امروزه با پیشرفت روششناسیهای مختلف واضح است که بدون ابزار
شناخت، شناختی حاصل نمی شود و فهم بی واسطه اساسا رخ ندادنی
است. از این رو به جای مراجعه به دادههای خام تاریخی که این خامی
نیز خود جای بحث دارد، سراغ بهترین روایت های بشر از خودش را
گرفته ام. از آنجا که آنچه آشکار و ساده است کمتر به آن پرداخته شده
و یا فهمیده میشود و یا از دل اثر بیرون کشیده می شود. لذا برای
استخراج محتوا دست به دامان روش عام و همگانی دیالکتیک شدم تا
بدانم آنچه را که گمان داشتم می دانم. و در ادامه آن را با مخاطب به
اشتراک می گذارم.
وقتی به تراژدی سقراط ، ادیپوس و رستم وسهراب مینگریم ، در
سقراط تعارض ارزشها را میبینیم . ارزشهای اخلاقی که او معتقد
است زیر پا نهاده شدهاند که درستی و خیر؛ توجیهشان از حیث موجه
بودن و نیک بودن نیست بلکه از حیث قدرت و منفعت تامین میشود.
او ایستادگی میکند و اعدام میشود . اگر با سقراط هم داستان باشیم
،سقراط در آپولوژی میگوید: آتنیان، این راه که در پیش گرفتهاید
ادامهاش به آنچه جهانیان آتن را ستایش میکنند ختم نخواهد شد و
زوالتان در تداومِ این راه است و به زبان امروزی خواهانِ توقف این
طریقت است . چنان که شد آتنیان طریقتشان را ادامه میدهند و از
آنچه آتن و آتنیان را شهره کرده ، یعنی دانش، به سمتِ سوداگری
صرف و منفعتگرایی میروند. همگی میدانیم در ادامه آتن، دولتِ
شهریاش دیری نپاییده و اسکندر و پس از آن رومیان ظهور کردند که
مابقی جریانات و وقایع در تاریخ موجود است. یعنی بالندگی تمدن
آتنی رو به انحطاط نهاد و سادهتر بگوییم منحط شد و امروز ما با میراثِ
آن سر و کار داریم، و نه با بالندگی و زایندگی یونانی و آتنی .
و سکونت او ، عاقبتی » تب « همچنین در ظهور ادیپوس بر شهر
بر جای نهاد و همچنین پس از ترک » تب « طاعون زده را برای اهالی
روز خوش ندیدند و پیشگویی)غیبگویی( » تب « شهر و قدرت، اهالی
غیبگو هم به وقوع نپیوست و روز سیاه تبیان با قتل پدر به دست
پسر و هم خوابگی؛ زنای پسر با مادر ، هر چند تا آن موقع بی ارادگی
صرف نبود و میل به قدرت یا ارادهی معطوف به قدرت در ادیپوس او را
به این مسیر هدایت میکرد، ولی پس از ترک ادیپوس از شهر و قدرت
زوال ناخواستهی ارزشهای تبی که به دست ادیپ نادانسته رخ داده بود
اینبار توسط دایی و فرزندان ادیپ دانسته و با اراده رقم میخورد. اگر تا
آن روزگار ارزشها نادانسته در مقابل هم قرار گرفته بودند و تمایز میان
فرزند و شوهر پدر یا برادر که در تراژدی وصفشان آمده است، – –
نادانسته از میان میرود ولی در دورهی زمامداری دایی، جنگ قدرت
درون خانواده به وضوح صورت میگیرد و نزدیکترین افراد ذرهای احترام
حتی به جسد همدیگر قائل نیستند و شکوه دورهی باستان به نفرت
دورهی تاریخی ختم میشود. شاهان دیگر نه خیرخواهاند و نه شرمنده-
ی گناهانشان میشوند؛ چنان که ادیپ از شرم چنان کرد . بلکه به
فاصلهای کوتاه آنچه ادیب کرد و بدنامی به بار آورد در صورتی دیگر
آشکار رخ داد . همهی این عوامل، سبب آن شد تا روزگار سیاه تبیان
پایان نپذیرد . به نحوی که اگر ادیپ پس از آن متولد شده بود ، شاید
هیچ از کردههایش احساسِ شرم نمیکرد .شرمنده نمیشد .
بر اساسِ همین نگرش وقتی به رویارویی سهراب و رستم می-
اندیشیم ، رخ مینماید؛ سهرابی که قرار است آیندهی ایران را در
چشمان او ببینیم به دست کسی کشته میشود که تا کنون تا آن
لحظهی رویارویی سهراب و رستم ، ایران را بر دوشِ خود گرفته و قرار
بوده ایرانبانی را به ایرانبان بعدی بسپارد . ولی در اینجا نیز نادانسته ،
گذشته و آیندهی ایران در مقابلِ هم قرار میگیرند و سیر خطی بدل
میشود به تعارض و رویارویی . بنابراین آینده با فریب و نیرنگِ گذشته
از پای در میآید . نکتهای که اینجا خودنمایی میکند باهوشی رستم
در استفادهی ماهرانه از نیرنگبازی و فریبکاری ست در خدمت بقا ،
تا اینکه نگاهی به پیشرو باشد . یعنی گذشته در اینجا غالب میشود بر
آینده و معنای منفی یا وجه منفی هوش یا تلقی ابتدایی از هوش بر
آینده غالب میشود و آینده بینگهبان و ایران بی ایرانبان میشود . در
این تحلیل اخیر از تقابل خدای پساندیش و پیشاندیش یونانی کمک
میگیریم. خدای پیشاندیش خدایی است فرزند زئوس که فقط از
گذشته با خبر است و ارادهای برای رقم زدن آینده ندارد ولی خدای
پساندیش ، فرزند دیگر زئوس قدرت اندیشه و تدبیر برای آینده را دارد
. گویی بین این دو مرزی است . ولی در تقابل و تعارض سهراب و رستم
، گذشته در حالی که دوران پیری و فرسودگیاش نزدیک است
ناخواسته کمر به قتل آینده میبندد و چنان که در ادامهی شاهنامه اگر
جنبهی تاریخی آن را هم لحاظ کنیم ، آیندهی روشنی برای ایرانیان
طلوع نمیکند و صبح خیری انتظارشان را نکشیده است . همچنان که
با از میان رفتن مرزها با در هم تنیدگی خیر و شر و بی آینده شدن
)بیآیندگی به معنی فرود بیفراز روزگار خوششان( آتنیان و تبیان
روزگار خوش ایرانیان هم به پایان رسید با در هم نوردیدنِ مرزهای
آینده توسط گذشته. با قتل پسر توسط پدر . با قتلِ سهراب توسط
رستم . درست در همینجاست که جوانی و نوخواهی در فرهنگ ایرانی
و زبان فارسی مذموم دانسته میشود و دانش که در پی کشف است و
پیش رونده، مورد مذمت قرار میگیرد و حکمت که نهایتا دور اندیشی
است بر ذهن و زبان فارسی و ایرانی سلطهاش هویدا میشود. همچنان-
که بدعت معنای نوآوری دارد در کاربرد زبان فارسی معنایی مذموم
مییابد و غالبا در کاربرد منفی به کار میرود تا در معنای مثبت آن.
گویی وضعیت تراژیک ، حکم زنهاری برای مردمان دارد. زنهاری که
میگوید: هان بایستید، لحظهای درنگ کنید، به کجا چنین شتابان، این
ره به ترکستان است . یعنی اگر در جامعهای خودکشی، سرطان، مرگ
جوانان، بیتفاوتی، تقدیر گرایی و از این دست رواج یافت، اصحاب آن
ی راه فکری به حال ¬ جامعه برای آنکه انحطاطشان تا انتها نرود میانه
وضعیتشان کنند . تراژدیها نمیتوانند فقط برای لذت بردن ماندگار
شده باشند .
در کوششی که در سطور پیشین رخ داد به نیکی محسنات استفاده از
روششناسی نمایش داده شد و همچنین هویداست که اصرار بر مطالعه
متن بدون روششناسی تا چه اندازه بی مسوولیتی است. و در عین حال
می توان دید که اسطوره ها و آثار کلاسیک صرفا متونی هنری یا ادبی
به معنایی که امروزه مراد می شود در دوران مرگ هنر و فلسفه، یعنی
موضوعی برای تفنن و بزک کردن نیستند. آثار کلاسیک منبعی روشن
و گویای مسائل اساسی مردمانشان بوده اند. فردوسی و سوفوکلس به
عمقی از تشخیص رسیده اند که دهها دانشکده به مقدمه آثار ایشان
نزدیک هم نشده اند. لذا روا نیست با مفهومی که ما از کلمه مراد می
کنیم و درمعنای معمول ایشان را طبقه بندی کنیم و بفهمیم. ضروری
است توسل بجوییم از کوشش بزرگان برای همنشینی با بزرگان؛ که در
اینجا دیالکتیک به معنای هگلی و نه هراکلئیتوسی که جنگ اضداد
است، اتخاذ شده به معنی زادن از دل آنچه مرگاش فرارسیده است.
حامد احمدی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)