یا چرا بیداری و بلوغ قوی فقط در توانایی ورود به «داستان در داستان» زندگی ممکن است و بهایش خطر «اسکیزوفرنی یا چندپارگی» است!

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

لکان و راز مشترک نبوغ جویس و اسکیزوفرنی دخترش لوسیا!

تاریخ بشری را می توان جستجوی راهی برای بیدار شدن از «خوابی طولانی» توصیف کرد. اینکه بتوانی از خواب و وهم بیدار بشوی و از ظاهر به اصل برسی و شفا بیابی. حتی تاریخ فلسفه و اندیشه از زمان «غار افلاطونی» تا کنون در نهایت جستجوی راهی برای بیدارشدن و شفایافتن بوده است، چه اسمش «دانش مطلق» هگلی باشد، یا جامعه ی بی طبقه ی کمونیستی یا توحیدی باشد و یا « انسان کامل ژنتیکی» باشد.

در واقع تاریخ بشریت تاریخ یک «مارش و رژه ی دایمی» است، چه در نوع دور باطل سنتی یا نیمه مدرنش بدنبال «خلافت و اصل و روح گمشده» و چه در نوع متحول مدرنش و برای دست یابی به «شفا و راحتی و رفاه نو» باشد. و چنین رژه و مارشی در نهایت همیشه «کابوس» تولید کرده و می کند. چه نمونه اش مثل جنگهای اول و دوم جهانی باشد و یا مثل کرونای کنونی باشد و چه مدل شرقی آن چون جمهوری اسلامی یا داعش و وهابیون و غیره باشد. زیرا هرکدام خیال می کنند اغازی بوده است که حال می خواهد به پایانش و به «مقصودش» دست بیابد، یا به اصلش بازگردد. الیناسیونی بوده است که حال می خواهد و می تواند دوباره به خودش دست بیابد و کامل بشود.

شروع بلوغ بزرگ و خنده ی بزرگ اما دقیقا عبور نهایی از وهم این «مارش دایمی و بدنبال شفای نو یا شفای نهایی و سرزمین موعود» است. شروع بلوغ دیدن دروغ «بیدار شدن از خواب» است و اینکه از سطح به عمق برسی. اینکه ببینی هیچ رسیدنی ممکن نیست و سرزمین موعود سرابی بیش نیست. جستجوی فردی و جمعی در نهایت حکایت «بزرگراه گمشده ی» دیوید لینچ است. برخلاف اسطوره ی قوم یهود که با «اکسودوس و خروجی» از مصر و پس از گذشتن از هفت خوان خویش به «سرزمین موعود» می رسد، در واقع ما در هر تلاش بشری فقط «خروجش» را دیده و می بینیم اما رسیدن به سرزمینی موعود ممکن نیست، همانطور که لکان می گوید در سخنرانیش در باب «جویس، یک سیمپتوم» می گوید. (لکان یک نوشتار در مورد جیمز جویس دارد که اما به شکل دو سخنرانی متفاوت است و نیز در سمینار «سینتهوم» اشارات مهمی به نبوغ جیمز جویس دارد و به توانایی او در زیستن در جهانی رنگارنگ و تودرتو و مرتب تفاوت افرین.)

اینکه پی ببری که همیشه خواب و دیسکورسی و تاویلی و ماتریکسی هست که ما در آن گرفتاریم و راه رهایی فقط به این شکل ممکن است که حال «خواب و ماتریکس» را رنگارنگ و چندنحوی و به حالت خواب در خوابی ماجراجویانه و خندان بکنی. اینکه به جای اینکه بدنبال ان باشی که داستانت را به پایان برسانی و سرانجام پس از زجر فراوان به ازادی و بهشت موعود و دروغین دست بیابی، بپذیری که زندگی همیشه به حالت زمینی و نمادین است. یعنی همیشه یک داستان و نمایش زنده و واقعی است و این داستان و نمایش هیچگاه پایان نمی یابد، بلکه بلوغ وقتی است که بتوانی او را به حالت «داستان در داستان» و یا به حالت داستان و صحنه یی چندلایه و تودرتو ببینی که مرتب به صحنه های بینامتنی و اونیورسومهای دیگر وارد می شود و مرتب می خواهد تاویلها و داستانهای قویتری از بازی «عشق و قدرت بشری» بیافریند، بی انکه این بازی تمنامندی و تاویل افرینی را اغاز و پایانی باشد. بلوغ بشری وقتی است که شما «بازیگر زمینی و رند» می شوید و می توانید چون فیگور «نئو» در فیلم «ماتریکس» بتواند ماتریکس حول خویش و دیگران را ببینید، ولی از خطای نئو عبور بکنید که در نهایت خیال می کند می توان بیرون ماتریکس و دیسکورسی زیست. زیرا هر شروع نو یک داستان نو و یک ماتریکس و دیسکورس و داستان نو و تودرتو هست.

ازین منظر است که جیمز جویس در «اولیس» می گوید که «تاریخ کابوسی است که بایستی از آن بیدار شد.» و بقول لکان راه جیمز جویس یک نماد هنرمندانه و موفق از این « بیداری نو و متفاوت» است. زیرا جیمز جویس می داند که بیداری از خواب و داستان ممکن نیست. او بجای اینکه بخواهد بیدار بشود، هرچه بیشتر در خواب و دریا فرو می رود و ان را تودرتو و رنگارنگ و چندوجهی می سازد. او فقط این داستان و خواب و دریا را چندوجهی و تودرتو و رنگارنگ می سازد، چه در «اولیس» که در یک روز گریگوری بلوم تاریخ بشریت و یا تاریخ زبان نیز نمایان می شود و یا «اودیسه ی» نوینی هم رخ می دهد. یا همزمان بقول او در این اثر با نقشه ی شهر دوبلین روبروییم. یا چه در اثر مهم و غیرقابل تفسیر بعدیش، یعنی در «بیداری فینگانها»، که برای مثال ساختار درونی داستان را در نمودار ذیل می بینیم و اینکه هم دایره و هم چلیپایی در ساختار اثر موجود است و در حینی که دهها راه و کوچه در اثر موجود می باشد که به هم وصل می شوند و یا جدا می شوند و با دیگر داستانها تلاقی می یابند و اینگونه هر فیگوری چندلایه و چندمسیری و همیشه بخشا با ابهام و ایهام است.

اینکه جویس به ما یاد می دهد بیداری و رستاختیر فینگانها یا انسانها به معنای توانایی زیستن در خواب در خواب در خواب و یا داستان در داستان در داستانی است که مرتب کوچه پس کوچه های دیگری می افریند. یا حتی به ان حد می رسد که بقول لکان او با این اثر می تواند «ضمیر نااگاه و چندنحوی» را از کار می اندازد و کاری بکند که تفسیر اثرش تقریبا غیرممکن بشود. زیرا او حالت چندنحوی اثر و ضمیر ناآگاه را بشخصه چندنحوی و با ابهام وایهامی نو همراه می سازد و اینگونه «نام پدر» را از کار می اندازد. بزعم لکان تمتع و ژوییسانس جیمز جویس در حین تولید این اثر این بود که چیزی بیافریند که در عین داستان بودن همزمان کاملا غریبه باشد و بماند. یا بقول سیتادی از جیمز جویس و با طنز تیز و رندانه اش:« می خواست اثری بیافریند که هزار سال ادیبان دانشگاهی را به خودش مشغول بکند» و اخر هم آن را نفهمند و او این کار را انجام می دهد. در واقع قدرت و نبوغ ادبی جیمز جویس در این نهفته است که با شکاندن کلمات و تولید کلمات نو کاری می کند که کلمه و اسم دال هرچه بیشتر مفهوم مشخصش را از دست بدهد و به محل حضور معانی و کامجوییهایی زبانی دیگر و ملتهب بشود. زیرا او می داند که «برای اینکه کلمه و واژه را به رقص در آوری، بایستی معانیش را رقصان بکنی.» برای اینکه بتوانی کلمه را با سحر و جادوی تنانگی و امر واقع همراه بسازی، بایستی کاری بکنی که بقول جویس «نامه یا لتر» تبدیل به «لیتر یا ذباله» و محل حضور تمتع و معانی مختلف و تفاوت آفرین بشود. اینکه کلمه به قول جویس تبدیل به «گوشت» بشود.

یا اگر بگوییم که جیمز جویس اسم کتابش «بیداری فینگانها» را از یک «بالاد» آمریکایی گرفته است که حکایت مردی است که از نردبان می افتد و می میرد و سپس با ریختن ویسکی روی جسدش دوباره زنده می شود، آنگاه او در این اثر به ما نشان می دهد که زندگی انسانی محکوم به مرگ و اسارت در خواب و رویاست و بیداری وقتی ممکن است که رویش ویسکی و رنگها بریزی و فضای تودرتوی و نمادین روایت را در حادثه و واقعیت بگشایی تا بتواند دوباره زنده بشود و زنده بماند و هیچگاه هم کامل قابل فهم و تفسیر نباشد. همیشه رندانه با چشمکی از تفسیر نهایی در برود و به ان بخندد، چون مرتب تفاوت و دری نو برای تفسیر و تاویل می گشاید.. با شیوه ی فرو رفنت بیشتر در خواب و دریا او آنها را تودرتو و با ّ پیوندی شبکه وار و بینامتنی تبدیل می کند. بزعم لکان جیمز جویس اینگونه سیمپتوم و عارضه را به “سینتهوم” و به توانایی تولید آزادی نو و روایت و ذائقه ایی نو و تکینه تبدیل می کند. (در این باب به سمینار مهم «سینتهوم» از لکان مراجعه بکنید که عکسش را در بالا زده ام و در پایین تکه ایی از آن را ترجمه می کنم.)

قدرت جیمز جویس در توانایی شنا کردن در این خواب و دریایی است که بشخصه خواب در خواب و دریا در دریا، داستان در داستان است و خطر چنین بلوغ و توانایی همیشه یک چیز است: اسکیزوفرنی و در هم ریختگی مرز نازک و سیال داستانها و فضاها و وقتی همه با هم سخن و روایت می کنند و بجای رقص روایتها شاهد حرکات و هذیانات دیوانه وار می شویم. زیرا همانطور که لکان به ما یاد می دهد، دیوانگی وقتی است که چیزی نمی تواند بخوبی تبدیل به امر نمادین و به روایت و تاویل نو بشود و حال به شکل هذیان گونه و به حالت امر رئال بازمی گردد و ما را «چهل تکه» می کند. زیرا نمی توانیم با پذیرش ترمیزی نواها و رنگهای مختلف و نو، با پذیرش تمناها و کمبودهای خویش و دیگری، حال هرچه بیشتر به «کثرت در وحدتی نو» دست بیابیم و سراپا اسیر کثرتها و نواهای مختلفی می شویم که درهم و برهم سخن می گویند و هذیان می گویند و یا تبدیل به یک «نوای حاکم و پارانوییک» می شوند و تمام صحنه فقط نشانه هایی از یک سناریو پارانوییک می گردد، به جای اینکه نشانه ها و دالها تودرتو و چندوجهی بشوند. به جای اینکه هر فیگور و رخدادی مثل اثر «اولیس» تبدیل به محل تلاقی اسامی دال متفاوت بشود و هر جمله همیشه چندرگه و چندمسیری بشود و راه بسوی «جریان سیال ذهن» باز بشود که می تواند مرتب زمان و مکان و نقطه ها را بشکند و جهان و صحنه را چندوجهی و تودرتو یا رنگارنگ و با ابهام و ایهام همیشگی مملو بسازد. بجای اینکه چون جهان دیوانه تبدیل به جان و ذهنی درهم ریخته و ناتوان از تولید ساختار و روایت در روایاتش بشود و مرتب بخواهد مشخص و کانکرت صحبت بکند و بخواهد مسیح یا زن واقعی باشد و عملا هیچ نگوید و یا در تعلیق سخن بگوید و اینکه «من این آن را» می خواهم بگویم و نامفهوم سخن بگوید. یا مثل دیوانه کلمات را بهم بچسباند، چون از فضای خالی میان کلمات هراس دارد. فضای خالی که همان محل حضور «نام پدر» و فاصله ی نمادین میان دال و مدلول نیز هست و از شکافش انگاه امکان معانی مختلف کلمه و واژه بیرون می زند. یا حالات و پرفورمانسهای مختلف یک فیگور از درون این شکاف بیرون می زنند و هیچ فیگوری محکوم به تکرار یک نقش مداوم نیست و بسته به جمله و شرایط می تواند حالات مختلف بیابد. در عین اینکه تداوم و وحدتی در این کثرت دارد. اما دیوانه تبلور کثرتها بدون پیوند و ساختاری است. زیرا دیوانه ناتوان از تولید سوژگی و فردیت خویش و به حالت «کثرت در وحدت» نمادین خویش است. او یا چون انسان اسکیزوفرن درهم ریخته و نامفهوم است و یا مثل انسان پارانوییک اسیر یک نوا و حالت است و آن را واقعی می پندارد. یا خودش را مسیح و ناپلئون می پندارد. در حالیکه «تفاوت ناپلئون با دیوانه ایی که خویش را ناپلئون می نامد، این است که ناپلئون خودش را عوضی نمی گیرد.» یعنی ناپلئون می داند که نقش ناپلئون و شاه بودن یک نقش نمادین و با حالات مختلف و با مرزهای خویش است. یک رُل سیاسی و اجتماعی در یک ساختار است و نه انکه ذات او باشد. هرچقدر هم ازین نقش و رُل خوشش بیاید و خویش را با آن هم هویت بخواند. ( برای توضیحات بیشتر در مورد حالات و ساختار جنون و دیوانگی و اینکه چرا دیوانه با «نقض نام پدر» در نهایت فردیت خویش را نفی می کند، به این مقاله ی قدیمی من با تیتر «چرا دیوانه پُر و سوژه خالی است» مراجعه بکنید. اما توجه داشته باشید که در روانکاوی میان انسان سالم و انسان در بحران یا دیوانه در نهایت تنها «تفاوت کمی» وجود دارد و نه تفاوت کیفی. ازینرو یکایک ما انسانها دارای حالات نویروتیک خویش هستیم و یا تحت شرایطی و وقتی یکدفعه فشارهای فراوان و مختلفی به ما هجوم می اورند، میتوانیم دچار جنون ناگهانی بشویم و ساختار درونی و بیرونی خویش را از دست بدهیم. انسان معمولی همان انسان نویروتیک است.)

بنابراین می بینیم که مرز باریکی بین توانایی دست یابی به این بلوغ رنگارنگ زیستن و خطر افتادن در هرج و مرج رنگارنگی وجود دارد و جایی که فردیت در هیاهوی صداها محو و غرق می شود. زیرا نمی تواند به ساختار و و به تاویل خویش و یا به «کثرت در وحدت» خویش دست بیابد. بی دلیل نیست که در زبان عادی می گوییم که «مرز میان دیوانگی و جنون بس باریک است.».

یا باید گفت، پس چه عجب که از جمله دختر جیمز جویس به نام «لوسیا جویس» که ما او را در عکس بالا در کنار پدر معروفش می بینیم، دچار اسکیزوفرنی می شود. با آنکه بشخصه در سنین جوانی نوزده بیست سالگی یک رقصنده و کورئوگراف حرفه ایی می شود، همانطور که در دو سه عکس ذیل از او می بینیم، و بسان استعدادی نو در برخی محافل هنری اروپایی شناخته می شود. زیرا لوسیا جویس ناتوان از ان می شود که مثل پدرش قادر به شنا و رقص در این دریا و خواب متحول و تودرتو با رنگها و نواهای مختلف باشد و این نواها و رنگهای مختلف او را در نهایت می بلعند، به جای اینکه بتواند جهان و خواب و داستانی رنگارنگ و تودرتو چون پدرش بیافریند. یا از انها پرفورمانسهای نوین رقص و کورئوگرافی تولید بکند زیرا برای چنین توانایی باید بتوانی رنگارنگی دیوانه ها را لمس بکنی بی انکه اسیر رنگارنگی بشوی. یا بقول سالودار دالی « تنها تفاوتت با دیوانه ها باید این باشد که دیوانه نیستی.». ازینرو با انکه دختر جویس در یکی از کورئوگرافی هایش با تیتر «یاد بگیر پرواز بکنی» می خواهد در این جهان و فضای رنگارنگ و مولتی ورسوم پرواز بکند اما مثل ایکاروس محکوم به سقوط می شود. یا اگر مثل عکس ذیل و در یکی دیگر از کورئوگرافی هایش می خواهد «رقصی به سوی بیداری» بکند، مجبور می شود به جهان درهم ریخته و درهم رنگها و شدتهای احساسی یک انسان اسکیزوفرن و روان پریش دچار بشود. زیرا برای عبور از چنین خطری باید بدنبال بیداری نباشی، بلکه قادر باشی بر امواج رنگارنگ امیال و لحظه موج سواری بکنی و مرتب تن به داستان در داستانی نو و پرفورمانس در پرفورمانسی نو بدهی و هر پایانی شروع بازی و ماجراجویی و روایتی نوین خواهد بود که بشخصه چندوجهی و رنگارنگ و با معما و ایهام خویش است.

بنا به روایاتی از بیوگرافی نویسان نورا و جیمز جویس اسم دخترشان لوسیا جویس را بنا به اشاره به فیگور «سنت لوسیا» انتخاب کرده اند. سنت لوسیا در واقع «قدیس حامی کوران» است و «نور در تاریکی می اورد». لوسیا نیز که دختری هنرمند و باهوش از کودکی بوده است، با انکه در سنین جوانی ابتدا با «کورئوگرافی» های حرفه ایش و با گروهی از رقصندگان دیگر در برخی از کشورهای اروپایی برای خویش نامی ایجاد می کند و برخی برای او اینده ایی درخشان را پیشگویی می کنند، اما سپس او زیر فشار کار و خواستهای خویش از رقص در واقع می شکند و هر چه بیشتر مجبور می شود در کلینیک های روانپزشکی به سر ببرد و از جمله «کارل گوستاو یونگ» روانکاو معروف در واقع روانکاو او بوده است. با انکه لوسیا جویس طبیعتا مثل هر انسانی مجبور به درگیری با مسایل خانوادگی و با محیط اجتماعی خویش بود و اینکه با کمپلکسهای روانی و ادیپالی خویش روبرو بشود. یا از طرف دیگر فرزند یک پدر هنرمند و معروف بودن عمدتا به معنای تشدید کمپلس و بحران ادیپالی می شود، چون هم با پدر خویش درگیر هست و هم با پدری که همزمان پدر و ایده ال هنری خویش و دیگران است، اما انچه که در نهایت او را می شکند، دقیقا این است که نااگاهانه «نام پدر» را نقض می کند و نمی تواند با شکاندن جسم و روایت حاکم به تولید جسم و روایات نوین و متفاوتی دست بیابد که به او امکان بدهند راحت تر با پستی و بلندیهای زندگی و با شورهای خویش ارتباط بگیرد، بحرانها را بچشد اما کاملا در انها غرق نشود و بعد بتواند مثل پدرش از آنها تاویلها و قدرتهای نو بیافریند. با انکه کورئوگرافی های اولش حکایت از قدرتی خوب و قادر به تحول می کنند اما زیر بار خواست و شوق خویش چنان می شکند که در سن بیست و دوسالگی به پیشنهاد یا درخواست پدر از این هنرش دست برمی دارد تا بیشتر به نقاشی و طراحی بپردازد. در کنارش او سعی می کند با روابط عشقی/سکسی مختلف جای خالی «موفقیت و زمان و رویای از دست رفته» را پُر بکند و در عوض هرچه بیشتر گرفتار حالات شدید روان پریشی می شود و بخش عمده ی زندگیش را در تیمارستان یا در بخشهای دربسته می گذارند، زیرا با کارهایش خطری برای خودش و کارکنان بخش روانپزشکی بوجود می اورد.

لوسیا جویس به قول خودش می خواست با «رقص در واقع انچه را بیان بکند که با کلمه و واژه غیر قابل بیان است.»، همانطور که پدرش با شکاندن کلمه و زبان می خواهد می خواست واقعیت ملموس را بشکند و واقعیتها و معانی دیگر و همیشه بخشا مبهم و تفاوت افرین را برملا بسازد. با این تفاوت که به قول لکان جیمز جویس قادر می شود در نهایت حتی «نام پدر» و نقطه ی اتصال دال و مدلول را به گونه ایی بشکند که هرچه بیشتر معانی و یا تمتع و کامجوییهای نو رو بشود، اما دخترش در واقع با «شکستن و نقض نام پدر» و از دست دادن هر مرزی میان واقعیت و رویا هرچه بیشتر دچار اسکیزوفرنی می شود. زیرا معضل انسان دیوانه همین است که «نام پدر را نقض» می کند، می خواهد نااگاهانه فاصله ی میان امر واقع و امر نمادین را بشکند و مثلا «زن» یا «مسیح» بشود و بناچار اسیر وهم و هذیانی می شود و فردیتش و ساختار درونی و بیرونیش را هرچه بیشتر از دست می دهد. بجای اینکه بتواند مرتب از واقعیت به رویا و از رویا به واقعیت عبور بکند و رنگارنگی زندگی را بچشد و بیافریند، مرزهای میان واقعیت و رویا را از دست می دهد و مرز میان خویش و دیگری را از دست می دهد و تکه تکه یا فراگمنتی می شود. یعنی اگر حضور «نام پدر یا قانون نمادین» باعث می شود که «اسم دال و «مدلول» هیچگاه با هم یکی نشوند و همیشه شکافی در میان انها باشد که از درونش انگاه معانی نو و حالات نو بروز می تواند بکند و ازینرو اسم دالی چون «درخت» یا «زن» می تواند بنا به جمله دارای معانی مختلف و متفاوت باشد، انگاه نبوغ جیمز جویس در این است که این شکاف و فاصله را چنان بیشتر می کند که حتی نام پدر هم می شکند، زبان می شکند، اما بی انکه نامفهوم و هذیان گو بشود بلکه زبان و کلمه به محل تقاط با امر واقع و سحر گوشت و تنانگی تبدیل می شود و می تواند مرتب با چیزهای دیگر پیوند بخورد و معانی نو بیابد. با این حال ساختاری درونی باقی می ماند. همانطور که در نمودار بالا از نقشه ی داستان « بیداری فینگانها» دیدیم. مشکل لوسیا جویس این است که چه تحت تاثیر مسایل خانوادگی و اجتماعی، و بیشتر از آن، چه تحت تاثیر ناتوانی خودش در عبور از امیال ادیپالی و نبرد با پدری که همزمان عشق اول او است، هرچه بیشتر نااگاهانه «نام پدر» را نقض می می کند، شکاف را نقض می کند و بناچار هرچه بیشتر مرز واقعیت و رویا در درون او شکسته می شود و بیشتر دچار اسکیزوفرنی یا روان پریشی می شود. ازینرو لکان در سمینار سینتهوم می گوید که «لوسیا جویس در واقع یک ادامه ی سیمپتوم پدر یا جیمز جویس است.» اینکه اگر جیمز جویس با شکاندن زبان و «نام پدر» هرچه بیشتر شکافها و رنگارنگی نو در کلمات و زبان بوجود می اورد، اما لوسیا جویس با شکاندن نام پدر هرچه بیشتر در این دریای رنگارنگ غرق می شود و نمی تواند به ان ساختاری نو بدهد که مثلا در داستانهای اولیس و بیداری فینگانها ملموس است. چه انجا که خود جویس ساختارها و زیرمتنهای مختلف اولیس چون «سفرهای ادویسه» و رنگهای مختلف را بیان می کند و یا چه وقتی مثل نمودار بالا از «بیداری فینگانها» ما شاهد حضور دایره و چلیپایی اولیه در ساختار اثر و با دالانها و کوچه و پس کوچه های فراوان هستیم.

لکان در این باره در سمینار «سینتهوم» می گوید:

«چیزی که امروز مرا ترغیب می کند که درباره ی دختر جویس لوسیا صحبت بکنم، دقیقا این است،_ اخرین بار من مراقب بودم که در دام یک تاریخ شناسی احمقانه نیافتم (اشاره ی لکان به تکه ایی دیگر از سخنان خویش در چند بخش بالاتراست که انجا به جستجوی یافتن علت اسکیزوفرنی لوسیا در تاریخ خانوادگی دختر به نوعی اعتراض می کند، انطور که در کلینیکها انجام داده بودند.)_، که جویس، یا همان جیمز جویسی، _ که از دخترش در برابر حملات پزشکان به شدت دفاع کرد، از دختر اسکیزوفرنیک یا روان پریش خویش، یا انطور که اسکیزوفرنی خوانده و فهمیده می شود_، فقط یک چیز را مطرح کرد. اینکه دخترش اسکیزوفرن نیست بلکه تله پات (دورآگاه) هست. منظورم این است که در نامه هایی که او درباره ی مسایل دخترش می نویسد، می گوید که لوسیا بسیار باهوش تر از دیگران است. اینکه لوسیا به او درباره ی همه ی اتفاقاتی خبر می داد که برای برخی از مردم می افتد،_ فقط کلمه ی «به طرز معجزه آسایی» در توضیحات جویس ناگفته است_، اینکه نزد لوسیا این افراد هیچ اسرار پنهانی نداشتند.

آیا چیزی شگفت انگیز در این روایت وجود ندارد؟ نه این که من فکر می کنم لوسیا واقعا یک تله پات بود و می دانست که چه بر سر مردم می آید. با انکه ازین افراد اطلاعات بیشتری از بقیه نداشت. اما این واقعیت که جویس این توانایی را به او نسبت می دهد ، بر اساس مجموعه ایی از علائم، یا بر اساس توضیحاتی که خود او (جیمز جویس) به طریقی مشخص درک کرده است ، دقیقاً همان چیزی را نشان می دهند که من می بینم. اینکه او، اگر بخواهیم اینگونه بگوییم، برای اینکه از دخترش دفاع بکند، به او چیزی را نسبت می دهد که در واقع ادامه ی همان چیزی است که من در حال حاضر آن را «سیمپتوم» جویس مایلم بنامم.». ( در این لینک به زبان آلمانی و فرانسوی می توانید این بخش از سمینار «سینتهوم» را بخوانید و بقیه توضیحات لکان در مورد جیمز جویس و لوسیا جویس را.)

بنابراین اگر برای لکان جیمز جویس یک سیمپتوم یا عارضه در معنای مثبت و خلاق آن است. اینکه بتوانی هر واژه را به محل تلاقی اسامی دال مختلف و معانی پنهان و اشکار مختلف تبدیل بسازی و در واقع با شکاندن کلمه در نهایت زبان و نام پدر را بشکنی و با این حال ساختاری نو بوجود بیاوری و روایت نمادینی نو، انگاه اسکیزوفرنی و روان پریشی دخترش «دنباله و ادامه ی این سیمپتوم شکاندن زبان» است اما بشکلی که نمی تواند به خلاقیتی چون پدر و به تولید ساختاری نمادین دست بیابد، بلکه در دریای پرتلاطم امیال و اسامی دالهای مختلف غرق می شود که حال چون ارواحی خشمگین یا پریشان و اغواگر از محل شکست کلمه و زبان بیرون می زنند و او و جهانش را تسخیر می کنند و هر بار یکی از انها دمی بر او حاکم می شوند. اینکه اگر جیمز جویس «سیمپتوم» را به «سینتهوم» و به محل تولید تکینگی و تمتع و کامجویی ادبی و متفاوت خویش تبدیل می کند، انگاه لوسیا جویس اسیر سیمپتوم در معنای منفی اش باقی می ماند و مات و مبهوت نواها و رنگهای مختلف ترس و تمنایش می شوند که حال به شکل هذیان گو و روان پریشانه به سراغش می ایند و او را چهل تکه می سازند. زیرا بقول لکان «آنچه نمادین نمی شود، مجبور است به حالت امر واقع بازگردد.»، انچه تبدیل به روایت و ساختار زبانی نو و «کثرت در وحدتی» نو در درون و بیرون نمی شود، انگاه مجبور است به حالت هذیان و چهل تکه شدن یک دیوانه بازگردد.

ازینرو نیز خطر اسکیزوفرنی و درهم ریختن روحی و اسیر نواهای خویش شدن، در مسیر هر قدرت نوینی است که می خواهد پا به این «جهان رنگارنگ و زمینی در پشت هیچستان» بگذارد و بشرطی می تواند از این خطر عبور بکند که بتواند هرچه بیشتر زمینی و رنگارنگ و رند و نظرباز بشود. یا این خطر همیشه یک خطر همراه تبعیدیان و مهاجران نیز هست که مجبورند جهانهای متفاوت و ضد هم را با هم زندگی بکنند و همزمان از انها نیز بگذرند و جهانی نو. و چندوجهی بیافرینند. بویژه در سالهای اول تبعید و مهاجرت که هنوز هیچ خانه و زمین مستحکمی در زیر پاهای فرد تبعیدی یا مهاجر وجود ندارد، می تواند درگیری و تلاطم این جهانها و زبانهای مختلف و «کلاف سردرگم احساسات و امیال متناقض» و واقعیت های مختلف، هر چه بیشتر فرد تبعیدی را دچار حالات اسکیزوفرنیک بکند، بویژه اگر که در کشور اول و یا در کاشانه اش نیز با مشکلات زیادی درگیر بوده است، یا مثلا تحت شکنجه بوده است و دارای شخصیتی شکننده باشد. زیرا زمان می طلبد تا فرد تبعیدی به مهاجر دو یا چندملیتی تبدیل بشود که هم در خانه ی جدیدش کار و مسکنی خوب دارد و هم حال می تواند خانه و سرزمین نمادینی نو برای خویش بیافریند که در واقع یک نا_خانه و یک هوبرید است و یا یک جهان در جهان است. اینکه می تواند در هر دو زبان و فرهنگش به حالت یک «غریبه آشنا»ی جذاب و دلهره افرین و اغواگر با کلام و لحن کلام متفاوت و تکینه اش ظاهر بشود.

بنابراین برای دستیابی به قدرت زیستن در این جهان زمینی و ماجراجوگونه و تودرتو بایستی بتوانی هر چه بیشتر بازیگر زمینی بشوی و قادر به لمس رنگارنگی و هیچی خندان باشی. تا بتوانی در هر لحظه از زندگیت حضور ماتریکسها و داستانها را حس و لمس بکنی و همزمان طوری بازی بکنی که این ماتریکسها و داستانها در خدمت تو باشند و هرچه بیشتر تو و جهان دوروبرت را رنگارنگ و باز و چندنحوی و نظربازانه و خندان بسازند. یا بایستی مثل ریاضیدان بزرگ «جان ناش» در فیلم «ذهن زیبا» بتوانی به دنیای پارانوییدت ساختاری نو و قوی ببخشی. (در این باب به نقد دوبخشی من در مورد نظریه بازیها مراجعه بکنید.)

این راه ما «مهاجران چندفرهنگی» و عارفان و عاشقان زمینی یا نسل رنسانس است. اینکه ما می توانیم وارد سرزمین موعود نمادینی بشویم که همین لحظه است و همیشه یک داستان در داستان، یک بازی در بازی تمنامند و تنانه و چندنحوی است. ازینرو ما بازیگران و اندیشمندان در «سطح» هستیم و با اغواگری هر تاویل و ماتریکس پژمرده یا سیاه/سفیدی را به این سو می کشانیم که رنگارنگی را بچشد و بازتر و تودرتو بشود، بدین وسیله که مرتب بدرونش مفاهیم و کامجوییها و تمناهای نو قاچاق می کنیم. یا ازینرو ما بر هر عمق و بیدارشدنی می خندیم و زندگی را جز این بازی جاودانه نمی خواهیم که مرتب می خواهد تاویلها و کامجوییهای بهتر و قویتری ببار بیاورد. اینکه می دانیم که در هر لحظه بقول ویتگنشتاین ما در «بازی زبانی» خاصی و در صحنه ی خاصی قرار داریم و حال بهترین پرفورمانس و نمایش خویش را اجرا می کنیم تا به خواست و تمنای خویش و لحظه دست بیابیم و یاران و همبازیان خویش را بیشتر بیابیم و در حینی که سربسر بقیه کوران و یک چشمهایی می گذاریم که خیال می کنند بیدار هستند و می دانند که چه می کنند. اینکه می توانیم مثل زئوس مرتب قادر به دگردیسی و تولید ماسک و حالتی نو باشیم تا به محبوبمان دست بیابیم. یا زیرا چون استادمان نیچه می دانیم و پذیرفته ایم که «هر آنچه ٰژرف است، ماسکی می خواهد.». اینکه نام نهایی من و تو هیچگاه قابل بیان نیستند. زیرا «سوژه آن هست که هست.» و مرتب نامها و پرفورمانسهای نو بنا به بازی و ماجراجویی لحظه می یابد و «تاخوردگی زمانه» ی خویش است.

پانویس: عکس بالای متن از خانواده ی جیمز جویس با همسرش نورا و دخترش لوسیا و پسرش جیورجیو است. لکان دو سخنرانی در مورد جیمز جویس به نام «جویس، سیمپتوم» دارد که من به فارسی عمدتا ترجمه اش کرده ام ولی هنوز کامل و منتشرش نکرده ام. برای توضیحات بیشتر در مورد مفهوم مهم سینتهوم نزد لکان متاخر و اینکه چرا لکان جیمز جویس را سینتهوم می نامد، به این دو مقاله ی ذیل از من مراجعه بکنید:
۱. پیوند ساختاری میان کابوس و رویا/یا چرا جیمز جویس برای لکان «سینتهوم است!
۲.از «سیمپتوم» به «سینتهوم» نزد لکان!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)