همه آن هایی که به دانش دیالکتیک مجهز هستند، به این جهان بینی (سوسیالیسم علمی) باور دارند، می توانند پاسخ گوی همه استادان اقتصادی دانشگاه های نو لیبرال و روشنفکران راه سومی در همه زمینه های اجتماعی – اقتصادی باشند، ولی رسانه ها و تریبون ها به صورت انحصاری در اختیارآن هاست، تا هم چنان بر علیه جبهه کاری که مدعی هستند نابود شده و در میان مردم وجود خارجی ندارد ولی احتمال وجودش، تب و لرز به جانشان انداخته، رجز خوانی کنند.

ما بر لبه تیغ جنگ قرار گرفته ایم، منافع حیاتی امپریالیسم و جنگ طلبان وطنی درگرو جنگی ویران گر برعلیه مردم ایران است. تا به امروز، به دلیل به خطر افتادن منافع اقتصادی دیگر قدرت های بزرگ جهانی و مخالفت آنها با این جنگ، که می‌تواند ارسال نفت چندین کشور صادر کننده در خلیج پارس رامختل نماید و در نهایت رسیدن منابع انرژی به آن کشورها را متوقف کند، مانع از آغاز آن گردیده است. از سوی دیگر، سرکوب خونین کارگرانی که برای مطالبه ماه‌ها حقوقِ دریافت نشده اشان و اعتراض مسالمت آمیز به خصوصی سازی و واگذاری صنایع بزرگ ملی که به همه مردم ایران تعلق دارد، با قدرت بیشتر ادامه دارد. دولت نو لیبرال و استصوابی بی اعتنا به اصول قانون اساسی و اعتراض و خواست کارگران ودیگر حقوق بگیران، صنایع ملی و حتی صنایع تامین اجتماعی را که هر نه نه قمری می‌داند به کارگران ومستمری بگیران تعلق دارد وبین نسلی است، هم چنان به بخش خصوصی واگذار می نماید وباعث تعطیلی کارخانه و بیکاری کارگران بیشتری در کشورمی‌گردد.
مسایلی که موضوع عمده واصلی درگیری کارگران وحاکمیتِ (“بهترین دموکراسی دنیا”!!) است. در این شرایط شاید، می‌باید به موضوع دیگری پرداخته می‌شد، ولی مبارزه ایدیولوژی با نیروهای اجتماعی مدافع حاکمیت موجود، زیر پوشش چپ مدرن و پارلمان تاریسم، با ایجاد تردید در اندیشه کارگران و دانشجویان، آن هم با طرح برخی پرسش های به ظاهر ساده که جبهه کار را به چالش می‌گیرند وبدین گونه به مسخ اندیشه‌های کارگران و دانشجویان می‌پردازند، کمتراز هیچ موضوع دیگری مانند، نه به جنگ و دفاع از حقوق کارگران، نمی باشد. مبارزه ایدیولوژی با طبقه استثمار گر و عوامل روشنفکری آن، در کنار مبارزه با سرمایه داری وطنی مالی و جهانی در شرایط موجود که کوچکترین تشکل‌های نیم بند زحمت کشان را به اشکال مختلف به چالش می‌گیرند، به گمان من، یک ضرورت اساسی است که نمی توان بی اعتنا از کنار آن گذشت.

پرسشی در میان محافل روشنفکری ایران باب روز شده که با طرح آن، باور به پایان تاریخ و دهکده جهانی امپریالیستی را مهر تایید می‌زند و سوسیالیسم علمی را نفی می‌کند. این پرسش در دنباله خود پرسش‌های بی شمار دیگری را می آفریند. پرسشی که در سرشت و ماهیت خود پرسشی نفی کننده جهان بینی علمی است، ولی درون مایه سطحی و محتوایی ماکیاولیستی، با خود دارد. پاسخ به این پرسش اگر اقناعی و همه جانبه باشد دیگر پرسش ها را هم پاسخ داده است.
چون این پرسش یک چالش روشنفکری – راه سومی را در پی دارد، من با اشاره به بخش کوچکی ازتاریخ مبارزات تولید کنندگان نعمات مادی جامعه که بزرگترین آزمایشگاه اندیشه ورزان دیالکتیکی است، کوشش می کنم پاسخ این روشنفکران نگران “دموکراسی” و نقش “کارگران صادق در اتحادیه ی زرد” را بدهم. بهترین پاسخ را یک گفتگوی جمعی روشن اندیشان می تواند از میان پیچیدگی سیر تحولات اجتماعی بیرون بیاورد. ولی در شرایط فعلی ایران، برقراری چنین جمعی مقدور نیست، از این رو با پوزش برای کاستی های احتمالی، به تنهایی بدان می پردازم. دوست ارجمندی این پرسش را که زیر بنا و معیار چپ مدرنِ ایران برای نفی ایدیولوژی علمی و مبارزه طبقاتی و نفی کسانی است که به راه رشدی جز سرمایه داری باور دارند، مطرح نمودند که شاید خود ایشان هم بدان باور نداشته باشند. به زعم برخی روشنفکران که به باور من، ایدیولوگ های آنها، راه سومی هایی هستند که می خواهند برای حمایت از نظام سرمایه داری جهانی جبهه دیگری بر علیه کسانی که به عدالت اجتماعی با درون مایه علمی باور دارند، توهم و شک به وجود بیاورند، مطرح کنندگان اصلی این گونه پرسش ها در میان محافل روشنفکری – کارگری و دانشجویی می‌باشند. درون مایه پرسش این روشنفکران چنین است (نقل به مضمون):

” جهان نسبت به اوایل قرن بیستم و به خصوص با شکست جبهه کارجهانی، تغیرات زیادی کرده است لذا به دلیل این تغییرات غیر قابل انکار، جهان بینی طبقه کارگر(فلسفه علمی) کهنه ونا کارآمد گردیده است و جهان امروز باوری “نو” را می طلبد “.

زمانی که از آنها می‌خواهید راهکار “نو” را بیان کنند، در پاسخ ترکیب نا همگونی از سوسیالیسم و لیبرالیسم را با مشتی ایسم و واژه‌ای گیج کننده برای محافل روشنفکری مطرح می‌کنند که خودشان هم در میان آن قلمبه گویی‌های روشنفکری گم می‌شوند و در نهایت با سر افکندگی، سر از تایید نظام موجود جهانی بیرون می‌آورند، وجود پدیده‌ای به نام امپریالیسم را نفی می‌کنند و مانند مساوات طلبان سر بدار(قرون وسطی) پس از حمله ویرانگر مغول در ایران، که می توان عوارض نولیبرالی امروز را با نسل کشی ونابودی اقتصادی آن زمان قیاس کرد، چشم انتظار ظهوریک دموکراسی پارلمانی، با اسبی سفید، هستند. سپس با تاکید و در نهان، با ریشخند پرسش کلیدی را به عنوان ضربه نهایی مطرح می کنند:

“آیا هیچ فرقی در دنیای کنونی و ایران فعلی طی این چندین دهه بوجود نیامده؟

با طرح چنین پرسشی باورمندان به جهان بینی علمی که شناخت ژرفی از سیرتحولات اجتماعی و دانش شناخت را ندارند، به دام یک شک و تردید مخرب می اندازند. شکی که دنیایی توهم را به دنبال خود می آفریند. اسکلت و استخوان بندی نقد این واسطه های دو جبهه ی کار و سرمایه، در محافل روشنفکری تهران همین پرسش است. با به میان کشیدن این پرسش ما را محکوم می‌کنند که سنتی و دگم هستیم ودر اوایل قرن بیستم و برخی هم در اواسط آن متوقف شده‌ایم و با تغییرات جهان هم گام نیستیم. پس واپس گرا هستیم. ولی نمی‌گویند این تغییرات مورد نظرشان درکدامین بخش از نظام سرمایه داری جهانی و ایران رخ داده است؟! براساس نگرش و پژوهش های علمی تغییرات در سیر تحولات اجتماعی خواه نا خواه ضرورت یک جهان بینی نو را در دستور کار خواهد داشت، در این امر هیچ تردیدی نیست، این باور ماست نه شما.
ولی این نگرش نوکدام است؟ باوری که قابلیت انطباق بر این تغییرات را داشته باشد، کدامین اندیشه نو است؟! نگرش لیبرالی؟ نو لیبرالی و یا سوسیالیسم علمی است؟. برخی از این روشنفکران با طرح این پرسش خود را مارکسیسم هم، قلمداد می‌کنند. ولی مارکسیسمی بدون لنینیسم. و نمی‌دانند با نفی لنینیسم خود را و مارکسیسم را نفی کرده اند، زیرا بنیاد مارکسیسم بر تغییر جهان و متحول شدن جهان بینی با پیش رفت علوم است. از این روجهان بینی علمی نمی‌تواند در مرحله سرمایه داری استعماری و دوران مارکس متوقف گردد. لنینیسم آن تحول دوران سازمارکسیسم است. تحولی که با شناخت و کشف قوانین آخرین مرحله سرمایه داری (امپریالیسم) صورت گرفته است. کشفی که روند تاریخی کنونی جهان سرمایه، درعمل آن را به اثبات رسانده است. اگر میراث داران این تحول بزرگ (لنینیسم) در نبرد طبقاتی شایستگی پاسداری از این میراث گرانبها را نداشته اند، علت و مشکل را باید در جای دیگری جستجو کرد نه در باور علمی.
سرمایه داری جهانی پس از شکست جبهه کار، با نولیبرالیسم وجهانی سازی، جنگهای منطقه ای وبحران های اقتصادی که بدون جنگ، حل شدنی نیستند. بیان گر تداوم مرحله امپریالیسم است، وسند تاریخی – اقتصادیِ درستی لنینیسم. به باور ما جهان تغییر کرده است ولی این تغییرات در همه زمینه ها صورت نگرفته است،(در همه فرماسیون های طبقاتی این تغییرات قناس و زاینده تضاد های ستیزنده است) از این رو روند سیرتحولات اجتماعی به پیش نرفته است، بلکه با واپس گرایی در برخی مسایل اجتماعی عقب تر از اوایل قرن بیستم است، یا در واقع باید گفت تضادهای آن دوران هم چنان باقی است و هنوزحل نشده‌اند. استثمار، فاصله طبقاتی و بحران های اقتصادی لاینحل، هم چنان به جا مانده‌اند. تغییرات ایجاد شده همه جانبه نیست ونا همآهنگ است.
ما باور داریم که سیر تحولات اقتصادی – اجتماعی باید از بند مناسبات امپریالیستی آزاد گردد تا به تحول وپیشرفت بینجامد و همه جانبه گردد. شما که روی تغییر انگشت می گذارید آیا نسبت به دوران سده های میانی، درمناسبات اجتماعی ایران چه تغییربنیادی جز یک ظاهر استصوابی صورت گرفته است؟ در شکل و فرم وپوشش آری، ولی در مناسبات و قراردادهای اجتماعی خیر. ما مانند ده ها قرن پیش، هنوزبا استبداد دینی در چالش هستیم، و حکومتی فردی همه مردم را مانند آن دوران سیاه “عوام”ی می داند، عوامی که صلاحیت اداره زندگی خود وحتی نوع لباس پوشیدن خود را ندارد، آن هم در دهه دوم قرن بیست یکم. آیا با تغییرات مورد نظر شما، دموکراسی به جای حاکمیت مطلقه دینی بر قرار شده است؟ حاکمیت در بیشتر کشورهای در حال توسعه در شکل مدرن و در محتوی فیودالی است و سرشتی به سوی سرمایه داری فاشیستی دارد. به همین دلیل در زمان‌ها کوتاهی با جنبش های مردمی تغییر صورت می‌دهد و به دلیل نا آگاهی طبقاتی مردم باز در همان مسیرپیشین قرار می‌گیرد.
اگر به بررسی تاریخ بپردازیم می بینیم که، سرمایه داری جهانی که برای پیروزی برمناسبات فیودالی مذهب را به چالش گرفته و چهره‌ای مترقی از خود ترسیم کرده بود، امروزه برای پاسداری از نظام فرسوده خود، واپس‌گرا ترین نگرش‌های ایده آلیستی را به نام “آزادی” تقویت می‌کند و اجازه می‌دهد نهادهای این باور فیودالی در همه شهرهای اروپایی مدارس خود را تاسیس کنند و در دانشگاه‌ها، رشته تحصیلی آن را دایر کرده‌اند(نه برای نفی علمی بلکه برای تایید این جهان بینی دوران برده داری). در حالی که در دوران مبارزه لیبرالیسم با انکیزاسیون کاتولیک‌ها، به نام آزادی، مذهب را سرکوب می کردند. ولی امروزه امکان بقا و تداوم این ساختار بیمار واستثمارگر در حمایت از واپس گراترین نگرش دینی هم چون داعش و طالبان وامثال آن قرار دارد. لیبرالیسم با توسل به نگرش پست مدرنیستی تحقیق و پژوهش را در مسایل تاریخی و نقد اجتماعی مسخ کرده و تنها به طرح پرسش های توهم زا و شک برانگیز اکتفا می کند و این تصور را به وجود آورده که بدون بررسی چند و چون تنها باید اندیشه ها را دچار تردید کرد و رها نمود. اگر این نگرش غیر علمی را به عنوان تغییربه پذیریم، جهت این تغییر به پیش ودر جهت تکامل سیر تحولات اجتماعی نیست و روی کردی به پس دارد و واپس گراست. ما برای تغییر و دگرگونی ارزش قایل هستیم وآن را به چالشی علمی می گیریم تا کم و کیف آن را درک کنیم. زمانی که روندی در جهت سیرتکامل همه جانبه اجتماعی نباشد تغییرات در یک زمینه دچار ایستایی و واپس گرایی می‌شود، لذا پیشرفتی همه جانبه صورت نگرفته که ضرورت قوانین جدیدی در دستور کار آن قرار بگیرد. در ساختارسرمایه داری جهانی تغییرات در جهت دانش وفنا آوری برای تولید انبوه کالا به گونه انقلابی عملی شده است ولی در مناسبات اجتماعی شاهد توقف هستیم که پشتوانه اش مناسبات اقتصادی تحمیلی سرمایه داری با کمک نهاد نظامی ناتو و ارتش های تا دندان مسلح کشورهای امپریالیستی است.
از سوی دیگر چون پیشرفت ها وتغییرات در زمینه دانش و تکنولوژی هم طبق قوانین بازار(عرضه و تقاضا) خرید وفروش می‌شوند در اختیار یک اقلیت استثمارگر قرار دارند که پیامد آن تغییرات را، در جهت منافع خود که استثمار کارگران و حفظ نظام سرمایه داری است کاربردی می‌نمایند. در پیامد این گونه روندی تحولی در مناسبات اجتماعی در کار نخواهد بود و این مناسبات برخلاف دانش و تکنولوژی روندی واپس گراخواهند یافت (همان تضاد ستیزنده‌ای که مارکسیسم آن را کشف کرده است). همان گونه که می بینیم در اروپا دستآوردهای کار از میان رفته، سن بازنشستگی افزایش یافته ودیگر اوقات فراغتی برای کارگر و حقوق بگیر باقی نمانده تا بیندیشد، دولت رفاه که تحت تاثیر جامعه در حال توسعه سوسیالیسم علمی به این نظام استثمارگر تحمیل شده بود، در حال محو شدن است.
از این رو مردمِ بدون شناخت طبقاتی درجهان توسعه یافته به سوی فاشیسم گرایش یافته است. دانشمندان تاجرانی هستند که دانش را در خدمت سرمایه قرار داده‌اند ودیگر افرادی مانند ماری کوری، انیشتین و جبهه کاری جهانی در قدرت، که دانش را در اختیار منافع همه مردم قرار می دادند، وجود خارجی ندارند. در بخش دانش و تکنولوژی تغییرات نجومی صورت گرفته است ولی در مناسبات اجتماعی، کشورهای پیشرفته سرمایه داری تنها شکلی خالی از سرشت از دموکراسی باقی مانده است و در بقیه جهان استبداد و دیکتاتور هستی اجتماعی را به چالش گرفته است.
از سوی دیگر مناسبات امپریالیستی جهان توسعه یافته با شیوه‌های اقتصادی – نظامی مانع توسعه و پیشرفت مستقل و آزاد کشورهای پیرامون می‌گردند. این تغیرات نا همآهنگ و بازدارنده، مانع سیر تحولات اجتماعی به پیش می باشد. تغیراتی که درعمل بازدارند است، سد توسعه اجتماعی در همه جهان است. روشنفکران مدافع پایان تاریخ با اتکا به این تغیرات قناس فقط می توانند افراد بی دانش و جوانان خام را فریب بدهند.
پیامد پیشرفت های فناآوری هم در این شرایط اجتماعی جهان بیشتر درزمینه های تسلیحاتی برای کشتار جمعی و نسل کشی مردمانی رشد و توسعه می یابند که مایل نیستند راه رشد سرمایه داری را پیش بگیرند، و بر سر تقسیم بازار بین امپریالیست‌ها.در این شرایط حرف از وجود آزادی در نظام سرمایه داری یاوه‌ای فریبنده برای توده مسخ شده است. پیشرفت‌ها در زمینه های غیز نظامی و خدماتی، هم چون پزشکی و . . . رشد وتحول صورت گرفته در جهت منافع کسانی که نعمات مادی را خلق می‌کنند نیست، زیرا باید آن را خریداری کنند. در واقع آن چه را که دستان آنها و دانششان خلق کرده است، باید از واسطه های انگلِ تولید، خریداری کنند. آن هم در حالی که جهانی سازی سرمایه داری قدرت خرید کارگران ودیگر زحمت کشان شهر و روستا را با ترفندهای اقتصادی به شدت کاهش داده است، بدین علت کارگران وحقوق بگیران قدرت خریدی ندارند که بتوانند به نیازمندی های خود رسیدگی کنند.

این شیوه ی طرح پرسش، که بدون تجزیه و تحلیل آن و در ادامه پرسش های بیشماری را مطرح می کند می تواند برآیند یک نگرش پست مدرنیستی باشد ویا، کم دقتی در نقدی که خود را بی نیاز از چند و چون و کم و و کیف می‌داند. پست مدرنیست ها پرسش را به این دلیل مطرح می کنند تا شَک و تردید را در افراد ایجاد کنند، سپس می‌روند بر شاخه دیگر می‌نشیند و ساز دیگری را می نوازند. شیوه ای که راه سومی های طبقه میانی کار وسرمایه، دهه‌ها در ایران برای انحراف درنگرش کارگران و دانشجویان کاربردی کرده بودند و هنوز می کنند.

بزرگترین تغییر وتحولی که در ابتدای قرن بیستم رخ داد انقلاب اکتبر بود، که در ایران سر دمدار محفل روشنفکری که هنوز مهر دکترای اقتصادیش خشک نشده برای مشهور شدن آن را کودتا می‌خوانند! چون مناسبات مورد نظر این (ایدیولوگ بعد از این) سرمایه داری را در تئوری و پراتیک نفی کرده است. انقلابی که بدون امکان مبادلات اقتصادی با جهان، به دلیل محاصره اقتصادی – نظامی امپریالیسم جهانی به پیش رفت، در حالی که ضعیف ترین حلقه رنجیرکشورهای سرمایه داری – استعماری بود، با برنامه ریزی سوسیالیستی و رهبری شورایی – کارگری بزرگترین معجزه قرن ها تاریخ بشر را رقم زد و راه چند صد ساله سرمایه داری برای صنعتی شدن و توسعه دانش بشری را در چند دهه طی کرد، آن هم با وجود گذر از جنگ جهانی که ساختارش را هدف گرفته بود و بیش از بیست میلیون از فرزندان مبارزش را نابود کرد و به همین اندازه معلول ایجاد نمود.

شکست آن، علل متعددی دارد که می توان بدان پرداخت و ارتباطی با درون مایه وسرشت این جهان بینی علمی ندارد. امروزه دموکراسی پارلمانی لیبرالی و نولیبرالی موجود، کشورهایی را که قصد انتخاب راه رشد اقتصادی غیر سرمایه داری را دارند، (همان گونه که حزب بلشویک در دنیای استعمار و امپریالیسم آن را کاربردی کرد) با تحریم های اقتصادی و در نهایت با جنگ از نظر اقتصادی – اجتماعی دچار بحران می‌کنند و مانع از رشد آنها می‌شوند. ولی چشمان نزدیک بین روشنفکر راه سومی این واقعیت‌ها را نمی بیند، ولی برای تئوری دموکراسی و آزادی که در کتاب‌ها خوانده‌اند با شوق و ذوق با جان و دل تبلیغ می‌کنند. این جماعت خود گم کرده همه صغرا و کبرایی را که می چینند، برای این هدف است که با “عرضه یک” اندیشه نوین انقلابی “جامعه را برای انطباق با ضرورت‌های سرمایه داری موجود”، یا حداکثر، سرمایه داری از نوع لیبرالی آماده کنند. در واقع تلاش برای حفظ ساختار استثمارگر سرمایه داری از نوع بزعم آنها انسانی ش!!!! و پذیرفتن نگرش “پایان تاریخ” و دهکده جهانی آمریکایی است.
دشمنی طبقه کارگر با این نگرش از همین جا سرچشمه می گیرد، زیرا اعتقاد ما بر تغییر جهان است نه پایان تغییر. به قول نویسنده بزرگ کودکان ایران صمد بهرنگی در داستان ماهی سیاه کوچلو، “ما می توانیم به گونه دیگری هم زندگی کنیم” نقل به مضمون. ولی در این مرحله از سرمایه داری (امپریالیسم و جهانی سازی) با تحریم اقتصادی و جنگ های منطقه ای که ایجاد می کنند مانع این خواست می‌شوند از این رو تنها راه باقی مانده عمل کرد به شیوه لنینیستی است. نویسنده برای تاکید بر درستی پرسش اول خود، این سند را ارایه می دهند:

” سال ها پیش در شرایطی که ۹۰ درصد کارگران در تشکل رادیکال حضور داشتند، کاری از پیش برده نشد.”

این ارجمند نقش نفت در معادلات جهانی در زمان مصدق و اتحاد پدر پیر استعمار جهانی انگلیس و امپریالیسم امریکا و همیاری استعمار وامپریالیسم فرانسه برای کودتا بر علیه جنبش ضد استعماری کارگران و مردم ایران (به نوشته های اندیشمند واستاد دانشگاه های آمریکا آبراهامیان مراجعه گردد) و سرکوبی خونین جنبش کارگری ایران را، ندیده می گیرند و تصور می کند دشمن طبقاتی جهانی ساکت می نشیند تا منافع اقتصادیش (غارت مواد خام انرژی) به دست مردم ایران بیفتد. آیااین گونه استناد کردن به جنبش کارگری برای اثبات نگرش خود، همگامی با ادعای پایان تاریخ سرمایه داری جهانی نیست؟ این شیوه نقد با منطق – علمی همآهنگ نیست، چون بخشی از واقعیتِ یک پدیده تاریخی را جدا کرده وبدون توجه به تاثیر متقابل دیگر جنبه های واقعیتِ اجتماعی، اقتصادی و تاریخی به عنوان سند مطرح نموده اند.

تنها راهی که می تواند آزادی همه خلق ها و عدالت اجتماعی را تضمین کند و کشور را به سوی تحول وتکامل ببرد، سوسیالیسم علمی است. تا به امروز همه راه سومی‌ها مانند حاکمیت موجود ایران با دفاع از “مستضعفان” وحکومت عدل و ازادی، حاکمیت را شروع می کنند ودر کمترین زمان و به صورت پنهان از نگاه مردم، به صورت خزنده، هار ترین نوع سرمایه داری را کاربردی می‌کنند و پیامد آن استبداد را. این واقعیت، همان دور باطل زمانه جهانی سازی امپریالیستی است که حتی هستی زیست محیطی ما را به چالشی جدی گرفته است.

همه آن هایی که به دانش دیالکتیک مجهز هستند، به این جهان بینی (سوسیالیسم علمی) باور دارند، می توانند پاسخ گوی همه استادان اقتصادی دانشگاه های نو لیبرال و روشنفکران راه سومی در همه زمینه های اجتماعی – اقتصادی باشند، ولی رسانه ها و تریبون ها به صورت انحصاری در اختیارآن هاست، تا هم چنان بر علیه جبهه کاری که مدعی هستند نابود شده و در میان مردم وجود خارجی ندارد ولی احتمال وجودش، تب و لرز به جانشان انداخته، رجز خوانی کنند. تا زمانی که کار و تولید و نیروی کار وجود دارد برغم هر سرکوبی سوسیالیسم علمی زنده و پویا به پیش می رود و شکست و عقب نشینی موقت قادر نیست اراده آن را در هم بشکند. مگر آن که امپریالیسم جهانی با بمب های اتمی ش زندگی در دنیا ما را به نابودی بکشاند، یا بزعم تروتسکی معروف آقای مزارش، ” بربریت یا سوسیالیم”

ناصر آقاجری

۲۶شهریور ماه ۹۸

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)