خلیل الله ذکائی – از بیکاری، از بس دغدغه های درست وحسابی ندارم لابد، هر صبح که از خواب بیدار می شوم شیرفروش! یاد تو می افتم که الان که هنوز سپیده هیچ نزده و هیچ گاوی ت ماغ نکشیده، بیدار شده ای تو یا نه! یا من ام که زودتر بیدار شده ام!

گهگاهی نگاهی از پنجره می اندازم به بیرون، به کوچه، ببنیم تو رد می شوی نگاهم به گاری و دبّه های شیر تو بیافتد درباره ات تأمّلاتی چند بکنم یا نه!

امّا تو که رد نمی شوی! شیرفروشی که با گاری و دبّه های شیر بیاید نمی دانم اثر کدام حکایت اجنبی است که در من ملکه شده! چون هیچ یاد ندارم نه در کودکی ام در این سرزمین، نه در بزرگی ام در سرزمین هایی که بوده ام، شیرفروش گاری به دستی از خانه ام و کوچه ام رد شود.

          حالا رد می شم رد نمی شم، شیر نمی فروشم گردو می فروشم، هرچی می فروشم، دارم کار می کنم، بیام در خونه ت بدم، ببرم میدون، بریزم جوب، مفتی بدم، هرکاری کنم آخرش اگه بپرسن همّـــــــــــه این کارایی که کردی کلٌ اجمعین به نفع دوتا دونه آدمیزاد بوده یا نه، خود همون خدا میاد میگه بوده آقا بوده، من دیدم. نمی گم حالا تو چرا فلان! ولی آخر حرفتو می دونم، حرفایی که می خوای راجع به زندگی و سرنوشت و اینای من به خودت بگی و برای بقیه قرائت کنی رو هم؟ می دونم. یعنی این حرفا دیگه قدیمی شده. قبلنا ممکن بود یه شیرفروش بره دم یه خونه ای ببینه وسط روز همه سرکار و بیرون و اینان، این یکی خونه یه آقا میاد شیر می خره، خیلی تر تمیز، با پیژامه، فلان، صحبت می کنن تو چیکاره ای تو چیکاره ای، یارو می گه ” من شاعر هستم”؛ شیرفروشه هیچی نمی گه، میره؛ شب قبل خواب امّا فکر می کنه، فکر می کنه… قبلنا بوده اینجوری، الان ولی به خدا همین من برم در یه خونه ای، حرف بشه بپرسم “کارتون چیه شما” خیلی عین فیلما قشنگ واسته بگه “من شاعر هستم” یا بگه “من متفکّر هستم”، نمیگه ها، مثلاً میگم، تو بگی بعدش من وامیستم به دنیا و خدا و سرنوشت فکر می کنم؟ به خدا از این تیر چراغ برق اونورتر برم قضیه یادم رفته.

گوساله صبح بلند میشه،( قبل شما! ) کلّه می زنه به گاو، گاوه شیر می ده، زنم می دوشه، من بار می زنم میارم میفروشم، یکی پول می ده می خره، صبح شب می شه، زمستون تابستون، سال به سال… بدبختیم دیگه! بعد من و زنم و گاوم و اون مشتریا کم کم همه مون می میریم، این بدبختا تموم می شن، پسرم و دخترم و اون گوساله هه بزرگ می شن، همین بدبختی دوباره…دوباره سال سال، همه همه، ما همه بدبختا دستامونو میدیم به هم با هم آفتاب تا آفتاب می چرخیم و جشن می گیریم. ما خیلی زیادیم، ما همه ایم، فقط شمایی که نیستی

دستم را روی شانه ات می گذارم شیرفروش. عصبانیّت ات را تو در سرعت کلام می ریزی، من در حکمت کلمات. حالا که تو وجود خارجی نداری بگذار دژخیمی کنم و این جمله آخر را همین جا نصیب تو کنم: تو بدبختی!

پیراهن ات نامناسب است در همه فصل، در گرما بی آنکه بدانی چرا، کلفت ترین پوستین ها که یاد نداری از کجا آمده اند، دم دست تو اند و می پوشی، و در سرما نازک ترین پیرهن ها؛ کف کفش تو سنگ هایی ناشناخته دارد که هرچه هر روز بی هوا وناخودآگاه می تکانی و سروته می کنی، نه می افتند این سنگ ها، نه دیده می شوند، سنگ هایی برای سرنوشت تو سفارشی آمده اند؛ چرخ گاری و دبّه ها و گل و هوا و آدم ها و مانع ها، همه سخت و کج و دشمن اند؛ تو بدبختی شیرفروش! با این همه، با این همه بدبخت که تویی، چیزی هست که من نمی دانم هنوز؛  

چیزی هست که نمی دانم هنوز و آن این که با این همه بدبختی که تو هستی و داری، مرا که منم با تو و سرنوشت تو چه کار؟ صبح ها، من چرا باید به تو و سرنوشت تو فکر کنم؟ هنوز بیدار نشده من چرا باید بدانم من سحرخیزترم یا تو؟

          چونکه بذار برات بگم؛ گوساله صبح بلند میشه،( قبل شما! ) کلّه می زنه به گاو، گاوه شیر می ده، زنم می دوشه، من بار می زنم میارم میفروشم، یکی پول می ده می خره، صبح شب می شه، زمستون تابستون، سال به سال… بدبختیم دیگه! بعد من و زنم و گاوم و اون مشتریا کم کم همه مون می میریم، این بدبختا تموم می شن، پسرم و دخترم و اون گوساله هه بزرگ می شن، همین بدبختی دوباره…دوباره سال سال، همه همه، ما همه بدبختا دستامونو میدیم به هم با هم آفتاب تا آفتاب می چرخیم و جشن می گیریم. ما خیلی زیادیم، ما همه ایم، فقط شمایی که نیستی.

 شیرفروش و شاعر از هم جدا شدند و در تنهایی خویش غرق گریه های بی صدا شدند. یکی به اندازه تمام غم های غیررسمی آن یکی کار داشت، آن یکی به اندازه تمام کارهای بی پایان این یکی، غصّه. روزگار امّا کاری به کار اینها نداشت و همچنان می چرخید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)