دومین نشست از دومین روزِ «دومین همایش ملی پژوهش اجتماعی و فرهنگی در جامعۀ ایران» در روز چهارشنبه ششم دی ماه ۱۳۹۱ با عنوان «چیستی جامعهشناسی مردممدار» با حضور دکتر حمید رضا جلائی پور،دکتر سارا شریعتی، دکتر ناصر فکوهی و دکتر محمد امین قانعی راد برگزار گردید.
در این نشست ابتدا دکتر قانعی راد به عنوان مدیر نشست از تشکیل کار گروه جامعهشناسی مردممدار در انجمن جامعهشناسی ایران سخن گفت و فعالیتهای این کار گروه در سالهای اخیر را توضیح داد. او گفت در مورد خود مقوله جامعهشناسی مردممدار و چیستی آن ابهاماتی وجود دارد که این نشست میتواند برای پاسخگویی به بعضی از سوالات و رفع برخی از ابهامات احتمالی که در این عرصه وجود دارد مفید باشد. او سپس عناوین سخنرانی شرکت کنندگان در نشست را اعلام کرد. در این نشست که با استقبال شرکت کنندگان در همایش مواجه گردید ابتدا دکتر جلاییپور با عنوان «چرا جامعهشناسی مردممدار جامعهشناسی تودهای نیست» و سپس دکتر سارا شریعتی با عنوان «جامعهشناسی مردممدار از ایده تا امکان» سخنرانی کردند. دکتر فکوهی هم بحث خود را تحت عنوان «ترویج و تخصص و گذار از دانش نهادینه به دانش خودمدار در علوم اجتماعی» ارائه داد. دکتر قانعی راد هم در سخنان خود «سه روایت حداقلی، میانه و حداکثری از جامعهشناسی مردممدار» را مطرح کرد.
آنچه می خوانید گزارش کامل این نشست است.
حمید رضا جلاییپور: «چرا جامعهشناسی مردممدار جامعهشناسی تودهای نیست»
من در چند نکته بحثم را مطرح میکنم. نکته اول – به نظر من جامعهشناسی مردممدار مردمانگیز، تودهگرا و پوپولیستی نیست و میتواند یک گرایشی در جامعهشناسی تلقی شود که به غنای این رشته، هم در محافل دانشگاهی هم در بیرون از دانشگاه، یعنی به شکل وسیعتر در عرصه عمومی کمک کند. علت اینکه من میگویم جامعهشناسی مردممدار مردمانگیز نیست این است که چون در حرکتهای مردمانگیزانه وقتی راجع به اجتماع و سیاست و اقتصاد بحث میشود، کسانی که این بحثها را میکنند، زیاد دغدغۀ شواهد تجربی و انسجام نظری ندارند و مهمترین دغدغهشان این است که بتوانند افکار عمومی مخاطبان را تهییج و آنان را جذب کنند. برای همین است که به آن گفته میشود پوپولیسم، که اگر بخواهیم معادل مناسبی برایش در فارسی بگذاریم همین مردمانگیز است. بنابراین جامعهشناسی مردممدار اصلاً به این معنا مردمانگیز نیست، یعنی واقعاً در پی تهییج تودهها و مخاطبین و افکار عمومی نیست. اتفاقاً یک نوع جامعهشناسی مقید به شواهد تجربی است، دوست دارد از یک انسجام نظری برخوردار باشد و از همه مهمتر سیادت جامعهشناسی آکادمیک را میپذیرد. به همین دلیل من معتقدم که اصلاً صحیح نیست ما بگوییم جامعهشناسی مردممدار جامعهشناسی پوپولیستی است. این را به این خاطر میگویم چون بعضی از اساتید دانشگاه و محققان میگویند که پس علم ، وجه عینی علم و وجه غیرشخصی علم چه میشود؟ من فکر می کنم اگر توجه شود به این نحله که در کنار همین جامعهشناسی آکادمیک و جامعهشناسی سیاستگذار و جامعهشناسی انتقادی مطرح شده، اصلاً بحث جامعهشناسی را حتی در همان جنبۀ آکادمیکاش تکمیلتر می کند.
نکته دوم – جامعهشناسی مردممدار تا حدوی با جامعهشناسی آکادمیک تفاوت دارد و اتفاقاً این تفاوت جالب هم هست. جامعهشناسی آکادمیک، مطالبی که میگوید و ادعاهایی که مطرح میکند، بیشتر در محافل آکادمیک، در مجلات علمی-پژوهشی، در کتابهای درسی، در کنفرانسهای دانشگاهی مطرح میشود. ولی واقعاً جامعهشناسی مردممدار اگر چیزی فهمیده، دوست دارد اینها را با اقشار مختلف، با جامعه، با مخاطبهای مرتبط با متن در میان بگذارد. لذا این چه اشکال منطقی دارد؟ چه عیبی دارد؟ خیلی هم خوب است. من فکر میکنم جامعهشناسی مردممدار تا حدودی با جامعهشناسی انتقادی همپوشانی دارد ولی از جهاتی هم با آن تفاوت دارد و این تفاوت خوبی هم هست. جامعهشناسی انتقادی یکی از حرفهای مهمی که میزند این است که الگوهای علوم تجربی را که در مطالعه مسائل انسانی- اجتماعی به کار میبرند، حسابی نقد میکند- یعنی همین نقدی که مکتب فرانکفورت میکند. اینان بطور جدی معتقدند که از این الگوی پوزیتویستی زیاد نمیشود در مطالعه مسائل اجتماعی استفاده کرد و نهایتاً به حفظ وضع موجود و تبعیضها منجر میشود و از این نظر منتقد آن هستند. از این نظر اما جامعهشناسی مردممدار اتفاقاً خیلی همراه است. یعنی از این نظر هیچ مشکلی با جامعهشناسی انتقادی ندارد ولی آنجایی که جامعهشناسی انتقادی روابط پنهان سلطه را در جامعه رو میکند، وقتی دستهای پنهان را رو میکنند، ایدئولوژیهای کاذب را عیان میکنند، باز به یک معنا کارشان یکطرفه است؛ یعنی این حرف را به مردم میزنند و میروند. اما جامعهشناسی مردممدار این حرف را میزند و میایستد. یعنی همان مخاطبها که میشنوند، واکنش آنها، حرف آنها، برای جامعهشناسی مردممدار و برای تعیین کفایت حرفی که میزند اهمیت دارد. در این خصوص، حرفی که شوتس میزند بنظر من خیلی مهم است. این که چه کسی گفته عینیت مباحث جامعهشناسی از طریق همین عینیت خامِ تجربیِ پوزیتویستی به دست میآید. تحلیلی که ما میکنیم نباید زیاد از تحلیل و حرفی که خود مردم میزنند دور باشد. بنابراین شوتس میگوید در علوم اجتماعی کفایت (Adequacy) مهم است و نه یک عینیت خام، و جامعهشناسی مردممدار به شدت پایبند این حرف است و این یک نوع ارتقاء عینیت در جامعهشناسی است که از جنگ جهانی دوم از عینیت خام فاصله گرفته است.
نکته سوم – جامعهشناسی مردممدار با جامعهشناسی سیاستگذار هم تفاوتهایی دارد. من منظورم از جامعهشناسی سیاستگذار جامعهشناسی است که راجع به مسائل اجتماعی تحقیق میکند. جدی هم تحقیق میکند. مباحث تئوریک محافل آکادمیک را در تبیینهایش جدی میگیرد. بر اساس این تحلیل پیشنهاد میدهد، راه حل میدهد، سیاست میدهد و به کارفرما کمک میکند. این کارفرما میتواند دولت باشد یا بخش خصوصی یا هر کس دیگری. ولی دقت کنید که جامعهشناسی مردممدار یک کار دیگر میکند که بنظر من خیلی جالب است و اصلاً نه چپ است و نه مردمانگیز، بلکه عامل غنای جامعهشناسی است. جامعهشناسی مردممدار از اقشاری که مطالعه میکند الهام میگیرد، چون به آنها نزدیک میشود. کفایت تجربی خودش را با این ارتباطی که با مخاطباش دارد میگیرد. فکر میکند ببیند بحثاش چقدر برای این مخاطبی که راجع به آن حرف میزند، مفهوم است و از همه مهمتر، بر خلاف جامعهشناسی سیاستگذار، اگر به تحلیل خوبی رسید آن را با همان قشری که دارد آزار میبیند و دارد قربانی میشود در میان میگذارد. یعنی چه کسی گفته حرفهایی را که جامعهشناسان میزنند فقط دولتها باید بشنوند- به خصوص که ممکن است اصلاً نشنوند و ممکن است تبدیل به سیاست هم نشود. خود آنهایی که قربانی میشوند باید بدانند علت قربانی شدنشان چیست. چه مشکلی باعث شده که مثلاً بچههایشان معتاد شوند، چه مشکلی باعث شده که بچههایشان افسرده شوند. بنابراین اگر جامعهشناسی هم از درون خود این مخاطبان الهام میگیرد، هم اگر به یک حرف شسته و رفتهای رسید- ممکن است به سیاستهای سیاستگذاران تبدیل نشود- خود آن مردمی که با آن موضوع درگیر هستند میتوانند از این تحلیل استفاده کنند و برایشان راهگشا باشد. به این معنا یک تشابه و تفاوتی هم با جامعهشناسی سیاستگذار دارد.
به لحاظ تئوریک هم عرض کنم که در آغاز قرن بیستم، در میان کلاسیکها، ماکس وبر خیلی خوب توجیه کرده است که چطور میشود وقتی یک پدیدهای را مطالعه میکنید هم معناکاوی کنید و هم علتکاوی، هم تفسیر کنید و هم تبیین. این که چگونه میشود هم آن نگاه عمیقی را که در سنت آلمانی هست به کار برد و هم آن سنتی که در تحقیق علمی هست که کوشش میکند بیطرفتر باشد، شخصی نباشد، تا حدودی عینیت به معنای همگانی بودن در نظر گرفته میشود. من فکر میکنم وبر این کار را خیلی خوب انجام داده است. یعنی با توضیحاتی که میدهد تلفیق این دو را با هم میشود درک کرد. همه میگویند تلفیقی کار میکنیم ولی وبر کسی است که تلفیقی کار کردن را به طرزی قابل فهم توضیح میدهد. در آغاز قرن بیستم هم بوراووی این چهار نوع جامعهشناسی را خوب توضیح داده که هر کدام از جامعهشناسیهای حرفهای و انتقادی و سیاستگذار و مردممدار جایشان کجاست. بنظر من توضیحاتش ترکیب خوبی را برقرار میکند. از نظر ایشان جامعهشناسی باید با تعامل این چهار شاخه به رشد خودش ادامه بدهد. توضیحاتی که میدهد یک توضیحات مردمانگیزانه نیست. در مقالات متعددی که در این خصوص دارد دلایلی میآورد و ترکیب خوبی را با توجه به این صد سال که شاخههای مختلف جامعهشناسی رشد کرده ارائه میدهد و از این نظر بنظر من شایسته توجه است. و اصلاً بحث یک جامعهشناسی تبلیغاتی و مردمانگیز نیست. یکی از اساتید به من میگفت نکند چون این امریکایی است حرفش مورد قبول واقع شده، اما اصلاً این گونه نیست؛ بخصوص که بوراووی آمریکائی هم نیست. توضیحات خوبی برای تعیین جایگاه این چهار نوع جامعهشناسی میدهد و میشود ترکیب اینها را بصورت منطقی پذیرفت که چگونه همدیگر را کمک میکنند.
نکته چهارم- من خودم از این ناحیه تحت تأثیر جامعهشناسی مردممدار قرار گرفتهام چون من در کارهایی که در بیست سال اول تحقیقاتم میکردم خیلی مرتونی بودم و هنوز هم البته هستم. بر این اساس، شما باید تبیین کنی، تکلیف یک تئوری را در یک بحث روشن کنی، علل مؤثر یک حادثه را بفهمی و عینیتاش هم همان نظریهآزمایی است. شما اگر از پس این کار در تجربه بر بیائید، میتوانید به علل مؤثر یک رخداد نزدیک شوید. ولی بوراووی کمی عمیقتر با مساله عینیت برخورد میکند و میگوید که عینیت فقط در نظریهآزمایی نیست. عینیت این است که پژوهشگر باید آماده باشد از پس انتقاداتی که از دریچههای مختلف، پارادایمهای مختلف، نحلههای مختلف جامعهشناسی انجام میشود، بر بیاید. ایشان از یک عینیت انتقادی دفاع میکند که این بنظر من قابل توجه است. یعنی باید نقد دیگران را شنید و حرفی که از پس این نقدها بربیاید در عرصه عمومی میماند و اثر میگذارد و نباید به همان ژست یک عینیت خام اکتفا کرد. ما در ایران خوشبختانه این چهار گونه جامعهشناسی را داریم ولی در مرحله تمهید نه در مرحلهی تراکم. یعنی حرکتهایی در هر یک دارد انجام میشود، فقط مشکلاش این است که به رسمیت شناخته نمیشود- مخصوصاً از سوی جامعهشناسی آکادمیک و ما به سوی تعامل اینها با همدیگر نمیرویم. همان عینیت انتقادی بنظر من آن مفهومی است که ما را به همه شاخهها نیازمند میکند، یعنی هر کس که در هر حوزهای حرفی میزند، باید مسوولیت جمعی هم برای بحثهایش داشته باشد.
نکته پنجم- الان در جامعه ما محققی هست که هم کارهایش در جامعهشناسی سیاستگذار واقعاً برجسته است و به اندازه کارهای تک تک وزارتخانهها اهمیت دارد و اگر کارهایشان را یک طرف بگذارند و کارهای این محقق را هم یک طرف، برابری میکند و حتی بهتر هم هست. و هم جامعهشناسیهای مردممدارش برجسته است و وقتی روی آسیبهای اجتماعی کار کرده، روی پدیده تنفروشی کار کرده، این را درجیباش نگذاشته و یک مقاله علمی- پژوهشیاش نکرده، فقط رتبه دانشگاهی نگرفته، بلکه رفته و این را با مردم در میان گذاشته و تعامل کرده و یکی از علتهای پختگی کارش هم همین است. بنابراین من فکر میکنم که جای ایشان در زندان نیست. جای آقای سعید مدنی در زندان نیست. جای سعید مدنی ریاست امثال همین جلسات است تا تجربه خودشان را بگویند. آقای میرطاهر موسوی هم همینطور. ایشان دو سمینار را با ششصد استاد سازماندهی کردهاند. جای ایشان در زندان نیست. من خواهش میکنم کسانی که این صداها را میشنوند، این کار را نکنند. اساتید دانشگاه اگر قرار باشد زیر فشار حرفی بزنند که ارزشی ندارد. قبلیها هم که حرفی زدند ارزشی نداشت. من واقعاً دیدم اینجا که بحث جامعهشناسی مردممدار هست، وظیفه ما این است که قدر کسانی را که واقعاً با تعهد تحقیق کردند بدانیم، اگر دیگران نمیدانند. رشد علوم اجتماعی از هر چهار شاخهاش واقعاً با فضای امن و آزاد ممکن میشود. فضایی که بشود تحقیق کرد. اگر این کار انجام شود مشکلات علوم انسانی هم میتواند تعدیل شود. این علوم انسانی بومی که از آن صحبت است با شعار که عملی نمیشود. جامعهشناس بومی یعنی یک محققی که بیاید به خوبی تحقیق کند، تئوری را بیخودی مصرف نکند، خوب با واقعیت تطبیق دهد، حالا یا تئوری را نقد کند یا خودش یک نظریه بدهد. این است که میتواند به جامعهشناسی ما کمک کند.
محمد امین قانعیراد:
از آنجا که عنوان بحث بعدی که خانم دکتر شریعتی مطرح میکنند « جامعهشناسی مردممدار از ایده تا امکان» است، در جمعبندی صحبتهای دکتر جلاییپور بنظر میآید که ایشان هم ایده جامعهشناسی مردممدار را مفید دانستند و هم آن را کاملاً ممکن. ایشان در واقع یک تصویر بهداشتی و علمی از جامعهشناسی مردممدار ارائه دادند که هدفاش دستیابی به عینیت جامعهشناختی است، البته نه به معنای رایج آن. به تعبیر ایشان، مفهوم عینیت در جامعهشناسی مردممدار مقداری تغییر پیدا کرده و یک درک نوینی از مفهوم عینیت جامعهشناختی مطرح شده که بجز فضای آکادمی برای آزمون عینیت، برای مطمئن شدن از کفایت تجربی با مردم ارتباط خواهد داشت. حالا اگر در آن چهار ضلعی که بوراووی مطرح کرده یعنی جامعهشناسی حرفهای، جامعهشناسی سیاستگذار، جامعهشناسی مردممدار و جامعهشناسی انتقادی، حرف آقای دکتر را بخواهیم گسترش بدهیم در واقع جامعهشناسی یا شناخت جامعه صرفاً از موضع آکادمی به تنهایی به شیوه عینی ممکن نیست و اینجا نیاز به اتخاذ مواضع سهگانه دیگری هم دارد. یعنی اگر بخواهیم به این طرح چهار قطبی وفادار باشیم باید بگوییم که در کنار نگاه آکادمیک سه نگاه دیگر هم هست: نگاه دولت هست که در اصل در پی اداره جامعه است، نگاه مردم هست که خودشان در جامعه حضور دارند، و یکی هم نگاه روشنفکرانی است که درباره ارزشهای جامعه و چشماندازهای آینده جامعه بر مبنای جامعهشناسی انتقادی میاندیشند. بنابراین اگر جامعهشناسی بخواهد به درکی عینیتر و واقعیتر نسبت به مسایل جامعه پیدا کند باید علاوه بر جایگاه آکادمیک خود، با جایگاههای دیگر (با این سه جایگاه) در ارتباط و تعامل باشد و جامعهشناسی مردممدار، به طور خاص، این تعامل با مردم را مطرح میکند.
این نگاهی که آقای دکتر اینجا مطرح کردند شبیه همان بحثی است که خود بوراووی در جاهای مختلف به آن اشاره دارد تحت عنوان مدل ارگانیک در جامعهشناسی مردممدار و معتقد است اگر جامعهشناسی مردممدار ارتباط خودش را با آکادمی از دست بدهد و از درون این مربع چهارضلعی خارج شود ممکن است، به تعبیر ایشان، به یک نوع مردمفریبی و، به تعبیر آقای دکتر جلاییپور، مردمانگیزی دچار شود. از نظر بوراووی، جامعهشناسی مردممدار باید با دیگر انواع جامعهشناسی تعامل داشته باشد. بویژه با جامعهشناسی آکادمیک که با آن باید رابطۀ همافزایی داشته باشد و دوقلوهای توأمی را تشکیل دهند و در کنار همدیگر هویت پیدا کنند و پیشروند. در غیر این صورت، هر کدام از آن چهار بعد در معرض چهار آسیب قرار میگیرند. وقتی از همدیگر جدا میشوند نگاه آکادمیک نسبت به جامعه نگاهی خود-ارجاع (Self-referential) میشود و وقتی میخواهی درباره علت تحلیلهایش توضیح دهد میگوید نمونهگیریام چنین میگوید، یا فلان آزمون آماری و فلان تئوری این را میگوید. این یک نوع خود-ارجاعی است- یعنی چیزی که تحت عنوان دغدغه روش و حتی میتوان دغدغه نظریه نامید. این که جامعهشناسان صرفاً بخواهند خودشان را بر مبنای صحت نظریاتشان و صحت متدلوژیشان توجیه کنند، و البته که آکادمی این کار را میکند و البته که باید به این کار هم ادامه بدهد، ولی جامعهشناسی حرفه ای در معرض این خطر قرار دارد که یک پدیده خود-ارجاع شود و خارج از خودش هیچ مرجعی دیگری را برای ارزیابیاش به رسمیت نشناسد. جامعهشناسی سیاستی هم با توجهی که نسبت به دولت، نسبت به برنامهریزان یا نسبت به سیاستگذاری میکند، ممکن است به این بلا دچار شود که خود بوروکراسی هم مساله را تعریف کند و هم راه حل بدهد، هم بگوید چه باید کرد و هم منافع خودش را نگاه کند. در این میان جامعهشناس، به تعبیر بوراووی، به نوکرمآبی دچار میشود- یعنی جامعهشناسان در درون سیستمهای سیاستی حضور دارند ولی صرفاً در خدمت آن قرار دارند. همین مشکل ممکن است برای جامعهشناس مردممدار هم ایجاد شود موقعی که تحت تأثیر توده است یا صرفاً میخواهد نگاه توده یا مردم را منعکس کند، بدون این که رابطهای دوجانبه با آنها برقرار کند و بدون اینکه هدفش یاد دادن هم باشد؛ هر چند که جامعهشناس مردممدار از مردم باید یاد هم بگیرد.
جامعهشناسی انتقادی هم ممکن است دچار آسیب شود و آن این است که بر اثر نوعی بنیادگرایی، منتها از نوع فکری، دچار دگماتیسم شود. با یک نوع بنیادگرایی فکری بر سر یک اصولی بایستد و اصلاً از آن اصول تخطی نکند. بر حسب آن اصول هم همه چیز را تبیین کند بدون اینکه به جغرافیای حرف، به زمان، به نیازهای زمان و به اقتضای زمان توجه کند. اینها نکاتی بود که در جمعبندی و در ادامه صحبت هایی دکتر جلایی پور به نظر من رسید. در ادامه از خانم دکتر شریعتی خواهش میکنم بحث خودشان را طرح کنند.
سارا شریعتی: «جامعهشناسی مردممدار از ایده تا امکان»
از آقای دکتر جلاییپور تشکر میکنم به دلیل اشارهشان به جای خالی دکتر سعید مدنی که به معنای واقعی یکی از نمایندگان اصلی و مصادیق جامعهشناسی مردممدارند، قبل از اینکه این نامگذاری مطرح و رایج شود. اشاره به دکتر مدنی برای من امکانی فراهم میکند که بحث را به همان دغدغه خودم بکشانم که اگر هم ایده جامعهشناسی مردممدار را بپذیریم، آیا اساساً ما در ایران شرایط امکان جامعهشناسی مردممدار را با تعبیری که بوراووی از آن ارائه میدهد- یعنی به عنوان جامعهشناس ارگانیک در پیوند با جنبشهای اجتماعی و شبکههای اجتماعی- داریم؟ اگر داریم به چه شکل است و اگر نداریم در این صورت شاید جامعهشناسی مردممدار فقط به یک ادبیات مردممداری تبدیل شود بدون اینکه پراتیک جامعهشناسی تفاوتی کند. بنابراین من بحثم را حول دو محور میآورم. یکی ایده جامعهشناسی مردممدار و دیگری امکان جامعهشناسی مردممدار.
راستش ترجمه Public sociology، جامعهشناسی عمومی به جامعهشناسی مردممدار برای من خیلی نمادین بود به دلیل اینکه احساس کردم که این بار با مفهوم مردم، با ایده مردم، نه در سیاست که در آکادمی مواجه میشوم. در حالی که ما عادت کرده بودیم در یک برهه مردم را در حوزه سیاست و در مبارزه اجتماعی پیدا کنیم. مبارزان سیاسی ما کسانی بودند که هدفشان بهبود شرایط مردم بود، نام مردم در اغلب نشریاتشان بود. اگر نشریات دوره مبارزه را نگاه کنیم، مردم مفهومی است که مدام تکرار میشود. و بعد باز دوباره در دوره بعدی هم در سیاست به مفهوم مردم برخوردم، این بار نه در سیاست مبارزه، بلکه در سیاست سیاستمدار. سیاستمداری که به رأی مردم احتیاج داشت به سراغ مردم میرفت، آنها را خطاب میکرد و متقاعدشان میکرد، چون نیازمند مردم بود. اما در علم، در علوماجتماعی، مفهوم مردم کمتر حضور دارد. جامعهشناسی پس از دوره کلاسیکها، که به گفتهی مایکل بوراووی هدفش تغییر جهان بود، در یک دوره تمام تلاشش حفظ جهان و وضع موجود شد. این جامعهشناسی به نام غیرجانبدار بودن یا برای پرهیز از اتهام پوپولیسم، اصلاً پرداختن به مسائل مردم یا رفتن به سراغ آنها را کنار گذاشت و با یکجانشین شدن در دانشگاه ضرورت رجوع به مردم را احساس نمیکرد. در نتیجه ما در علم کمتر با مردم برخورد میکردیم. یکی از دلایلی که این مفهوم کنار گذاشته شده بود شرایط مدرن بود. منطق مدرنیته تمایز و تقسیم بود. وقتی از جامعه صحبت میکردیم از یک کل مبهم به نام مردم حرف نمیزدیم، از اقشار حرف میزدیم، از طبقات اجتماعی حرف میزدیم. از گروههای مردمی حرف میزدیم نه از یک واژه مبهم و کلیتی به نام مردم. اما چند سالی است که مفهوم مردم وارد ادبیات علوم اجتماعی شده است؛ به واسطه ریاست انجمن بینالمللی جامعهشناسی یا به دلیل ضرورتهای اجتماعی. یکی از جامعهشناسان فرانسوی میگوید در جامعهای که دموکراسی تضعیف میشود ایده مردم دوباره بازگشت میکند. بوراووی از بازگشت ایده مردم به علوم اجتماعی صحبت میکند به این دلیل که دموکراسی در جوامع دموکراتیک دوباره ناکارآمد شده و بنابراین جامعهشناسی و علوماجتماعی دوباره به سراغ ایده مردم رفته است. اما در ایران برای من حضور و وجود مردم در جامعهشناسی به یمن یک ترجمه اتفاق افتاد، ترجمه پابلیک (عمومی) به مردممدار.
برای من جالب بود که خود مایکل بوراووی هم در کارش میگوید که وقتی از جامعهشناسی پابلیک حرف میزنم همه یاد این میافتند که اصلاً برای چه چیزی رفتند و در جامعهشناسی تحصیل کردند. نسل ما، یا بهتر است بگویم مواردی مثل ما، برای تغییر امر اجتماعی، برای اصلاح وضع اجتماعی، برای تفسیر جهت نقد امر اجتماعی بود که جامعهشناسی خواندیم- نقد و اصلاح و تغییری که ما در اصل هدف جامعهشناسی آکادمیک را هم همین سه مورد میدانیم. بنابراین طرح جامعهشناسی مردممدار در ایران با این ترجمه برای من بسیار مبارک و بسیار جذاب بود. احساس میکردم که از خیلی از مباحث دارد اعاده حیثیت میشود و برای اینکه از این مفاهیم اعاده حیثیت شود یک «غریبه» لازم بود. این کارِ ما نبود. لازم بود غریبهای بیاید و از مفاهیمی مثل تعهد، جهتگیری اجتماعی و مردممداری در آکادمی دفاع کند و اعاده حیثیت کند. حتی تا آنجا برود که از نوعی جامعهشناسی پارتیزان صحبت کند، بدون اینکه بترسد که به ایدئولوژیک بودن و پوپولیست بودن متهم شود و بنابراین بسیار مبارک بود و طرح بحثاش بسیار مناسب بود.
دکتر جلاییپور گفتند که امریکایی بودن برای اینکه یک بحثی بگیرد کافی نیست. آقای دکتر درست میفرمایند، کافی نیست ولی لازم هست. موقعیت هژمونیک و اینکه چه کسی چه بحثی را مطرح کند بحث مهمی است. باید شما در موقعیت هژمونیک و مسلط باشید تا بحثتان پذیرفته شود. پایگاه اجتماعیتان در نظریهای که مطرح میکنید مهم است. اما به هر حال، این بحث و طرح آن برای من جذاب بود. مهم است که یک جامعهشناس در بالاترین موقعیت آکادمی به نقد آکادمی و موقعیت جامعهشناسی بپردازد. بنظرم جامعهشناسی که ایشان به آن میپردازد، و برای من بسیار جذاب است و انگار که دغدغههای اولیهام را در این نوع جامعهشناسی دارم پیدا میکنم، با نقد آغاز میشود اما اولین نقد، طبیعتا باید نقد خودش باشد. نقد آن سه تیپ جامعهشناسی که میگوید تا امروز در آکادمی زیستهاند؛ یعنی نقد جامعهشناسی حرفهای، نقد جامعهشناسی سیاستگذار و نقد جامعهشناسی انتقادی. بنظرم میرسد با نقد این سه نوع جامعهشناسی و با تجدید عهد جامعهشناسی موجود با مطالبات و اهداف بنیانگذارانش، میتوانیم به آن دغدغه اجتماعی مردممداری یا عمومیتی که مایکل بوراووی به آن میاندیشد، برسیم، به این ترتیب میتوانیم تحرک و پویایی را به جامعهشناسی بازگردانیم و جامعهشناسی میتواند نقش انتقادی، اعتراضی، افشاگرایانه یا اصلاحی و تغییردهنده اش را در جامعه ایفا کند. این نوع جامعهشناسی مشخصاً گرایش چپ دارد و این دغدغهی بوراووی، دغدغهای است که از جامعهشناسی چپ میآید. بنابراین برای همه کسانی که احساس میکنند این سنت در جامعهشناسی باید اجرا شود، طرح بحثاش بسیار جذاب بود. اما برای مایی که به همین سنت در جامعهشناسی تعلق داریم بنظرم میرسد که جامعهشناسی مردممدار نباید یک مقوله جدیدی در میان دیدگاههای جامعهشناسی باشد. جامعهشناسی مردممدار یک مقوله جدید نیست، خودِ جامعهشناسی است. یک بهاضافه نیست؛ یا یک ویتامین برای جامعهشناسی حرفه ای، انتقادی یا سیاستگذار. جامعهشناسی مردممدار هدف جامعهشناسانی است که جامعهشناسی را وارد آکادمی کردند: دورکیم، مارکس، وبر و همه کلاسیکها. جامعهشناسی انتقادی هم در اصل ضرورت کارش همین است. چرا جامعهشناسی انتقادی را به یک جامعهشناسی روشنفکرانه تقلیل میدهیم. اصلاً معنای سنت جامعهشناسی انتقادی دقیقاً نقد سلطه است. بنابراین من از این «ایده»، ایده جامعهشناسی مردممدار بعنوان روح جامعهشناسی- همان اصطلاحی که خود بوراووی هم بکار میبرد، دفاع میکنم اما نه به عنوان نوع جدیدی از جامعهشناسی.
حالا میرسیم به «امکان» جامعهشناسی مردممدار. بوراووی میگوید که پیشینیان ما یعنی بنیانگذاران جامعهشناسی وعده دورهای جدید و پیشرفت میدادند. مارکس میخواست پروژه سوسیالیسم را در منجلاب سرمایهداری پیش ببرد، دورکیم میخواست پروژه همبستگی را مطرح کند، وبر میخواست در متن افسونزدایی معنایابی کند و در قفس آهنین، آزادی را جستجو کند. با این سنت است که می بایست تجدید عهد کنیم. در عین حال، به تعبیر خود بوراووی، ما یک قرن است تلاش میکنیم جامعهشناسی را از یک دانش عمومی و خیابانی و خودمانی به یک دانش آکادمیک تبدیل کنیم؛ یعنی علمی مبتنی بر پژوهش و روش و نظریه. امروزه در شرایطی که جامعهشناسی در امریکا بسیار ایزوله شده، بسیار حرفهای شده، بسیار تخصصی شده، وقت آن است و کاملاً آماده است که این دانش را دوباره به صاحبانش که مردم باشند برگرداند و جهتاش را برگرداند به سمت جامعه.
اما سئوال من این است: آیا ما هم چنین ارزیابی از جامعهشناسی در کشور خودمان و در جامعه خودمان داریم؟ از بعضی از جامعهشناسان شنیدهام که ما در مرحله تأسیس هستیم، آیا واقعاً چنین است؟ آیا جامعهشناسی ما به واقع دچار تخصصیشدن افراطی است؟ مرحله حرفهای شدن و جزیرهای شدن؟ در مرحلهای که آنقدر خودمختاری پیدا کردهایم که اصلاً رابطهمان با اجتماع کاملاً از بین رفته است؟ و دوم درباره راهحلی که بوراووی میدهد. راهحلی که ایشان ارائه میدهد، و آقای دکتر قانعیراد هم اشاره کردند، جامعهشناسی ارگانیک است که اصطلاح گرامشی است. جامعهشناسی ارگانیک با جنبشهای اجتماعی، شبکههای اجتماعی، و مردم پیوند میخورد. راهحل مایکل بوراووی راهحلی حداکثری است. اما منِ جامعهشناس ایرانی اگر بخواهم مردممدارانه عمل کنم راهحل من چیست؟ بنظرم میرسد بسیار حداقلی است. یکی اینکه به زبان مردم صحبت کنم، یکی اینکه تعاملم را بیشتر کنم، یکی اینکه در حدی که میتوانم مخاطبانم را گسترش دهم. یعنی مشخصاً از مطبوعات و رسانهها استفاده کنم، که بنظرم قابل دفاع هم هست اما این کاری است که کم و بیش آنانی که به ترویج تخصصی دانش اجتماعی هم معتقدند دارند انجام میدهند. بنابراین، چه اتفاق جدیدی با نهادینه کردن ایده جامعهشناسی مردممدار در جامعهشناسی ما خواهد افتاد؟ آیا شرایط اجتماعی ما تغییر میکند؟ آیا نمونهای مثل دکتر مدنی که مردممدارانه عمل میکنند شرایط امکان این تحقیق میدانی ارگانیک با جامعه را پیدا میکنند؟ آیا جامعهشناس ما میتواند- اگر بخواهد، چون خواستن و انگیزهاش هم بحثی است- و اصلاً امکان این را دارد که به عنوان یک روشنفکر ارگانیک در سطح جامعه عمل کند؟ شرایط سیاسی ما، محدودیتهای اجتماعی ما به او این اجازه را میدهد؟ اگر که چنین اجازهای نمیدهد پس به جای اینکه با یک گروه جدید ایجاد کنیم و نهاد مکملی بسازیم، بیاییم جامعهشناسی را مجددا با وعدههای اولیه خودش آشتی بدهیم. اگر جامعهشناسی در امریکا، که مایکل بوراووی از آن زمینه صحبت میکند، در مورد جنگ ویتنام، جنگ عراق، سیاستهای دولت، مسائل مشخص اجتماعی و سیاسی جامعه خودش اعلامیه میدهد و موضع میگیرد، ما با شرایط عدم امکان مواجهیم. با این شرایط که نه در مورد جنگ و سیاست دولت و موقعیت موجود، بلکه حتی در مورد عضو جمع خودمان- دکتر مدنی- هم که مصداق جامعهشناسی مردممدار میدانیم، نمیتوانیم کاری انجام دهیم. بنابراین فکر میکنم که قبل از طرح ایده باید شرایط امکانش را هم مجدداً مورد بحث قرار دهیم.
ناصر فکوهی: «ترویج و تخصص و گذار از دانش نهادینه به دانش خودمدار در علوماجتماعی»
بحث من یک مقدمه دارد و بحث اصلیام نیاز به طرح مبانی تئوریکی دارد که طبعاً نمیشود در این فرصت تمام آن را باز کرد و اشارههایی به آن خواهم کرد. به هر حال بحث من مکتوب خواهد شد و در قالب مقاله منتشر میشود. من صرفاً طرفدار طرح شفاهی مطالب نیستم و همه مطالبام را مکتوب میکنم و منتشر میکنم که بشود روی آنها صحبت کرد. اول بگویم که من در «شورای علمی همایش» مخالفت خودم را با ترجمه Public sociology به جامعهشناسی مردممدار اعلام کردم. این ترجمه از لحاظ زبانی غلط است و اصلاً در زبان فارسی این چنین معنایی ندارد. معنای پسوند «مدار» همان «محور» است و باید به آن تبدیل شود. البته معادل مردممحور را هم باید در مقابلEthnocentric بیاوریم که Public sociology به هیچ وجه این نیست.
اما نکته نخست اینکه، اینجا در مورد گرایش بوراووی صحبت شد. باید بگویم بوراووی یک جامعهشناس دقیقاً مارکسی، نومارکسی، است. هیچ ابهامی هم در این مسئله نیست و کافی است لیست مقالاتاش را ببینید. حتی در لیست مقالاتاش ایشان روی مارکسی بودن خودش تأکید دارد؛ البته نه مارکسیست بودن بلکه مارکسی بودناش. ایشان دقیقاً درون یک سنت مارکسی قرار دارند که از خود مارکس شروع میشود. دوم اینکه من فکر نمیکنم بوراووی به هیچ عنوان ادعای این را داشته باشد که یک چیز جدید ابداع کرده است. به هیچ عنوان این ایده جامعهشناسی عمومی- واژهای که من در شورای علمی اعلام کردم درست است زیرا پابلیک را در فارسی همیشه عمومی ترجمه میکنیم- یک امر جدید در جامعهشناسی نیست. ریشه این بحث هم در حقیقت نه به مارکس بلکه به کنت و دورکیم بر میگردد، چون دیدگاه مارکس دیدگاهی است که بعداً در جامعهشناسی یا انسانشناسی به آن گفتند جامعهشناسی اکتیویست.
اینجا من هم، مثل دوستان دیگر، باید یادی بکنم از آقایان میرطاهر موسوی و سعید مدنی که این تریبون باید در اختیار آنها میبود تا در اختیار ما. آرزو میکنم که مشکلشان زودتر حل شود و به جمع ما بپیوندند و بهای دغدغهشان را برای مسایل این کشور، بهای دلسوزیشان را برای اینکه نمیخواهند نسبت به سرنوشت کشورشان بیتفاوت باشند، به این شکل نپردازند. این در حالی است که کسانی که نه این چنین دغدغهای و دلسوزیای دارند در میان خود جامعهشناسان و دیگران از نعمت آزادی برخوردارند اما آنها دارند بهای دلسوزی و دغدغهشان را برای جامعه میدهند. این را هم باید ناشی از یک سوءتفاهمی در جامعه ما دانست، و ظاهراً هم پایانی ندارد، و آن هم تجربه ما از مدرنیته است. به دلیل اینکه این مدرنیته یک مدرنیته ناقص، شکلنگرفته، تخریبشده، بیمعنا، و کجوکوله است. در این وضعیت، کسی که به جامعه بگوید که اشکالی دارد، مثل پزشکی که به بیمار بگوید تو بیماری و باید خود را معالجه کنی، بهترین و سریعترین راه را برای از بین بردن این مشکل را در این میبیند که پزشک را بگیرد و حبس کند تا بگوید تو هیچ بیماریای نداری. متأسفانه این ثمره عدم درک مدرنیته است. ما میگوییم مدرنیته ولی مدرنیته ما یک مدرنیته مادی است که با نفت آمده. اگر نفتی نبود نه این سالن بود، نه ما بودیم، نه قیافه من اینگونه بود نه قیافه شما. بنابراین با پول نفت بوده که ما این چیزها را ساختیم و خودمان را نباید اشتباه بگیریم. ما همان آدمها هستیم و به همین جهت هم به این شکل رفتار میکنیم. پزشکی که میگوید مشکل تو چیست و میخواهد معالجه کند، بیمار به او حمله میکند و خفهاش میکند. این مدرنیته ماست.
اما من معتقدم بحث جامعهشناسی عمومی یا جامعهشناسی مداخلهگر، اکتیویست، فعال که آن هم جایگاه خودش را دارد، از ابتدا وجود داشته و شاید بشود گفت بنیانگذارش هم مارکس است. مارکس خودش هم به همین شکل عمل میکرد- یعنی نه فقط تئوری میداد بلکه انقلاب راه میانداخت، دائم در زندان بود، مدام در جاهای مختلف درگیر دولتها بود و در تبعید بود، و در عین حال هم یک روزنامهنگار بود و مدام در روزنامهها مینوشت. سنت مداخلهگری و جامعهشناسی مداخلهگر از مارکس تا امروز ادامه پیدا کرده است، هر چند که اکادمیک شده و نهایتاً به شکل مارکسی درآمده که ما در بوراووی میبینیم.
اما یک سنت دیگر هم در جامعهشناسی داریم که سنت کنتی و دورکیمی است که از ابتدا این را اعلام میکردند که آن جامعهشناسی که در خدمت مردم نباشد، در خدمت تغییر جامعه نباشد، در خدمت بهبود وضعیت مردم نباشد، مطلقاً هیچ ارزشی ندارد و من به عنوان کسی که دورکیمی هستم معتقدم این چیزی است که کاملاً در سنت جامعهشناسی و در سنت علوماجتماعی وجود داشته است. لااقل در فرانسه که مهد جامعهشناسی است و تمام جهان را از لحاظ نظریههای جامعهشناسی تغذیه کرده، این همیشه رعایت شده است. حتی کسانی که در سیستم راست فرانسه بودهاند، مثل آرون، به این سنت پایدار بودند؛ به این سنت که باید مشارکت کنند و باید در روزنامه بنویسند. آرون در تمام عمرش در روزنامه مینوشت و هرگز روزنامه را ترک نکرد. به همین جهت هم من فکر میکنم که یکی از مشخصات این جامعهشناسی شرکت و مشارکت در رسانههای عمومی است.
خوشبختانه اینجا آقای دکتر جلاییپور حضور دارند. ۱۶ سال پیش ایشان سردبیر روزنامه جامعه بودند؛ اولین روزنامه زنجیرهای که آن زنجیر هنوز ادامه دارد. در آن موقع که ایشان آن روزنامه را تأسیس کردند جامعه در اوج شعف بود، چون آقای خاتمی انتخاب شده بود و همه هم حرف جامعه مدنی را میزدند. من یک مصاحبهای آنجا داشتم در خدمت ایشان تحت عنوان «جامعه مدنی از توهم تا واقعیت» و در همان سال ۱۳۷۶ گفتم که این بحثهایی که راجع به جامعه مدنی میشود، توهم یک جامعه است نسبت به خودش. جامعه مدنی یک جامعهی بسیار سختتر و بسیار مسئولانهتر است و زندگی در آن بسیار مشکلتر است از جامعهای که زیر یک سیستم نظم سنگین است. و چنین چیزی البته از بالا به دست نمیآید؛ نکته مهمی که امروز هم تکرارش میکنم. هرگز در هیچ جامعهای سیستمهای دموکراتیک از بالا به وجود نیامدهاند. هرگز در هیچ جامعهای سیستمهای دموکراتیک از انقلاب هم به وجود نیامدهاند، این یک توهم است. سیستمهای دموکراتیک در کنش اجتماعی و در تکرار آن ایجاد میشود. چه اینکه تصور کنید سیستم دموکراتیک از انقلاب میآید چه اینکه تصور کنید سیستم دموکراتیک مثل یک ابلاغیه از بالا ابلاغ میشود، این یک توهم محض است. سیستم دموکراتیک فقط و فقط در سیستم کنش اجتماعی و درونی شدن کنشهای دموکراتیکی به دست میآید که باید روز به روز تکرار شود و مدت زمان درازی داشته باشد تا بتواند در افراد درونی شود، وگرنه تمام چیزهای دیگر صرفاً لایههای بیرونی قضیه است.
جامعهشناسی مردممدار یا عمومی- که حالا بحثم بر ترجمه لغوی نیست- بنظر من هم در سنت جهانی وجود داشته است و هم در ایران. در ایران هم با حضور افراد مختلف، حالا هر کسی به گونهای، حضور داشته است. حضوری که بنده اینجا دارم و در روزنامهها هم البته حضور دارم و جاهای دیگر یا حضوری که دیگران در این نشست دارند، حالا ممکن است در روزنامه نباشند، اما همینکه به اینجا آمدهاند از لحاظ سیستم آکادمیک هیچ امتیازی برایشان ندارد و امتیاز که ندارد هیچ، آزار هم میبینند. من خودم به خاطر کارهایی که در سیستم رسانهای کردم مجازات شدهام؛ نه از جانب سیستم سیاسی بلکه از طرف همکارانم. از من میپرسند که چرا اینقدر در رسانهها حضور دارید و این ایرادی نیست که فقط به من گرفته باشند. به بوردیو هم میگفتند چرا در روزنامه مینویسی. یعنی منظورم این است که میشود به یک اوجی از لحاظ دانش آکادمیک رسید، که بوردیو شدن است و بالاتر از او نداریم، باز به او ایراد میگرفتند چرا در روزنامه مینویسی. من در جواب میگویم همین است و این جمله را در گیومه میگویم که «به شما ربطی ندارد». من دلم میخواهد در روزنامه باشم و به خودم ربط دارد و مجازاتاش را هم تحمل میکنم و ضربهای که سیستم آکادمیک از این بابت به من میزند را هم تحمل میکنم و بنابراین میدانم که این کار هزینه دارد. میدانم نوشتن در نشریههای صرفاً علمی-پژوهشی به قول ایرانیها، عدم حضور در سیستمهای عمومی، نامرئیشدن کامل در سیستمهای عمومی و فقط حضور در نشریههای شبحآمیزی به نام علمی-پژوهشی، جایگاه خیلی بالاتری در سیستم آکادمیک دارد. هر چند که من خودم سردبیر یکی از مجلات علمی- پژوهشی دانشگاه تهران هستم و بنابراین بهتر از هر کسی میدانم که چیست. این سیستم آکادمیک حضور در رسانههای عمومی را نمیپذیرد.
میگویند ما در مرحله تأسیس هستیم. اما بنظر من، ما در مرحله پیشتأسیس هستیم. علوم اجتماعی در ایران حداکثر سی سال سابقه دارد- سی سال سابقه واقعی. حالا شما میتوانید هفتاد سال و هشتاد سال را به عمر دکتر صدیقی مرحوم حساب کنید که در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران درس جامعهشناسی میداد و بگویید جامعهشناسی در ایران از همان زمان آغاز شده است- اینها داستان است. علوماجتماعی در ایران به نظر من حداکثر ۲۰ یا ۳۰ سال پیشینه دارد که در این مدت هم به نظر من کارش خوب بوده و توانسته به چیزی تبدیل شود که جدیاش میگیرند. حالا علوماجتماعی و علوم انسانی را جدی میگیرند وگرنه ما اینجا نبودیم و نمیتوانستیم حرف بزنیم.
من فکر میکنم آینده آکادمی در نابودی آکادمی است. من این را توضیح میدهم و این اصل بحثی است که میخواهم بکنم. این امر بازتاب و، در حقیقت، ادامه منطق آخرین انقلاب فناورانهای است که اتفاق افتاده است و این سیستم صرفاً در آکادمی علوم اجتماعی یا علوم انسانی نیست. اینجاست که ما از تعمیم در مقابل تخصص صحبت میکنیم. یک پیوستار داریم که در یک طرفاش تعمیم است که من به این میگویم دانش مردم، دانش عمومی. در طرف دیگر هم تخصص را داریم که دانشی اشرافیگرا و آریستوکرات است. در یک طرف چیزی را داریم که میگوید فکر کردن خاص من است، کسی دیگر نباید فکر کند، کس دیگری نباید نظر بدهد، کس دیگری نباید مشارکت کند در تغییر سیستم اجتماعی یا تصمیمگیری. در طرف دیگر، سیستمی داریم که هر چه کمتر حاضر است به سیستم نخبهگرایانهای تفویض اختیار کند که خودش را بصورت یک سیستم تخصصی درآورده است. این صرفاً به علوماجتماعی ربط ندارد، اشتباه نکنید. امروز در تمام دموکراسیها سیاستمداران حرفهای زیر سئوالاند. هیچ کسی دیگر به آنها اعتماد ندارد. چون هر کسی میآید دو سه دوره میشود رئیس جمهور و بعد هم میشود شومن در کنفرانسها. مقالاتی را که درباره کلینتون و بلر نوشته میشود بخوانید. درآمدی که بلر الان دارد حدود صد میلیون دلار در سال است، در حالی که درآمدش به عنوان نخستوزیر انگلیس چیزی در حدود یکی دو میلیون دلار بود. بنابراین سیستم عمومی دیگر به سیستم سیاستمداران حرفهای اعتماد ندارد. خودش میخواهد تا جایی که ممکن است مشارکت کند. دموکراسی انتخاباتی به سود دموکراسی مشارکتی در حال اضمحلال است. یعنی آن چیزی که باید به مردم برگردد دارد بر میگردد.
دانشگاهیان هزاران صفحه علیه ویکیپدیا مطلب نوشتهاند. در طول تاریخ آکادمی از قرون وسطا و حتا از دوره قبل از آکادمی، از دوره تفتیش عقاید، من فکر نمیکنم اینقدر مطلب که علیه یک سیستم دانش مشارکتی، مثل ویکیپدیا، نوشته شده است علیه موضوعی نوشته شده باشد. برای چه؟ برای اینکه جلوی ویکیپدیا را بگیرند چون این یک دانش مشارکتی است. الان سیستمهای آکادمیک ما حداکثر به ۱۵ تا ۲۰ زبان مطلب منتشر میکنند، که تازه اکثر این زبانها بجز چند زبان انگلیسی و فرانسه و آلمانی حاشیهای شدهاند. اما در ویکیپدیا ۲۶۹ زبان وجود دارد، و از جمله زبانهای رایج در ایران مثل گیلکی و کردی. پس این دانش عمومی صبر نمیکند برای یک اشرافیتی که خود- اعلام کرده است. اشرافیتی که خودش فقط خودش را اشرافیت میداند، نه کسان دیگر. ما دانشگاهیان هر چه بیشتر داریم شبیه به کسانی میشویم که خودمان به خودمان امتیاز میدهیم. میگوییم بنده دکترم، بنده استاد دانشگاهم، بنده مطالبم در روزنامههای علمی- پژوهشی چاپ میشود بقیه هم بروند دنبال کارشان. البته بقیه میروند دنبال کارشان اما بدون ما.
این سیستم، همانطور که گفتم، مختصِ علوماجتماعی نیست. اکنون به شکل بسیار گسترده و عمیق در سیستم آکادمیک علوم طبیعی هم در جریان است. مثلاً میپرسند آیا بدن ما متعلق به خودمان است یا متعلق به پزشکان. پزشکان، به عنوان اشرافیت اپیستمولوژیکی که به خودشان حق میدهند بدن را در اختیار بگیرند و هر کاری میخواهند بکنند، یا مردمی که معتقدند بدن به خودشان تعلق دارد؟ یک بدن اگر به خود فرد تعلق داشته باشد بیشتر به سلامتاش فکر میکند، ولی اشرافیت پزشکی بیشتر به بیماری فکر میکند و به اینکه حتا این بدن تخریب شود تا کار او پیش برود. بنابراین این سیستم الان به صورت عمومی در کل دنیا مورد بحث است. به همین جهت گفتم آینده آکادمی در نابودی آکادمی است. اما باید اضافه کنم نابودی آکادمی به معنای نابودی مطلق آن نیست، بلکه به معنی تغییر رادیکال آکادمی است. آکادمی به شکلی که در دنیای صنعتی و قرن بیستمی وجود داشت در آینده دیگر نمیتواند وجود داشته باشد. یا خودش را با این شرایط تطبیق میدهد یا سیستم اجتماعی نابودش میکند.
محمدامین قانعیراد: «سه روایت حداقلی،میانه و حداکثری از جامعهشناسی مردممدار»
اول اجازه دهید درباره ترجمه Public sociology نکتهای را عرض کنم. همانطور که دکتر فکوهی گفتند در رابطه با ترجمه این واژه اختلاف نظر وجود دارد. من خودم این را در چند مقاله ای که قبلاً منتشر شده است «جامعهشناسی حوزه عمومی» ترجمه کرده ام . اولین باری که آقای بوراووی میخواستند به ایران بیایند در هیات مدیره انجمن نام ایشان مطرح شد و همکاران با کارهای ایشان آشنا نبودند. به دوستان گفتم که او نظریهپرداز بسیار مطرحی است. البته من پیش از این کارهای ایشان را خوانده بودم و در مقالهای در حوزه جامعهشناسی علم به آنها ارجاع داده بودم. در آن مقاله همچنین چهار مفهوم بوراووی را از حوزۀ جامعهشناسی به کل علم بسط دادم. بوراووی را که دعوت کردیم در جلسهای به ایشان گفتم من مفاهیم شما را بسط داده ام و مفاهیم علم حرفهای، علم سیاستی، علم حوزۀ عمومی و علم انتقادی را مطرح کرده ام. پرسید مثلاً فیزیک چگونه علم حوزۀ عمومی میشود؟ گفتم زمانی که شما مفاهیم فیزیک را بین جامعه میبری و مثلاً وقتی که یک مجله عمومی برای جامعه منتشر میشود و مفاهیم فیزیکی را بین مردم میبرد، آن فیزیکدانی که از دانشگاه بیرون میآید و در حوزه عمومی برای مردم مفاهیم دانش فیزیک را مطرح می کند به نحوی فیزیکدان حوزۀ عمومی(مردممدار) است. پرسید فیزیک انتقادی چه چیزی میشود؟ گفتم فیزیک انتقادی یک نظریهپرداز جدیدی است که نظام نظری سابق را به چالش میکشد و در حاشیه دانشگاه است و، به تعبیر تامس کوهن، علم هنجاری موجود را مورد انتقاد قرار می دهند. همان کسانی که ستون پنجم جامعه در دانشگاهاند و بعد هم ممکن است موفقشوند نظام فیزیک حرفه ای را تغییر بدهند. بوراووی خندید و گفت خودت میدانی! من تعجب کردم که چرا بوراووی در حوزه جامعهشناسی علم به این موضوع توجه نکرده است.
الان هم در حوزه جامعهشناسی علم تحولات جدیدی مطرح شده مثل شیوه جدید تولید دانش و بحث این است که به تدریج دانش از دانشگاه به مردم منتقل می شود. در خصوص همین تعبیر رادیکالی که دکتر فکوهی درباره نابودی دانشگاه به کار بردند، برخی مثل گیبون معتقدند که دانشگاه در آینده به فسیل و امری مربوط به گذشتۀ تاریخی تبدیل میشود. مثلاً موزهای میگذارند و میگویند این دانشگاه بوده، استادی حرف می زده و بقیه گوش میدادند و برای تماشاگران موزه هم جالب به نظر میآید! از آن جا که دنیای آینده دنیای گسترش حوزهی عمومی است و مسلط شدن مردم به سرنوشت خودشان و انتقال دانش به جامعه، این یک سازوکاری است که دارد اتفاق میافتد. اگر ابتدا جامعهشناسی از پابلیک آمده ولی بعد از یک دورهای که حرفهای شده مجدد میخواهد به پابلیک بازگردد به دلیل تحولاتی است که در عرصه دانش و ارتباطات در دنیا اتفاق افتاده است- مباحث مربوط به جامعه دانش و گسترش آموزش عالی و بعد اشباع شدن دانشگاهها از پذیرش فارغ التحصیلان خودشان. این امر در ایران هم اتفاق افتاده است. فلان دانشگاه هفتاد دانشجوی دکترا میگیرد و این هفتاد نفر بعد از فارغالتحصیلی به سمت حوزه عمومی میروند و در رسانهها، انتشارات، نهادهای غیردولتی، و در اجتماعات گوناگون مشغول به کار میشوند. بدین ترتیب جامعهشناسی در جامعه گسترش پیدا میکند. این اتفاقی است که دارد می افتد. امروز فضا تغییر کرده است. شریعتی اگر امروز بود جور دیگری با مردم صحبت میکرد، یعنی فکر نمیکرد که یک تاریخی ایستاده است تا یک مردی یک کاری بکند. تاریخ امروز ما مقداری متفاوت شده است. همه دیگر برای خود می توانند تا حدودی بیاندیشند.امروز شما می بینید در کل مملکت این دانش جامعهشناسی پخش شده است. از یکی از بخشهای دور افتاده با من تماس گرفتند و گفتند در هفته پژوهش مایلیم اینجا سخنرانی کنید. گفتم من برای مردم آن بخش چه بگویم، گفتند اینجا دانشجوی دکترا هم زیاد داریم! جامعه دارد جامعه دانش میشود و جامعهشناسی اگر فکر نکند که چگونه باید با مردم ارتباط برقرار کند و دانش را به میان جامعه ببرد، واقعاً به فسیل تبدیل می شود.
امروز مفهوم «فهم عمومی از علم» (Public understanding of science) مطرح است. این یک فعالیت دانشگاهی نیست. فعالیتی است که شما علم را به درون جامعه می برید.آیا علم مردممدار ممکن است؟ چنین کاری ممکن است و کاری است که دارد در فیزیک، شیمی، پزشکی و مهندسی صورت میگیرد. البته برخی جامعهشناسان ممکن است با این استدلال که در حال حاضر شرایط لازم وجود ندارد از عرصه گسترش فهم عمومی از جامعهشناسی فاصله بگیرند چون ممکن است به سرنوشت موسوی و مدنی دچار شوند. اما واقعیت این است که این کاری است که در این جامعه مدتهاست انجام میشود. آقای دکتر فکوهی سابقه رشته جامعهشناسی را در ایران به ۲۰ یا ۳۰ سال تقلیل دادند. اما من می گویم که جامعهشناسی در ایران از زمانی که مفهوم «پروغره» یا ترقی (Progress)را در انقلاب مشروطه به کار بردند و آثار اگوست کنت را خواندند و مطرح کردند وجود داشته است. اگر این مفهوم را هم قبول نکنید، در ۱۳۱۴ مرحوم صدیقی جامعهشناسی را درس داد، باز هم اگر قبول نکنید در ۱۳۲۲ یعنی حدود هفتاد سال پیش کتاب «علمالاجتماع» نوشته شد. حداقل این که در ۵۴ سال پیش یعنی در سال ۱۳۳۷ «موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی» تاسیس شد.
میخواهم بگویم که واقعاً نباید بحث جامعهشناسی مردممدار یا جامعهشناسی حوزه عمومی را به ریشههای مارکسیاش برگرداند. اتفاقاً بوراووی در تحقیقی که در مورد جامعهشناسی امریکا میکند میگوید جامعهشناسی قرن نوزده پابلیک بود و جامعهشناسان این کشور پروتستانهایی بودند که هدفشان ایجاد یک نوع اصلاح اخلاقی در جامعه بود. کسانی که در قرن نوزدهم در جامعهشناسی حضور داشتند در جامعه هم بودند و آکادمی هنوز به آن صورت شکل نگرفته بود و هنوز رشته جامعهشناسی هم وجود نداشت. در قرن بیستم این جامعهشناسی مردممدار ابتدایی از جامعه به درون دانشگاه میآید و تا حدودی حرفهای میشود و دلیلاش هم تشکیل دولت رفاه در امریکا است و دانشگاهیها به آدمهای حرفهای دانشگاهی تبدیل میشوند که سعی میکنند یک پل ارتباطی هم با عالم سیاست برقرار کنند، سیاستگذاری کنند و در عرصه سیاستگذاری مشاوره بدهند و دخالت کنند. این داستان ادامه پیدا میکند تا ۱۹۶۸ و تغییر فضای جامعهشناسی در امریکا و حرکتها و جنبشهای اجتماعی که آنجا اتفاق میافتد: جنبش مدنی، جنبش ضد جنگ ویتنام، جنبش زنان، جوانان، و دانشجویان. همراه با این، سرمایهداری رفاهی افول پیدا میکند و بخش خصوصی در عرصه جامعه و بازار گسترش مییابد و میخواهد جامعه را بگیرد. یعنی آن بخشی که دولت آزاد کرده بازار میخواهد جذب کند. از این طرف دانشگاهیها و جامعهشناسان برانگیخته میشوند که این حوزه را مجدداً فتح کنند و یک مقداری جامعهشناسی به سوی پابلیک برمیگردد. بنابراین بازگشت جامعهشناسی به سوی پابلیک همزمان است با موقعی که نئولیبرالیسم گسترش پیدا میکند و کسانی مثل تاچر در انگلستان و ریگان در امریکا میگویند «چیزی به نام جامعه وجود ندارد» و هدف کالایی کردن کل جامعه توسط بازار است. دولت جامعه را رها کرده است و بازار دارد همه بخشهای جامعه را تسخیر میکند. اینجا جامعهشناسی به عنوان مدافع جامعه وارد میدان میشود و یک مقداری این نگاه جامعهشناسی مردممدار مجدد احیا میشود.
مایکل بوراووی از یک تقسیم کار در جامعهشناسی صحبت میکند ولی ما میگوییم جامعهشناسی مردممدار خودِ جامعهشناسی است. مثلاً مثل این میماند که ما در ایران بگوییم که اصلاً جامعهشناسی همین جامعهشناسی مردممدار است و حالا بیاییم سراغ آدمهایش و بگوییم پیران مثلاً همان چلبی است، اما میدانیم که چنین نیست، با اینکه هر دو آدمهای قابل احترامی برای ما هستند. ویژگی پیران این است که در عرصه عمومی بیشتر کار میکند و آقای دکتر چلبی کمتر چنین است. یا مثل این است که بگوییم مدنی همان محسنی تبریزی است. واقعیت این است که چنین نیست و این یکی طوری نظام معرفتی خودش را در جامعهشناسی تعریف کرده و دیگری هم طوری دیگر. مثل اینکه بگوییم سارا شریعتی، حسین کچوئیان است. قطعاً نیست، ولی هر دو جامعهشناساند و هر دو استاد دانشگاه تهراناند. من میگویم که کچوئیان جامعهشناس حرفه ای با گرایش سیاستی است و اینکه چقدر ارتباطاش با جامعهشناسی حرفهای و جامعهشناسی مردممدار و جامعهشناسی انتقادی به او کمک کند یا نکند که به آفت جامعهشناسی سیاستی دچار نشود، آن را خودش میداند. خانم دکتر شریعتی هم در واقع در سبکی است که میشود اسم آن را سبکهای پیوندی گذاشت، یعنی یک سبک پیوندی انتقادی، حرفهای و مردممدار.
به نظر من اینکه جامعهشناسی مردممدار در ایران ممکن هست یا نیست، به این بر میگردد که شما کدام سبک از این جامعهشناسی را انتخاب کنید. این چنین نیست که ما از جامعهشناسی مردممدار تعریف خاصی داشته باشیم. خود جامعهشناسی را در واقع میشود در میدان قدرت قرار دارد. میدان قدرت سه جانبه که دولت، بازار و جامعه است و سرنوشت جامعهشناسی در درون این میدان تعریف میشود. همانطور که تحلیل بوراووی این بود که با گسترش بازار، جامعهشناسی به طرف مردم رفت ولی در دولت رفاهی جامعهشناسی به طرف جامعهشناسی سیاستی رفت. بنابراین نمیشود بگوییم جامعهشناسی یک ذاتی دارد و این هست و جز این نیست. جامعهشناسی هم واقعیتاش این است که در میدان قدرت، در آن «مثلث دولت و بازار و مردم» میچرخد و جای خودش را تعیین میکند. حالا افراد مختلف سلیقههای مختلف دارند و جاهای مختلف میروند ولی بطور کلی وضع این است که وقتی دولت رفاهی حاکم باشد، جامعهشناسهای حرفهای هم طرف سیاست گزاری میروند. در این توازن قوا جامعهشناسی هم یک موجود زنده است. تئوریها از جامعهشناسی تعریف خاصی ارائه می دهند و در بهترین حالتاش در برابر دولت و بازار آن را مدافع جامعه میدانند؛ ولی واقعیت جامعهشناسی واقعیت زندهای است که میچرخد و بر حسب اینکه چه جایگاهی به آن بدهند و موقعیت چگونه باشد میرود طرف دولت یا مردم یا آکادمی. مثل یک نرمتنی است که متناسب با مقتضیات خودش میتواند شکل پیدا کند.
بنابراین این که بپرسیم جامعهشناسی مردممدار در ایران ممکن هست یا نیست، بنظر من به روایتهای مختلفی بستگی دارد که ما ارائه میدهیم. جامعهشناسی مردممدار یک برنامه است و میتوان روایتهای حداقلی و میانه حداکثری از آن ارائه داد. بنظر من برنامه ضعیف یا برنامۀ حداقلی(Weak program) جامعهشناسی مردممدار در ایران کاملاً ممکن است و آن عبارت است از حضور رسانهای جامعهشناسی در عرصههای مختلف. ما از نظر کتاب برای دانشجویان خودمان هم کاری نکردهایم چه برسد به جامعه. هیچ کدام از دانشجویان جامعهشناسی هم کتابهای ما را نمیخوانند، مگر برای امتحان مجبور شوند که کتاب های درسی مان را بخوانند. اصلاً ما برای دانشجو کدام کتاب را داریم؟ برای حوزه عمومیمان هم نداریم. کتابهای جلال آل احمد، شریعتی، جامعهشناسی خودمانی، جامعهشناسی نخبهکشی را قبول داشته باشید یا نه باید توجه کنید که بارها و بارها چاپ شدهاند.
این بحث برای ما این امکان را فراهم میکند که یک مقداری بیندیشیم که ما نیاز داریم با مردم صحبت کنیم، نیاز داریم کتابهای لازم را برای مردم بنویسیم، نیاز داریم الگوی ارتباطی خودمان را با مردم تغییر بدهیم از حیث اینکه استفاده کمتر از جایگاه آکادمیک بکنیم و بتوانیم مقداری با مردم ارتباط بیشتری داشته باشیم. این برنامه حداقلی کاملاً ممکن است و کاملاً هم لازم است. در این برنامه حداقلی میگویند جامعهشناسان میآیند دادههای لازم را به عرصه عمومی میدهند ولی تصمیمگیری را برای مردم و سیاستگذاران میگذارند. یعنی جامعهشناس دادهها و نظریه و اطلاعات را اعلام میکند ولی تصمیمگیری نمیکند و میگذارد خود مردم تصمیمگیری کنند؛ ارائه اطلاعاتی در مورد مهاجرت، جمعیت، مشکلات بیمارستان. ما الان مشکلات شدید آموزشی داریم، مشکلات شدید بهداشتی داریم، مشکلات شدید برنامهریزی شهری داریم، مسائل متعدد اجتماعی داریم. شما دادههای خوب را عرضه کن و کسانی که میگویند نمیگذارند واقعیتاش این است که نمیخواهند کار کنند. کسی که میخواهد کار کند فکر این نیست که کسی میگذارد یا نمیگذارد. ما به یک نوع ارائه عمومی نیاز داریم، یک نوع درگیر کردن مردم را نیاز داریم، یک نوع مشارکت در بحثهای عمومی نیاز داریم و به عنوان جامعهشناس باید در این عرصهها حضور داشته باشیم. ما میگوییم ما حرفهایی داریم که در عرصه دانشگاه خواندهایم و برای بهبود زندگی مردم مفید است. ولی با این کتابهایی که من و شما داریم و با این مجلهای که آقای دکتر فکوهی سردبیرش هست نمیشود با مردم صحبت کرد. باید مجلاتی را آورد و زبانی را آورد که مردم بتوانند این زبان را بشناسند.
اما برنامه میانه (Middel program) جامعهشناسی مردممدار سعی میکند با کمک مردم و مشارکت مردم دانش جامعهشناسی را تولید کند و به مردم اجازه بدهد که در مرحلۀ تعریف مسئله و مشکل، جمعآوری دادهها، تبدیل دادهها، ارزیابی یافته ها مشارکت داشته باشند. این چیزی نیست که فقط آقای بوراووی گفته باشد. در سال ۱۹۹۴ گیبوتز در کتاب «شیوه جدید تولید دانش» میگوید شیوه قدیم تولید دانش که دانش آکادمیک بوده کم کم دارد اهمیت خود را از دست میدهد و در شیوه جدید دیگر کنترلکننده دانش فقط متخصصان نیستند که من مقاله همکارم را بخوانم همکارم مقاله من را بخواند و بگوید خوب است یا بد است و بعد چاپ شود. در این جا خارج از دانشگاه و از جمله مردم به عنوان کنترلکننده و عامل ارزیابی وارد میدان می شوند. این با مدل مارکسی فرق میکند. مارکس یک آوانگارد بود در جامعه. جامعهشناسی مردممدار نمیخواهد آوانگارد باشد. با مدل کنتی هم فرق میکند. کنت به فکر شاه-جامعهشناس بود، جامعهشناسی مردممدار به دنبال شاه-جامعهشناس شدن و به دنبال الگوی مدیریتی نیست. حتی با الگوی دورکیمی که یک الگوی پزشکی بود و میخواست یک اندامواره را برای مثال درمان کند- مشکل را جامعهشناس تشخیص دهد و راه حل را هم جامعهشناس بدهد، چیزی که بیشتر در جامعهشناسی امروز رایج است- تفاوت دارد. جامعهشناسی مردممدار این هم نیست. یک نوع جامعهشناسی است که در کنار مردم است و نه جلوتر از مردم- به این دلیل من می گویم «جامعهشناسی حوزۀ عمومی به عنوان جامعهشناسی همراه» و نه جامعهشناسی آوانگارد بلکه در کنار مردم، و به قول خود بوراووی که نوشته حوزه عمومی آن طوری که هست با همه خوبیها و بدیهایش. اگر ما جامعهشناسهای این جامعه هستیم، با همه خوبیها و بدیهایش، جامعهشناس مردممدار هم خواهیم بود. این در واقع یک مدل میانه است که به مردم کمک میکند بتوانند صدایشان را برسانند. مردم هم که میگویم گروههای مختلف مردم هستند. ما روشنفکر عمومی(General public intellectual) نیستیم که در کل سخنگوی جامعه باشیم، ما روشنفکران خاص(specific intellectual) هستیم که، به قول فوکو، قرار است از حوزه جامعهشناسی حرف بزنیم نه از هر حوزه دیگری، چرا که حوزههای دیگر تخصص و علاقه و گرایش ما نیست و میخواهیم راجع به مسائل خاص صحبت کنیم- مسائل و مشکلات ملموس. اما اگر مثلاً بخواهیم از جامعهشناسی پزشکی صحبت کنیم باید فکر کنیم چقدر نظام بیمارستان را مطالعه کردهایم؟ چقدر جامعهشناسی پزشکی اجازه داده صدای بیمار شنیده شود؟ جامعهشناسی آموزش و پروروش ما چقدر اجازه داده صدای دانشآموز در مدرسه شنیده شود؟ این دانشآموز چقدر دارد از نظام مدرسه لذت میبرد؟ دانشجویان در دانشگاهها چقدر دارند لذت میبرند؟ مردم ما از زندگی در شهرها چقدر دارند لذت میبرند؟ این جامعهشناسی در کل اجازه میدهد صدای مردم شنیده شود و به مردم یک توانمندیهایی، قدرتی، یا دانشی میدهد که بتوانند با این قدرت در تصمیمگیریها مشارکت بیشتری داشته باشند.
در کنار این دو مدل، مدل دیگری هم داریم که برنامه حداکثری یا برنامۀ قوی (Strong program) جامعهشناسی مردممدار است که نوعی مدل اکتیویستی است که البته باید مرزهای مشخصاش را با اکتیویسم سیاسی نشان دهیم. باز بر مبنای بحثی که بوراووی طرح کرده، قطعاً بین کار جامعهشناسی مردممدار و اکتیو یست سیاسی تفاوت وجود دارد. اکتیویست سیاسی برای قدرت سیاسی مبارزه می کند و از این نظر با جامعهشناسی مردممدار که در پی سخن گفتن و ارتباط با مردم است تفاوت دارد.
سارا شریعتی:
من به چند نکته اشاره میکنم. یکی اینکه دکتر قانعیراد اشاره کردند که در واقعیتِ موجود آدمها با همدیگر متفاوتاند. یکی در سنت آکادمی کار میکند، یکی در سنت انتقادی، یکی در سنت سیاستگذاری. بله من در عین حال که این را میپذیرم که ما سنتهای متفاوتی داریم اما میپرسم نقش ما چیست؟ نقش من آیا رصد کردن سنتهای واقعاً موجود در جامعهشناسی است؟ یعنی آیا من اینجا مورخام. اگر مورخام و میخواهم رصد کنم بگویم چند نوع جامعهشناسی داریم خوب میتوان گفت علاوه بر این چهار نوع، یک نوع پنجمی هم بگذاریم به اسم جامعهشناسی خودمانی و یک نوع ششمی هم که آقای دکتر جلاییپور جاهای دیگر اشاره کردهاند با عنوان جامعهشناسی تفننی. پس یعنی هر نوعی که هست بدون توجه به ارزشگذاری و اعتبارش، دستهبندی کنیم. ولی ما اینجا در موقعیت مورخ نیستیم، در موقعیت جامعهشناس هستیم. در عین حال که قبول دارم ما یک نوع جامعهشناسی نداریم اما بنده از آن نوع جامعهشناسی که درست میدانم دفاع میکنم و آن نوع جامعهشناسی که درست میدانم هم آکادمیک است، چون نظریه و روش دارد، هم انتقادی است و حاضر در همه صحنههای اجتماعی ، و هم در مواردی که هم دولت میخواهد در آن مشارکت کند و هم از جانب جامعه شناس پذیرش دارد، مثل مورد پیر بوردیو، حتی سفارش هم برای تحقیق در مورد موزهها و موارد دیگر میگیرد.
دومین نکتهای که میخواستم اشاره کنم در مورد دانشگاه است. این نکته در صحبت دکتر جلاییپور و دکتر فکوهی بود و در متن بوراووی هم هست. اگر ما رویکرد انتقادی را روح جامعهشناسی میدانیم، اولین موردی که باید نقد شامل حالاش شود خودِ دانشگاه است. یعنی ما انتظار داریم که رویکرد انتقادی نقد نظام دانشگاهی را شامل شود و بعد از نقد آن به سراغ موارد دیگر برود. نه اینکه جامعهشناسی آکادمیک، حرفهای و انتقادی را آنچنان که الان موجود است بپذیریم اما ضعفهایشان را با دادن مکملی به نام مردممداری حل کنیم. بنابراین انتظار هست که ما همین سیستم آکادمیک که خودمان عضوش هستیم و در آنجا کار میکنیم، مورد ارزیابی و نقد قرار دهیم.
سومین نکته در مورد مدلی است که آقای دکتر قانعیراد گفتند و اشارهای که کردند در مورد اینکه آنهایی که میگویند نمیشود کار جامعهشناسی مردممدار کرد علتاش این است که نمیخواهند وگرنه میشود و هستند کسانی که این کار را کردهاند. واقعیت این است که نخواستن به توان هم مربوط میشود و راستش ما یک کمی حتی نمیتوانیم. از جامعهشناسی مردممدار صحبت میکنیم اما زبانمان یک زبان کاملاً تخصصی است در دفاع از جامعهشناسی مردممدار! یعنی اگر کسی زبان علمی آکادمیک را نداند الان از دفاعی که ما میکنیم چیزی نخواهد فهمید. بنابراین این تا حدی به شرایط سیاسی برمیگردد و تا حدی هم به عادتوارههای خودمان که با زبان مردم آشنا نیستیم.
نکته بعدی این که، مدلی که آقای دکتر قانعیراد اشاره کردند الگویش الگوی گرامشی است. بوراووی بین جامعهشناس سنتی و ارگانیک تفاوت میگذارد و از شبکه و از حضور در جنبش اجتماعی حرف میزند. اما من وقتی استدلال اساتید جامعهشناسی مدافع مردممداری را میشنوم میبینم این موارد مورد نظرشان نیست، بلکه مردممداری در کلامشان به استفاده از زبان قابل فهم، نوشتن در رسانه ها و تالیف کتاب ها برای غیر متخصصان تقلیل می یابد.
در آخر یک پرسش دارم و آن این است که اگر ما بپذیریم که جریان چهارمی به عنوان جامعهشناسی مردممدار ایجاد شود، چه کارهایی خواهیم کرد که الان نمیکنیم؟ و با چه تحلیلی؟ اگر میگوییم کتاب مینویسیم برای غیر متخصص باید به این پرسش جواب بدهیم که آیا ما نیز همچون همتایان خود در آمریکا، یک قرن برای نهادینه کردن و علمیکردن جامعهشناسی صرف کرده ایم ؟ آیا همهی منابع درسی اولیه ما ترجمه شده است که حالا مساله ما نوشتن کتاب عمومی و غیر تخصصی است ؟ باید تحلیل زمینه مند خود را برای رسیدن به چنین نتایجی روشن کنیم نه اینکه وقتی که در خصوص زمینه ی ایرانی مورد پرسش قرار می گیریم، بر اساس شرایط جهانی تحلیل ارائه دهیم. بیاییم در شرایط مشخص ایران با موقعیت مشخص جامعهشناسی در ایران بحث کنیم. انضمامی بحث کنیم و بگوییم به عنوان نمونه من اگر امروز عضو گروه جامعهشناسی مردممدار شدم، فردا چه خواهم کرد که الان نمیکنم؟ چه پیشنهاد جدیدی دوستان میتوانند به ما ارائه بدهند.
ناصر فکوهی:
چون من یکی از درسهایی که میدهم تاریخ علوماجتماعی است، به همین منظور اولاً وقتی میگویم جامعهشناسی در ایران۲۰-۳۰ سال پیشینه دارد منظورم یک زمان خطی نیست. ثانیاً من از تاریخ جامعهشناسی و علوماجتماعی صحبت میکنم نه تبارشناسی علوماجتماعی یا جامعهشناسی. این هم از لحاظ تاریخی معنی دارد. و چون ما در ایران از بین سنت و مدرنیته هیولایی درست کردهایم که خاص خودمان است پس همه چیز را اینگونه میبینیم. برای مثال، ما پدران جامعهشناسی را میشناسیم اما مادرش را نمیشناسیم که این چنین موجودی از آن بوجود آمده و ما الان با آن سر و کله میزنیم. بنابراین پروبلماتیک اصلی این علم پدرش نیست، مادرش است. وقتی درباره تاسیس یک علم صحبت میشود باید معیار علمی داشته باشیم. وقتی برای یک علم میگویند علم تأسیس شده که شما به یک تعدادی کرسی دانشگاهی رسیده باشید، به یک حداقلی از ادبیات آن علم رسیده باشید، به یک حداقلی از انجمنهای علمی در آن علم رسیده باشید، به یک حداقلی از حضور آن علم در آن جامعه رسیده باشید. از این موقع میگویند یک علم وجود دارد. جامعهشناسی بیش از ۲۰ یا ۳۰ سال چنین پیشینهای را ندارد. قبل از انقلاب شروع شد، با انقلاب و جنگ متوقف شد، بعد از جنگ باز یک دوره شکوفایی داشت که شروع شد، و الان هم چند سالی است که باز در حالتی رفته است که مشخص نیست اصلاً علوم انسانی خوب است یا بد است. من خودم هم الان منتظرم که اگر بد است بگذارم کنار و اگر خوب است ادامه بدهم. چون من آدم مطیعی هستم! ولی هنوز مسئولان به شکل دقیق مساله را نگفتهاند! من منتظرم که گفته شود علوم انسانی خوب است یا بد است. چون از آن طرف دعوت میکنند در برج میلاد و پذیرایی میکنند و کادو میدهند پس یعنی علوم انسانی خوب است و از آن طرف دوستان ما را میبرند و جور دیگری پذیرایی میکنند در محافلی که حتماً دوستانه است و حتماً جای خوبی هم هست! من هم خودم علاقمندم بروم و اتنوگرافیاش بکنم. شاید نصیب ما هم بشود! و این یعنی علوم انسانی بد است. هنوز در کشورمان معلوم نیست علوم انسانی و جامعهشناسی خوب است یا بد است. اصلاً باید باشد یا نباید باشد. از یک طرف خانه اندیشمندان درست می شود و از یک طرف گفته میشود جامعهشناسان در خدمت غرب هستند. واقعاً اگر اینطور است باید به ما گفته شود. من شخصاً هیچ علاقهای ندارم کشور از عملِ من ضربهای بخورد. از این نقطه نظر من میگویم ما هنوز در مرحله پیش تأسیس هستیم و هنوز این جا نیافتاده است که یک جامعهشناس حق دارد حرف بزند یا نه. همین بحثِ امکان هم که دکتر شریعتی گفتند بنظر من درست است. من به خیلیها ایراد نمیگیرم، چون فکر میکنم هر کسی ممکن است آمادگی هر هزینهای را نداشته باشد. یکی دارد و یکی ندارد. ولی باید این مشخص باشد که جامعهشناس حق دارد انتقاد کند یا حق ندارد. بنابراین به این دلیل گفتم۲۰-۳۰ سال و تازه این را هم زیاد و محض دوستی گفتم!
حمید رضا جلاییپور:
نکته اولی که میخواهم بگویم این است که من اصلاً کاری به گرایش سیاسی جامعهشناسان، این که سوسیالیست بودهاند یا لیبرال یا ناسیونالیست، ندارم. بحث این است که آقای بوراووی بحثهایی که راجع به جامعهشناسی مردممدار کرده توضیحاتی داده که یک حرکت سهتایی، یعنی جامعهشناسیهای آکادمیک و سیاستگذار و انتقادی، را که جایی داشتهاند الان چهارتاییاش کرده است. من در انگلیس درس خواندم. آقای گیدنز به ما درس میداد. دانشجویاناش ۲۰ نفر بودند ولی ۱۵۰۰ نفر سر کلاساش میآمدند؛ زن و شوهری که میخواستند جدا شوند، روزنامهنگاری که میخواست فلان مطلب را بنویسد، آدمهای مختلفی میآمدند و اصلاً دو ترمی که اینگونه به شکل پابلیک درس میداد پدیدهای بود. به آقای گیدنز میگفتند pop sociology یعنی یک نوع جامعهشناسی مردمی. من خودم هم که به ایران آمدم رفتم روزنامه و وقتی از آن جا بیرونم کردند به آکادمی آمدم وگرنه نمیآمدم. یعنی خیلی مهم است نوعی جامعهشناسی که با مردم بشود حرف زد. حتی همه روشنفکرهای انگلیس هم گیدنز را جامعهشناسی میدانستند که با مردم حرف میزند. حرفی که ایشان میزند نوع خاصی از جامعهشناسی انتقادی است. البته من انتقادی هم به آرای گیدنز به لحاظ سرمشق دارم و آن این است که ایشان کلاسیکها را خوب توضیح میدهد، مسائل جامعه جدید را هم خیلی خوب توضیح میدهد، ولی وقتی سرمشق پژوهشی خودش را که یک نوع سرمشق انتقادی است میخواهد توضیح بدهد، دانشجوپروری نمیشود. ولی شما کارهای بوراووی را ببینید. به روشنی توضیح میدهد. ما که نوکر کسی نیستیم؛ می خواهد چپ باشد، راست باشد، یا ناسیونالیست. مساله این است که توضیحاتی که راجع به جامعهشناسی مردممدار میدهد بنظر من یک جای تئوریک باز میکند برای یک گرایش که در کشور ما هم بوده. مثلاً میگویند در ایران ۱۵۰ سال گرایش اصلاحطلبی بوده است. بله، بوده، اما این از یک زمانی تئوریزه میشود، گفته میشود و به کلمه در میآید. این یک کار مهم یک آدم آکادمیسین است و ما به این وجهاش کار داریم. ما کاری نداریم چه کسی بوده.
نکته دوم اینکه من اشتباه کردم اصطلاح چپ را به کار بردم. منظور من این بود که جامعهشناسی مردممدار یا جامعهشناسیای که با مخاطباش درگیر میشود، این جامعهشناسی سیاستزده نیست؛ حالا چه آنهایی که سیاستزدهاند و در حکومتاند چه آنهایی که سیاستزدهاند در انتقاد از حکومت. سیاستزدهها همه چیز را به سیاست بر میگردانند. اما بوراووی اصلاً اینجوری نیست. از این نظر میخواهم بگویم که شاید اصطلاح چپ را نباید به کار میبردم و او آدمی است که حرفهایی که میزند ناشی از سیاستزدگی نیست.
نکته دیگری که در کار ایشان هست این است که خیلیها در جامعهشناسی راجع به تفهم، راجع به اینکه مردم چه میگویند، پشت عملشان چه احساس، انگیزه یا نیتی هست، حرف زدهاند. ولی شما ببینید وقتی که این را خیلی برجسته میکنند نتیجه کارشان این میشود که دیگر اصلاً علمی حرف نمیزنند، یعنی میروند بیرون از حیطه علم. یعنی صرفاً سخنان خوبی میگویند، در بهترین حالت شاید یک روایت، یک رمان تأثیرگذار بگویند. ولی بوراووی پایبند به علم است، یعنی پایبند به معیارهای علمی است. از نظر من اگر ایشان پایبند به معیارهای علمی نبود اصلاً ارزش نداشت که در این بحثها اسمش را هم بیاوریم. بنابراین، این وجه از کار ایشان اهمیت دارد. وقتی بحث از دایره علم بیرون برود دیگر ارزش ندارد و یک سری بحثهای شخصی است. بعضیها بحثهای شخصی خوب میکنند و بعضیها بحثهای شخصیشان ممکن است تأثیرگذار نباشد. بنظر من بوراووی در حوزه جامعهشناسی میماند.
نکته دیگر اینکه، راجع به ترجمه Public sociology صحبت شد. درست است که برای یک معادل فرنگی بهتر است اسم خوب گذاشته شود، ولی من احساس میکنم جامعهشناسی مردممدار معادل بدی هم نیست. میدانید چرا؟ چون یک وجه از این الگو این است که شما راجع به کسانی که میخواهید حرف بزنید باید با آنها باشید و به آنها نزدیک شوید. یعنی باید برای کار خودتان جدیشان بگیرید. حالا شما هر اسمی میخواهید بگذارید. حالا مدار و محور اشکال ندارد. اما جامعهشناسی مردممدار فرق دارد با جامعهشناسی انتقادی یا جامعهشناسی آکادمیک. یعنی اگر شما راجع به زنان بخواهی حرف بزنی باید ببینی چه میگویند. اگر راجع به معتادان بخواهی حرف بزنی باید ببینی معتادان چه میگویند. واقعاً کار سختی هم هست. یعنی اگر یک جامعهشناس با بیست نفر معتاد و هر کدام دو ساعت حرف بزند خیلی مهم است، مخصوصاً اگر بتواند بگوید نتیجه من و بحث من راجع به شما چیست و اگر آن طرف شنید برافروخته نشود که بگوید این حرفها چیست شما می زنید. بنابراین این یک حرکتِ به اصطلاح معرفتی است. دوستان توجه داشته باشند که کار را ساده نبینیم.
بگذارید مثالی بزنم. آقای دکتر فکوهی از ابعاد منفی قضیه گفتند من میخواهم مثبت بگویم. دقت کنید که چرا الان چند سال است دستگاههای تبلیغی عریض و طویل میلیونها پول خرج میکنند تا اصلاحطلبی به کل فراموش شود. اما نمی شود، میدانید چرا؟ دلایل متفاوت دارد. یکی همین است که آنهایی که بحث از اصلاحطلبی میکنند این حرف را از روی آسمان نیاوردهاند. از یک سو بحثهایشان حسابی با دویست سال تجربه دوران مدرن ارتباط دارد، از سوی دیگر هم با کسانی ارتباط دارد که درگیر این بحث هستند، یعنی دانشجویان و روزنامهنگاران و نخبگان. یعنی این بحث را از دل این تعامل درآوردهاند و بنابراین به راحتی فراموش نمیشود. پس دوستان توجه داشته باشند که منظور از جامعهشناسی مردممدار نشستن و تامل کردن نیست. باید رفت در میدان مطالعه و در داخل کار بحث را پیش برد. واقعاً انرژی می برد، کار میبرد.
و نکته آخر همان است که دوستان فرمودند، حالا من خوشبینانه بگویم. من قبل از انقلاب دانشجو بودم. یعنی از سال ۵۱ به بعد روزنامهخوان شدم و مطالب مختلف را خواندم. آن موقع را که با حالا مقایسه میکنم و تجربه زیستهام را مرور میکنم میبینم اتفاق مهمی افتاده است. قبل از انقلاب یادم هست در فضای عمومی، یک الگوی شبه مدرنیستی شاه بود و یک سوسیالیسم چپ و یک اسلام سیاسی. همه از این دریچهها حرف میزدند. اما حالا عرصه عمومی ما به شدت تحت تاثیر علوم انسانی است. حتی آنهایی که میخواهند حرف خودشان را بزنند مجبورند در این قالبها حرف بزنند و این به نظر من تحول مهمی است. یعنی ما از یک ایدئولوژیگرایی بی در و پیکر رها شدهایم. جامعه حالا اندیشهها و حرفهایش را از روی حساب و کتاب میزند. این به نظر من تحول مهمی است. این که در این تحولات چه چیزهایی نقش داشتند من تا حدی با آقای دکتر قانعیراد همراهم. شما به قبل از مشروطه برگردید و از آنجا شروع کنید. من بعید میدانم به این ۲۰- ۳۰ ساله ارتباط داشته باشد. یعنی از آنجاها باید شروع کنیم.
تهیه و تنظیم گزارش: شهلا رعنایی
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.