سوارِ قطار شده‌ام. امشب جشنی به پا کرده‌اند. پیغام‌شان رسیده بود که بروم. گفته بودم راه‌ها بسته‌است و قطار هم یک وسیزده دقیقه‌ی بعدِ نیمه‌شب می‌رسد آن‌جا. می‌دانستند. گفته بودند اگر صبح ‌هم برسد حتما بروم. پیغام‌رسان با قطار ساعتِ دوِ بعدازظهر رسیده بود. قطار که رفت، از دور دیدم‌اش که از روی سنگریزِ ریل می‌گذشت و می‌آمد طرفِ کلبه‌ام. وقتی رسید به پرچینِ باغچه، کارم را تمام کرده بودم. تبر را کوبیده بودم به کنده و هیزم‌ها‌ را می‌بردم زیرِ سقفِ آلونکِ چوبی. آمد تو؛ اول نگاهی تحسین‌آمیز انداخت به تبر ـ که تیزی‌ش توی کنده بود و دسته‌ش مثلِ عَلَمِ فتح رفته‌ بود هوا ـ و بعد با تعجب وراندازم کرد، گفت:
– آقا! انگار سرمای اینجا خوشتان است، لخت شده‌ای توی یخبندان تبر می-زنی
– نه! همین الان لباسمو درآوردم، تند کار کردم گرمم شد
– پس گالش به پا می‌پوشاندی. این، کارِ خوب نیست آقا! مزاح نکن با برف، بلا به سر میشوی. به فکر من، بسیار مانده‌ای در این پاسول [1] سرت گَرنگ شده.
– چه خبر؟
– تو برویم یَک چای بگذاریم، گپِ خوش دارم با شما…

رفته بودیم تو. ظاهرشاه گپِ خوش را گفته بود رفته بود تونِ گرمابه را بتابد. در این یخبندان می‌چسبید استخوان‌ها را حال آوردن تو داغیِ آن اتاقکِ چوبی وسطِ برفِ چندماهه و بخارِ اکالیپتوس را تا تهِ سینه فرو دادن و بعد، تر و تازه رفتن به جشن. این‌ نصیحتِ ظاهرشاه بود و من، حمام‌کرده و سر و صورت صفاداده و تر و تازه، آمده بودم به اتاق. چند دقیقه‌ای روی مبل چرت زده بودم و پس ‌از آن، کارهای دیگر چندان طول نکشیده بود؛ اتو کردن و نگاه کردن به ناخن‌ها و چیدنِ موهای گوش و بینی و لباس پوشیدن. و بالاخره، زده بودم بیرون به طرفِ ایستگاه.
سگ‌ها تو تاریکی تا خودِ خط دنبالم ‌آمده‌ یودند. از ریل که گذشتم، همان‌جا، آن-ورِ خط ایستادند به تماشا تا من رد شوم از زیرِ چراغِ کم‌نوری که رو سردرِ ایستگاه روشن بود و در را باز کنم و بروم تو. سالنِ کوچکِ ایستگاه خلوت بود، کسی نبود جز مردِ مستی که پناه‌آورده بود به گرما، و زیر نورِ مهتابی، ولو شده‌ بود روی نیمکتِ خاکستری. با انگشت زدم به دریچه‌ی گیشه؛ زنِ سال‌آزموده‌ای، تکیه‌داده به پشتیِ چارپایه‌ای بلند، چشم‌های خوشگلش را باز کرد و لبخندی زد به روی‌ام، شرمنده. گفتم:
– نادای
– نادای؟… نادای! کوپه یا سالن؟
– سالن. با الکلی‌ها نمیخواهم بیفتم تو یک کوپه. دور نیست، فقط دو ساعت.
دست‌ش را دراز کرد. بلیت را لای دو انگشت، نزدیکِ دستم که از دریچه برده بودم تو، نگه‌داشت، اول چشمکی زد و گفت سفر به‌خیر مردِ خوشگل و بعد، بفرمایید و دادش دستم.
قطار، ساعت یازده و پنج دقیقه می‌رسید، دو دقیقه توقف، و می‌رفت. از پشتِ شیشه‌ی یخ‌بسته، نورش را دیدم که می‌تاباند به غبارِ برفِ بادروب و آرام نزدیک می‌شد. چشمکِ دلربای زن را جواب دادم و رفتم بیرون. در محوطه‌ی ایستگاه کسی نبود. سگ‌ها رفته بودند. یقه‌ام را بالا کشیدم و ایستادم روی سکو، تا قطار بایستد و سوار شوم.

تو قطار، از تک و توک مسافرهایی که در ایستگاه‌های بالاتر سوار شده‌اند کسی بیدار نیست. روی یکی از این‌همه صندلیِ خالی، می‌نشینم کنار پنجره که از روشنیِ تو بیرونش پیدا نیست. قطار راه افتاده، چراغ‌های پرنورِ تو خاموش شده است و بیرون، با ذره‌های برفی که به عقب می‌گریزد، دیده می‌شود. از تماشای این گریزِ بی‌وقفه، سرم به دوران می‌افتد و لابه‌لای تلق‌تقِ لالایی‌وارِ قطار صدای ظاهر‌شاه ست که می‌شنوم. چای را دم کرده بود نشسته بود کنارِ آتشدان و می-گفت:
– آقای حسین، برو!… بسیار طلب کرده‌اند که بروی. سعادت گفت به آقای حسین بگو حتما بیاید، والودیا هم گفت… زن‌ها بسیارتر خواهش داشتند؛ ایرینا و آن کسِ دیگر… اما تانیا خواهشِ مخصوص داشت… در یادت هست؟ قدِ بلند داشت موهای سرخ؟
– نه یادم نیس، دو ماهِ پیش بود… اونم تو مستی…
– خب، گپی نیست. برو، می‌بینی یادت می‌آید. خوشت می‌شود
– از کجا می‌دونی خوشم می‌شود؟ امتحانشون کرده‌ای؟
– چه بگم… می‌روی نادای خودت می‌فهمی خوشت می‌شود یا نه
پلک‌هایم سنگین می‌شود. و فکرها، نه مثلِ برق، که آهسته و ناموزون، مثلِ پرنده‌-های سنگینی که در نشستن تردید دارند، بالای سرم می‌چرخند و جایی اگر پیدا کنند، در ذهنم می‌نشینند و اگر نه، می‌روند و محو می‌شوند… زن در یادم هست؛ موهای سرخ و قد بلندش… فقط نمی‌دانم چرا با یک اسم دیگر به ذهن-ام می‌آید. ظاهرشاه گفته ‌بود
– نه آقا امتحان نکرده‌ام… از آن‌ها نیست، به هرکس نمی‌دهد…
– کی؟
– تانیا
– نمی‌دهد؟… راستشو بگو، شده زنی از زیرِ دست تو سالم در ره؟
– فکرِ بد نکن… زنِ خوب است او
چیزی نمانده به نادای، کمتر از نیم‌ساعت. نخوابم بهتر است… میزِ سعادت پر شده از بطری‌های‌خالی و نیمه‌خالی، آب‌میوه‌ها، بشقاب‌های نیم‌خورده و دورِ میز؛ صورت‌های سرخ، چشم‌های خمار، و تانیای ساکت که سرش را چرخانده به در نگاه می‌کند… پلک‌هایم باز نمی‌شود… چقدر مانده؟ بیرون هنوز باد می‌آید؟… چی گفته‌ بود ظاهرشاه؟ به هر کسی نمیده؟ به گمانم گفتم عجب خریه… آدم سردش که بشه به همه میده… نه، گفتم گرمش که بشه به همه میده… لابد حالا سرشان داغِ داغ است… راه‌پله‌ی تاریک… نیم ساعتِ دیگر… حواس‌ام هست… چه اصراری داشت ظاهرشاه… تو تختِ من گرفته خوابیده خرخرش به هوا ست… چشمم را که دور ببیند خانه‌ام را صاحب می‌شود، هزار جور فِسق و فُجور هم می‌کند، می‌شناسم‌اش، کارش همین است… برگردم خانه باز باید همه‌ی ملافه‌ها را عوض کنم… آقا فکرِ بد نکن! قسم می‌خورم تو تختِ شما نخوابیدم… می‌دونم ظاهرشاه می‌دونم، فکر بد نمی‌کنم فقط وسواس دارم، وسواس می-دونی چیه؟… هفت دقیقه‌ی دیگر… حواسم هست، حواسم… نمیخواد ملافه‌ها رو عوض کنی ظاهرشاه، خیلی خوابم میاد… باشه فردا… بندازشون کنار.. حالا دیگه دیروقته، سرده… فردا، آره فردا… بلیت از کجا بخریم؟… دو دقیقه‌ی دیگر، ایستگاه بعدی… موهای سرخِ بلند، اسم‌ش تانیا بود، آره، سرش را گذاشته رو میز، خواب‌اش برده… در باز می‌شود… ایستاده‌ایم؟ معدنِ سنگ آهک چه سفید بود، برف تو چله‌ی تابستان… راه افتادیم؟ گفت کجا؟ ‌کام؟ ‌کامنسکایا[2]؟ کجا کجا؟ باید می‌گفت نادای…
از جا می‌پرم. دختر و پسری جوان، تازه سوار قطار شده، کاپشن‌هایشان را در می-آورند و نگاه‌م می‌کنند. بقیه خوابیده‌اند. مهماندار چراغ‌قوه به‌دست می‌رود تو کابین. می‌روم سراغش
– خانم! کی می‌رسیم نادای؟
– این‌جا نادای بود
– نادای بود؟… چطور؟ پس چرا اعلام نکردین؟
– کردیم
– نه نکردین، نه نه! مطمئنم اعلام نکردین
– کردیم
– نه، من حواسم بود… من… من اعتراض می‌کنم…
– خب اعتراض کن
– چه راحت… واقعا که. من تو نادای کارِ مهمی دارم اونوقت تو لم دادی تو کابین‌ت میگی اعتراض کن؟ عجب ‌آ! می‌خندی؟ میگم چرا اعلام نکردین؟
– یواش‌تر آقا! مردم خوابیدن
– پرسیدم چرا اعلام نکردین
– گفتم که، اعلام کردیم، کا ـ منس ـ کا ـ یا، فهمیدی؟ کامنسکایا
– بله خانوم! اینو شنیدم، اعلام کردین ‌کامنسکایا نه نادای
اعتنا نمی‌کند. مجله‌ی کهنه‌ای را باز می‌کند و مشغول می‌شود. می‌خواهد شَرّ از سرش کم کنم تا چرتش را بزند. می‌ایستم و نگاه‌ش می‌کنم. بالاخره می‌گوید:
– غریبه‌ای؟
– بله
– هه هه! اینجا خیلی ایستگاه‌ها یه اسمِ دیگه‌ای دارن، فرق می‌کنن با اسمی که تو فکرشو می‌کنی… با اسمِ شهراشون.
دوباره سرش را گرمِ مجله‌ی کهنه می‌کند. عصبانی‌ام، اما برای بلند حرف زدن دیگر بهانه‌ای ندارم؛ خیلی آهسته می‌گویم
– حالا چیکار کنم؟
– تو ایستگاه بعدی پیاده شو، یه خورده صبر کن، قطارِ برگشت که اومد سوارش شو
– تا ایستگاهِ بعدی چقدر راهه؟
– هشتاد
– هشتاد دقیقه؟
– معلومه که هشتاد ساعت نه… هشتاد کیلومتر
سعی می‌کنم خشم‌ام را بروز ندهم. پتیاره لغز می‌گوید، می‌داند منظورم چیست عمداً می‌گوید هشتاد کیلومتر.
– لطفا بگین چند دقیقه‌ی دیگه
– یه ‌ساعت و بیست دقیقه‌‌. فرقی نمی‌کنه، می‌شه هشتاد دقیقه‌ی دیگه… پولِ بلیتو فقط تا ایستگاهِ سالی‌کامنسکایا دادی، بقیه‌شو ندید می‌گیرم، ولی موقعِ برگشت بلیت بخر، بدونِ بلیت جریمه می‌شی
لبخندی می‌زند و نگاه‌ش را برمی‌گرداند به مجله
– خب دیگه، برو بشین، بالاخره می‌رسی… به نادای
هشتاد دقیقه‌ی دیگر، ایستاده‌ام پشتِ سرِ مهماندار، دمِ در، تا قطار که سرعتش را کم کرده بایستد. از شیشه چیزی دیده نمی‌شود. مهماندار درِ واگن را باز می‌کند، پشتش را می‌چسباند به دیوار و می‌گوید
– پیاده شو
بیرون تاریکی‌ست. جز نورِ پنجره‌های قطار که روی سفیدیِ برف چند متری جلو رفته، چیزی نیست. کسی سوار نمی‌شود، کسی هم نمی‌خواهد پیاده شود.
– این‌جا ایسگاه‌س؟
– ایسگاه‌س
– اسمش چیه؟
– مگه فرقی هم می‌کنه؟ ایسگاه‌س دیگه
– قطارِ برگشت کی می‌رسه؟
– می‌رسه… یه ساعت دو ساعت… باید برسه

پیاده می‌شوم. در بسته می‌شود و قطار تکان می‌خورد؛ به جلو، کمی به عقب، و از جا کنده می‌شود. ایستاده‌ام روی تکه‌ای آسفالت، مهماندار گفت ایستگاه. همین است؛ سکویی باریک به‌طولِ فقط چند قدم. به جز این هیچ؛ نه ساختمانی نه اتاقکی نه آدمی. آخرین روشناییِ پنجره‌های قطار از زیرِ سایه‌ام می‌گذرد. با رفتن-اش سایه‌ام غیب می‌شود. چراغی کم‌نور آویخته به تیری چوبی در باد تکان می-خورد. از حجمِ هاله‌اش غبارِ برف چرخ‌زنان میگذرد. کمی دورتر از فضای چراغْ تاریکی‌ست. چشم‌هام را بازِ باز می‌کنم، توده‌های سیاهی که جا‌به‌جا دیده می‌شوند باید سایه‌ی کلبه‌ها و درخت‌ها باشند. دور یا نزدیکش معلوم نیست، از آن‌ها حتی سوسوی باریکی هم به چشم نمی‌رسد. قطار دور شده و دیگر صدایش را نمی-شنوم. هیچ صدایی نمی‌شنوم. صدایی که نشانه‌ی حضورِ انسان باشد؛ صدای محوِ حرف‌زدن که آدم در شبِ روستاها می‌شنود، صدای سگ، خروس، گاو. شاید همه خوابیده‌اند. چه جور جایی‌ست اینجا؟ مهماندار می‌دانست اما گفت بلیتِ برگشت بخرم و خندید. از کجا بخرم؟ به گمانم مسخره‌‌ام کرده‌ بود… گوش می‌دهم به سکوت که مثلِ نیمکره‌ای تاریک تا دایره‌ی افقِ نادیدنی پیش‌رفته است. منتظرم تا صدای قطارِ برگشت هوا را بشکافد و برسد به پرده‌ی گوش. می‌رسد؛ اول صدایی مبهم و بعد واضح‌تر، صدای قطاری‌ست در دور دست. سعی می‌کنم فاصله‌اش را، سرعتِ حرکتش را از تغییرِ صدا حدس بزنم؛ تغییری نیست، صدا یک‌نواخت است، زمان می‌گذرد اما صدا نه دور می‌شود نه نزدیک، گاهی محو می‌شود و دوباره با همان شدت می‌آید. شاید صدای همان قطاری‌ست که ازش پیاده شده‌ام، باد است که از میانِ جنگل می‌آوردش و باز، تو همان جنگل خفه‌اش می‌کند، سرما تا مغز استخوان‌ام رسیده، خسته‌ام، دلم می‌خواهد بخوابم. مهماندار گفت یه ساعت دو ساعت، نباید حرفش را باور کنم، شاید سه ساعت چهار ساعت یا بیشتر طول بکشد. اصلا نمی‌دانم چرا جای گرم‌‌ام را ول کردم نصفه شبی راه افتادم بروم مهمانی، به نادای. تازه اگر خوابم نمی‌برد و پیاده می‌شدم و می‌رفتم خانه‌شان معلوم نبود هنوز سرپا باشند، یا مست و پاتیل خرخرشان به هوا نباشد. هه، حتما فکر می‌کنند راه نیفتاده‌ام، نمی‌دانند الان تو کدام خراب‌شده‌ای گیر افتاده‌ام. لابد تانیا دل‌خور شده با گیلاس ودکاش بازی بازی می‌کند. یک لحظه به فکرم می‌رسد به چیزی فکر نکنم، جایی پیدا کنم و چرتِ کوتاهی بزنم. اما نباید اجازه دهم خستگی یا سرما ذهنم را مختل کند. در چنین موقعیتی، تنبلی، جسمی یا ذهنی، توهم می‌آورد. باید راهی پیدا کنم تا تسلیم‌اش نشوم. شاید بهتر باشد بروم طرفِ خانه‌ها جایی پیدا کنم که دستِ‌کم گرم باشد، کدام خانه؟ اگر خانه‌ای در کار نباشد چه؟ وانگهی اگر بروم و قطار بیاید؟ نه، باید منتظر بمانم، خرس‌ها در خواب زمستانی‌اند، گرگ‌ها هم گمان کنم در همچه سرمایی بیرون نزنند، فقط نباید از سرما بترسم، باید راه بروم، خود را گرم کنم، و منتظر بمانم، فقط همین. ریل وجود دارد، پیشِ چشم‌ام، پس قطاری باید از روی‌اش بگذرد، حتما می‌آید، دیر یا زود پیدایش می‌شود، تانیا هم که حتما گرفته خوابیده…


[1]  Посёлок                 ­دهکده، شهرک 

[2] Каменская  به معنای سنگ است.      Камен کلمه

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)