شبهه نیست که در ادیان ابراهیمی مفهوم خدا به عنوان تنها آفریننده هستی، واجب الوجود، معبود عابدین یک اصل بدیهی است. قاعده ایست که دلالت بر موحد بودن و یکتاپرستی ایشان دارد. خداییست که از جانب فرستاده‌ای از نوع بشر به بشر شناخته شده است.

بشری که رسالت دارد تا او را (خدا را) به بشر بشناساند و در همین حین که به او میاموزاند که چگونه میتواند خدا را بشناسد، به او بیاموزاند که خدا قابل شناخت نیست که قابل شناساندن باشد و در همین وضعیت دوگانه ولی نامتناقض، خودش (فرستاده) قصد آن میکند که خودش را بشناساند که از جانب او، بشر خودش را از آن لحاظ که هست و از آن لحاظ که باید باشد بشناسد تا از طریق خودشناسی به خداشناسی نیز برسد، خودشناسی‌ای که تنها از طریق مُرسل قابل شناختن است. این نوع از خودشناسی در علم صورت نمیگیرد و نمیتواند صورت بگیرد. علم میتواند انسان را از لحاظ بیولوژیکی، روانی، اجتماعی و به طور کلی من حیث ماهیت مورد بررسی قرار دهد و صرفاً شناخت ما را نسبت به اَعراض خود بیشتر کند. فلسفه البته میتواند گامی فراتر رود و پرسش از نوع بودگی و باشندگی ما کند و چون چنین میکند در توازی با الهیات حرکت میکند و گاهاً با الهیات در هم تنیده میشود، و از همین وجه هم فلاسفه بزرگ تاریخ متالهین بزرگی هم هستند و یا بزرگترین متاثرین از ایشان متألهین شهره‌ای در آفاق هستند و البته باید گفت که فلاسفه بزرگ هم به طریقی از طرق، مستقیم یا غیر مستقیم متأثر از همان فرستادگان بودند، زیرا تاریخ تفکر و تمدن بشر با تاریخ ادیان در هم تنیده است و حتی فلسفه یونان باستان نیز متاثر از حکمت ایرانی/زرتشتی و انبیای بنی اسرائیل بوده است و همینطور فهم مومنین به ادیان هم تا حدود زیادی متأثر فلسفه هاست، مثلاً رده پای ارسطو حکیم یونان را میتوان در آثار متألهین به سادگی دید و حتی باید گفت که اساساً نوع خوانشی از آثار ادیان وجود دارد که تماماً ارسطویی است و حتی در برهه‌ای از زمان در خصوص مسیحیت کار به آنجا کشیده بود که سعی میشد کتاب مقدس را با فلسفه و طبیعیات ارسطو تطبیق دهند. به هر حال چیزی که واضح است این است که شناخت ما از ادیان امری ضروری است که در نهایت منجر به شناخت انسان از خود میشود، زیرا نه تنها تاریخ انسان در پیوندی ناگسستی با ادیان است، بلکه میتوان گفت ادیان تعریف خاص و ویژه‌ای از انسان میدهند که در مکاتب فلسفی هم با وجود قرابتهایی که وجود دارد نمیتوان آنرا دید. اما پیش از بررسی انسان در ادیان ابراهیمی، باید دید که چه توضیحی میتوان در مورد تثلیث که بن مایه و محل پیدایش ادیان است در دست داد.

تثلیث را میتوان در اشکال مختلف در مورد سه دیانت مورد بحث در این نوشتار مدنظر گرفت که علی رغم قرابتهایی که دارند، در فهم مومنین به هر یک از این ادیان آنقدر دور از هم است که بلکل امکان جمع بندی و رسیدن به تعریفی واحد به نظر ایشان غیرممکن است. مفهوم تثلیث به شکل کلاسیک آن تنها در دیانت مسیح قابلیت رویت است، یعنی در مفاهیم سه گانه پدر، پسر و روح القدس. هر سه‌ای که به دید ایشان سه شخصیت یا اقنوم خداوند واحد است. در اعتقاد نامه مسیحیان کاتولیک آمده است: “تثلیث واحد است. ما به سه خدا اعتراف نمیکنیم؛ بلکه به خدای واحد در سه شخصیت: ” تثلیثی که از نظر جوهر واحد است” (شورای کنستانتین). پس شخصیتهای سه گانه در یک الوهیت سهیم نیستند، بلکه هر یک از آنها خدا هستند: ” پدر همان پسر است و پسر همان پدر است و و پدر و پسر همان روح القدس هستند” (شورای تولدو). “هر یک از شخصیتهای سه گانه، همین حقیقت، یعنی جوهر و ذات و سرشت الهی هستند” (شورای لاتران) “۱ و در ادامه امده است: ” شخصیتهای سه گانه واقعاً از هم متمایز هستند: “خدا یگانه است اما تنها نیست. پدر، پسر و روح القدس صرف نامهایی نیستند که بر کیفیتهای وجود الهی دلالت کنند؛ زیرا آنها واقعاً متمایز از یکدیگر هستند. نه پسر، پدر است و نه پدر پسر و نه روح القدس پدر یا پسر است. ” (شورای تولدو). آنها سرآغازشان با هم در تفاوت است: ” این پدر است که متولد میکند، این پدر است که متولد میشود و این روح القدس است که صادر میشود” (شورای لاتران) وحدت الهی سه گانه است”۲ به اعتباری میتوان گفت که یک ذات واحد در سه ماهیت متفاوت خود را بر ما مینمایاند.

در عین حال که خداوند واحد است و مسیحیان ترویج توحید میکنند، در همین حال پدر، پسر و روح القدس که دارای صفات متفاوت میباشند و از همین جهت با هم متمایز هستند را دارای الوهیت نیز میدانند. شاید بتوان گفت که از نظر ایشان الوهیت دلالت بر نوع دارد که در اعراض و صفات متفاوت میشود. مانند صورت نوعیه انسان که واحد است ولی انسانها کثیر هستند. بنابراین در تثلیث باید اعتقاد بر این باشد که به لحاظ جنس این سه مشترک هستند. اما مسئله این است که هر چیزی که جنسی برای یک نوع است در حقیقت آن نوع اخذ شده است و جزء آن میباشد (یعنی در الوهیت، {پدر-پسر -روح القدس} است). بنابراین هر چه که فصل {پدر-پسر-روح القدس} است و هر معنایی که برای {پدر-پسر-روح القدس} اخذ شده است در الوهیت هم باید اخذ شده باشد. زیرا هر جنسی یک فصل دارد که با هم یک نوع را تشکیل میدهند. و در اینجاست که ما به تناقض میخوریم، چرا که خود پدر و پسر و روح القدس جنسهای غیر مشترک دارند، مثلاً پسر صورت مادیه میگیرد ولی پدر نمیگیرد؛ پدر، پسر را برمیگزیند و او را میفرستد و هر دو روح القدس را میفرستند، پسر فدا میشود، پدر در جایگاه قدسی خود است، و روح القدس از جانب پدر و پسر فرستاده میشود که تقدیس و تجرید کند و این چنین میشود که همچنان این سوال باقی میماند که چگونه خدا هم یکی میشود و هم سه تا و این یگانگی و سه گانگی در عین حال ذاتی نیز میباشند و چگونه میشود که این سه از یک نوع باشند؟ این مسئله ایست که مسیحیان باید پاسخ دهند.

اما میتوان این مسئله را به نحو دیگری تقریر کرد و این مسئله لاینحل را پاسخ داد! البته باید اجتهاد در اصول صورت گیرد. اگر بگوئیم هر نوع مافوقی دارای خصوصیات نوع مادون خود نیز است، چنانچه در مثال انسان میگوئیم، که حیوان ناطق است، یعنی علاوه بر صفت نطق که مختص انسان است در جنس حیوانی با حیوانات مشترک است. همچنین حیوان خودش یک نوع از نامی (دارای قوه نامیه) و چیزهایی است که رشد می‌کنند. حیوان در این مرتبه با انواع درخت مشترک است. بنا بر این حیوان که خودش جنس است، یک جنس بالاتر از خودش دارد یعنی حیوان با انواع درخت یک حقیقت مشترک دارند که نامی بودن است. ایضاً نامی هم با چیزهایی غیر نامی مانند سنگ و آب و مانند آن یک جنس مشترک دارند که جسم بودن است. نهایت اینکه نوع مافوق دارای خصوصیت نوع مادون خود نیز است و نوع مادون هم در آن چیزی که ما به الاشتراک با نوع مافوق است واضحاً مشترک است. بنابراین میتوان تقریر را اینگونه نوشت که آن ذات قدیم اقدس الهی در تشبیه به پدر بیان شده است، در احدیت خود بی همتا در اعلی مرتبه ممتنع التصور قرار دارد، اولین خلق او که من حیث زمانی همچو او قدیم و من حیث ذات حادث است، همان روح القدس یا مشیت اولیه یا عقل اول یا صادر اول است که به اعتباری همان حقیقت مسیح نیز است، و سوم یسوع یا عیسی ابن مریم، که من حیث جنس پسر انسان است و من حیث فصل به اعتبار مسیحیان پسر خدا، هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ ذاتی حادث است. در ذات حقیقت مسیح است که خلق اول و صادر اول است و در جسد محدود به حدود جسم. در عالم مثال عیسی ابن مریم به مثابه آینه ایست که حقیقت مسیح که عبارت از خورشید است در آن ظاهر و بارز شده است، و به همین جهت هم است که در انجیل میفرمایند: “من در پدر و پدر در من است. “۳ عبدالبهاء در خصوص این مسئله در خطابه‌ای در پاریس میگوید: ” الاب فی الابن یعنی آفتاب در این آینده ظاهر است لکن مقصود این نیست که آفتاب از علو تقدیس تنزل کرده داخل در آینده شده، زیرا دخول و حلول از خصائص اجسام است. حقیقت الوهیت مقدس از ادراک است لکن انوار شمس حقیقت که به مظاهر ظهور اطلاق میشود در مظاهر الهیه در نهایت جلوه و ظهور است. “۴ این نوع تفسیر مطابق است با آیاتی از اناجیل که چنین ذکر شده است “مهمترین حکم شریعت کدام است؟ عیسی جواب داد: اول این است که‌ای اسرائیل بشنو، خداوند، خدای ما، خداوند یکتاست، و خداوند، خدای خود را با تمام دل و تمام جان و تمام ذهن و تمام قدرت خود دوست بدار” (مرقس، باب ۱۲ آیه ۲۹) و در انجیل متی باب ۱۰ آیه ۴۰ آمده است: “هر که شما را بپذیرد مرا پذیرفته، و هر که مرا بپذیرد کسی را که مرا فرستاده پذیرفته است” و در همانجا نیز آمده است: ” خوشا به حال آنان که برای برقراری صلح در میان مردم میکوشند؛ زیرا ایشان فرزندان خدا نامیده خواهند شد. ” با توجه به آیات ذکر شده، خداوند یکتاست، عیسی مسیح فرستاده خداوند است و هر آنکه از اهل بشر در راه صلح گام بردارد و بکوشد فرزند خداست، و واضح است که حضرت مسیح هم فرزند خداوند به این معنا بوده است.

در عالم اسلام همین سه مفهوم مندرج در تثلیث به نحوی وجود دارد. در اینجا ما با سه مفهوم الله، رسول الله و جبرئیل روبرو هستیم. الله نام خاص خداوند است که چه به نحو ثبوتی و چه به نحو سلبی، اسماء و صفاتی به آن تعلق میگیرد. اولی صفاتی است که به ذات خداوند تعلق میگیرد و دومی صفاتی است که از او سلب میشود. صفات ثبوتی مانند علیم و قدیم و قدیر بودن است و صفات سلبی مانند تجسد، جهالت، مکانمندی است؛ اولی را صفات جلال و دومی را صفات جمال نیز میگویند. البته در مورد صفات ثبوتی نیز این نکته را نیز باید افزود که این صفات نیز به شکل سلبی باید فهمیده شود، مثلاً چون در خداوند جهل وجود ندارد علیم است، و یا چون در خداوند ضعف وجود ندارد قدیر است و در عین حال درست است که بگوئیم صفات در مورد خداوند عین ذات است و تغییر و تبدل و اکتسابی در کار نیست و اساساً به این اعتبار که ما صفات را اکتسابی میفهمیم بهتر این است که بگوئیم خداوند صفت ندارد چنانچه از امیر المومنین نقل است که “اساس دین، شناخت خداوند است، و کمال شناخت او، تصدیق به وجود اوست، و کمال تصدیق به وجود او، یکتا و یگانه دانستن اوست، و کمال اعتقاد به یکتایى و یگانگى او، پرستش اوست، دور از هر شائبه و آمیزه اى، و پرستش او زمانى از هر شائبه و آمیزه اى پاک باشد که از ذات او، نفى هر صفت شود، زیرا هر صفتى گواه بر این است که غیر از موصوف خود است و هر موصوفى، گواه بر این است که غیر از صفت خود است. هرکس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات وصف کند، او را به چیزى مقرون ساخته. “۵ و در نهایت اینکه خداوند، ذات قدیم، مُحدث و صانع کل و واجب الوجود است. اما تفاوتش با خدای پدر، در فهم کلاسیک مسیحیان از این مفهوم این است که در قرآن ذکر شده است که “قل هوالله احد، الله صمد، لم یلد ولم یولد، و لم یکن له کفواً احد” یعنی خداوند احد است، و معنای احد این است که قابلیت کثرت و تعدد ندارد، شما نمیتوانید بگوئید خداوند در چند اقنوم یا شخصیت ظاهر شده است. و معنای دقیق صمد هم همین است یعنی نه چیزی به او داخل و نه چیزی از او خارج میشود است. ۶ و در تفسیری دیگر از قول امام حسین آمده است که “صمد کسی است که قائم به نفس است و بی نیاز از غیر. “۷ و هر دو تفسیر به یک معنا دلالت دارند که مطابق است با معنای تحت اللفظی صمد که یعنی آن چیزی که پُر است و جای خالی ندارد و در نهایت دو آیه بعدی تفسیر دو آیه اول است، یعنی اینکه میفرمایند نه زاده شده است و نه میزاید، دلالت بر معنای صمد دارد و اینکه میفرماید و برای او هرگز شبیه و مانندی نبوده است دلالت بر معنای احد میکند.
در انجیل آمده است “خداوند نور است و هیچ ظلمت در وی هرگز نیست. “۸ و در قرآن نیز آمده است: “الله نور السموات و الارض”۹ معنای نور در هر دو آیه معانی وسیعی را در هر دو سنت مسیحی/ اسلامی به خود اختصاص داده است. معنای اول این است که خداوند نوری است که به واسطهء آن ما میتوانیم هر آنچه در عالَم هستی است را بشناسیم. چنانچه بر کسی پوشیده نیست که علت دیدن اشیاء از جانب چشم به واسطه نوری است که از آنها ساطع میشود و به چشم میرسد، اما خود نور به الذات ظاهر است و وابسته به چیز دیگری نیست تا بر ما معلوم شود. “و چون وجود و هستى هر چیزى باعث ظهور آن چیز براى دیگران است، مصداق تام نور مى باشد، و از سوى دیگر چون موجودات امکانى، وجودشان به ایجاد خداى تعالى است، پس خداى تعالى کامل ترین مصداق نور مى باشد، او است که ظاهر بالذات و مظهر ما سواى خویش است، و هر موجودى به وسیله او ظهور مى یابد و موجود مى شود. “۱۰ معنای دومی که از این آیه مستفاد شده است این است که خداوند برای تمامی موجودات اظهر است زیرا ظهور تمامی اشیاء برای خود و یا غیر خود ناشی از اظهار خدا است، یعنی آنچه که موجود میخوانیمش چیزی نیست جز تجلی خداوند در او و خداوند خود ظاهر بالذات است. و معنای سوم به این معناست که منظور از نور، نور ایمانی است که خداوند به واسطه آن حضرت حق را میشناسند، و در همین معنا میتوان گفت که منظور فیض روح القدس است. ۱۱

در بین مسلمین با توجه به آیات قرآن مفهوم روح القدس و روح الامین جبرئیل یکی است. جبرئیل واسطه سخن گفتن بین خداوند با بشر میباشد؛ چنانچه میخوانیم: “و هیچ بشرى را نرسد که خدا با او سخن گوید جز [از راه] وحى یا از فراسوى حجابى یا فرستاده‏ اى بفرستد و به اذن او هر چه بخواهد وحى نماید” ۱۲ و آن حجاب یا فرستاده روح القدس است که آیات را نازل میکند. “بگو آن را روح القدس از طرف پروردگارت به حق فرود آورده تا کسانى را که ایمان آورده‏‌اند استوار گرداند و براى مسلمانان هدایت و بشارتى است”۱۳ و در نهایت اینکه بنا به نظر عموم مسلمانان پیام خدا از طریق فرشته وحی که جبرئیل باشد به پیامبر رسیده و پیامبر به مردم آن کلمات را عیناً بیان میکند. ۱۴ در قرآن حداقل در دو جا یعنی سوره حاقه آیه چهلم و سوره تکویر آیه نوزده ذکر آن شده است که قرآن سخن رسول الله نیز هست. یعنی در عین حال که کلام الله است، چون از دهان حضرت رسول خارج میشود به یک اعتبار کلام اوست. و در آیاتی دیگر ذکر آن میکند به پیامبران قبل نظیر حضرت موسی و حضرت عیسی نیز از همین طریق وحی کتابی فرستاده شده است. ۱۵ در اینجا دو تفاوت عمده در نگاه مسیحیان و مسلمانان وجود دارد، اول اینکه از دید مسیحیان، حضرت عیسی کتابی ننوشت و نیاورد، بلکه حواریون بودند که بر ایشان روح القدس ظاهر شد و اناجیل نازل شد و دوم اینکه در مسیحیت روح القدس ذات مشترکی با خدای پدر و خدای پسر دارد، اما در اسلام جبرئیل یکی از فرشتگان و مخلوق خداوند و از نظر مقام از انسان پائینتر است چرا که اولاً فرشتگان اختیار ندارند و قادر به انجام آنچه خدا برای ایشان مقدر فرموده نیستند و در ثانی مقام فرشتگان از انسان که احسن المخلوقین و اشرف مخلوقات است پائین تر است و هنگامی که خداوند انسان را خلق کرد به فرشتگان فرمود که بر انسان سجده کنند و ایشان نیز چنین کردند. ۱۶ همچنین با توجه به آیات سوره بقره معلوم میشود که علم آدم از تمامی فرشتگان بیشتر بود و او بود که اسماء الله و اسامی فرشتگان را میدانست ولی آنها چنین علمی نداشتند. ” قَالَ یَا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ” از این بیشتر اینکه بنا به باور مسلمانان در جریان معراج –که اغلب مادی هم میگیرند و نه معنوی- حضرت رسول همراه با جبرئیل به سدره المنتهی رسید، از آنجا به بعد جبرئیل اجازه جلوتر رفتن نداشت، اما حضرت رسول از آن حد نیز گذشت و تا حد قاب قوسین نیز پیش رفت. ۱۷

اما مقام و جایگاه رسالت را میتوان با بررسی آیات قرآن و حدیث متوجه شد. ابتدا اینکه قرآن دقیقاً ذکر میکند که حضرت رسول انسانی مثل مابقی انسانهاست و تنها به ایشان وحی میشود، چنانچه میخوانیم: “من هم مثل شما بشرى هستم و به من وحى مى ‏شود”۱۸ این مسئله در مورد حضرت مسیح هم در قرآن ذکر شده است: “إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَکَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْیَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَلَا تَقُولُوا ثَلَاثَهٌ”۱۹ و در آیه دیگر تصریح میکند که حضرت رسول فراتر از یک رسول نیست که قبل از او هم مرسلین دیگری آمده‌اند “وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ”۲۰ همچنین حضرت محمد، در برابر خداوند مقام عبودیت دارد و بنده است همچنان که دیگر پیامبران چنین بودند. ۲۱ ایضاً در قرآن نیز ذکر میشود که حضرت مسیح گواه آن داده است که همچنانکه قبل از ایشان پیامبری بوده است که صاحب کتاب تورات است (حضرت موسی) پس از وی نیز پیامبری خواهد آمد که اسمش احمد است “وَإِذْ قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاهِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ”۲۲ اما در بعضی از احادیث به مواردی اشاره میشود که حکایت از آن دارد که نور یا روح حضرت رسول اکرم پیش از اول خلق بوده است۲۳ و البته در بعضی دیگر از احادیث ذکر آن میشود که نور حضرت رسول و بعد امام علی و دیگر ائمه پیش از خلقت آدم بوده است. ۲۴

در اینجا نیز چند پرسش مطرح است که متألهین مسلمان باید به آن پاسخ دهند، اول اینکه آیا شخص محمد ابن عبدالله، شخصی زمانمند و محدود به حدودات فانیه مادی بوده است یا خیر؟ اگر بوده باشد که به نظر تاریخی هم چنین میاید، بنابراین نمیتوانیم بپذیریم که اول خلق بوده باشد. اگر بگوئیم که منظور جسد فانی نبوده است که از ظاهر حدیث هم چنین بر میاید که منظور نفس ناطقه و روح انسانی است، این نیز بنا به قول متکلمین و فلاسفه، حادث است و حدوث نفس پس از امتزاج ماده حادث میشود و آغازی دارد و پایانی ندارد و از آیه شریفه سوره سجده که میفرماید: “ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ… ” چنین مستفاد میشود که اول جسد حاصل و بعداً نفخه صورت میگیرد. در حدیث هم چنین آمده است که: “نطفه در رحم چهل روز باقی می‌ماند سپس در مدت چهل روز تبدیل به علقه می‌شود، سپس در مدت چهل روز دیگر تبدیل به مضغه می‌شود و در مدت بیست روز روح در او دمیده می‌شود. “۲۵ و از آنجا که آیه قرآنی است که پیامبر هم بشری مثل دیگر ابناء بشر است، پس این نیز نمیتواند مراد باشد. بنابراین باید نور محمد یا روح محمد را عبارت از حقیقت محمد بدانیم، و چون پیشتر گفتیم اول صادر از ذات اقدس الهی مشیت اولیه، عقل اول، نور اول و به معنایی روح القدس است، و پیشتر گفتیم که در انجیل هم ذکر شده است که اول خلق مسیح است، بنابراین باید بگوئیم که حقیقت محمد همان حقیقت مسیح است که همان روح القدس و صادر اول میباشد.

در ثانی اگر بگوئیم که مقام حضرت محمد از جبرئیل بالاتر است، این سوال پیش میاید که چرا اساساً جبرئیل به حضرت محمد وحی را نازل میکند، حضرت خود میتواند آیات را نازل کند، کما اینکه پیشتر گفتیم که بنابر آیه “إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ” میتوان چنین متوجه شد که آیات را خود حضرت رسول نازل میکند و دیگر بحث جبرئیل موضوعیت ندارد الا اینکه عبارت از حقیقت خود حضرت محمد فهم کنیمش. حقیقت واحدی که صادر اول است – و از احد جز واحد صادر نشده است – و از آن واحد کثرات ظاهر شده‌اند و نقطه اوج آن ظهور انسان کامل در هر دوره است که در زمان مسیح، مسیح بود و در زمان محمد، محمد. کما اینکه از تئوری رویای رسولانه آقای دکتر عبدالکریم سروش هم چنین میتوان فهمید که اساساً مسئله نزول آیات از طریق فهمی که حضرت رسول از آنچه در رویا میبینند و آنچه که بر ایشان به نحوی تفهیم میشود صورت میگیرد و این خود حضرت است که آنها را در قالب لغات و کلمات در میآورد و نه آنکه آیات از طریق جبرئیل واو به واو بیان شده و حضرت رسول صرفاً آنها را تکرار کرده باشد و به معنایی در این تئوری پیامبر از وضعیتی انفعالی به وضعی فعالانه تغییر میکند چرا که در بیان آیات و گزینش کلمات نقش دارد. و اگر منتقد گوید که در آیات استفاده از لفظ “قُل” شده است که حکایت از این دارد که جبرئیل به حضرت رسول فرموده است که بگو، پس ایشان گفتند، در پاسخ دکتر سروش میگوید که این نحوه و شیوه‌ای ادبی است که حضرت رسول از آن استفاده کرده است، کما اینکه به نظر میرسد که اگر صرفاً روش بیان نباشد، گفتن بگو، از جانب حضرت رسول بیمعناست! مثلاً جبرئیل فرموده است قل اعوذ به رب الناس، حضرت باید میفرمود: اعوذ برب الناس. همچنین در آیاتی میتوان دید که فهمی که مرسلین داشته‌اند در خواب رخ میداده است مثلاً در آیه‌ای در سوره صافات، در جریان ذبح کردن اسماعیل حضرت ابراهیم خواب دیده بود: ” قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَى فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى” و یا در سوره انفال ذکر آن میکند که در رویایی حضرت رسول دیده بود که دشمنان ایشان اندک هستند، حال آنکه در واقعیت کثیر بودند “این آیه دلالت دارد بر اینکه خداى سبحان به رسول خود در عالم رؤیا بشارت به فتح داده، و آنجناب در خواب دید که همانطورى که خداوند در بیدارى وعده داده بود بر یکى از دو طائفه، قافله و یا لشکر قریش پیروز خواهد شد، و خداوند در آن خواب لشکر قریش ‍ را اندک و غیر قابل اعتناء به آن حضرت وانمود کرده و رسول خدا هم آنچه را که در خواب دیده بود براى مؤمنین بازگو کرد و به آنان وعده صریح و بشارت داده بود و به همین جهت همه آماده جنگ با ایشان شدند، به دلیل اینکه فرمود: (و لو اراکهم کثیرا لفشلتم…) و دلالت این جمله بر آن چه ما استظهار کردیم روشن است. “۲۶ دکتر سروش در پنج مقاله‌ای که در تحت عنوان راوی رویاهای رسولانه است مثالهای بیشتری را آورده‌اند که از بازگویی آنها خودداری میکنیم.

در آئین بهائی نیز مسئله تثلیث را به شکل خاص خود میتوان مورد بررسی قرار داد. در این آئین نیز تأکید بر تنزیه خداوند است. خدایی که نه زمان دارد و نه مکان دارد و نه نزول و صعود و دخول و خروج و حلولی دارد، واحد است و بین او و خلق او هیچ ربط و وصل مستقیمی نیست. منزه از صفات و اسماء و تمامی صفتها و اسمها عین ذات اوست که جوهر الجواهر است. علت این است که هر صفتی محدود به حدود تعریف خود است و نسبت آن صفات به ذات اقدس الهی محدود کردن آن ذات لایتناهی است و در ثانی چون تعدد صفات وجود دارد و نسبت دادن آن صفات به جهت و نسبتی است آنگاه کثرت پدید میآید که با ذات احدیت در منافات میافتد، ایضاً چون پدید آورنده اسماء و صفات هم خداست، نمیتوانیم مخلوق او را برای شناخت او به کار ببریم. اما چون حد ما همین است به جهت سلب از این صفات استفاده میکنیم، یعنی در عالم حادث میبینیم و به محدث میرسیم، مصنوع میبینیم و به صانع میرسیم، مخلوق میبینیم و به خالق پی میبریم، جهل میبینیم و به علم پی میبریم. از طرفی باید توجه داشته باشیم که اگر خدا را واجب الوجود میخوانیم، حق نه وجود است و نه در ذیل وجود – یعنی موجود- بلکه از جودش وجود موجود میشود، حد تفکر ما همین است نمیتوانیم از وجود فراتر رویم و به همین جهت هم است که به طریق اولی حق منقطع وجدانی است. “حق فرداً واحداً در مقر خود که مقدس از زمان و مکان و ذکر و بیان و اشاره و وصف و تعریف و علو و دنو بوده مستقر. و لایعلم ذلک الّا هو و من عنده علم الکتاب. لا اله الّا هو العزیز الوهاب. “۲۷ “لم یزل به علوّ تقدیس و تنزیه در مکمن ذات مقدس خود بوده و لایزال به سموّ تمنیع و ترفیع در مخزن کینونت خود خواهد بود. “۲۸ و بر خلاف آنان که خداوند را وجود گرفته‌اند که منحل در موجودات شده است میفرمایند “تعالی تعالی من ان ینحل بشیء او یحدَ بحدٍ او یقترن بما فی الابداع. لم یزل کان مقدسا عن دونه و منزها عما سویه”۲۹ “اسماء کجا میتواند به محضری فرا رسد که تسبیح شرم دارد از اینکه به ساحت او منسوب گردد و تنزیه حیا میکند از اینکه در مقام اشارت به سوی او واقع شود. فراتر از آن است که بتوان به ذکر او یا به وصف او پرداخت. “۳۰ ” آن حقیقت ربانیه تقسیم قبول ننماید. زیرا تقسیم و تعدد از خصائص خلق است که ممکن الوجود است. نه از عوارض طارئه بر واجب الوجود. “۳۱ “ما از برای حقیقت الوهیت اسماء و صفاتی بیان کنیم و به بصر و سمع و قدرت و حیات و علم ستایش نمائیم. اثبات این اسماء و صفات نه به جهت اثبات کمالات حق است، بلکه به جهت نفی نقائص است. چون در عالم امکان نظر کنیم مشاهده نمائیم که جهل نقص است و علم کمال. لهذا گوئیم که ذات مقدس الهیه علیم است. و عجز نقص است و قدرت کمال گوئیم که ذات مقدس الهیه قادر است. “۳۲ “‌ای بنده‌ی الهی حقیقت الوهیت غیب منیع لایدرک ذات بحت لا یوصف منقطع الوجدانی بتصور انسان نیاید و در حد حوصله‌ی عقل و فکر گنجایش نیاید لهذا مظاهر ظهور قابل توجه‌اند. “۳۳ و در نهایت چنانچه در احادیث اسلامی هم آمده است “ما عرفناک حق معرفتک” و ” السبیل مسدود و الطلب مردود”

از نظر دیانت بهائی شارعین ادیان یا مظاهر ظهور، تفاوت ذاتی و جوهری با نوع خود که انسان باشد دارند، یعنی همانگونه که نبات از جماد، و حیوان از نبات و انسان از حیوان در نوع متفاوت است، شارعین ادیان نیز به روح قدسی ممتاز از سایر افراد نوع انسان هستند. به زبان ساده اگر بخواهیم بگوئیم، همانگونه که در تعریف انسان میگوئیم “انسان حیوان ناطق است” و به همین جهت حیوانیت را جنس مشترک با دیگران حیوانات و ناطق (عاقل) بودن را فصل بین انسان و حیوان میگیریم، شارعین ادیان نیز به واسطه اینکه روح قدسی بر آنها تعلق گرفته است و اضافه بر روح انسانی ایشان شده است، از نوع انسان فراتر هستند. در واقع اگر ناظر به جسم و جسد ایشان باشیم، ناظر به وجه حیوانی هستیم، اگر ناظر به نفس یا روح انسانی ایشان باشیم، ناظر به انسان ناطق هستیم، ولی اگر ناظر به روح قدسی ایشان باشیم ایشان را از نوع انسان فراتر میدانیم و نهایت حد خلق هم همین است. این روح قدسی مستهلک در وجود ایشان در هر زمانی بنا به فضل الهی تعلق به یکی از این شارعین میشود. مولوی در شعری ناظر به همین مقام است که چنین سروده است:

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد گه پیر و جوان شد
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد آتش گل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی روشنگر عالم
از دیده یعقوب چو انوار بر آمد تا دیده عیان شد
حقا که هم او بود کاندر ید بیضا میکرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار بر آمد زان فخر کیان شد
می‌گشت دمی چند بر این روی زمین او از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد تسبیح کنان شد
بالجمله هم او بود که می‌آمد و می‌رفت هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد دارای جهان شد
“در مظاهر ظهور سه مقام است اول حقیقت جسمانیه که تعلق به این جسد دارد، ثانی حقیقت شاخصه یعنی نفس ناطقه، ثالث ظهور ربانی و آن کمالات الهیه است و سبب حیات وجود و تربیت نفوس و هدایت خلق و نورانیت امکان. این مقام جسد مقام بشریست و متلاشی میشود زیرا ترکیب عنصریست آنچه از عناصر ترکیب میشود لابد تحلیل و تفریق میگردد. اما آن حقیقت شاخصهء مظاهر روحانیه یک حقیقت مقدسه است و از این جهت مقدس است که من حیث الذات و من حیث الصفات ممتاز از جمیع اشیاست…. نفس فیض الهی و جلوهء جمال قدیم است و اشراق انوار حی قدیر و حقیقت شاخصهء مظاهر مقدسه انفکاکی از فیض الهی و جلوه ربانی ندارد لهذا مظاهر مقدسه صعودشان عبارت از این است که قالب عنصری را ترک کنند… در مظاهر مقدسه ذکر سه مقام کردیم مقام جسد است و مقام حقیقت شاخصه و مظهریت کامله مثلاً شمس و حرارت و ضیائش و سائر نفوس نیز مقام جسد و مقام نفس ناطقه یعنی روح و عقل دارند. “۳۴

بنابراین وقتی ناظر به مقام انسانی خود هستند همان مقام “انا بشرکم مثلکم” در مورد ایشان صادق است و در برابر حق اعتراف به عبودیت میکنند، چنانچه حضرت بهاءالله نیز میفرمایند “بگو‌ای خدای من،‌ای مقصود من،‌ای امید من،‌ای دوست من، میبینی که بوی خوش وحی که از سوی تو وزید مرا مجذوب ساخت… ندای امرت مرا در ایام تو بیدار کرد…. از تو میخواهم، به حق اسمی که با ظهور آن غیب و پنهان و گنج و نهفته پدید آمد، که مرا در همهء احوال به ذکر خود ذاکر نمائی. “۳۵ اما در مقام توحید مظاهر الهیه مظهر اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت و بدئیت و ختمیت می‌باشند. به عبارتی در این مقام کل را بر یک بساط ساکن بینی و بر یک سریر جالس. فرقی در میان نیست و غیریتی به تصور در نباید بیاید. در انجیل نیز آنجا که حضرت مسیح فرمود من میروم و بعد می‌آیم منظورشان اشاره به حقیقت همین مقام توحید مظاهر الهیه است. زیرا آنکه بعد از حضرت مسیح آمد یعنی حضرت محمد همان حقیقت حضرت مسیح بود و نیز وقتی حضرت مسیح فرمود من می‌روم و می‌آید دیگری تا بگوید آنچه من نگفته‌ام و تمام نماید آنچه را که گفته‌ام ناظر به مقام تحدید خود بود و اشاره به ظهور حضرت محمد میفرمود. پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است مقام حقیقت واحده مظاهر الهیه است. پس اگر حضرت محمد را ختم النبیین نامیم و به ظهور پیامبری بعد از ایشان معتقد نگردیم چگونه او را بدء النبیین نیز بنامیم و اگر او را بدءالنبیین بنامیم پس چگونه او را ختم النبیین نیز نام نهیم. اگر او را آدم اول نامیم چگونه ذکر موسی و عیسی بر او نهیم. پس معلوم و واضح است که حضرت محمد و نیز همه مظاهر الهیه در مقام توحید هم بدء النبیینند و هم ختم النبیین. حضرت مسیح نیز وقتی فرمود من می‌روم و بعد می‌آیم از دریچه مقام توحید به خود نگریست. زیرا حقیقت کسی که بعد از او آمد یعنی حضرت محمد حقیقت همان حضرت مسیح بود.

در خطبه البیان و خطبه الافتخاریه از حضرت امیرالمومنین هم کلمات متشابهی وجود دارد، چنانچه آمده است که فرمود: “أنا صاحب الصراط والموقف، أنا قاسم الجنه والنار بأمر ربی، أنا آدم الأول، أنا نوح الأول، أنا آیه الجبار، أنا حقیقه الأسرار، أنا مورق الأشجار، أنا مونع الثمار، أنا مفجر العیون… ” در بحار الانوار چنین میخوانیم: “وعن زید الشحام قال قلت لأبی عبد الله علیه السلام: أیّما أفضل الحسن‌ام الحسین؟ فقال: إن فضل أوَّلنا یلحق بفضل آخرنا، وفضل آخرنا یلحق بفضل أوَّلنا، وکلُّ له فضل، قال: قلت له جعلت فداک وسِّع علیَّ فى الجواب فإنِّی والله ما سالتک إلا مرتاداً، فقال: نحن من شجره طیبه برانا الله من طینه واحده، فضلُنا من الله، وعلمُنا من عند الله، ونحن أمناؤه على خلقه، والدُّعاه إلى دینه، والحجاب فیما بینه وبین خلقه، أزیدک یا زید! قلت نعم، فقال: خلقُنا واحد، وعلمُنا واحدٌ، وفضلنا واحد، وکلُّنا واحدُ عند الله تعالى، فقال: أخبرنی بعدَّتکم، فقال: نحن إثنا عشر هکذا حولَ عرش ربنا عزّ وجلّ فی مبتدأ خلقنا أوَّلنا محمد، وأوسطنا محمد، وآخرنا محمد”۳۶ همچنین میخوانیم: “لانّا کلنّا واحد؛ اولنا محمد؛ آخرنا محمد؛ اوسطنا محمد و کلنا محمد؛ فلا تفرقوا بیننا”۳۷ اما بیان این مقام توحید و تفرید نباید سبب آن شود که فهمی چنان صورت گیرد که حضرت بهالله و یا هر یک پیامبران دیگر را همچون خدا فهم و درک کنیم، چنانچه مسیحیت به این فهم نادقیق از حضرت روح الله رسید. ولی امرالله در یکی از تواقیع خود مینویسد: “مبادا نفوسی که بر اثر مطالعه آیات فوق در کیفیت ظهور حضرت بهاءالله تفکر و تعمق مینمایند به خطا رفته و مقصود شارع را بر خلاف حقیقت تعبیر کنند. ذکر مقام الوهیت بر آن نفس اعظم و اطلاق جمیع اسماء و صفات الهیه بر آن ذات مکرم نباید به هیچوجه به خطا تفسیر شود و در فهم آن اشتباهی حاصل گردد زیرا بر طبق معتقدات اهل بهاء هیکل عنصری که جلوه گاه چنین ظهور مهیمنی است کاملاً از کینونت آن روح الارواح و جوهر الجواهر متمایز است و آن خدای غیبی که وجود آن ثابت و الوهیت مظاهر مقدسه‌اش مورد ستایش اهل ارض است هرگز حقیقت نامتناهی محیطه ازلیه لایدرک خود را در قالب فانی عنصری محدود تجسم ندهد و فی الحقیقه خدائی که ذات خویش را در هیکل بشری مجسم سازد بر وفق تعالیم حضرت بهالله فی الحین نسبت خدائی از او منقطع میگردد. این نظریه عجیب و سخیف یعنی تجسم ذات خداوند در عالم کون نیز مانند عقاید وحدت وجود و تجسم خداوند به صورت انسان، مخالف عقیدهء اهل بهاء و غیر قابل قبول است…. از جمله عقاید اساسیه اهل بهاء که باید همواره مورد توجه بوده به هیچوجه انحراف از آن حاصل نگردد آنست که حضرت بهاءالله با آنکه اشد ظهوراً ظاهر گشته یکی از مظاهر الهیه ایست که با حقیقت غیبیه ذات الوهیت بکلی متفاوت و متمایز است. ” در واقع میتوان گفت که خداوند آن ذات قدیم و جوهر الجواهر است و حقیقت قدسی مرسلین که همان عقل اول یا مشیت اولیه میباشد به لحاظ زمانی قدیم و به ذات حادث است. نفس ناطقه یا روح انسانی، هم حادث ذاتی است و حادث زمانی، با این توضیح که ابتدا دارد چرا که حدوث نفس پس از امتزاج ماده حادث میشود۳۸ ولی انتها ندارد، جسد نیز هم حادث ذاتی و هم حادث زمانی است یعنی وجودش مسبوق به علت است و هم اول و آخر به لحاظ زمانی دارد، زمانی به این عالم میاید و زمانی هم از بین میرود.

در نهایت اینکه طبق تعالیم این آئین روح القدس تعبیر به شخص ثالثی نمیشود که جبرئیل یا فرشته وحی باشد، بلکه وجهی از خود مظهر ظهور است که از بطن اُم با او همراه است و صرفاً بحثی که تحت عنوان بعثت و یا اظهار امر مطرح میشود زمانی است که آنرا به مردمان اظهار میدارد و از مقام خود دیگران را مستحضر میکند، بنابراین در طی ریاضت و تزکیه نفس و امثالهم که برخی از عرفا متصور بودند که میتوان به این مقام رسید و یا برخی بر این نظر هستند که بر اثر طی طریقی مُرسلین به این مقام رسیدند موضوعیت ندارد؛ بلکه از همان ابتدا مظهر انسان کاملی که در عرفان مطرح میشود و اَظهرترین تجلی الله در عالم امکان هستند و چون چنین است جمیع اسماء و صفات الهی نیز به ایشان تعلق میگیرد و بنابراین مَطلَع مقام یَفعل مایشاء و یحکم مایرید نیز هستند و تنها تفاوتشان از یکدیگر این است که هر ظهور پسینی اظهرتر از ظهور پیشین است، یعنی چون بشر در طی قرون و اعصار پیشرفت میکند و با توجه به اینکه حقایقی را از ظهور قبل فهم و درک کرده است بنابراین در ظهور جدیدتر حقایق بیشتری از خود را معلوم میکند.

از همین نویسنده:

نگاهی فلسفی به حقیقت و کشف حقیقت


ماخذ:
۱. Catechism of the Catholic Church، veritas، p. ۶۰
۲. همان
۳. انجیل یوحنا (۱۱: ۱۴)
۴. امر و خلق جلد دوم ص ۱۷۲
۵. خطبه دوم نهج البلاغه: أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْی الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ، فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ.
۶. سید باب، تفسیر سوره توحید در تفسیر صمد: “ثم اسم الله الصمد الذی کان معناه بانه مقطعه الکل عن السبیل لایدخل فیه شیء و لایخرج منه بشیء و هوالکبیر المتعال. “
۷. تفسیر المیزان، تفسیر سوره اخلاص آیه دوم
۸. انجیل یوحنا، باب یک آیه پنج
۹. سوره نور، آیه ۳۵
۱۰. تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، تفسیر سوره نور، آیه ۳۵
۱۱. در مقاله “نگاهی فلسفی به حقیقت و کشف حقیقت” نگارنده این مسئله را مفصل در شرح میزان چهارم ادراک توضیح داده است.
۱۲. سوره شوری، آیه ۵۱: “وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاء… “
۱۳. سوره النحل، آیه ۱۰۲: “قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِینَ”
۱۴. علامه طباطبائی، المیزان، ج ۱۲، صفحه ۳۴۶
۱۵. سوره مائده آیه ۱۱۰ و سوره بقره آیه ۸۷
۱۶. سوره بقره آیه ۳۴
۱۷. علامه مجلسی، بحار الانوار جلد ۱۸، صفحه ۳۸۲: ” فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى سِدْرَهِ الْمُنْتَهَى فَانْتَهَى إِلَى الْحُجُبِ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ تَقَدَّمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ لَیْسَ لِی أَنْ أَجُوزَ هَذَا الْمَکَانَ وَ لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَهً لَاحْتَرَقْتُ ــــ پس چون رسید به سدرهالمنتهی و منتهی شد به حجابها، پس جبرئیل گفت: پیش رو یا رسول الله! بر من ممکن نیست که از این مکانت و مقام تجاوز نمایم؛ که اگر به قدر بند انگشتی نزدیک شوم، به یقین می‌سوزم”
۱۸. سوره کهف، آیه ۱۱۰
۱۹. سوره نساء آیه ۱۷۱
۲۰. آل عمران آیه ۱۴۴
۲۱. سوره الجن آیه ۱۹
۲۲. سوره الصف آیه ۶
۲۳. “کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین: من نبی بودم آنگاه که آدم بین آب و خاک بود. ” و ” متى کنت نبیا، قال: کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد»، از کی نبی شدی؟ فرمودند: من نبی بودن آنگاه که آدم بین روح و جسد بود. “
۲۴. بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج، ۲۵ ص۱۷ و بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۲۵ ص۲۳: ” همانا خداوند سبحان در وحدانیتش تنها بود، سپس به کلمه‌ای تکلم کرد و آن کلمه تبدیل به نور شد. سپس از آن نور محمد و علی و عترتش (ع) را خلق کرد. سپس به کلمه‌ای تکلم کرد و آن کلمه تبدیل به روح شد، و آن کلمه را در آن نور ساکن کرد و آن روح را در بدن‌های ما ساکن فرمود؛ پس ما روح الله و کلمه الله هستیم که به‌وسیله ما خداوند از خلقش پنهان شده است. زمانی که خورشیدی نبود و ماهی نبود و چشمی نبود که بر هم زده شود. ” و “‌ای جابر! خداوند بود و هیچ چیز غیر از او نبود و هیچ پیدا و ناپیدایی وجود نداشت، سپس اولین خلقتی را که آغاز کرد این بود که محمد (ص) را خلق نمود و ما اهل بیت (ع) را همراه وی از نور و عظمت او آفرید” همین مطلب در کافی کلینی صفجه ۴۴۲ نیز آمده است: یا جابِرُ اِنَّ اللّهَ اَوَّلَ ما خَلَقَ، خَلَقَ مُحَمَّدا و عِتْرَتِهِ الهُداهَ المُهْتَدین.
۲۵. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج‏۴۰، ص ۲۳۳. “النطفه تبقی فی‏ الرحم‏ أربعین‏ یوما ثم تصیر علقه أربعین یوما ثم تصیر مضغه أربعین یوما ثم تتصور فی أربعین یوما و تلجها الروح فی عشرین یوما”
۲۶. تفسیر المیزان، سوره انفال آیه ۴۳
۲۷. کتاب مبین، صفحه بیست و هفت، در لوح سلطان نیز آمده است.
۲۸. مجموعه الواح چاپ مصر، ص ۳۱۰
۲۹. لوح بسیط الحقیقه
۳۰. “این مقام الاسماء و المحضر الذی خجل التسبیح من ان ینسب الی ساحته و یستحیی التنزیه ان یقع فی مقام اشارته. تعالی عما ذکره الذاکرون و وصفه الواصفون. “
۳۱. مفاوضات عبدالبهاء فقره (کز)
۳۲. همان فقره (لز)
۳۳. حضرت عبدالبهاء، قاموس محیط جلد ۴ ص ۸۴
۳۴. مفاوضات عبدالبهاء فقره (لط)
۳۵. مجموعه اقتدارات ” قل سبحانک اللهم یا الهی و مقصودی و رجائی و محبوبی، تری انَ نفحات وحیک جذبتنی… نداء امرک ایقظتنی فی ایامک…. اسألک… باسمک الذی اذ ظهر، ظهر غیب المکنون و الکنز المخزون ان تجعلنی فی کل الاحوال ذاکراً بذکرک”
۳۶. بحار الأنوار ج ۲۵ ص ۳۶۳
۳۷. بحارالانوار، ج۲۶، ص۱۶
۳۸. لوح رئیس عربی: “فاعلم بان النفس التی یشارک فیها العباد انها تحدث بعد امتشاج اشیاء و بلوغ‌ها کما تری فی النطفه التی کانت مکنونه. ” البته در همین حین باید توجه داشت که به عقیده بهائیان روح در تن نیست چنانچه عبدالبهاء در مکاتیب جلد سوم نگاشته است: “امتزاج و امتشاج و دخول و خروج و نزول و صعود و حلول از خصائص اجسام است نه ارواح. اگر چنانچه نسبت به روح ذکر حلولی بشود مقصد حقیقت نیست مجاز است، زیرا در عالم روح کیفیتی است مقدس از هر تصوری که در عالم جسم جز به دخول و حلول و امتزاج و امتشاج تعبیر بتوان.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)