((((( بنفشه! بنفشه! دریا کنار اومد )))))

زیر هر ترانه ی روحوضی فلسفه ای ژرف نهفته است.
“دکتر خالتور – کتاب آداب شرق زدگی – صفحه ی قبل”

آیا از کله ی کچل و اندام بی ریخت رنج می برید؟ آیا شما هم به چهره ای زیبا و همیشه جوان فکر می کنید؟ آیا قرض و قُل کمرتان را شکسته است؟ آیا از گشادی به تنگ آمده اید؟ آیا به دلیلی برای ادامه زندگی احتیاج دارید؟ آیا در انتخاب دوست با مشکل مواجهید؟ آیا نمی دانید با دوست دختر/پسرِ زشت و بد اخلاق خود چگونه رفتار کنید؟

دوای همه ی این دردها را از ما بخواهید!
آیا تا به حال ترانه ی “بنفشه” را به گوش جان شنیده اید؟! فلسفه ی عمیقی که پشت این ترانه ی به ظاهر سطحی نهفته است قادر است زندگی شما را دگرگون کند.

دستور العمل های ترانه ی بنفشه:
————————————–

۱- ((بنفشه بنفشه دریا کنار اومد
بنفشه بنفشه به جویبار اومد))
شاعر در لایه های زیرین این شعر دارد شما را به طبیعت دعوت می کند. شاعر امیدوار است با شش ماه اقامت در “دریا کنار” یا یکی دیگر از شهرهای ساحلی، لک های آبروبر و چین و چروک های ضایع صورتتان را از بین برود و صورت شما مثل روز اول شاداب شود. دوستانی که رفته اند اما جواب نگرفته اند لابد از همان روز اول کریه و بد قواره بوده اند. دقت کنید که مثل روز اولِ خودتان می شوید نه روز اول بیانسه یا حسن اوجانی!

۲- ((ساقی شرابم ده شراب نابم ده
من از چشات میترسم از اون نگات میترسم))
در مصرع اول شاعر به طور غیر مستقیم دارد راه معقولی پیش پای دوستانِ بدهکار، ورشکسته و فلک زده ای می گذارد که با بالا و پایین شدن قیمت دلار مثل گلابی ِ آب لمبو به زیر خط فقر سقوط کرده اند. تاکید شاعر بر “شراب ناب” به خاطر رواج رو به ازدیاد الکل سفید و عرق های ناسالم و دست ساز است که ممکن است علاوه بر بدبختی هایی که الان دارید کور و کچل و نابودتان کند. مصرع دوم را شاعر از زبان دوستانی سروده است که دوست دختر یا دوست پسرهایی با قیافه های نکره و چشمان وغ زده دارند. شاعر اشاره می کند که چشم های این عزیزان و همچنین از “اون نگاه” هایی که این ها دارند می ترسد. زشتی به تنهایی از نظر شاعر ایراد نیست و اصولا زیبایی پدیده ای نسبی است اما به هر حال آن ها که هم زشتند هم بد نگاه می کنند شاعر را می ترسانند. او در لایه های زیرین دارد شما را از خبطی که در انتخاب این عزیزیان کرده اید مطلع می کند. احتمالا شاعر نمی دانسته که بعدها کامپیوتر و فیسبوک و فتوشاپ اختراع می شود و این خرزهره های چپر چلاق به کمتر از مقام دافی و مرتبه ی گولاخی راضی نمی شوند.

۳- ((خدا منو قربونت کنه
اسیر دو چشمونت کنه))
شاعر دارد راه حل زندگی مسالمت آمیز با عفریته های داف نما و سوسول های گولاخ نمای سابق الذکر را به رایگان در اختیار شما قرار می دهد. آن قدر قربان صدقه ی این بد قیافه های بد اخلاق بروید و پاچه خاری کنید تا جانتان در بیاید. چشم نداشتید مگر روز اول؟ حالا چشم هیچی، عقل هم نداشتید؟ دوست بینا یا دانا چطور؟ نه؟… خاک بر سرتان!

۴- ((کاش تو هم حال مرا داشتی
سینه ای از کینه جدا داشتی))
شاعر در این بیت به سیم آخر زده و آرزو می کند که طرف مقابل به زمین گرم بخورد تا حال او را بهتر بفهمد. اما خیلی سریع در مصرع دوم متوجه می شود که تند رفته است و طرف مقابل را به کنار گذاشتن کینه و جدایی آن از سینه دعوت می کند. کاملا مشخص است که این بحث کینه را شاعر “الکی می گه!” و در حقیقت در لایه های زیرین دارد شیوه های پیچاندن طرف مقابل را به شما آموزش می دهد.

۵- ((کجا میری فلونی
ترسم بری و بمونی))
شاعر در این قسمت به پدیده ی فرار مغزها اشاره ای بسیار نغز و ریزبینانه دارد. شاعر به خوبی می دانسته که نود درصد این ها که برای تحصیل، تفریح یا هر هدف دیگری به خارج از کشور می روند و همگی توی فرودگاه می گویند بر می گردیم بنا به دلایل اظهر من الشمسی دیگر باز نمی گردند. برخی شارحان اعتقاد دارند که در ایامی که شاعر این شعر را می سروده “بنفشه” عازم فرنگ بوده. اما این عزیزان اشتباه می کنند. “بنفشه” زن صیغه ای شاعر بوده و در ابتدای شعر خیلی با ظرافت محل اختفایش ویلایی در “دریاکنار” ذکر شده است. بنا بر این شاعر همه ی مسافرین خارج از کشور را مد نظر داشته، لذا از لفظ عام “فلونی” استفاده می کند و به آن ها نهیب می زند که “ترسم بری و بمونی” . اگر نه به جای “کجا می ری فلونی؟” می توانست بگوید : “کجا می ری بنفشه؟”

حرف آخر:
در نهایت می توان نتیجه گرفت که شاعر علیرغم مخالفت ظاهری با پدیده ی مهاجرت، خودش هم می داند که راه حل تمام گرفتاری ها ترک مملکت و پاک کردن صورت مساله است. لذا به تمام عزیزانی که از دردها و گرفتاری های فوق الذکر و حتی غیر فوق الذکر رنج می برند پیشنهاد می کنیم هر چه سریع تر به همان راهی بروند که “فلونی” رفت! برای مهاجرت اصلا لازم نیست مغز باشید، انقدری مغز داشته باشید که بفهمید اینجا دیگر جای ماندن نیست کفایت می کند! لازم به ذکر است که “بنفشه”ی بی مغز آن قدر در دریا کنار منتظر حضرت شاعر ماند که گیس هایش مثل دندان هایش زرد شد. شاعر بعدها دور اچشم زن عقدی و زن های صیغه ای اش با یک “فلونی” دیگر هماهنگ کرد و در یک عصر دل انگیز بهاری در کنار رود “دن” به او ملحق شد.
——————————————————–
پ.ن۱: کی گفته مهاجرت بَده؟
پ.ن۲: هذیان بداهه های فوق در اوج بی خوابی و در ساعت پنج و پنجاه و هشت دقیقه ی صبح تراوش کرده اند لذا توقع شاهکار ادبی که هیچ، توقع دو زار خط و ربط هم از این لاطائلات نداشته باشید. متشکرم!
پ.ن۳: ضمن عرض سلام به دوستان سحرخیز، ما آرام آرام، افتان و خیزان و بنفشه گویان به رختخواب می رویم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)