چالش لکان و چومسکی! یا چرا «متازبان» وجود ندارد! (بخش اول)

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

یک نکته ی جالب و همزمان خنده دار در بحث بدور «لکان» در منابع ایرانی این است که وقتی کسانی لکان را نمی فهمند یا بد می فهمند و برای اینکه با این حال بخودشان این حس خودشیفتگانه را بدهند که مشکل از گیرنده نیست بلکه از فرستنده است، آنگاه مرتب به این موضوع اشاره می کنند که «چومسکی گفته است لکان شارلاتان است.» یعنی مجبورند به یک «برادر بزرگتر» ارجاع بدهند تا با «فقدان و کمبود و کم سوادیشان» روبرو نشوند. طبیعی است که لکان قابل نقد است و اصولا باید نقد بشود، همانطور که هر برداشتی از لکان یک خوانش از اوست و با نقاط ضعف و قدرتش، اما لکان موضوعش دقیقا همین بود و هست که هیچ «ابژه عینی و ذهنی محض» وجود ندارد. اینکه هر ابژه یا مطلوبی در واقع یک «ابژه کوچک ا یا یک مطلوب گمشده» است و بنابراین نه علم و نه مذهب می تواند به انسان بگوید که زندگی از کجا امده است و به کجا می رود. اینکه همه وعده های علم و مذهب در نهایت توزرد از آب در می ایند و مجبور می شوند با معضلات خویش روبرو بشوند و اینکه نمی توانند زندگی را کنترل بکنند، همانطور که امروزه با بحران کرونا این را می بینیم و همینکه خبری از واکسنی نو می اید، فردایش این ویروس دوباره جهشی نو می کند. در این معنای قبول «فقدان و کمبود محوری و بنیادین فرد و دیگری» است که بقول لکان روانکاوی در واقع « امر نگاتیو مذهب و علم» است، سیمپتوم آنهاست و انچه نمی خواهند ببینند. به عنوان سیمپتوم «دانش حذف شده ی» آنهاست که بدون آن نمی توانند تحول بنیادین بکنند و دوباره بیاندیشند یا ایمان سبکبال بشوند. اینکه دیسکورس روانکاوی به علم و مذهب نشان می دهد که چرا برخلاف وعده و وعیدهای آنها برای دست یابی به بهشت در آنسو و یا در این جا، «چیزی درست نمی گردد و هیچگاه کامل درست نمی گردد، پس الکی وعده و وعید شفای نهایی در آن دنیا و یا در این دنیا را ندهید.».

بنابراین خنده دار است که با ارجاع به سخنان چومسکی معروف و بدون فهمیدن دعوا و چالش مهم لکان و چومسکی حول «زبان» بخواهی بدینوسیله لکان را رد و نفی بکنی. زیرا در این لحظه فقط نشان می دهی که چقدر کم سوادی و حاضر به دیدار با «کمبود و فقدان و ناتوانیت» نیستی. یک نمونه ی آخر این نوع «ارجاع دهی مسخره برای رد کردن نظرات لکان» در واقع مطلب اخیر آقای علی شریعت کاشانی در سایت زمانه در مورد « جامعه و پیوندهای اجتماعی در روانکاوی لکان» بود که در این مقاله به نام «وقتی شبح لکان حقیقتی از سایت زمانه و شریعت کاشانی را برملا می سازد»، خطاهای خنده دار و حفره های شناختی بزرگ متنش را نقد کردم. انجا نیز می بینیم که اولا او نظرات اجتماعی و فرهنگی لکان را در کل خطا و بد می فهمد، همانطور که نظرات لکان در مورد مذهب و مباحث دیگر را بد و ایرانی شده می فهمد و مسخ می کند. اما بجای اینکه خطای دید خودش را ببیند و نقادانه با منظرش برخورد بکند، کاری که هر فرد اکادمیک باید بلد باشد، آنگاه می خواهد با استناد به چومسکی بگوید که لکان شارلاتان است و بی انکه بفهمد دعوای مهم لکان و چومسکی سر چیست. او در تلاشش به عنوان یک نویسند ه ی جهان سومی که می خواهد لکان شناس باشد و نمی بیند که مرتب تمتع های خودشیفته و کم سوادی جهان سومی خویش را لو می دهد، ـ زیرا بقول لکان ما با سخن گفتن مان همیشه بیشتر از آنچه می خواهیم از خودمان لو می دهیم ـ، انگاه می خواهد بگوید ببینید که حرف من درست است. زیرا چومسکی هم گفته است که او شارلاتان است. بعد حتی در این تلاش مضحکانه جلوتر می رود و با اوردن واژه ایی از لکان و بدون توجه به کانتکس بحث می گوید که حتی لکان جایی خودش را شارلاتان خوانده است. یعنی حتی طنز لکانی را نمی فهمد و اینکه لکان چرا گاه خویش را دلقک می نامد. اینکه چرا طنز و رندی در روانکاوی امری مهم است. زیرا می دانی که هر انچه می گویی، در نهایت تاویلی قوی یا ضعیف است. اینکه هر شناختی بر وهمی استوار است و به این خاطر بقول لکان مهم است که یاد بگیری که زیاد خودت را جدی نگیری و باد به غبغبت نیاندازی که به راز جهان و دیگری پی برده ایی. چون انموقع دقیقا در «نقش خیالی» در مراوده و ساختار گفتگوی بشری حضور داری. همانطور که لکان در سمینار «نامه ی ربوده شده» این سه نقش «نمادین/خیالی / واقع» را در مراوده و نقد و جستجوی بشری بدور «محبوب گمشده یا مطلوب مورد بحث» نشان می دهد. اینکه خیال می کنی که می دانی طرف چه می گوید و نمی بینی که تمام مدت داری نشان می دهی که از چه موضعی به دیگری می نگری، از موضع یک خودشیفته ایی که می خواهد بگوید ببین که من از ایران و کاشان راز لکان را یافتم و ببین که چومسکی هم همین را گفته است و حتی خودش هم این را بیان کرده است و می داند شارلاتان است. اینکه نفهمی که چرا برای نیچه تا لکان « والاترین هنر همان هنر خندیدن به خویش است.».

اما حال لازم است که واقعا به چالش مهم لکان/ چومسکی بپردازیم و اینکه واقعا موضوع بحث چیست. ازینرو در این مقاله ی دوبخشی گام به گام این مباحث مهم را باز و مطرح می کنیم و امیدم این است که خواننده هم از این منظر نو به شناختی بهتر ازاین مباحث دست بیابد و هم حال کنجکاو و با سوالات خویش این بحثها را دنبال بکند و تعمیق ببخشد.

بنابراین اول سیتادها یا نقل قولهای مورد بحث از هر دو را ترجمه می کنم و بعد به موضوع چالش اصلی یعنی بحث زبان و معنای زبان می پردازم.

چومسکی در سال ۲۰۱۲ در مصاحبه ایی با مجله ایی نظرات پسامدرنی در فلسفه و روانکاوی و از جمله نظرات دریدا، لکان و سپس ژیژک را زیر سوال می برد و اینکه انها در واقع تئوری علمی ندارند که به شکل تجربی قابل ازمایش و بررسی باشد. یعنی او از موضع دانشمند انها را شارلاتان می خواند چون نظراتشان به شیوه ی عملی و تجربی قابل ازمایش و بازتولید نیستند. البته به قول متن او قبلا نیز اینها را به عنوان «فرقه» خوانده بود. حال حرف دلش را رک و مستقیم می گوید و جایی که ما در سخنش نوعی خشم نیز مشاهده می کنیم که علتش را بعدا بهتر می فهمیم. اما بگذاریم چومسکی به زبان خودش در مورد آنهایی چون لکان، دریدا و ژیژک بگوید:

« آنها به آنچه استناد می کنند که به عنوان “تئوری یا نظریه” نامیده می شود.وقتی من گفتم که به تئوری اهمیت نمی دهم، منظورم این بود، که من هیچ علاقه ایی به این نوع موضع گیری یا شیوه برخورد ندارم ـ اینکه با اصطلاحات فانتزی واری چون «پولی اوایی یا چندآوایی» و غیره اینگونه برخورد بکنیم که گویی آنها یک «تئوری» دارند، وقتی که به هیچ وجه یک تئوری یا نظریه ایی ندارند. بنابراین هیچ نظریه ای در مورد هیچ یک از این موارد وجود ندارد، نه در معنای یک نظریه ایی، که با آن کسی در عرصه ی علوم و یا در یکی از عرصه های جدی دیگر با آن آشنا باشد. سعی کنید در مقالات ذکر شده از ایشان برخی اصولی را بیابید، که از آنها بتوانید نتیجه گیری بکنید و یا گزاره های قابل تایید تجربی بیابید که فراتر از سطح چیزی باشد که بتوانید در عرض ۵ دقیقه به یک کودک دوازده ساله توضیح بدهید. ببینید که آیا شما چیزی می یابید، وقتی که کلمات تخیلی شان رمزگشایی بشود. من نمی توانم چیزی بیابم. من بنابراین به این نوع از برخورد و موضع گیری علاقه ایی ندارم. ژیژک یک مثال افراطی از آن است. من چیزی از آنچه او می گوید نمی بینم. من در واقع ژک لکان را می شناختم. یه جورایی ازش خوشم می آمد. ما هر از گاهی جلساتی داشتیم. اما صادقانه بگویم، من فکر می کردم که او یک شارلاتان کامل است. او فقط مانند بسیاری از روشنفکران پاریسی برای دوربین های تلویزیونی ژست می گرفت. اینکه چرا این موضوعات اینقدر تاثیرگذار است، اصلا نمی دانم. من در آن چیزی نمی بینم که بتواند تاثیر بگذارد.»

در این نقد صریح «چومسکی چپ و دانشمند ماتریالیست و زبان شناس» در واقع ما دو چیز می بینیم. از یکسو او در واقع انتقادات معروف «کارل پوپر» به روانکاوی و این بار حتی به نظرات فلسفی دریدا و غیره را مطرح می کند. اینکه این نظرات از لحاظ علمی قابل بررسی تجربی نیستند، زیرا قابل نفی و یا قابل اثبات نیستند. یا این نظرات روشن نیستند و بنابراین نظریه علمی نیستند. اما سوالی که چومسکی از آن در می رود و کارل پوپر نیز از آن در رفته بود، سوالی که در واقع هم لکان و هم دریدا و قبل از آنها «هایدگر» مطرح کرده است، این است که «ایا علم واقعا می اندیشد» و اندیشیدن به چه معناست؟ اینکه ایا بررسی تجربی و علمی واقعا یک بررسی تجربی و علمی و عینی است و یا انکه در آن نیز «دیسکورس و منظری» نهفته است که لکان آن را «دیسکورس دانشگاهی» می نامد؟ اینکه بررسی علمی و تجربی که قابل تکرار باشد، مثل یک ازمایش در آزمایشگاه، آیا واقعا اوبژکتیو و عینی است و یا انکه عالم در نهایت آنچه را می یابد که در درونش قرار داده است. زیرا حتی ماتریالیست نیز اسیر ایده الیستی است. اسیر ایده ی «ماده» است. این سوالات خطرناک و از منظر روانکاوی لکان و فلسفه ی دریدا و غیره است و اینکه نشان می دهند که «هر تکراری به معنای تفاوتی نوین است و تکرار ممکن نیست»، در واقع همان سوالات سوبورسیو و مهمی است که تفکر علمی از آن در می رود، بی انکه ارزش پیشرفتهای علمی را نادیده بگیریم. بویژه که روانکاوی بقول ژیژک در کتاب «اندام بدون جسم» واقعا می خواهد که علم سرانجام روزی کلون بزند و ثابت بکند که روان و سوژه وجود ندارد تا انموقع سرانجام دوران دیسکورس روانکاوی شروع بشود. زیرا مگر لکان نمی گوید که «سوژه یک هیچی و یا یک منهای یک است»، یک «پرفورمانس» است. اینکه ابتدا باید کلون زدن و یا انتقال ذهن خویش به مغز مصنوعی ممکن بشود تا ببینند که چرا کلون تولید شده متفاوت است و مغز مصنوعی فرد قبلی نیست، همانطور که در فیلم «ترانسندنس» با بازی «جانی دپ» نیز می بینم. ( یا به بخش اول این کتاب «راز جسم خندان» در باب واقعیت بسان واقعیت نمادین و ماشین تولید و اشاراتش به فیلم های «ماتریکس» و «اسپلیس» بنگرید.). یعنی مشکل این نظریه ی چومسکی به زعم ژیژک در برخوردی به نظرات چومسکی این است که چومسکی اولا از یادش می رود که او نیز «به لحاظ تجربی خطاهای نظری و ایدئولوژیک» فراوانی داشته است. دوم اینکه نقد چومسکی به حرکات ایدئولوژیک حکومتی نمی تواند بدون «نقد ایدئولوژی» قوی و کارساز باشد. زیرا باید بتواند در هر دیسکورسی چون دیسکورس علمی نیز ایدئولوژی و منظری را ببیند. سوم اینکه مشکل چومسکی با «موضع گیری» لکان و غیره این است که نمی بیند که موضع گیری و برخوردش خودش یک «موضوع گیری کاملا ردکننده» است و ازینرو با طنز ژیژک آنچه که چومسکی در بالا می گوید از جهاتی «خالی و تهی» است و «نظریه علمی» او چیزی است که در عرض پنج دقیقه می توان به هر کودک دوازده ساله اموخت و قدرت و شناخت بیشتری نمی خواهد.

یا اینکه چرا انموقع این کلون جدید و این بدن الکترونیکی جدید باز هم باید با سوالات مهم انسانی درگیر بشود که او کیست و این سوال لکانی و انسانی که «زندگی یا دیگری از او چه می خواهد، از جانش چه می خواهد». اینکه ابرانسان ژنتیکی و یا کلون جدید نیز مجبور است با افسردگی و یاس و سوالات هویتی درگیر بشود و باید تصمیم بگیرد که چه راهی را برود، این پا و یا اون پا بشکل هاملت وار و وسواسی بکند، و با دیگران وارد گفتگو و چالش همراه با حدس و گمان بشود. اما زیاد تند نرویم. بعدا و در بخش دوم به این مباحث مهم با زدن مثالی از یک آزمایش ازمایشگاهی می پردازم و اینکه چرا لکان مرتب تکرار می کند که « روانکاوی امر نگاتیو مذهب و علم» است و انچه این مذهب و علم نمی خواهند با آن روبرو بشوند. اینکه روانکاوی «دانش حذف شده و مهم» مذهب و علم است و به این خاطر انها نمی توانند بیاندیشند و حداکثر می توانند مثل مذهب وعده هایی بدهند که هیچ وقت براورده نمی شود و یا مثل علم مرتب از «پیشرفتهای تکنیکی» جدید خبر بدهند و مغرور ازین باشند که می توانند همه چیز را توضیح بدهند و به گونه ایی دیگر بازتولید بکنند اما حاضر به دیدار با این نیستند که با همه فرضیه ها و توضیحاتشان باز هم نمی توانند هیچگاه توضیح بدهند که زندگی چگونه بوجود امده است و یا چرا به این شکل و نه به آن شکل بوجود امده است و چرا هزاران تصادف ممکن باعث نشده است که از بین برود یا راهی دیگر برود. زیرا در نهایت علم فقط می تواند فرضیه ایی از «ساحت رئال و چیز ناممکن» بیافریند. فرضیه ایی که زبانمند است و این فرضیه همیشه دچار یک « فقدان و عدم یقین بنیادین» است که باید او را بپذیری، وگرنه حاصلش معضل علم تکنیکی و ابزاری کنونی می شود که بقول لکان و ژیژک «می خواهد امر رئال و ناممکن را حذف و نفی بکند»، می خواهد چیز توضیح ناپذیر را نفی بکند و انگاه این امر رئال و چیز ناممکن به شکل بمب اتمی و یا اکنون به شکل « پاندمی کرونا» برمی گردد و به انها نشان می دهد که طبیعت و زندگی یا ساحت رئال یک «ابژه قابل کنترل» نیست بلکه از یکسو سوژه ایی تمنامند و زبانمند است و از طرف دیگر همیشه بخشا مجهول و سحرامیز و خطرناک نیز باقی می ماند و نمی گذارد نوشته و نمادین بشود. اینکه همیشه در نگاه و منظر ما فقدان و کمبودی است و هر انچه ما می نگریم و به سان علم و مذهب توضیح می دهیم، در نهایت تاویلی نیست و نمی توان زندگی و طبیعت را کنترل کرد و یا «حاکم بر تمنامندی» خویش شد و نیاز خویش به دیگری و غیر، به جسم و به طبیعت را فراموش کرد. زیرا «تمنامندی فرد، تمنامندی دیگری و غیر است.». اینکه زندگی بشری و علم و مذهبش و یا عشق و بازی قدرتش همیشه «حجاب در حجابی و بازی در بازی، تاویل در تاویلی» است. ( در باب بحث روانکاوی به عنوان امر نگاتیو یا فیلم نگاتیو مذهب و علم از جمله به این کتاب ذیل از لکان مراجعه بکنید و یا به این مقاله ی اول من در باب نظرات خطای آقای شریعت کاشانی در باب رابطه ی مذهب و لکان و آنجا که لکان آته ایست را مذهبی و کاشانی می کند..)

نکته ی مهمتر اما خشم نهفته در کلام «چومسکی» است و دل آزردگیش که علتش وقتی معلوم می شود که نقد یا نگاه لکان به چومسکی را بشناسید. زیرا اگر از لحاظ زمانی دقت بکنیم، در واقع اول لکان بوده است که به چومسکی و تئوری معروف «زبان زایشی یا دستور زبان زایشی» او می خندد و آن را ساده لوحانه می بیند. یعنی اینجا می بینیم که بحث اصلی در مورد «زبان» و چالش میان تئوری زبان روشنفکران فرانسوی و بویژه لکان با تئوری زبان علمی چومسکی با نام «زبان زایشی» است و به این خاطر او می گوید که نظرات اینها را نمی فهمد و مشخص است که واقعا نمی فهمد و اینجاست که باید مثل لکان از این ساده لوحی و عدم اشنایی با نظریات مهم زبان شناسی از منظر «ساختارشناسانه و پساساختارشناسانه» دهنت باز بماند و حیرت زده بشوی. بویژه که بقول لکان از او به عنوان یک «زبان شناس» انتظار این می رود که چنین مباحث مهمی را بشناسد و خیال نکند که چون انسان یک «ماتریکس زبانی ژنتیک یا بیولوژیک، یا یک دستور زبان ژنتیکی و اولیه» دارد که باعث می شود او موجودی زبانمند باشد، آنگاه این بدان معنا باشد که زبان فقط یک «ابزار و ارگانی» چون دست یا پاست. زیرا نتیجه ی «زبانمندی بشر و جهان بشری» تاثیرات فراوانی دارد که در بخش دوم هرچه بیشتر باز می کنم و اینکه چرا توسط آن اصولا طبیعت و انسان «غیر طبیعی» می شود و مجبور است مرتب خویش و دیگری و جهان را تبیین و تعریف بکند. اینکه چرا بقول لکان «عمل جنسی محال» است یا محال می شود. زیرا ما در دایره ی طبیعی نمی زییم و جفت گیری نمی کنیم و حتی در لحظه ی سکس بخشا از جسممان بیرون هستیم و نسبت به خود به قول لکان «از بیرون ـ وجود یا اگزیستنس داریم.». به بهای این «از خودبیگانگی» بنیادین و وحشت و یاسش اما انگاه بشر زبانمند قادر می شود که حال جفت گیری طبیعی را به «عرصه ی اروتیک و هزار فلاتش» تبدیل بکند و احساسات طبیعی چون ترس و خشم و درد و شادی را به دهها و صدها حالت و واژه از «ترس تا دلهره، اضطراب، انتظار، شتابزدگی، استیصال» و غیره در بیاورد و مرتب واژه ها و حالات نو بیافریند. اینکه از این ببعد هر «ابژه و مطلوب» مورد عشق و اندیشه ی ما چون یک موضوع علمی و فلسفی در واقع یک «مطلوب گمشده یا ابژه ی کوچک ا» است که هیچگاه کامل بدست نمی یابد و همیشه بخشا در تعلیق و ایهام است و باعث می شود که ما از جستجو دست برنداریم و همزمان در خطر این هستیم که بخواهیم او را چیزی مطلق و یا چیزی مشخص بسازیم و از او یک «دینگ یا چیز مطلق» بیافرینیم که حال ما را می بلعد و خراباتی یا تک ساحتی می سازد. زیرا خیال می کنم که او همان واقعیت اصلی یا حقیقت اصلی است و یا راز نهایی و ژنتیکی زبان و هر چیز دیگر است. زیرا تحت تاثیر زبانمندی هر حالت و مفهوم انسانی همیشه به حالت گره ایی برومه ایی و با سه ساحت «نمادین/خیالی/واقع» و با درجات مختلف است و در حالت بالغانه بایستی بخش نمادین و تفسیربرانگیز به قدرت اصلی تبدیل بشود تا مجذوب خیالی خودشیفتگانه و یا ترسی هولناک و خشونت افرین از خویش نشویم.

یا اینکه چرا از طرف دیگر انسان بخاطر زبانمندبودنش از ابتدا «دوپاره یا چندپاره» و از سوی دیگر «تمنامند و تاویل افرین» می گردد. همانطور که از طرف دیگر بخاطر «فقدان بینادین و نمادین فرد و دیگری» آنگاه هر انسان یا سوژه و پدیده ی انسانی در یک حالت «عدم یقین بنیادین» می زیید و مجبور است مرتب سوال و گمان بیافریند، یا خودش را زیر سوال ببرد. ازینرو یک حیوانی چون گربه یا سگ بقول لکان در سخنرانی «سومی» دارای «ضمیر اگاه» است و می تواند از زندگی «تمتع و ژوییسانس یا خوشی ببرد» و بقول او کافیست به خُرخُر یک گربه در حین نوازش توجه بکنید تا این را ببینید. یا اینکه یک سگ چگونه محیط اطرافش را به شکل اگاهانه برداشت حسی می کند و اینکه کی اشنا و کی غریبه هست، آنها را بو می کشد. اما انچه حیوان نمی تواند انجام بدهد، همان توانایی به «خوداگاهی» است حس خوداگاهی که باعث می شود هم خویش را بشناسیم و تفاوتمان با دیگری را ببینم و هم مرتب خویش و دیگری را زیر سوال ببریم و به خود بنگریم. یا مثل روایت و پارادوکس فیلسوف چینی «چوانگ زی» که خواب دیده بود یک پروانه است، و بعد از خواب دچار این شک و سوال می شود که آیا او فیلسوفی است که خواب می بیند پروانه است و یا پروانه ایی است که خواب می بیند چوانگ زی است ( لکان نقد و پاسخ قوی و جذابی در مورد این روایت و پارادوکس دارد.). این توانایی نگریستن به خویش، و به زیر سوال بردن خویش و دیگری انسانی که در شکل اولیه و رانشی آن بقول لکان یک «خویش دیدن خویش دیدن» است. یعنی این است که می بینم که به خودم می نگرم، و این خویش نگری «ایگو یا من» همزمان با خویش خطاهای دیدی می اورد که به حالت «خودشیفتگانه» است. یا نبینی که چرا تفاوتی مهم میان «دیدن و نگاه» است و چرا «همان لحظه که به چیزی می نگری، زُل زده می شوی.» و این نگاه زُل زده به تو می گوید اینطور ببینی و بیاندیشی، اگر متوجه اش نباشی. یعنی خنده دار است که عالم زبان شناس ما چون چومسکی و دیگران نخواهد به این مباحث مهم و نتایج زبانمند شدن بشری توجه بکند و خیال بکند که زبان فقط ابزاری برای ارتباط و شناسایی جهان است، یک ارگان واقعی چون دست یا پا است. با انکه چومسکی همزمان باور دارد که زبان بر اساس این دستور زبان پایه ایش می تواند مرتب تحولات نو بیابد، همانطور که عکس بالا و همراه با نقل قولش موجود است.. همانطور که نمی بیند که تحت تاثیر این حالت «زبانمندی بشری» آنگاه هر پدیده و موضوع انسانی و حتی بحث ژنتیک بشخصه امری دوپاره و قابل تاویل می گردد.

اما بگذارید اول سراغ لکان برویم و از زبان او بشنویم، قبل از اینکه این بحث و رویارویی نظریه زبان چومسکی و لکان را در بخش دوم دقیقتر باز بکنیم، آنگونه که لکان در جلسه ی دوم سمینار معروف «سینتهوم» در دسامبر ۱۹۷۱ درباره ی چومسکی این جملات معروف را می گوید (لینک این جلسه به زبان المانی و فرانسه):

«یکی از مواردی که من را متحیر کرد، هنگامی که در آمریکا بودم، یک دیدار من بود، که به هیچ وجه هم تصادفی نبود، زیرا این دیدار و ملاقات را کاملا می خواستم. اینکه با چومسکی ملاقات بکنم. من از این دیدار و ملاقات واقعا متحیر و متاسف شدم. ایده ایی که من متوجه شدم که همان ایده و نظریه او است، در نهایت به شرح زیر است. نمی توانم بگویم که این نظریه به طریقی قابل رد باشد، زیرا این نظریه در واقع حتی رایج ترین نظریه است. و اینکه او تمام وقت این ایده را در برابر گوشهای من ادعا می کرد، باعث شد من تمامی فاصله ایی را که از او دارم احساس بکنم – این ایده، که در واقع ایده و نظریه معمول و عمومی است، به این شکل است و به نظر من خطرناک است: تصور و درک از چیزی که در نهایت خود را به عنوان جسمی یا بدنی نشان می دهد، بدنی که مجهز شده به اندامها و ارگانهایی شناخته می شود، اینکه در این نظریه مد نظر است که اندام یا ارگان یک ابزار است، ابزاری برای به چنگ آوردن و شناسایی کردن است، ولی هیچ گونه اعتراض یا انتقاد اساسی در این مورد وجود ندارد که این ابزار خودش را چگونه درک و شناسایی می کند. اینکه به عنوان مثال، زبان نزد او (چومسکی. مترجم) به عنوان چیزی درک و تصور می شود که توسط یک علت یا فاکتور ژنتیکی تعیین می شود – با همین کلمات او آن را برای من بیان کرد -، اینکه به عبارت دیگر، زبان یک ارگان یا اندام است.

به نظر من این واقعا حیرت انگیز است ـ این را با واژه ی «باف ( متحیر و متاسف شدن)» بیان کردم ـ، این به نظر من واقعا حیرت انگیز است که با استفاده و حرکت از همین زبان آنگاه بسوی او بشخصه به عنوان یک ارگان بازبگردی (اینگونه او را تبیین بکنی. مترجم). اگر زبان تحت این چشم انداز بررسی و مشاهده نشود که او با چیزی مرتبط است که در امر رئال (امر واقع یا همان چیز ناممکن و غیر قابل شناخت) یک سوراخ ایجاد می کند، آنگاه نه تنها سخت است بلکه عملا غیرممکن است که بخواهی نحوه استفاده از آن را بیاندیشی. روش مشاهده نمی توانست از زبان شروع بکند، بدون آنکه این حقیقت اساسی را قبول بکند که زبان، در آن چیزی که به عنوان «امر رئال» در نظر گرفته می شود، «فقط» به این شکل می تواند ظاهر بشود که یک سوراخ و حفره ایی ایجاد می کند. از طریق این مفهوم، یعنی از طریق عملکرد سوراخ یا حفره، زبان دسترسی خویش به امر رئال را اعمال می کند.»

لکان در ادامه ی بحثش دوباره توضیحاتی در مورد این اختلاف نظری بنیادینش با چومسکی در بحث زبان می دهد که بخشی از آن را در قسمت دوم مطلب ترجمه می کنم، اما برای واردشدن به منظر اصلی چالش و بحث بایستی این توضیحات اولیه کافی باشد و اینکه چرا لکان نظریه «زبان زایشی» معروف از چومسکی را یک نظریه پیش پاافتاده و مرسوم می خواند. زیرا مطمئنا «زبان زایشی یا دستور زبان زایشی» چومسکی، همانطور که در بخش دوم خواهیم دید، نسبت به نظریات قبلی علمی در مورد «زبان» دارای قدرتهای بهتری است اما در واقع ساختار اصلی و محوریش همان بحث همیشگی دانشمندان بیولوژیک و علوم طبیعی است و اینجاست که لکان حیرت می کند و دهنش از تعجب وامی ماند که چرا چومسکی اینقدر ساده لوح است و نمی بیند که حرف تازه ایی در عمل نزده است. زیرا «زبان زایشی» چومسکی در نهایت سخن از یک «ماتریکس ژنتیکی زبان» می کند که یک نظریه مقبول در میان عالمان و دانشمندان است. اینکه زبانمندی بشری ناشی از عوامل ژنتیکی و عصبی است که تفاوت میان انسان و نزدیکترین خویشاوندانش چون میمونها را ایجاد می کند. اما این چیزی نیست که روانکاوی و بویژه لکان نفی اش بکند. طبیعی است که هر انسانی دارای یک «ماتریکس ژنتیکی یا بیولوژیک» است. ازینرو نیز هر نوزادی در واقع یک «ادم کامل» است و فقط احتیاج به زمان و مراقبت و ارتباط دارد تا این پتانسیل و ماتریکس زبانی در او رشد بکند و کودک هم یاد بگیرد دهان و حنجره اش را درست مورد استفاده قرار بدهد و هم یاد بگیرد که کم کم از «لال بازی» به تلفظ کلمات و سپس به یادگیری زبان دست بیابد، اما سوال اصلی این می ماند که چرا می خواهد به لفظ و کلام دست بیابد و تمنامندانه تلاش و تکرار می کند تا حرف دلش را بهتر بیان بکند و با آنکه همیشه باز چیزی گفته نمی شود و یا عوضی فهمیده می شود. همانطور که تاریخ بشریت نیز چنین تحول مشابه ایی را نشان می دهد و اینکه چگونه هم ساختار دهان و حنجره ی بشری تغییر می کند و هم بشر اولیه از تقلید اواها و رفتار حیوانات کم کم به یک زبان دست می یابد و اینکار را نمی توانست بکند اگر فقط می خواست با تمرین جلو برود. زیرا بایستی «ماتریکسی ژنتیکی یا زبانی» از قبل موجود باشد تا بشر اولیه بتواند اواها را به «سمبل و نشانه» تبدیل بکند و بداند که هر اوایی چه معنای مشترکی برای قبیله دارد. یا وقتی که اولین انسانهای شکارچی و اولیه در غارهایشان بر روی دیوار «خطی به عنوان علامتی» برای حیوانی که شکار کرده اند کشیدند و اینگونه اولین «نشانه یا سمبل» را افریدند. اینکه با «حذف حیوان و تبدیل او به یک علامت» نه تنها شروع به حرف زدن و نوشتن کردند بلکه به دیگران هم نشان بدهند که ببین من اینها را شکار کردم. اینکه در واقع بجای «سمبل یا نشانه» یک «اسم دال یا سیگنیفیکانت» افریدند، آنطور که منظر لکان وتفکر ساختارگرایانه/پساساختاراگرایانه مطرح می کند.

تولید این اسم دال و یا سمبل و نماد بدون وجود یک ماتریکس و پتانسیل ژنتیکی یا نمادین اولیه ممکن نبود. فقط روانکاوی به جای ماتریکس ژنتیکی از «ماتریکس نمادین یا ماتریکس زبانمند» سخن می گوید، تا ما را و علوم خوداگاهی را متوجه ی چیزی بکند که نمی خواهند ببینند و چومسکی هم نمی خواهد ببیند. اینکه زبان فقط ماتریکس و ابزاری چون دست یا پا نیست، بلکه ما فقط می توانیم در زبان بیاندیشیم و حس بکنیم و بنگریم و نظریه بدهیم. ازینرو چطوری می خواهی از ماتریکس ژنتیکی زبان سخن بگویی و به کمک این ماتریکس زبانی حال خود زبان را به «ابژه ی تحقیق» تبدیل بکنی، بدون اینکه نتایج این «زبانمند شدن» را در نظر بگیری. اینکه مثلا در نظر بگیری که تحت تاثیر زبانمندشدن بشری در واقع ما هیچگاه دیگر در «طبیعت ناب» مثل یک حیوان قرار نداریم، اگر چنین طبیعت نابی ممکن باشد. زیرا حیوانات نیز متفاوت می بینند و مثلا سگ به حالت سیاه/سفیدی می بیند و مگس به حالت سه بُعدی می بیند و اگر انها قادر به زبانمندی بودند، مطمئنا واقعیت و زبان سیاه/ سفیدی یا سه بعدی آنها با ما فرق می کرد. بقول نیچه حیوانات می گویند که « انسانیت انسان یک پیشداوری انسانی است.». ازینرو فلسفه ی مدرن از هگل تا بعد از این حرکت می کند که «کلام قتل شیی» است و ما هیچگاه نمی توانیم به «واقعیت محض و جسم محض» دست بیابیم، یعنی به آنچه لکان «ساحت رئال و یا امر واقع» می نامد. زیرا هر واقعیت و برداشت نمادین و زبانمند ما بدور این «هیچی محوری و رئال» ساخته می شود و ازینرو «امر رئال» مرز ساحت نمادین و واقعیت نمادین و روزمره ی ما است که ترکیبی از امر نمادین و امر خیالی و تصویری است. از طرف دیگر دقیقا خصلت زبان و زبانمندی بشری همین است که در این امر رئال و در این واقعیت ناممکن و غیر قابل دسترسی که به آن «دینگ یا چیز» در روانکاوی و فلسفه گفته می شود، مرتب یک سوراخ و حفره ایی ایجاد می کند تا دیسکورس و برداشتی و منظری بیافریند و واقعیت خویش را بسازد. ازینرو زبان در واقع به قول ژیژک نوعی تجاوز به امر طبیعی یا به ساحت رئال است و بقول لکان زبان همان چیزی است که سوراخ و حفره ایی در امر رئال و چیز ناممکن ایجاد می کند و می گوید واقعیت این است، حقیقت این است و من اینطور قوانین را بررسی و ثبت می کنم. ازین منظر است که نظریه « دستور زبان زایشی» چومسکی نیز یک نظریه زبانمند است که در ساحت رئال و امر ناممکن سوراخ و حفره ایی ایجاد می کند تا بگوید زبان چگونه بوجود امده است. اما این سوراخ و حفره در واقع تاویلی و امکانی است با قدرتها و ضعفهای خویش. زیرا امر واقع «هیچگاه نمی گذارد که نوشته و نمادین بشود.». زندگی همیشه بخشا معماوار می ماند و ما مجبوریم مرتب با «کویر رئال باورها و واقعیتهایمان» مثل دوران کنونی کرونایی و یا مثل دور باطل جامعه و فرهنگ همیشه در بحران و بایکوت ایران روبرو بشویم، از این مسیر و دیدار هولناک دچار شوک و بی زبانی بشویم، اسیر میل خشونت و تمتع خشونت به خویش و دیگری بشویم وسپس با عبور از کویر و بحران بتوانیم حال تاویل و برداشتی نو و حفره ایی نو در ساحت رئال و بدور هیچی محوری زندگی بیافرینیم که قویتر و بازتر و چندنحوی است و امکان رنسانس و تحولی نو را بوجود می اورد، بی انکه راه و تاویل نهایی باشد. زیرا ساحت رئال نمی گذارد هیچگاه نوشته و نمادین بشود.

ازین منظر است که «خطای دید» دانشمندانی چون چومسکی و در نهایت خطای دید «دیسکورس دانشگاهی» در «چهار دیسکورس لکان» بهتر برملا می شود. اینکه آنها نمی خواهند تن به این شاه کلید تفکر پسامدرنی بدهند که «متازبان» وجود ندارد زیرا زبان زایشی چومسکی که می خواهد زبان را کامل توضیح بدهد و با همین زبان به نقد زبان بسان ابژه و مطلوبی بپردازد، بی انکه دیسکورسها و تمناهای نهفته در زبان علمی و منظر و دیسکورس دانشگاهیش را بفهمد، حاصلش این می شود که تن به دیدار با «زبانمندی خویش و دیگری» ندهد و نظرش در نهایت یک نظریه معمولی و پیش پاافتاده در ساختار اصلیش به سان «ساختار ژنتیک زبانی» باشد. اینکه نمی فهمد او زبانی ورای زبان نیست که بخواهد او را نقد بکند بلکه تحت تاثیر همان زبان و دیسکورس در حین نقد کردنش است. اینکه همان لحظه که می نگرد و بررسی می کند، توسط این نگاه و دیسکورس درون زبانش زُل زده می شود و منظرش افریده می شود. ( برای توضیحات اولیه و مهم در بحث متازبان و نتایجش به این نقد نه چندان قدیمی من بر بحث «زبان باز آشوری» مراجعه بکنید که بخش دوم آن است.)

یا درست است که ما جسمی داریم و طبیعتی با قوانینی فیزیکی وشیمیایی و غیره داریم، اما حتی همه ی این قوانین و برداشتها در نهایت تاویلها و امکاناتی هستند. زیرا ما هیچگاه با جسم طبیعی و با طبیعت محض روبرو نیستیم، بلکه با طبیعت زبانمند و جسم زبانمند روبرویم و می توانیم در این دیدار اسیر خیالات و فانتسمهای خویش بشویم. زیرا برخلاف نظر عالمان و حتی بر خلاف نظر فروید « آناتومی سرنوشت نیست»، بلکه به قول لکان « آنا ـ تومی» دوپاره و هاشورخورده است. مثلا همه می دانیم و علم ثابت می کند که هر مرد و هر زنی یک «ماتریکس ژنتیک و بیولوژیک مردانه یا زنانه» دارد، اما اینکه مرد کیست و چیست و یا زن کیست یا چیست، سوالی نیست که بتوان با کمک این ماتریکس بیولوژیک جوابش را یافت. زیرا هویت جنسیتی و زنانگی و مردانگی تحت تاثیر «زبانمندی بشری» در واقع تبلور « دیسکورسهای عمیق روانی/بیولوژیک/اجتماعی» هستند و به این خاطر ما هیچگاه نمی توانیم بگوییم که واقعا مرد بودن یا زن بودن چیست و یا دقیقا به خاطر زبانمند بودن جهان بشری آنگاه می توان گرفتار « بحران جنسی و جنسیتی مردانه یا زنانه شد» و از طرف دیگر هزار حالت از زن و مرد بودن را افرید و مرتب از نو افرید. یا تنها از این منظر «زبانمندی» است که می توان انگاه فهمید که چرا یک انسان «ترانس جندر زن» خویش را در جسم بیولوژیک و کاملا مردانه اش در خانه ایی بیگانه حس می کند و تا تغییر جنسیت ندهد، نمی تواند به خانه و پوست و تن خویش دست بیابد و با این حال این خانه نیز همیشه و مثل هر جنس دیگری یک «نا – خانه» ملتهب و چندنحوی و تمنامند است و اینکه چگونه زن یا چگونه مرد و یا چگونه ترانس جندری باشم. یا ازینرو ما در جهان بشری با «غریزه» روبرو نیستیم بلکه بقول فروید با «رانش» روبروییم که پدیده ایی انسانی و زبانمند است و نماینده تصورات جسمی و جنسی است. در همین معنا نیز آنگاه بایستی حیرت باورنکردنی لکان را فهمید، وقتی می بیند که چومسکی اینگونه ساده لوحانه و علمی به «زبان» به سان ارگانی ژنتیک و به سان دست و پایی می نگرد و سوراخی را نمی بیند که با نظریه اش در امر رئال ایجاد کرده است و اینکه حتی سوراخ و منظر خوبی نیست و حتی نو نیست. اینکه چومسکی بزرگ و ماتریالیست نمی خواهد ببیند که چرا هر ماتریالیستی در واقع ایده الیستی بیش نیست، چون به ایده ی «مادیت» باور دارد و فقدان بنیادین هر ایده و از جمله ایده ی خویش را نمی بیند که شروع تمنامندی و تاویل افرینی نوین و علوم نوین و اندیشیدن نوین است. زیرا مگر هایدگر نمی گوید که: اندیشیدن یعنی بیاندیشی به آنچه مخاطره امیز باشد.» و اینکه بتوانی مثل کوزه گری بدور هیچی آنگاه کوزه و تاویلی نو بیافرینی. زیرا اساس همان هیچی و ساحت رئال است که هیچگاه نمی گذارد نوشته بشود یا کامل نوشته بشود و ازینرو هنوز هزار راه برای کشف کردن و اختراع کردن و تاویل کردن وجود دارد. اما علم و دانش برای دست یابی به این قدرت نو بایستی یاد بگیرد که از نفی «ساحت رئال و امر ناممکن» دست بردارد و اینکه خیال بکند که می تواند همه چیز را توضیح بدهد و کشف بکند و اینکه برای همه چیز نقشه ایی وجود دارد. اینکه خیال بکند می تواند زندگی و طبیعت را کنترل بکند و بخش غیرعقلانی و غیرقابل کنترل زندگی را حذف بکند. حاصل این حذف کردن و نفی کردن نمادین آنگاه این است که این بخش حذف شده به شکل هولناک و خطرناک چون کرونا و یا خطرات دیگر زیستی و انسانی بازمی گردد. زیرا بقول لکان «آنچه نمادین نمی شود، به شکل هذیان و وهم جنون امیز بازمی گردد.».

نتیجه گیری بخش اول

حال امیدوارم هر چه بیشتر صحنه ی اصلی بحث و چالش میان لکان و چومسکی بازشده باشد و اینکه موضوع چیست و چرا پرداختن به این موضوع و چالش بحثی محوری و اساسی است. همانطور که بایستی به قدرتهای هر دو احترام گذاشت. چون هر دو برای رشد دانش و برای عدالت افرینی تلاش کرده اند. فقط این چالش مهم بازکننده ی صحنه ایی است که در آن آنگاه می توان به سوالات مهمی پرداخت که متاسفانه در میان اندیشمندان ایرانی اصلا هنوز جا باز نکرده است. سوالاتی که مهمترین آنها از جمله اینها هستند و من در این دو دهه سعی کرده ام در اثار متفاوتی چون کتاب الکترونیکی « راز جسم خندان» و غیره به آنها بپردازم و در محیط ایرانی آن را مطرح بکنم .اما متاسفانه جامعه ی روحمند ایرانی هنوز فاصله ی فراوانی با «جسم و زبانمندی» دارد و امیدوارم که بویژه نسلهای جوانتر هرچه بیشتر در این مسیر نوین «اندیشیدن متفاوت و چندنحوی و تمنامند» قدم بگذارند. سوالاتی مهم و در پیوند با بحث بالا که خطوط عمده اش اینها هستند:

۱/ تاثیر زبانمندی بر جهان و جسم انسانی چیست

۲/ دیسکورس علم یا دیسکورس دانشگاهی چرا بدنبال توضیح نهایی همه چیز است و یا خیال می کند که می تواند این را انجام بدهد و «اقای طبیعت و جسم» بشود؟ اینکه ایا دیسکورس دانشگاهی نظریه دیسکورس حاکم ومدرن و مصرف گرایانه نیست؟ زیرا همانطور که مارکس می گفت که « اندیشه ی حاکم اندیشه ی حاکمان است.»

۳/ اینکه چرا تفکر پساساختاری و از جمله لکان مطرح می کنند که «متازبانی» وجود ندارد که بتواند ساختار زبان و زبانها را کامل بشناسد و از این منظر بالا به زبانها بنگرد. زیرا هر نقدی بر زبان از درون زبان صورت می گیرد و بنابراین متازبان چیزی جز خود زبان نیست، با تواناییها و خطاهای بنیادینش.

۳/ وسرانجام این دو سوال مهم و محوری که در واقع با طرح آنها و با حرکت از آنها اصولا می توان کسانی چون لکان و دریدا یا ژیل دلوز و غیره را نقد قوی و سازنده کرد و قدرتها و ضعفهایشان را دید و اینکه کجا می توان به تلفیق آنها پرداخت و یا نظریه جدیدی افرید و سوراخی نو و قویتر در ساحت رئال که گشایشی باشد به سوی سرزمین ها و اونیورسومهای نو. این دو سوال محوری را از جمله ژیژک در کتاب «اندام بدون جسم» که در انجا به رویارویی نظرات ژیل دلوز متقدم و لکان متاخر می پردازد، مطرح می کند ( البته ژیژک بشخصه نیز جوابهایی جالب به نظریات و سخنان چومسکی داده است که می توان آنها را خواند و به این خاطر در این مطلب فقط اشاره ایی اندک به آن کردم. چون خودم نیز فقط بخشی از آن را خوانده ام ) این دو سوال محوری و اساسی اینها هستند:

۱/ اینکه ایا ما «جسم هستیم» آنطور که برخی یونانیان فیلسوف تا نیچه و دلوز می پندارند و یا اینکه ما «جسم داریم» آنطور که دکارت و فروید و لکان می پندارند؟ اینکه ایا نمی توان به تلفیقی قویتر از هر دو نظریه دست یافت، اگر به تلفیقی ارگانیک از نظریات متفاوت آنها دست بیابیم. اینکه «ایا ما جسمی نیستیم که می تواند مرتب جسمها بشود یا بدنها و پرفورمانسهای نو داشته باشد» و یا برعکس « ایا ما جسمی نداریم که می تواند مرتب جسمها و بدنها و پرفورمانسهای نو بشود». بی انکه خیال بکنیم که می توانیم براحتی جنس و جنسیت مان را مثل لباس تغییر بدهیم، آنطور که یک «منحرف جنسی» می پندارد و اسیر این فانتسم به حالت خراباتی و تراژیک می ماند. زیرا فقط می توان بنا به چهارچوب و هویت اولیه زنانه یا مردانه و یا ترانسمان به حالات متفاوت و تکینه از آن دست بیابیم. اینکه متفاوت و تکینه «کامینگ اوت» بکنیم. همانطور که هر تحول فردی و جمعی در چهارچوب زبان و فرهنگ خویش وبه سان رنسانسی نو و تحولی متفاوت ممکن است. زیرا تحول خارج از دیسکورس و زبان وجود ندارد.

۲/ سوال دوم و به همان اندازه محوری این است که «عنصر نو چگونه بوجود می اید؟»، یک تفکر نو یا یک موتاتسیون نو چگونه بوجود می اید، تحولی که نه ژنتیکی بلکه یک تحول زبانمند با پایه های ژنتیکی و بیولوژیک خویش است. اینجاست که از جمله بایستی به ملاقات و دیدار ژیل دلوز/ گواتاری با لکان پرداخت و یا به سراغ چالش میان دریدا/لکان رفت. اما این عرصه هایی است که بر دانشمند معمولی ورودش ممنوع است، وقتی که خیال می کند همه چیز دی ان دی یا ژن است و یا همه چیز انفورماسیون است. همانطور که قبلا فکر می کرد همه چیز مکانیکی است. ازینرو بقول لکان «پرفسورها از یاد برده اند که سوال بکنند.» وبه این خاطر درجا می زنند، حتی اگر مرتب پیشرفت تکنیکی جدیدی بیافرینند. اما اندیشیدن را از یاد برده اند و طرح سوالات مخاطره امیزی که بدون آن اینده بشریت نمی تواند تغییری جدی بیابد.ازین منظر است که برای لکان «روانکاوی امر نگاتیو علم و مذهب» است، اینکه روانکاوی «سیمپتوم مذهب و علم» است، زیرا روانکاوی حامل آن «دانش حذف و نفی شده ایی» است که علم و مذهب به درجات مختلف نمی خواهند با آن روبرو بشوند. اینکه هرچه هم آنها وعده بدهند و تلاش بکنند که «همه چیز خوب بگردد»، باز «چیزی بد و ناجور می گردد که همان ساحت رئال» است و به ما یاد می دهد که هر آنچه می پنداریم تاویل و سوراخی در ساحت رئال و امر ناممکن است و اینکه ابتدا بایستی تن به کویر رئال و تواضع انسانی در برابر «معما و معجزه ی زندگی و زبان» بدهی تا بتوانی حال قادر به گفتگو و چالش رندانه با خویش و دیگری و با طبیعت زبانمند بشوی، یا «دمی ساحت رئال و تمتع و کامجویی محض و شیداوارش» را در عشق و اندیشه و یا در هنر قوی چون «لیتوراتر» ملاقات بکنی. یا با قبول «فقدان و تمنامندی خویش و دیگری» از سوژه ی در جستجوی حاکمیت بر طبیعت و تمنامندی به «سوژه ی تمنامند و نفسانی لکانی» و یا به جسم خندان نیچه دگردیسی بیابی.

در بحث آینده و نهایی آنگاه این مباحث اصلی بازتر می شود اما نه به شکل جوابی نهایی، بلکه به شکل تولید منظری نو و متفاوت و راهگشا تا حال خواننده ی علاقه مند کنجکاوانه در این منظر نو به جستجو و طرح سوال و نقد بپردازد و این مباحث پایه ایی را برای خویش و دیگران بازتر بکند. زیرا در نهایت ما هم به لکان و هم به چومسکی در مباحث مختلف احتیاج داریم و همزمان می توان دید که کدامشان در حوزه ی زبان بهتر حاضر به تن دادن به «حقایق هولناک و فقدان خویش ودیگری» و نتایج زبانمندی بشری بوده اند و به بهایش زبان و منظری نوین و چندنحوی و ملتهب و رند و نظرباز دارند و کدام اسیر منظری کم مایه و ناتوان از منظرافرینی نو و تولید سوالات نوین است. تا بتوان دیگر بار سوراخ و حفره ایی نوین در ساحت رئال ایجاد کرد و شاید زمانی زبانی افرید که هرچه بیشتر بنا به آرزوی نیچه تا لکان و دلوز بر دستور زبان سیاه/سفیدی و معضل دار و یا فاعل/مفعولی چیره بشود و بتواند یاد بگیرد که « برای نوشتن بایستی بگذارد نوشته بشود.». تا انگاه هم جهانش و زبانش رنگارنگ و چندنحوی و رندانه بشود وهم علم و مذهبش متفاوت و نو و قادر به حکمت خندان و ایمان سبکبال و رقصان بشوند و قوانین از نو نوشته بشود و هرچه بیشتر در خدمت انسان و زندگی بگردند بی انکه بتوانند در نهایت بگویند که انسان چیست و زندگی چیست. زیرا کافیست که دستور زبان را تغییر بدهی تا جهانت تغییر بکند. زیرا بقول ویتگنشتاین و لکان «مرز جهان ما همان مرز زبان ماست» و ازینرو بقول ویتگنشتاین بزرگ « جهان ادم بدبخت متفاوت از جهان ادم خوشبخت است.»

پایان بخش اول:
بخش دوم و نهایی چندروز دیگر یا یک هفته ی دیگر منتشر می شود.

ادبیات مورد استفاده:

سمینارهای مختلف لکان و از همه مهمتر سمینار «سینتهوم»، سمینار «انکور» و کتاب لکان در زمینه مذهب و بنام «پیروزی مذهب» و در کنارش نتایج پژوهشی تئوریک و کار عملی به عنوان روانشناس و روان درمانگر در بیست و دو سه سال اخیر. با انکه اگر با دوران دانشگاهی در نظر بگیریم، بیش از سی سال است که درگیر این مباحث و جستجویم. بقول مرحوم شهروز رشید «مهلتی باید تا خون شیر شد.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)