد مرگ فروغ می گوید:«اگر من میرفتم شاید او نمیماند اما من اگر ماندم، ماندم تا آنجا که بتوان او را در خودم زنده نگاه دارم.ـ». اما ایا او توانست به این ارزویش عمل بکند. نه! برعکس هرچه بیشتر تبدیل به پدر اولیه و قدرتمند متعارف شد.

نتیجه گیری!
من از ابراهیم گلستان اولی و نامتعارف خوشم می اید و از جفت گلستان/فروغ نامتعارف. همانطور که می دانم چنین روابط مثلثی مجبور است روزی بهای تمنایش را بپردازد و یک نفر بیرون برود و روابط عشقی دو نفره بوجود بیاید و نفر سوم هم زندگی خودش را بیابد و عشق نوین خودش. در کنارش نیز می توانند همزمان پدر/مادر فرزندان خویش بمانند. زیرا زندگی و عشق بشری و بلوغ فردی و جمعی دارای قوانینی است. بهایی دارد که باید بپردازی. وگرنه در دور باطل فردی و جمعی می مانی و مرتب ادیپ و بوفت کور می شوند و به هم تبدیل می شوند، همانطور که در تاریخ معاصر خویش می بینیم.
اما از ابراهیم گلستان دوم و بسان «مرد/پدر قوی، بسان پدر اولیه و صاحب زنان و قدرت مطلق» خوشم نمی اید و به ان می خندم. چنین فیگوری برای من مضحک است و به این خاطر من در این سی چهل ساله از مصاحبه ها و اثار و خاطره نویسی های او چیز اندکی دیده ام و انهم برای مزاح و خنده و یا برای نقد چنین جنجالهایی. زیرا ابراهیم گلستان در نقش «دانای کل» ضد ابراهیم گلستان هنرمند و مدرن است. زیرا شترسواری دولا دولا نمی شود. اما این ابراهیم گلستان با نقشی سنتی فقط خواست خودش نبود بلکه بسان یک کالای فرهنگی دارای متقاضی بود و به این خاطر توانست بماند و نقش بازی بکند. زیرا هنوز بخش عمده ایی از فرهنگ و جامعه ی ما نمی خواهد بپذیرد که شروغ بلوغ فردی و جمعی از جمله این است که بپذیریم هیچکس دانای کل و صاحب حقیقت یا ولی فقیه حقیقت و ادبیات و غیره نیست و همه چیز تاویل و چندنحوی است و با انکه هر متنی دارای مرزهای تاویلی خویش است.

زیرا بقول لکان «پدر خوب، پدر مُرده و نمادین شده است.» پدر و استاد بسان متن و فیگوری نمادین است که قادر باشی نقاط قدرت و ضعفش را ببینی و مرتب از جوانب مختلف بررسیش بکنی و با او واراد گفتگوی پارادوکس همراه با احترام و نقد بشوی. وگرنه وقتی یک پدر و استاد به شکل واقعی زنده می ماند و در نقش دانای کل و صاحب قدرت یا ولی فقیه هنر و ادبیات ایفای نقش می کند، در نهایت سنتی و در خدمت سنت عمل می کند، حتی اگر حرف مدرن بزند. زیرا بقول لکان «مهم نیست که چه می گویی بلکه در چه نقشی در ساختار سخن می گویی». در نقش سنتی و مسدود دانای کل و در روابط مرید/مرادی و عشق/نفرتی و یا در نقش راوی تمنامند و تاویل افرینی که منظر می گشاید و سوال می افریند. چون تمنامند است. چون انچه تمنامند است، سوال می کند و تاویل می افریند و انچه تاویل افرین است، تمنامند است، همانطور که لکان می گوید.
ازینرو ما اگر می خواهیم ابراهیم گلستان را به شکل نمادین و خوب بخاک بسپاریم، باید کاری بکنیم که او در خاطره ی جمعی بیشتر به شکل گلستان اولیه و به سان متنی ملتهب و تفسیر افرین بماند و کمک به تحول مدرن بکند، بنابراین انگاه بایستی به فیگور «پدر اولیه و قدرتمند گلستان متاخر» بخندیم و از او عبور بکنیم. زیرا بقول لکان «پدر خوب پدر مُرده و نمادین شده است.». همانطور که حتی در این بحث می بینید که روح فروغ زنده تر از ابراهیم گلستان است و به این خاطر حضورش در متن قویتر و تاویل افرین تر است. پس بی جهت نیست که با مرگ فروغ انگاه ابراهیم گلستان خلاق و مدرن نیز عمدتا می میرد و گلستان متاخر هر چه بیشتر تبدیل به پدری شلاق بدست و سنتی می شود و از جنجال می زیید و در حینی که عملا از لحاظ هنری و مدرن بی زبانتر و محوتر می شود.
یادش بخیر و روانش شاد باد. زیرا او حال با مرگش اتفاقی را به ثبت می رساند که در واقع با مرگ فروغ در او رخ داده بود. همانطور که این منظر و جنبه ی مرگ اوست که دیگر بار او را زیبا و قوی و عاشق پیشه و ماجراجو و تاویل افرین می کند. زیرا پدر خوب پدر مُرده و نمادین شده است. زیرا تنها انچه شکننده و چندرگه و با دلهره و ایهام است، می تواند عشق بورزد و خلاق بیاندیشد. زیرا هنر و اندیشه ی قوی همیشه شکست خویش را در بردارد و اینگونه ملتهب و تفاوت افرین باقی می ماند. زیرا هنر و اندیشه ی قوی و هر کُنش فردی و جمعی یا هنری قوی باید بتواند به نقش دانای کل بخندد و قادر باشد بقول لکان «در میان دو مرگ بزیید» تا به زیبایی و منظر متفاوت و نوین خویش دست بیابد. زیبایی و منظر و فیگوری که در عین اغواگری همیشه در حال از دست رفتن و شکننده و بخشا در ابهام و ایهام است و قادر است فیگوری چون گلستان را به گلستانها تبدبل بسازد.
پانویس: در باب اهمیت خلاقیت سینمایی و مدرن اثار اولیه ابراهیم گلستان و در رابطه با تحولات سینمای ایران می توانید به این نقد دوبخشی روانکاوانه مراجعه بکنید که به دیدار و رویارویی فیلم قوی و مهم ابراهیم گلستان پدر بزرگ با تیتر «خشت و آینه« با اثری جذاب و قوی از نوه اش مانی حقیقی با تیتر «آژدها وارد می شود» دست می زند و از مسیر روانکاوی فرم و محتوای هر دو فیلم همزمان به تحول سینمای ایران در مسیر عبور از گلستان پدربزرگ به سوی نوه اش مانی حقیقتی می پردازد. جالب است که مانی حقیقی در فیلم »اسرار گمچ دره ی جنی» در صحنه ایی از فیلم به عنوان کودک بازی کرده است.
۱.از ابراهیم گلستان تا مانی حقیقی! یا تاریخ سینمای ایران در تقابل پدر بزرگ با نوه! (۱، در دو بخش)
۲. از ابراهیم گلستان تا مانی حقیقی! از«خشت و آینه» تا «اژدها وارد می شود»!(بخش دوم و نهایی)

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.