دومین نشست از دومین روزِ «دومین همایش ملی پژوهش­ اجتماعی و فرهنگی در جامعۀ ایران» در روز چهارشنبه ششم دی ماه 1391 با عنوان «چیستی جامعه­شناسی مردم­مدار» با حضور دکتر حمید رضا جلائی پور،دکتر سارا شریعتی، دکتر ناصر فکوهی و دکتر محمد امین قانعی راد برگزار گردید.

 

در این نشست ابتدا دکتر قانعی راد به عنوان مدیر نشست از تشکیل کار گروه جامعه­شناسی مردم­مدار در انجمن جامعه‌شناسی ایران سخن گفت و فعالیت‌های این کار گروه در سال‌های اخیر را توضیح داد. او گفت در مورد خود مقوله جامعه­شناسی مردم­مدار و چیستی آن ابهاماتی وجود دارد که این نشست می‌تواند برای پاسخگویی به بعضی از سوالات و رفع برخی از ابهامات احتمالی که در این عرصه وجود دارد مفید باشد. او سپس عناوین سخنرانی شرکت کنندگان در نشست را اعلام کرد. در این نشست که با استقبال شرکت کنندگان در همایش مواجه گردید ابتدا دکتر جلایی­پور با عنوان «چرا جامعه­شناسی مردم­مدار جامعه­شناسی توده­ای نیست» و سپس دکتر سارا شریعتی با عنوان «جامعه­شناسی مردم­مدار از ایده تا امکان» سخنرانی کردند. دکتر فکوهی هم بحث خود را تحت عنوان «ترویج و تخصص و گذار از دانش نهادینه به دانش خودمدار در علوم ­اجتماعی» ارائه داد. دکتر قانعی راد هم در سخنان خود «سه روایت حداقلی، میانه و حداکثری از جامعه‌شناسی مردم‌مدار» را مطرح کرد.

آنچه می خوانید گزارش کامل این نشست است.

حمید رضا جلایی­پور: «چرا جامعه­شناسی مردم­مدار جامعه­شناسی توده­ای نیست»

من در چند نکته بحثم را مطرح می‌کنم. نکته­ اول – به نظر من جامعه­شناسی مردم­مدار مردم­انگیز، توده­گرا و پوپولیستی نیست و می­تواند یک گرایشی در جامعه­شناسی تلقی شود که به غنای این رشته، هم در محافل دانشگاهی هم در بیرون از دانشگاه، یعنی به شکل وسیعتر در عرصه­­ عمومی کمک کند. علت اینکه من می­گویم جامعه­شناسی مردم­مدار مردم­انگیز نیست این است که چون در حرکت­های مردم­انگیزانه وقتی راجع به اجتماع و سیاست و اقتصاد بحث می­شود، کسانی که این بحث­ها را می­کنند، زیاد دغدغۀ شواهد تجربی و انسجام نظری ندارند و مهمترین دغدغه­شان این است که بتوانند افکار عمومی مخاطبان را تهییج و آنان را جذب کنند. برای همین است که به آن گفته می­شود پوپولیسم، که اگر بخواهیم معادل مناسبی برایش در فارسی بگذاریم همین مردم­انگیز است. بنابراین جامعه­شناسی مردم­مدار اصلاً به این معنا مردم­انگیز نیست، یعنی واقعاً در پی تهییج توده­ها و مخاطبین و افکار عمومی نیست. اتفاقاً یک نوع جامعه­شناسی مقید به شواهد تجربی است، دوست دارد از یک انسجام نظری برخوردار باشد و از همه مهمتر سیادت جامعه­شناسی آکادمیک را می­پذیرد. به همین دلیل من معتقدم که اصلاً صحیح نیست ما بگوییم جامعه­شناسی مردم­مدار جامعه­شناسی پوپولیستی است. این را به این خاطر می­گویم چون بعضی از اساتید دانشگاه و محققان می­گویند که پس علم ، وجه عینی علم و وجه غیرشخصی علم چه می­شود؟ من فکر می کنم اگر توجه شود به این نحله که در کنار همین جامعه­شناسی آکادمیک و جامعه­شناسی سیاست­گذار و جامعه­شناسی انتقادی مطرح شده، اصلاً بحث جامعه­شناسی را حتی در همان جنبۀ آکادمیک­اش تکمیل­تر می کند.

نکته­ دوم – جامعه­شناسی مردم­مدار تا حدوی با جامعه­شناسی آکادمیک تفاوت دارد و اتفاقاً این تفاوت جالب هم هست. جامعه­شناسی آکادمیک، مطالبی که می­گوید و ادعاهایی که مطرح می­کند، بیشتر در محافل آکادمیک، در مجلات علمی-پژوهشی، در کتاب­های درسی، در کنفرانس­های دانشگاهی مطرح می­شود. ولی واقعاً جامعه­شناسی مردم­مدار اگر چیزی فهمیده، دوست دارد اینها را با اقشار مختلف، با جامعه، با مخاطب­های مرتبط با متن در میان بگذارد. لذا این چه اشکال منطقی دارد؟ چه عیبی دارد؟ خیلی هم خوب است. من فکر می­کنم جامعه­شناسی مردم­مدار تا حدودی با جامعه­شناسی انتقادی همپوشانی دارد ولی از جهاتی هم با آن تفاوت دارد و این تفاوت خوبی هم هست. جامعه­شناسی انتقادی یکی از حرف­های مهمی که می­زند این است که الگوهای علوم تجربی را که در مطالعه­ مسائل انسانی- اجتماعی به کار می­برند، حسابی نقد می­کند- یعنی همین نقدی که مکتب فرانکفورت می­کند. اینان بطور جدی معتقدند که از این الگوی پوزیتویستی زیاد نمی­شود در مطالعه­ مسائل اجتماعی استفاده کرد و نهایتاً به حفظ وضع موجود و تبعیض­ها منجر می­شود و از این نظر منتقد آن هستند. از این نظر اما جامعه­شناسی مردم­مدار اتفاقاً خیلی همراه است. یعنی از این نظر هیچ مشکلی با جامعه­شناسی انتقادی ندارد ولی آنجایی که جامعه­شناسی انتقادی روابط پنهان سلطه را در جامعه رو می­کند، وقتی دست­های پنهان را رو می­کنند، ایدئولوژی­های کاذب را عیان می­کنند، باز به یک معنا کارشان یک­طرفه است؛ یعنی این حرف را به مردم می­زنند و می­روند. اما جامعه­شناسی مردم­مدار این حرف را می­زند و می­ایستد. یعنی همان مخاطب­ها که می­شنوند، واکنش آنها، حرف آن­ها، برای جامعه­شناسی مردم­مدار و برای تعیین کفایت حرفی که می­زند اهمیت دارد. در این خصوص، حرفی که شوتس می­زند بنظر من خیلی مهم است. این که چه کسی گفته عینیت مباحث جامعه­شناسی از طریق همین عینیت خامِ تجربیِ پوزیتویستی به دست می­آید. تحلیلی که ما می­کنیم نباید زیاد از تحلیل و حرفی که خود مردم می­زنند دور باشد. بنابراین شوتس می­گوید در علوم اجتماعی کفایت (Adequacy) مهم است و نه یک عینیت خام، و جامعه­شناسی مردم­مدار به شدت پایبند این حرف است و این یک نوع ارتقاء عینیت در جامعه­شناسی است که از جنگ جهانی دوم از عینیت خام فاصله گرفته است.

نکته­ سوم – جامعه­شناسی مردم­مدار با جامعه­شناسی سیاست­گذار هم تفاوت­هایی دارد. من منظورم از جامعه­شناسی سیاست­گذار جامعه­شناسی است که راجع به مسائل اجتماعی تحقیق می­کند. جدی هم تحقیق می­کند. مباحث تئوریک محافل آکادمیک را در تبیین­هایش جدی می­گیرد. بر اساس این تحلیل پیشنهاد می­دهد، راه حل می­دهد، سیاست می­دهد و به کارفرما کمک می­کند. این کارفرما می­تواند دولت باشد یا بخش خصوصی یا هر کس دیگری. ولی دقت کنید که جامعه­شناسی مردم­مدار یک کار دیگر می­کند که بنظر من خیلی جالب است و اصلاً نه چپ است و نه مردم­انگیز، بلکه عامل غنای جامعه­شناسی است. جامعه­شناسی مردم­مدار از اقشاری که مطالعه می­کند الهام می­گیرد، چون به آنها نزدیک می­شود. کفایت تجربی خودش را با این ارتباطی که با مخاطب­اش دارد می­گیرد. فکر می­کند ببیند بحث­اش چقدر برای این مخاطبی که راجع به آن حرف می­زند، مفهوم است و از همه مهم­تر، بر خلاف جامعه­شناسی سیاست­گذار، اگر به تحلیل خوبی رسید آن را با همان قشری که دارد آزار می­بیند و دارد قربانی می­شود در میان می­گذارد. یعنی چه کسی گفته حرف­هایی را که جامعه­شناسان می­زنند فقط دولت­ها باید بشنوند- به خصوص که ممکن است اصلاً نشنوند و ممکن است تبدیل به سیاست هم نشود. خود آنهایی که قربانی می­شوند باید بدانند علت قربانی­ شدن­شان چیست. چه مشکلی باعث شده که مثلاً بچه­هایشان معتاد شوند، چه مشکلی باعث شده که بچه­هایشان افسرده شوند. بنابراین اگر جامعه­شناسی هم از درون خود این مخاطبان الهام می­گیرد، هم اگر به یک حرف شسته و رفته­ای رسید- ممکن است به سیاست­های سیاست­گذاران تبدیل نشود- خود آن مردمی که با آن موضوع درگیر هستند می­توانند از این تحلیل استفاده کنند و برایشان راهگشا باشد. به این معنا یک تشابه و تفاوتی هم با جامعه­شناسی سیاست­گذار دارد.

به لحاظ تئوریک هم عرض کنم که در آغاز قرن بیستم، در میان کلاسیک­ها، ماکس وبر خیلی خوب توجیه کرده است که چطور می­شود وقتی یک پدیده­ای را مطالعه می­کنید هم معناکاوی کنید و هم علت­کاوی، هم تفسیر کنید و هم تبیین. این که چگونه می­شود هم آن نگاه عمیقی را که در سنت آلمانی هست به کار برد و هم آن سنتی که در تحقیق علمی هست که کوشش می­کند بی­طرف­تر باشد، شخصی نباشد، تا حدودی عینیت به معنای همگانی بودن در نظر گرفته می­شود. من فکر می­کنم وبر این کار را خیلی خوب انجام داده است. یعنی با توضیحاتی که می­دهد تلفیق این دو را با هم می­شود درک کرد. همه می­گویند تلفیقی کار می­کنیم ولی وبر کسی است که تلفیقی کار کردن را به طرزی قابل فهم توضیح می­دهد. در آغاز قرن بیستم هم بوراووی این چهار نوع جامعه­شناسی را خوب توضیح داده که هر کدام از جامعه­شناسی­های حرفه­ای و انتقادی و سیاست­گذار و مردم­مدار جایشان کجاست. بنظر من توضیحاتش ترکیب خوبی را برقرار می­کند. از نظر ایشان جامعه­شناسی باید با تعامل این چهار شاخه به رشد خودش ادامه بدهد. توضیحاتی که می­دهد یک توضیحات مردم­انگیزانه نیست. در مقالات متعددی که در این خصوص دارد دلایلی می­آورد و ترکیب خوبی را با توجه به این صد سال که شاخه­های مختلف جامعه­شناسی رشد کرده ارائه می­دهد و از این نظر بنظر من شایسته­ توجه است. و اصلاً بحث یک جامعه­شناسی تبلیغاتی و مردم­انگیز نیست. یکی از اساتید به من می­گفت نکند چون این امریکایی است حرفش مورد قبول واقع شده، اما اصلاً این گونه نیست؛ بخصوص که بوراووی آمریکائی هم نیست. توضیحات خوبی برای تعیین جایگاه این چهار نوع جامعه­شناسی می­دهد و می­شود ترکیب این­ها را بصورت منطقی پذیرفت که چگونه همدیگر را کمک می­کنند.

نکته­ چهارم- من خودم از این ناحیه تحت تأثیر جامعه­شناسی مردم­مدار قرار گرفته­ام چون من در کارهایی که در بیست سال اول تحقیقاتم می­کردم خیلی مرتونی بودم و هنوز هم البته هستم. بر این اساس، شما باید تبیین کنی، تکلیف یک تئوری را در یک بحث روشن کنی، علل مؤثر یک حادثه را بفهمی و عینیت­اش هم همان نظریه­آزمایی است. شما اگر از پس این کار در تجربه بر بیائید، می­توانید به علل مؤثر یک رخداد نزدیک شوید. ولی بوراووی کمی عمیق­تر با مساله عینیت برخورد می­کند و می‌گوید که عینیت فقط در نظریه­آزمایی نیست. عینیت این است که پژوهشگر باید آماده باشد از پس انتقاداتی که از دریچه­های مختلف، پارادایم­های مختلف، نحله­های مختلف جامعه­شناسی انجام می­شود، بر بیاید. ایشان از یک عینیت انتقادی دفاع می­کند که این بنظر من قابل توجه است. یعنی باید نقد دیگران را شنید و حرفی که از پس این نقدها بربیاید در عرصه­ عمومی می­ماند و اثر می­گذارد و نباید به همان ژست یک عینیت خام اکتفا کرد. ما در ایران خوشبختانه این چهار گونه جامعه­شناسی را داریم ولی در مرحله­ تمهید نه در مرحله­ی تراکم. یعنی حرکت­هایی در هر یک دارد انجام می­شود، فقط مشکل­اش این است که به رسمیت شناخته نمی­شود- مخصوصاً از سوی جامعه­شناسی آکادمیک و ما به سوی تعامل این­ها با همدیگر نمی­رویم. همان عینیت انتقادی بنظر من آن مفهومی است که ما را به همه­ شاخه­ها نیازمند می­کند، یعنی هر کس که در هر حوزه­ای حرفی می­زند، باید مسوولیت جمعی هم برای بحث­هایش داشته باشد.

نکته پنجم- الان در جامعه ما محققی هست که هم کارهایش در جامعه­شناسی سیاست­گذار واقعاً برجسته است و به اندازه­ کارهای تک تک وزارتخانه­ها اهمیت دارد و اگر کارهایشان را یک طرف بگذارند و کارهای این محقق را هم یک طرف، برابری می­کند و حتی بهتر هم هست. و هم جامعه­شناسی­های مردم­مدارش برجسته است و وقتی روی آسیب­های اجتماعی کار کرده، روی پدیده­ تن­فروشی کار کرده، این را درجیب­اش نگذاشته و یک مقاله علمی- پژوهشی­اش نکرده، فقط رتبه دانشگاهی نگرفته، بلکه رفته و این را با مردم در میان گذاشته و تعامل کرده و یکی از علت­های پختگی کارش هم همین است. بنابراین من فکر می­کنم که جای ایشان در زندان نیست. جای آقای سعید مدنی در زندان نیست. جای سعید مدنی ریاست امثال همین جلسات است تا تجربه خودشان را بگویند. آقای میرطاهر موسوی هم همینطور. ایشان دو سمینار را با ششصد استاد سازماندهی کرده­اند. جای ایشان در زندان نیست. من خواهش می­کنم کسانی که این صداها را می­شنوند، این کار را نکنند. اساتید دانشگاه اگر قرار باشد زیر فشار حرفی بزنند که ارزشی ندارد. قبلی­ها هم که حرفی زدند ارزشی نداشت. من واقعاً دیدم اینجا که بحث جامعه­شناسی مردم­مدار هست، وظیفه­ ما این است که قدر کسانی را که واقعاً با تعهد تحقیق کردند بدانیم، اگر دیگران نمی­دانند. رشد علوم ­اجتماعی از هر چهار شاخه­اش واقعاً با فضای امن و آزاد ممکن می­شود. فضایی که بشود تحقیق کرد. اگر این کار انجام شود مشکلات علوم ­انسانی هم می­تواند تعدیل شود. این علوم انسانی بومی که از آن صحبت است با شعار که عملی نمی­شود. جامعه­شناس بومی یعنی یک محققی که بیاید به خوبی تحقیق کند، تئوری را بیخودی مصرف نکند، خوب با واقعیت تطبیق دهد، حالا یا تئوری را نقد کند یا خودش یک نظریه بدهد. این است که می­تواند به جامعه­شناسی ما کمک کند.

محمد امین قانعی­راد:

از آنجا که عنوان بحث بعدی که خانم دکتر شریعتی مطرح می­کنند « جامعه­شناسی مردم­مدار از ایده تا امکان» است، در جمع­بندی صحبت­های دکتر جلایی­پور بنظر می­آید که ایشان هم ایده جامعه­شناسی مردم­مدار را مفید دانستند و هم آن را کاملاً ممکن. ایشان در واقع یک تصویر بهداشتی و علمی از جامعه­شناسی مردم­مدار ارائه دادند که هدف­اش دستیابی به عینیت جامعه­شناختی است، البته نه به معنای رایج آن. به تعبیر ایشان، مفهوم عینیت در جامعه­شناسی مردم­مدار مقداری تغییر پیدا کرده و یک درک نوینی از مفهوم عینیت جامعه­شناختی مطرح شده که بجز فضای آکادمی برای آزمون عینیت، برای مطمئن شدن از کفایت تجربی با مردم ارتباط خواهد داشت. حالا اگر در آن چهار ضلعی که بوراووی مطرح کرده یعنی جامعه­شناسی حرفه­ای، جامعه­شناسی سیاست­گذار، جامعه­شناسی مردم­مدار و جامعه­شناسی انتقادی، حرف آقای دکتر را بخواهیم گسترش بدهیم در واقع جامعه­شناسی یا شناخت جامعه صرفاً از موضع آکادمی به تنهایی به شیوه­ عینی ممکن نیست و اینجا نیاز به اتخاذ مواضع سه­گانه­ دیگری هم دارد. یعنی اگر بخواهیم به این طرح چهار قطبی وفادار باشیم باید بگوییم که در کنار نگاه آکادمیک سه نگاه دیگر هم هست: نگاه دولت هست که در اصل در پی اداره جامعه است، نگاه مردم هست که خودشان در جامعه حضور دارند، و یکی هم نگاه روشنفکرانی است که درباره ارزش­های جامعه و چشم­اندازهای آینده­ جامعه بر مبنای جامعه­شناسی انتقادی می­اندیشند. بنابراین اگر جامعه­شناسی بخواهد به درکی عینی­تر و واقعی­تر نسبت به مسایل جامعه پیدا کند باید علاوه بر جایگاه آکادمیک خود، با جایگاه­های دیگر (با این سه جایگاه) در ارتباط و تعامل باشد و جامعه­شناسی مردم­مدار، به طور خاص، این تعامل با مردم را مطرح می­کند.

این نگاهی که آقای دکتر اینجا مطرح کردند شبیه همان بحثی است که خود بوراووی در جاهای مختلف به آن اشاره دارد تحت عنوان مدل ارگانیک در جامعه­شناسی مردم­مدار و معتقد است اگر جامعه­شناسی مردم­مدار ارتباط خودش را با آکادمی از دست بدهد و از درون این مربع چهارضلعی خارج شود ممکن است، به تعبیر ایشان، به یک نوع مردم­فریبی و، به تعبیر آقای دکتر جلایی­پور، مردم­انگیزی دچار شود. از نظر بوراووی، جامعه­شناسی مردم­مدار باید با دیگر انواع جامعه­شناسی تعامل داشته باشد. بویژه با جامعه­شناسی آکادمیک که با آن باید رابطۀ هم­افزایی داشته باشد و دوقلوهای توأمی را تشکیل دهند و در کنار همدیگر هویت پیدا کنند و پیش­روند. در غیر این صورت، هر کدام از آن چهار بعد در معرض چهار آسیب قرار می­گیرند. وقتی از همدیگر جدا می­شوند نگاه آکادمیک نسبت به جامعه نگاهی خود-ارجاع (Self-referential) می­شود و وقتی می­خواهی درباره علت تحلیل­هایش توضیح دهد می­گوید نمونه­گیری­ام چنین می­گوید، یا فلان آزمون آماری و فلان تئوری این را می­گوید. این یک نوع خود-ارجاعی است- یعنی چیزی که تحت عنوان دغدغه­ روش و حتی می­توان دغدغه­ نظریه نامید. این که جامعه­شناسان صرفاً بخواهند خودشان را بر مبنای صحت نظریاتشان و صحت متدلوژی­شان توجیه کنند، و البته که آکادمی این کار را می­کند و البته که باید به این کار هم ادامه بدهد، ولی جامعه‌شناسی حرفه ای در معرض این خطر قرار دارد که یک پدیده­ خود-ارجاع شود و خارج از خودش هیچ مرجعی دیگری را برای ارزیابی­اش به رسمیت نشناسد. جامعه­شناسی سیاستی هم با توجهی که نسبت به دولت، نسبت به برنامه­ریزان یا نسبت به سیاست­گذاری می­کند، ممکن است به این بلا دچار شود که خود بوروکراسی هم مساله را تعریف کند و هم راه حل بدهد، هم بگوید چه باید کرد و هم منافع خودش را نگاه کند. در این میان جامعه­شناس، به تعبیر بوراووی، به نوکرمآبی دچار می­شود- یعنی جامعه­شناسان در درون سیستم­های سیاستی حضور دارند ولی صرفاً در خدمت آن قرار دارند. همین مشکل ممکن است برای جامعه­شناس مردم­مدار هم ایجاد شود موقعی که تحت تأثیر توده است یا صرفاً می­خواهد نگاه توده یا مردم را منعکس کند، بدون این که رابطه­ا­ی دوجانبه با آنها برقرار کند و بدون اینکه هدفش یاد دادن هم باشد؛ هر چند که جامعه­شناس مردم­مدار از مردم باید یاد هم بگیرد.

جامعه­شناسی انتقادی هم ممکن است دچار آسیب شود و آن این است که بر اثر نوعی بنیادگرایی، منتها از نوع فکری، دچار دگماتیسم شود. با یک نوع بنیادگرایی فکری بر سر یک اصولی بایستد و اصلاً از آن اصول تخطی نکند. بر حسب آن اصول هم همه چیز را تبیین کند بدون اینکه به جغرافیای حرف، به زمان، به نیازهای زمان و به اقتضای زمان توجه کند. اینها نکاتی بود که در جمع­بندی و در ادامه صحبت هایی دکتر جلایی پور به نظر من رسید. در ادامه از خانم دکتر شریعتی خواهش می­کنم بحث خودشان را طرح کنند.

سارا شریعتی: «جامعه­شناسی مردم­مدار از ایده تا امکان»

از آقای دکتر جلایی­پور تشکر می‌کنم به دلیل اشاره­شان به جای خالی دکتر سعید مدنی که به معنای واقعی یکی از نمایندگان اصلی و مصادیق جامعه­شناسی مردم­مدارند، قبل از اینکه این نام­گذاری مطرح و رایج شود. اشاره به دکتر مدنی برای من امکانی فراهم می­کند که بحث را به همان دغدغه­ خودم بکشانم که اگر هم ایده جامعه­شناسی مردم­مدار را بپذیریم، آیا اساساً ما در ایران شرایط امکان جامعه­شناسی مردم­مدار را با تعبیری که بوراووی از آن ارائه می­دهد- یعنی به عنوان جامعه­شناس ارگانیک در پیوند با جنبش­های اجتماعی و شبکه­های اجتماعی- داریم؟ اگر داریم به چه شکل است و اگر نداریم در این صورت شاید جامعه­شناسی مردم­مدار فقط به یک ادبیات مردم­مداری تبدیل ­شود بدون اینکه پراتیک جامعه­شناسی تفاوتی کند. بنابراین من بحثم را حول دو محور می­آورم. یکی ایده جامعه­شناسی مردم­مدار و دیگری امکان جامعه­شناسی مردم­مدار.

راستش ترجمه­ Public sociology، جامعه‌شناسی عمومی به جامعه­شناسی مردم­مدار برای من خیلی نمادین بود به دلیل اینکه احساس کردم که این بار با مفهوم مردم، با ایده مردم، نه در سیاست که در آکادمی مواجه می­شوم. در حالی که ما عادت کرده بودیم در یک برهه مردم را در حوزه سیاست و در مبارزه­ اجتماعی پیدا کنیم. مبارزان سیاسی ما کسانی بودند که هدف­شان بهبود شرایط مردم بود، نام مردم در اغلب نشریاتشان بود. اگر نشریات دوره­ مبارزه را نگاه کنیم، مردم مفهومی است که مدام تکرار می­شود. و بعد باز دوباره در دوره­ بعدی هم در سیاست به مفهوم مردم برخوردم، این بار نه در سیاست مبارزه، بلکه در سیاست سیاستمدار. سیاستمداری که به رأی مردم احتیاج داشت به سراغ مردم می­رفت، آنها را خطاب می­کرد و متقاعدشان می­کرد، چون نیازمند مردم بود. اما در علم، در علوم­اجتماعی، مفهوم مردم کمتر حضور دارد. جامعه­شناسی پس از دوره کلاسیک­ها، که به گفته­ی مایکل بوراووی هدفش تغییر جهان بود، در یک دوره تمام تلاشش حفظ جهان و وضع موجود شد. این جامعه­شناسی به نام غیرجانبدار بودن یا برای پرهیز از اتهام پوپولیسم، اصلاً پرداختن به مسائل مردم یا رفتن به سراغ آنها را کنار گذاشت و با یکجانشین شدن در دانشگاه ضرورت رجوع به مردم را احساس نمی­کرد. در نتیجه ما در علم کمتر با مردم برخورد می­کردیم. یکی از دلایلی که این مفهوم کنار گذاشته شده بود شرایط مدرن بود. منطق مدرنیته تمایز و تقسیم بود. وقتی از جامعه صحبت می­کردیم از یک کل مبهم به نام مردم حرف نمی­زدیم، از اقشار حرف می­زدیم، از طبقات اجتماعی حرف می­زدیم. از گروه­های مردمی حرف می­زدیم نه از یک واژه­ مبهم و کلیتی به نام مردم. اما چند سالی است که مفهوم مردم وارد ادبیات علوم اجتماعی شده است؛ به واسطه ریاست انجمن بین­المللی جامعه­شناسی یا به دلیل ضرورت­های اجتماعی. یکی از جامعه­شناسان فرانسوی می­گوید در جامعه­ای که دموکراسی تضعیف می­شود ایده مردم دوباره بازگشت می­کند. بوراووی از بازگشت ایده مردم به علوم ­اجتماعی صحبت می­کند به این دلیل که دموکراسی در جوامع دموکراتیک دوباره ناکارآمد شده و بنابراین جامعه­شناسی و علوم­اجتماعی دوباره به سراغ ایده­ مردم رفته است. اما در ایران برای من حضور و وجود مردم در جامعه­شناسی به یمن یک ترجمه اتفاق افتاد، ترجمه­  پابلیک (عمومی) به مردم­مدار.

برای من جالب بود که خود مایکل بوراووی هم در کارش می­گوید که وقتی از جامعه­شناسی پابلیک حرف می­زنم همه یاد این می­افتند که اصلاً برای چه چیزی رفتند و در جامعه­شناسی تحصیل کردند. نسل ما، یا بهتر است بگویم مواردی مثل ما، برای تغییر امر اجتماعی، برای اصلاح وضع اجتماعی، برای تفسیر جهت نقد امر اجتماعی بود که جامعه‌شناسی خواندیم- نقد و اصلاح و تغییری که ما در اصل هدف جامعه­شناسی آکادمیک را هم همین سه مورد می­دانیم. بنابراین طرح جامعه­شناسی مردم­مدار در ایران با این ترجمه برای من بسیار مبارک و بسیار جذاب بود. احساس می­کردم که از خیلی از مباحث دارد اعاده­ حیثیت می­شود و برای اینکه از این مفاهیم اعاده حیثیت شود یک «غریبه» لازم بود. این کارِ ما نبود. لازم بود غریبه­ای بیاید و از مفاهیمی مثل تعهد، جهت­گیری اجتماعی و مردم­مداری در آکادمی دفاع کند و اعاده­ حیثیت کند. حتی تا آنجا برود که از نوعی جامعه­شناسی پارتیزان صحبت کند، بدون اینکه بترسد که به ایدئولوژیک بودن و پوپولیست بودن متهم شود و بنابراین بسیار مبارک بود و طرح بحث­اش بسیار مناسب بود.

دکتر جلایی­پور گفتند که امریکایی بودن برای اینکه یک بحثی بگیرد کافی نیست. آقای دکتر درست می­فرمایند، کافی نیست ولی لازم هست. موقعیت هژمونیک و اینکه چه کسی چه بحثی را مطرح کند بحث مهمی است. باید شما در موقعیت هژمونیک و مسلط باشید تا بحث­تان پذیرفته شود. پایگاه اجتماعی­تان در نظریه­ای که مطرح می­کنید مهم است. اما به هر حال، این بحث و طرح آن برای من جذاب بود. مهم است که یک جامعه­شناس در بالاترین موقعیت آکادمی به نقد آکادمی و موقعیت جامعه­شناسی بپردازد. بنظرم جامعه­شناسی که ایشان به آن می­پردازد، و برای من بسیار جذاب است و انگار که دغدغه­های اولیه­ام را در این نوع جامعه­شناسی دارم پیدا می­کنم، با نقد آغاز می­شود اما اولین نقد، طبیعتا باید نقد خودش باشد. نقد آن سه تیپ جامعه­شناسی که می­گوید تا امروز در آکادمی زیسته­اند؛ یعنی نقد جامعه­شناسی حرفه‌ای، نقد جامعه­شناسی سیاست­گذار و نقد جامعه­شناسی انتقادی. بنظرم می­رسد با نقد این سه نوع جامعه‌شناسی و با تجدید عهد جامعه­شناسی موجود با مطالبات و اهداف بنیان­گذارانش، می­توانیم به آن دغدغه­ اجتماعی مردم­مداری یا عمومیتی که مایکل بوراووی به آن می­اندیشد، برسیم، به این ترتیب می­توانیم تحرک و پویایی را به جامعه­شناسی بازگردانیم و جامعه­شناسی می­تواند نقش انتقادی، اعتراضی، افشاگرایانه یا اصلاحی و تغییردهنده اش را در جامعه ایفا کند. این نوع جامعه­شناسی مشخصاً گرایش چپ دارد و این دغدغه­ی بوراووی، دغدغه­ای است که از جامعه­شناسی چپ می­آید. بنابراین برای همه کسانی که احساس می­کنند این سنت در جامعه­شناسی باید اجرا شود، طرح بحث­اش بسیار جذاب بود. اما برای مایی که به همین سنت در جامعه­شناسی تعلق داریم بنظرم می­رسد که جامعه­شناسی مردم­مدار نباید یک مقوله جدیدی در میان دیدگاه­های جامعه­شناسی باشد. جامعه­شناسی مردم­مدار یک مقوله جدید نیست، خودِ جامعه­شناسی است. یک به­اضافه نیست؛ یا یک ویتامین برای جامعه­شناسی حرفه ای، انتقادی یا سیاست­گذار. جامعه­شناسی مردم­مدار هدف جامعه­شناسانی است که جامعه­شناسی را وارد آکادمی کردند: دورکیم، مارکس، وبر و همه­ کلاسیک­ها. جامعه­شناسی انتقادی هم در اصل ضرورت کارش همین است. چرا جامعه­شناسی انتقادی را به یک جامعه­شناسی روشنفکرانه تقلیل میدهیم. اصلاً معنای سنت جامعه­شناسی انتقادی دقیقاً نقد سلطه است. بنابراین من از این «ایده»،­ ایده جامعه­شناسی مردم­مدار بعنوان روح جامعه­شناسی- همان اصطلاحی که خود بوراووی هم بکار می­برد، دفاع میکنم اما نه به عنوان نوع جدیدی از جامعه‌شناسی.

 حالا می­رسیم به «امکان» جامعه­شناسی مردم­مدار. بوراووی می­گوید که پیشینیان ما یعنی بنیان­گذاران جامعه­شناسی وعده دوره­­ای جدید و پیشرفت می­دادند. مارکس می­خواست پروژه­ سوسیالیسم را در منجلاب سرمایه­داری پیش ببرد، دورکیم می­خواست پروژه­ همبستگی را مطرح کند، وبر می­خواست در متن افسون­زدایی معنایابی کند و در قفس آهنین، آزادی را جستجو کند. با این سنت است که می بایست تجدید عهد کنیم. در عین حال، به تعبیر خود بوراووی، ما یک قرن است تلاش می­کنیم جامعه­شناسی را از یک دانش عمومی و خیابانی و خودمانی به یک دانش آکادمیک تبدیل کنیم؛ یعنی علمی مبتنی بر پژوهش و روش و نظریه. امروزه در شرایطی که جامعه­شناسی در امریکا بسیار ایزوله شده، بسیار حرفه­ای شده، بسیار تخصصی شده، وقت آن است و کاملاً آماده­ است که این دانش را دوباره به صاحبانش که مردم باشند برگرداند و جهت­اش را برگرداند به سمت جامعه.

اما سئوال من این است: آیا ما هم چنین ارزیابی از جامعه­شناسی در کشور خودمان و در جامعه­ خودمان داریم؟ از بعضی از جامعه­شناسان شنیده­ام که ما در مرحله­ تأسیس هستیم، آیا واقعاً چنین است؟ آیا جامعه­شناسی ما به واقع دچار تخصصی­شدن افراطی است؟ مرحله حرفه­ای شدن و جزیره­ای شدن؟ در مرحله­ای که آنقدر خودمختاری پیدا کرده­ایم که اصلاً رابطه­مان با اجتماع کاملاً از بین رفته است؟ و دوم درباره راه­حلی که بوراووی می­دهد. راه­حلی که ایشان ارائه می­دهد، و آقای دکتر قانعی­راد هم اشاره کردند، جامعه­شناسی ارگانیک است که اصطلاح گرامشی است. جامعه­شناسی ارگانیک با جنبش­های اجتماعی، شبکه­های اجتماعی، و مردم پیوند می­خورد. راه­حل­ مایکل بوراووی راه­حلی حداکثری است. اما منِ جامعه­شناس ایرانی اگر بخواهم مردم­مدارانه عمل کنم راه­حل من چیست؟ بنظرم می­رسد بسیار حداقلی است. یکی اینکه به زبان مردم صحبت کنم، یکی اینکه تعاملم را بیشتر کنم، یکی اینکه در حدی که می­توانم مخاطبانم را گسترش دهم. یعنی مشخصاً از مطبوعات و رسانه­ها استفاده کنم، که بنظرم قابل دفاع هم هست اما این کاری است که کم و بیش آنانی که به ترویج تخصصی دانش اجتماعی هم معتقدند دارند انجام می­دهند. بنابراین، چه اتفاق جدیدی با نهادینه کردن ایده­ جامعه­شناسی مردم­مدار در جامعه­شناسی ما خواهد افتاد؟ آیا شرایط اجتماعی ما تغییر می­کند؟ آیا نمونه­ای مثل دکتر مدنی که مردم­مدارانه عمل می­کنند شرایط امکان این تحقیق میدانی ارگانیک با جامعه را پیدا می­کنند؟ آیا جامعه­شناس ما می­تواند- اگر بخواهد، چون خواستن و انگیزه­اش هم بحثی است- و اصلاً امکان این را دارد که به عنوان یک روشنفکر ارگانیک در سطح جامعه عمل کند؟ شرایط سیاسی ما، محدودیت­های اجتماعی ما به او این اجازه را می­دهد؟ اگر که چنین اجازه­ای نمی­دهد پس به جای اینکه با یک گروه جدید ایجاد کنیم و نهاد مکملی بسازیم، بیاییم جامعه­شناسی را مجددا با وعده­های اولیه­ خودش آشتی بدهیم. اگر جامعه­شناسی در امریکا، که مایکل بوراووی از آن زمینه صحبت می­کند، در مورد جنگ ویتنام، جنگ عراق، سیاست­های دولت، مسائل مشخص اجتماعی و سیاسی جامعه­ خودش اعلامیه می­دهد و موضع می­گیرد، ما با شرایط عدم امکان مواجهیم. با این شرایط که نه در مورد جنگ و سیاست دولت و موقعیت موجود، بلکه حتی در مورد عضو جمع خودمان- دکتر مدنی- هم که مصداق جامعه­شناسی مردم­مدار می­دانیم، نمی­توانیم کاری انجام دهیم. بنابراین فکر می­کنم که قبل از طرح ایده باید شرایط امکانش را هم مجدداً مورد بحث قرار دهیم.

ناصر فکوهی: «ترویج و تخصص و گذار از دانش نهادینه به دانش خودمدار در علوم­اجتماعی»

بحث من یک مقدمه دارد و بحث اصلی­ام نیاز به طرح مبانی تئوریکی دارد که طبعاً نمی­شود در این فرصت تمام آن را باز کرد و اشاره­هایی به آن خواهم کرد. به هر حال بحث من مکتوب خواهد شد و در قالب مقاله منتشر می­شود. من صرفاً طرفدار طرح شفاهی مطالب نیستم و همه مطالب­ام را مکتوب می­کنم و منتشر می­کنم که بشود روی آن­ها صحبت کرد. اول بگویم که من در «شورای علمی همایش» مخالفت خودم را با ترجمه­ Public sociology به جامعه­شناسی مردم­مدار اعلام کردم. این ترجمه از لحاظ زبانی غلط است و اصلاً در زبان فارسی این چنین معنایی ندارد. معنای پسوند «مدار» همان «محور» است و باید به آن تبدیل شود. البته معادل مردم­محور را هم باید در مقابلEthnocentric بیاوریم که Public sociology به هیچ وجه این نیست.

اما نکته نخست اینکه، اینجا در مورد گرایش بوراووی صحبت شد. باید بگویم بوراووی یک جامعه­شناس دقیقاً مارکسی، نومارکسی، است. هیچ ابهامی هم در این مسئله نیست و کافی است لیست مقالات­اش را ببینید. حتی در لیست مقالات­اش ایشان روی مارکسی ­بودن خودش تأکید دارد؛ البته نه مارکسیست­ بودن بلکه مارکسی بودن­اش. ایشان دقیقاً درون یک سنت مارکسی قرار دارند که از خود مارکس شروع می­شود. دوم اینکه من فکر نمی­کنم بوراووی به هیچ عنوان ادعای این را داشته باشد که یک چیز جدید ابداع کرده است. به هیچ عنوان این ایده جامعه­شناسی عمومی- واژه­ای که من در شورای علمی اعلام کردم درست است زیرا پابلیک را در فارسی همیشه عمومی ترجمه می­کنیم- یک امر جدید در جامعه­شناسی نیست. ریشه این بحث هم در حقیقت نه به مارکس بلکه به کنت و دورکیم بر می­گردد، چون دیدگاه مارکس دیدگاهی است که بعداً در جامعه­شناسی یا انسان­شناسی به آن گفتند جامعه­شناسی اکتیویست.

اینجا من هم، مثل دوستان دیگر، باید یادی بکنم از آقایان میرطاهر موسوی و سعید مدنی که این تریبون باید در اختیار آنها می­بود تا در اختیار ما. آرزو می­کنم که مشکل­شان زودتر حل شود و به جمع ما بپیوندند و بهای دغدغه­شان را برای مسایل این کشور، بهای دلسوزی­شان را برای اینکه نمی­خواهند نسبت به سرنوشت کشورشان بی­تفاوت باشند، به این شکل نپردازند. این در حالی است که کسانی که نه این چنین دغدغه­ای و دلسوزی­ای دارند در میان خود جامعه­شناسان و دیگران از نعمت آزادی برخوردارند اما آنها دارند بهای دلسوزی و دغدغه­شان را برای جامعه می­دهند. این را هم باید ناشی از یک سوءتفاهمی در جامعه ما دانست، و ظاهراً هم پایانی ندارد، و آن هم تجربه ما از مدرنیته است. به دلیل اینکه این مدرنیته یک مدرنیته­ ناقص، شکل­نگرفته، تخریب­شده، بی­معنا، و کج­وکوله است. در این وضعیت، کسی که به جامعه بگوید که اشکالی دارد، مثل پزشکی که به بیمار بگوید تو بیماری و باید خود را معالجه کنی، بهترین و سریع­ترین راه را برای از بین بردن این مشکل را در این می­بیند که پزشک را بگیرد و حبس کند تا بگوید تو هیچ بیماری­ای نداری. متأسفانه این ثمره­ عدم درک مدرنیته است. ما می­گوییم مدرنیته ولی مدرنیته ما یک مدرنیته مادی است که با نفت آمده. اگر نفتی نبود نه این سالن بود، نه ما بودیم، نه قیافه­ من اینگونه بود نه قیافه­ شما. بنابراین با پول نفت بوده که ما این چیزها را ساختیم و خودمان را نباید اشتباه بگیریم. ما همان آدم­ها هستیم و به همین جهت هم به این شکل رفتار می­کنیم. پزشکی که می­گوید مشکل تو چیست و می­خواهد معالجه کند، بیمار به او حمله می­کند و خفه­اش می­کند. این مدرنیته­ ماست.

اما من معتقدم بحث جامعه­شناسی عمومی یا جامعه­شناسی مداخله­گر، اکتیویست، فعال که آن هم جایگاه خودش را دارد، از ابتدا وجود داشته و شاید بشود گفت بنیان­گذارش هم مارکس است. مارکس خودش هم به همین شکل عمل می­کرد- یعنی نه فقط تئوری می­داد بلکه انقلاب راه می­انداخت، دائم در زندان بود، مدام در جاهای مختلف درگیر دولت­ها بود و در تبعید بود، و در عین حال هم یک روزنامه­نگار بود و مدام در روزنامه­ها می­نوشت. سنت مداخله­گری و جامعه­شناسی مداخله­گر از مارکس تا امروز ادامه پیدا کرده است، هر چند که اکادمیک شده و نهایتاً به شکل مارکسی درآمده که ما در بوراووی می­بینیم.

اما یک سنت دیگر هم در جامعه­شناسی داریم که سنت کنتی و دورکیمی است که از ابتدا این را اعلام می­کردند که آن جامعه­شناسی که در خدمت مردم نباشد، در خدمت تغییر جامعه نباشد، در خدمت بهبود وضعیت مردم نباشد، مطلقاً هیچ ارزشی ندارد و من به عنوان کسی که دورکیمی هستم معتقدم این چیزی است که کاملاً در سنت جامعه­شناسی و در سنت علوم­اجتماعی وجود داشته است. لااقل در فرانسه که مهد جامعه­شناسی است و تمام جهان را از لحاظ نظریه­های جامعه­شناسی تغذیه کرده، این همیشه رعایت شده است. حتی کسانی که در سیستم راست فرانسه بوده­اند، مثل آرون، به این سنت پایدار بودند؛ به این سنت که باید مشارکت کنند و باید در روزنامه بنویسند. آرون در تمام عمرش در روزنامه می­نوشت و هرگز روزنامه را ترک نکرد. به همین جهت هم من فکر می­کنم که یکی از مشخصات این جامعه­شناسی شرکت و مشارکت در رسانه­ها­ی عمومی است.

خوشبختانه اینجا آقای دکتر جلایی­پور حضور دارند. 16 سال پیش ایشان سردبیر روزنامه جامعه بودند؛ اولین روزنامه­ زنجیره­ای که آن زنجیر هنوز ادامه دارد. در آن موقع که ایشان آن روزنامه را تأسیس کردند جامعه در اوج شعف بود، چون آقای خاتمی انتخاب شده بود و همه هم حرف جامعه مدنی را می­زدند. من یک مصاحبه­ای آنجا داشتم در خدمت ایشان تحت عنوان «جامعه مدنی از توهم تا واقعیت» و در همان سال 1376 گفتم که این بحث­هایی که راجع به جامعه مدنی می­شود، توهم یک جامعه است نسبت به خودش. جامعه­ مدنی یک جامعه­ی بسیار سخت­تر و بسیار مسئولانه­تر است و زندگی در آن بسیار مشکل­تر است از جامعه­ای که زیر یک سیستم نظم سنگین است. و چنین چیزی البته از بالا به دست نمی­آید؛ نکته مهمی که امروز هم تکرارش می­کنم. هرگز در هیچ جامعه­ای سیستم­های دموکراتیک از بالا به وجود نیامده­اند. هرگز در هیچ جامعه­ای سیستم­های دموکراتیک از انقلاب هم به وجود نیامده­اند، این یک توهم است. سیستم­های دموکراتیک در کنش اجتماعی و در تکرار آن ایجاد می­شود. چه اینکه تصور کنید سیستم دموکراتیک از انقلاب می­آید چه اینکه تصور کنید سیستم دموکراتیک مثل یک ابلاغیه از بالا ابلاغ می­شود، این یک توهم محض است. سیستم دموکراتیک فقط و فقط در سیستم کنش اجتماعی و درونی شدن کنش­های دموکراتیکی به دست می­آید که باید روز به روز تکرار شود و مدت زمان درازی داشته باشد تا بتواند در افراد درونی شود، وگرنه تمام چیزهای دیگر صرفاً لایه­های بیرونی قضیه است.

جامعه­شناسی مردم­مدار یا عمومی- که حالا بحثم بر ترجمه­ لغوی نیست- بنظر من هم در سنت جهانی وجود داشته است و هم در ایران. در ایران هم با حضور افراد مختلف، حالا هر کسی به گونه­ای، حضور داشته است. حضوری که بنده اینجا دارم و در روزنامه­ها هم البته حضور دارم و جاهای دیگر یا حضوری که دیگران در این نشست دارند، حالا ممکن است در روزنامه نباشند، اما همینکه به اینجا آمده­اند از لحاظ سیستم آکادمیک هیچ امتیازی برایشان ندارد و امتیاز که ندارد هیچ، آزار هم می­بینند. من خودم به خاطر کارهایی که در سیستم رسانه­ای کردم مجازات شده­ام؛ نه از جانب سیستم سیاسی بلکه از طرف همکارانم. از من می­پرسند که چرا اینقدر در رسانه­ها حضور دارید و این ایرادی نیست که فقط به من گرفته باشند. به بوردیو هم می­گفتند چرا در روزنامه می­نویسی. یعنی منظورم این است که می­شود به یک اوجی از لحاظ دانش آکادمیک رسید، که بوردیو شدن است و بالاتر از او نداریم، باز به او ایراد می­گرفتند چرا در روزنامه می­نویسی. من در جواب می­گویم همین است و این جمله را در گیومه می­گویم که «به شما ربطی ندارد». من دلم می­خواهد در روزنامه باشم و به خودم ربط دارد و مجازات­اش را هم تحمل می­کنم و ضربه­ای که سیستم آکادمیک از این بابت به من می­زند را هم تحمل می­کنم و بنابراین می­دانم که این کار هزینه دارد. می­دانم نوشتن در نشریه­های صرفاً علمی-پژوهشی به قول ایرانی­ها، عدم حضور در سیستم­های عمومی، نامرئی­شدن کامل در سیستم­های عمومی و فقط حضور در نشریه­های شبح­آمیزی به نام علمی-پژوهشی، جایگاه خیلی بالاتری در سیستم آکادمیک دارد. هر چند که من خودم سردبیر یکی از مجلات علمی- پژوهشی دانشگاه تهران هستم و بنابراین بهتر از هر کسی می­دانم که چیست. این سیستم آکادمیک حضور در رسانه­های عمومی را نمی­پذیرد.

می­گویند ما در مرحله­ تأسیس هستیم. اما بنظر من، ما در مرحله­ پیش­تأسیس هستیم. علوم اجتماعی در ایران حداکثر سی سال سابقه دارد- سی سال سابقه واقعی. حالا شما می­توانید هفتاد سال و هشتاد سال را به عمر دکتر صدیقی مرحوم حساب کنید که در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران درس جامعه­شناسی می­داد و بگویید جامعه­شناسی در ایران از همان زمان آغاز شده است- اینها داستان است. علوم­اجتماعی در ایران به نظر من حداکثر 20 یا 30 سال پیشینه دارد که در این مدت هم به نظر من کارش خوب بوده و توانسته به چیزی تبدیل شود که جدی­اش می­گیرند. حالا علوم­اجتماعی و علوم انسانی را جدی می­گیرند وگرنه ما اینجا نبودیم و نمی­توانستیم حرف بزنیم.

من فکر می­کنم آینده­ آکادمی در نابودی آکادمی است. من این را توضیح می­دهم و این اصل بحثی است که می­خواهم بکنم. این امر بازتاب و، در حقیقت، ادامه منطق آخرین انقلاب فناورانه­ای است که اتفاق افتاده است و این سیستم صرفاً در آکادمی علوم اجتماعی یا علوم انسانی نیست. اینجاست که ما از تعمیم در مقابل تخصص صحبت می­کنیم. یک پیوستار داریم که در یک طرف­اش تعمیم است که من به این می­گویم دانش مردم، دانش عمومی. در طرف دیگر هم تخصص را داریم که دانشی اشرافی­گرا و آریستوکرات است. در یک طرف چیزی را داریم که می­گوید فکر کردن خاص من است، کسی دیگر نباید فکر کند، کس دیگری نباید نظر بدهد، کس دیگری نباید مشارکت کند در تغییر سیستم اجتماعی یا تصمیم­گیری. در طرف دیگر، سیستمی داریم که هر چه کمتر حاضر است به سیستم نخبه­گرایانه­ای تفویض اختیار کند که خودش را بصورت یک سیستم تخصصی درآورده است. این صرفاً به علوم­اجتماعی ربط ندارد، اشتباه نکنید. امروز در تمام دموکراسی­ها سیاستمداران حرفه­ای زیر سئوال­اند. هیچ کسی دیگر به آنها اعتماد ندارد. چون هر کسی می­آید دو سه دوره می­شود رئیس جمهور و بعد هم می­شود شومن در کنفرانس­ها. مقالاتی را که درباره کلینتون و بلر نوشته می­شود بخوانید. درآمدی که بلر الان دارد حدود صد میلیون دلار در سال است، در حالی که درآمدش به عنوان نخست­وزیر انگلیس چیزی در حدود یکی دو میلیون دلار بود. بنابراین سیستم عمومی دیگر به سیستم سیاستمداران حرفه­ای اعتماد ندارد. خودش می­خواهد تا جایی که ممکن است مشارکت کند. دموکراسی انتخاباتی به سود دموکراسی مشارکتی در حال اضمحلال است. یعنی آن چیزی که باید به مردم برگردد دارد بر می­گردد.

دانشگاهیان هزاران صفحه علیه ویکی­پدیا مطلب نوشته­اند. در طول تاریخ آکادمی از قرون وسطا و حتا از دوره قبل از آکادمی، از دوره­ تفتیش عقاید، من فکر نمی­کنم اینقدر مطلب که علیه یک سیستم دانش مشارکتی، مثل ویکی­پدیا، نوشته شده است علیه موضوعی نوشته شده باشد. برای چه؟ برای اینکه جلوی ویکی­پدیا را بگیرند چون این یک دانش مشارکتی است. الان سیستم­های آکادمیک ما حداکثر به 15 تا 20 زبان مطلب منتشر می­کنند، که تازه اکثر این زبان­ها بجز چند زبان انگلیسی و فرانسه و آلمانی حاشیه­ای شده­اند. اما در ویکی­پدیا 269 زبان وجود دارد، و از جمله زبان­های رایج در ایران مثل گیلکی و کردی. پس این دانش عمومی صبر نمی­کند برای یک اشرافیتی که خود- اعلام کرده است. اشرافیتی که خودش فقط خودش را اشرافیت می­داند، نه کسان دیگر. ما دانشگاهیان هر چه بیشتر داریم شبیه به کسانی می­شویم که خودمان به خودمان امتیاز می­دهیم. می­گوییم بنده دکترم، بنده استاد دانشگاهم، بنده مطالبم در روزنامه­های علمی- پژوهشی چاپ می­شود بقیه هم بروند دنبال کارشان. البته بقیه می­روند دنبال کارشان اما بدون ما.

این سیستم، همانطور که گفتم، مختصِ علوم­اجتماعی نیست. اکنون به شکل بسیار گسترده و عمیق در سیستم آکادمیک علوم ­طبیعی هم در جریان است. مثلاً می­پرسند آیا بدن ما متعلق به خودمان است یا متعلق به پزشکان. پزشکان، به عنوان اشرافیت اپیستمولوژیکی که به خودشان حق می­دهند بدن را در اختیار بگیرند و هر کاری می­خواهند بکنند، یا مردمی که معتقدند بدن به خودشان تعلق دارد؟ یک بدن اگر به خود فرد تعلق داشته باشد بیشتر به سلامت­اش فکر می­کند، ولی اشرافیت پزشکی بیشتر به بیماری فکر می­کند و به اینکه حتا این بدن تخریب شود تا کار او پیش برود. بنابراین این سیستم الان به صورت عمومی در کل دنیا مورد بحث است. به همین جهت گفتم آینده­ آکادمی در نابودی آکادمی است. اما باید اضافه کنم نابودی آکادمی به معنای نابودی مطلق آن نیست، بلکه به معنی تغییر رادیکال آکادمی است. آکادمی به شکلی که در دنیای صنعتی و قرن بیستمی وجود داشت در آینده دیگر نمی­تواند وجود داشته باشد. یا خودش را با این شرایط تطبیق می­دهد یا سیستم اجتماعی نابودش می­کند.

محمدامین قانعی­راد: «سه روایت حداقلی،میانه و حداکثری از جامعه‌شناسی مردم‌مدار»

اول اجازه دهید درباره­ ترجمه Public sociology نکته­ای را عرض کنم. همانطور که دکتر فکوهی گفتند در رابطه با ترجمه این واژه اختلاف نظر وجود دارد. من خودم این را در چند مقاله ای که قبلاً منتشر شده است «جامعه‌شناسی حوزه عمومی» ترجمه کرده ام . اولین باری که آقای بوراووی می‌خواستند به ایران بیایند در هیات مدیره انجمن نام ایشان مطرح شد و همکاران با کارهای ایشان آشنا نبودند. به دوستان گفتم که او نظریه­پرداز بسیار مطرحی است. البته من پیش از این کارهای ایشان را خوانده بودم و در مقاله­ای در حوزه جامعه­شناسی علم به آن­ها ارجاع داده بودم. در آن مقاله همچنین چهار مفهوم بوراووی را از حوزۀ جامعه‌شناسی به کل علم بسط دادم. بوراووی را که دعوت کردیم در جلسه­ای به ایشان گفتم من مفاهیم شما را بسط داده ام و مفاهیم علم حرفه­ای، علم سیاستی، علم حوزۀ عمومی و علم انتقادی را مطرح کرده ام. پرسید مثلاً فیزیک چگونه علم حوزۀ عمومی می­شود؟ گفتم زمانی که شما مفاهیم فیزیک را بین جامعه می­بری و مثلاً وقتی که یک مجله عمومی برای جامعه منتشر می­شود و مفاهیم فیزیکی را بین مردم می­برد، آن فیزیکدانی که از دانشگاه بیرون می­آید و در حوزه عمومی برای مردم مفاهیم دانش فیزیک را مطرح می کند به نحوی فیزیکدان حوزۀ عمومی(مردم­مدار) است. پرسید فیزیک انتقادی چه چیزی می­شود؟ گفتم فیزیک انتقادی یک نظریه­پرداز جدیدی است که نظام نظری سابق را به چالش می­کشد و در حاشیه­ دانشگاه است و، به تعبیر تامس کوهن، علم هنجاری موجود را مورد انتقاد قرار می دهند. همان کسانی که ستون پنجم جامعه در دانشگاه­اند و بعد هم ممکن است موفق­شوند نظام فیزیک حرفه ای را تغییر بدهند. بوراووی خندید و گفت خودت می­دانی! من تعجب کردم که چرا بوراووی در حوزه­ جامعه­شناسی علم به این موضوع توجه نکرده است.

الان هم در حوزه جامعه­شناسی علم تحولات جدیدی مطرح شده مثل شیوه­ جدید تولید دانش و بحث این است که به تدریج دانش از دانشگاه به مردم منتقل می شود. در خصوص همین تعبیر رادیکالی که دکتر فکوهی درباره نابودی دانشگاه به کار بردند، برخی مثل گیبون معتقدند که دانشگاه در آینده به فسیل و امری مربوط به گذشتۀ تاریخی تبدیل می­شود. مثلاً موزه­ای می­گذارند و می­گویند این دانشگاه بوده، استادی حرف می زده و بقیه گوش می­دادند و برای تماشاگران موزه هم جالب به نظر می­آید! از آن جا که دنیای آینده دنیای گسترش حوزه­ی عمومی است و مسلط شدن مردم به سرنوشت خودشان و انتقال دانش به جامعه، این یک سازوکاری است که دارد اتفاق می­افتد. اگر ابتدا جامعه­شناسی از پابلیک آمده ولی بعد از یک دوره­ای که حرفه­ای شده مجدد می­خواهد به پابلیک بازگردد به دلیل تحولاتی است که در عرصه دانش و ارتباطات در دنیا اتفاق افتاده است- مباحث مربوط به جامعه دانش و گسترش آموزش عالی و بعد اشباع شدن دانشگاه­ها از پذیرش فارغ التحصیلان خودشان. این امر در ایران هم اتفاق افتاده است. فلان دانشگاه هفتاد دانشجوی دکترا می­گیرد و این هفتاد نفر بعد از فارغ­التحصیلی به سمت حوزه عمومی می­روند و در رسانه­ها، انتشارات، نهادهای غیردولتی، و در اجتماعات گوناگون مشغول به کار می­شوند. بدین ترتیب جامعه­شناسی در جامعه گسترش پیدا می­کند. این اتفاقی است که دارد می افتد. امروز فضا تغییر کرده است. شریعتی اگر امروز بود جور دیگری با مردم صحبت می­کرد، یعنی فکر نمی­کرد که یک تاریخی ایستاده است تا یک مردی یک کاری بکند. تاریخ امروز ما مقداری متفاوت شده است. همه دیگر برای خود می توانند تا حدودی بیاندیشند.امروز شما می بینید در کل مملکت این دانش جامعه‌شناسی پخش شده است. از یکی از بخش‌های دور افتاده با من تماس گرفتند و گفتند در هفته پژوهش مایلیم اینجا سخنرانی کنید. گفتم من برای مردم آن بخش چه بگویم، گفتند اینجا دانشجوی دکترا هم زیاد داریم! جامعه دارد جامعه دانش می­شود و جامعه­شناسی اگر فکر نکند که چگونه باید با مردم ارتباط برقرار کند و دانش را به میان جامعه ببرد، واقعاً به فسیل تبدیل می شود.

امروز مفهوم «فهم عمومی از علم» (Public understanding of science) مطرح است. این یک فعالیت دانشگاهی نیست. فعالیتی است که شما علم را به درون جامعه می برید.آیا علم مردم‌مدار ممکن است؟ چنین کاری ممکن است و کاری است که دارد در فیزیک، شیمی، پزشکی و مهندسی صورت می­گیرد. البته برخی جامعه­شناسان ممکن است با این استدلال که در حال حاضر شرایط لازم وجود ندارد از عرصه­ گسترش فهم عمومی از جامعه‌شناسی فاصله بگیرند چون ممکن است به سرنوشت موسوی و مدنی دچار شوند. اما واقعیت این است که این کاری است که در این جامعه مدت­هاست انجام می­شود. آقای دکتر فکوهی سابقه رشته جامعه­شناسی را در ایران به 20 یا 30 سال تقلیل دادند. اما من می­ گویم که جامعه­شناسی در ایران از زمانی که مفهوم «پروغره» یا ترقی (Progress)را در انقلاب مشروطه به کار بردند و آثار اگوست کنت را خواندند و مطرح کردند وجود داشته است. اگر این مفهوم را هم قبول نکنید، در 1314 مرحوم صدیقی جامعه­شناسی را درس داد، باز هم اگر قبول نکنید در 1322 یعنی حدود هفتاد سال پیش کتاب «علم­الاجتماع» نوشته شد. حداقل این که در 54 سال پیش یعنی در سال 1337 «موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی» تاسیس شد.

می­خواهم بگویم که واقعاً نباید بحث جامعه­شناسی مردم­مدار یا جامعه­شناسی حوزه­ عمومی را به ریشه­های مارکسی­اش برگرداند. اتفاقاً بوراووی در تحقیقی که در مورد جامعه­شناسی امریکا می­کند می­گوید جامعه­شناسی قرن نوزده پابلیک بود و جامعه­شناسان این کشور پروتستان­هایی بودند که هدف­شان ایجاد یک نوع اصلاح اخلاقی در جامعه بود. کسانی که در قرن نوزدهم در جامعه­شناسی حضور داشتند در جامعه هم بودند و آکادمی هنوز به آن صورت شکل نگرفته بود و هنوز رشته­ جامعه­شناسی هم وجود نداشت. در قرن بیستم این جامعه­شناسی مردم­مدار ابتدایی از جامعه به درون دانشگاه می­آید و تا حدودی حرفه­ای می­شود و دلیل­اش هم تشکیل دولت رفاه در امریکا است و دانشگاهی­ها به آدم­های حرفه­ای دانشگاهی تبدیل می­شوند که سعی می­کنند یک پل ارتباطی هم با عالم سیاست برقرار کنند، سیاست­گذاری کنند و در عرصه­ سیاست­گذاری مشاوره بدهند و دخالت کنند. این داستان ادامه پیدا می­کند تا 1968 و تغییر فضای جامعه­شناسی در امریکا و حرکت­ها و جنبش­های اجتماعی که آنجا اتفاق می­افتد: جنبش مدنی، جنبش ضد جنگ ویتنام، جنبش زنان، جوانان، و دانشجویان. همراه با این، سرمایه­داری رفاهی افول پیدا می­کند و بخش خصوصی در عرصه جامعه و بازار گسترش می­یابد و می­خواهد جامعه را بگیرد. یعنی آن بخشی که دولت آزاد کرده بازار می­خواهد جذب کند. از این طرف دانشگاهی­ها و جامعه­شناسان برانگیخته می­شوند که این حوزه را مجدداً فتح کنند و یک مقداری جامعه­شناسی به سوی پابلیک برمی­گردد. بنابراین بازگشت جامعه­شناسی به سوی پابلیک همزمان است با موقعی که نئولیبرالیسم گسترش پیدا می­کند و کسانی مثل تاچر در انگلستان و ریگان در امریکا می­گویند «چیزی به نام جامعه وجود ندارد» و هدف کالایی کردن کل جامعه توسط بازار است. دولت جامعه را رها کرده است و بازار دارد همه بخش­های جامعه را تسخیر می­کند. اینجا جامعه­شناسی به عنوان مدافع جامعه وارد میدان می­شود و یک مقداری این نگاه جامعه­شناسی مردم­مدار مجدد احیا می­شود.

مایکل بوراووی از یک تقسیم کار در جامعه‌شناسی صحبت می­کند ولی ما می­گوییم جامعه­شناسی مردم­مدار خودِ جامعه­شناسی است. مثلاً مثل این می­ماند که ما در ایران بگوییم که اصلاً جامعه­شناسی همین جامعه­شناسی مردم­مدار است و حالا بیاییم سراغ آدم­هایش و بگوییم پیران مثلاً همان چلبی است، اما می­دانیم که چنین نیست، با اینکه هر دو آدم­های قابل احترامی برای ما هستند. ویژگی پیران این است که در عرصه عمومی بیشتر کار می­کند و آقای دکتر چلبی کمتر چنین است. یا مثل این است که بگوییم مدنی همان محسنی تبریزی است. واقعیت این است که چنین نیست و این یکی طوری نظام معرفتی خودش را در جامعه­شناسی تعریف کرده و دیگری هم طوری دیگر. مثل اینکه بگوییم سارا شریعتی، حسین کچوئیان است. قطعاً نیست، ولی هر دو جامعه­شناس­اند و هر دو استاد دانشگاه تهران­اند. من می­گویم که کچوئیان جامعه­شناس حرفه ای با گرایش سیاستی است و اینکه چقدر ارتباط­اش با جامعه­شناسی حرفه­ای و جامعه­شناسی مردم­مدار و جامعه­شناسی انتقادی به او کمک کند یا نکند که به آفت جامعه­شناسی سیاستی دچار نشود، آن را خودش می­داند. خانم دکتر شریعتی هم در واقع در سبکی است که می­شود اسم آن را سبک­های پیوندی گذاشت، یعنی یک سبک پیوندی انتقادی، حرفه­ای و مردم­مدار.

به نظر من اینکه جامعه­شناسی مردم­مدار در ایران ممکن هست یا نیست، به این بر می­گردد که شما کدام سبک از این جامعه­شناسی را انتخاب کنید. این چنین نیست که ما از جامعه­شناسی مردم­مدار تعریف خاصی داشته باشیم. خود جامعه­شناسی را در واقع می­شود در میدان قدرت قرار دارد. میدان قدرت سه جانبه که دولت، بازار و جامعه است و سرنوشت جامعه­شناسی در درون این میدان تعریف می­شود. همانطور که تحلیل بوراووی این بود که با گسترش بازار، جامعه­شناسی به طرف مردم رفت ولی در دولت رفاهی جامعه­شناسی به طرف جامعه­شناسی سیاستی رفت. بنابراین نمی­شود بگوییم جامعه­شناسی یک ذاتی دارد و این هست و جز این نیست. جامعه­شناسی هم واقعیت­اش این است که در میدان قدرت، در آن «مثلث دولت و بازار و مردم» می­چرخد و جای خودش را تعیین می­کند. حالا افراد مختلف سلیقه­های مختلف دارند و جاهای مختلف می­روند ولی بطور کلی وضع این است که وقتی دولت رفاهی حاکم باشد، جامعه­شناس­های حرفه­ای هم طرف سیاست گزاری می­روند. در این توازن قوا جامعه­شناسی هم یک موجود زنده است. تئوری­ها از جامعه­شناسی تعریف خاصی ارائه می­ دهند و در بهترین حالت­اش در برابر دولت و بازار آن را مدافع جامعه می­دانند؛ ولی واقعیت جامعه­شناسی واقعیت زنده­ای است که می­چرخد و بر حسب اینکه چه جایگاهی به آن بدهند و موقعیت چگونه باشد می­رود طرف دولت یا مردم یا آکادمی. مثل یک نرم­تنی است که متناسب با مقتضیات خودش می­تواند شکل پیدا کند.

بنابراین این که بپرسیم جامعه­شناسی مردم­مدار در ایران ممکن هست یا نیست، بنظر من به روایت­های مختلفی بستگی دارد که ما ارائه می­دهیم. جامعه­شناسی مردم­مدار یک برنامه است و می­توان روایت­های حداقلی و میانه حداکثری از آن ارائه داد. بنظر من برنامه ضعیف یا برنامۀ حداقلی(Weak program) جامعه­شناسی مردم­مدار در ایران کاملاً ممکن است و آن عبارت است از حضور رسانه­ای جامعه­شناسی در عرصه­های مختلف. ما از نظر کتاب برای دانشجویان خودمان هم کاری نکرده­ایم چه برسد به جامعه. هیچ کدام از دانشجویان جامعه­شناسی هم کتاب­های ما را نمی­خوانند، مگر برای امتحان مجبور شوند که کتاب های درسی مان را بخوانند. اصلاً ما برای دانشجو کدام کتاب را داریم؟ برای حوزه­ عمومی­مان هم نداریم. کتاب­های جلال آل احمد، شریعتی، جامعه­شناسی خودمانی، جامعه­شناسی نخبه­کشی را قبول داشته باشید یا نه باید توجه کنید که بارها و بارها چاپ شده­اند.

این بحث برای ما این امکان را فراهم می­کند که یک مقداری بیندیشیم که ما نیاز داریم با مردم صحبت کنیم، نیاز داریم کتاب­های لازم را برای مردم بنویسیم، نیاز داریم الگوی ارتباطی خودمان را با مردم تغییر بدهیم از حیث اینکه استفاده­ کمتر از جایگاه آکادمیک بکنیم و بتوانیم مقداری با مردم ارتباط بیشتری داشته باشیم. این برنامه حداقلی کاملاً ممکن است و کاملاً هم لازم است. در این برنامه حداقلی می­گویند جامعه­شناسان می­آیند داده­های لازم را به عرصه­ عمومی می­دهند ولی تصمیم­گیری را برای مردم و سیاست­گذاران می­گذارند. یعنی جامعه­شناس داده­ها و نظریه و اطلاعات را اعلام می­کند ولی تصمیم­گیری نمی­کند و می­گذارد خود مردم تصمیم­گیری کنند؛ ارائه­ اطلاعاتی در مورد مهاجرت، جمعیت، مشکلات بیمارستان. ما الان مشکلات شدید آموزشی داریم، مشکلات شدید بهداشتی داریم، مشکلات شدید برنامه­ریزی شهری داریم، مسائل متعدد اجتماعی داریم. شما داده­های خوب را عرضه کن و کسانی که می­گویند نمی­گذارند واقعیت­اش این است که نمی­خواهند کار کنند. کسی که می­خواهد کار کند فکر این نیست که کسی می­گذارد یا نمی­گذارد. ما به یک نوع ارائه عمومی نیاز داریم، یک نوع درگیر کردن مردم را نیاز داریم، یک نوع مشارکت در بحث­های عمومی نیاز داریم و به عنوان جامعه­شناس باید در این عرصه­ها حضور داشته باشیم. ما می­گوییم ما حرف­هایی داریم که در عرصه دانشگاه خوانده­ایم و برای بهبود زندگی مردم مفید است. ولی با این کتاب­هایی که من و شما داریم و با این مجله­ای که آقای دکتر فکوهی سردبیرش هست نمی­شود با مردم صحبت کرد. باید مجلاتی را آورد و زبانی را آورد که مردم بتوانند این زبان را بشناسند.

اما برنامه میانه (Middel program) جامعه­شناسی مردم­مدار سعی می­کند با کمک مردم و مشارکت مردم دانش جامعه­شناسی را تولید کند و به مردم اجازه بدهد که در مرحلۀ تعریف مسئله و مشکل، جمع­آوری داده­ها، تبدیل داده­ها، ارزیابی یافته ها مشارکت داشته باشند. این چیزی نیست که فقط آقای بوراووی گفته باشد. در سال 1994 گیبوتز در کتاب «شیوه جدید تولید دانش» می­گوید شیوه­ قدیم تولید دانش که دانش آکادمیک بوده کم کم دارد اهمیت خود را از دست می­دهد و در شیوه­ جدید دیگر کنترل­کننده دانش فقط متخصصان نیستند که من مقاله­ همکارم را بخوانم همکارم مقاله­ من را بخواند و بگوید خوب است یا بد است و بعد چاپ شود. در این جا خارج از دانشگاه و از جمله مردم به عنوان کنترل­کننده و عامل ارزیابی وارد میدان می شوند. این با مدل مارکسی فرق می­کند. مارکس یک آوانگارد بود در جامعه. جامعه­شناسی مردم­مدار نمی­خواهد آوانگارد باشد. با مدل کنتی هم فرق می­کند. کنت به فکر شاه-­جامعه­شناس بود، جامعه‌شناسی مردم‌مدار به دنبال شاه-­جامعه­شناس شدن و به دنبال الگوی مدیریتی نیست. حتی با الگوی دورکیمی که یک الگوی پزشکی بود و می­خواست یک اندامواره را برای مثال درمان کند- مشکل را جامعه­شناس تشخیص دهد و راه حل را هم جامعه­شناس بدهد، چیزی که بیشتر در جامعه­شناسی امروز رایج است- تفاوت دارد. جامعه­شناسی مردم­مدار این هم نیست. یک نوع جامعه­شناسی است که در کنار مردم است و نه جلوتر از مردم- به این دلیل من می گویم «جامعه­شناسی حوزۀ عمومی به عنوان جامعه­شناسی همراه» و نه جامعه­شناسی آوانگارد بلکه در کنار مردم، و به قول خود بوراووی که نوشته حوزه­ عمومی آن طوری که هست با همه­ خوبی­ها و بدی­هایش. اگر ما جامعه­شناس­های این جامعه هستیم، با همه­ خوبی­ها و بدی­هایش، جامعه­شناس مردم­مدار هم خواهیم بود. این در واقع یک مدل میانه است که به مردم کمک می­کند بتوانند صدایشان را برسانند. مردم هم که می­گویم گروه­های مختلف مردم هستند. ما روشنفکر عمومی(General public intellectual) نیستیم که در کل سخنگوی جامعه باشیم، ما روشنفکران خاص(specific intellectual) هستیم که، به قول فوکو، قرار است از حوزه جامعه­شناسی حرف بزنیم نه از هر حوزه دیگری، چرا که حوزه­ها­ی دیگر تخصص و علاقه­ و گرایش ما نیست و می­خواهیم راجع به مسائل خاص صحبت کنیم- مسائل و مشکلات ملموس. اما اگر مثلاً بخواهیم از جامعه­شناسی پزشکی صحبت کنیم باید فکر کنیم چقدر نظام بیمارستان را مطالعه کرده­ایم؟ چقدر جامعه­شناسی پزشکی اجازه داده صدای بیمار شنیده شود؟ جامعه­شناسی آموزش و پروروش ما چقدر اجازه داده صدای دانش­آموز در مدرسه شنیده شود؟ این دانش­آموز چقدر دارد از نظام مدرسه لذت می­برد؟ دانشجویان در دانشگاه­ها چقدر دارند لذت می­برند؟ مردم ما از زندگی در شهرها چقدر دارند لذت می­برند؟ این جامعه­شناسی در کل اجازه می­دهد صدای مردم شنیده شود و به مردم یک توانمندی­هایی، قدرتی، یا دانشی می­دهد که بتوانند با این قدرت در تصمیم­گیری­ها مشارکت بیشتری داشته باشند.

در کنار این دو مدل، مدل دیگری هم داریم که برنامه حداکثری یا برنامۀ قوی (Strong program) جامعه­شناسی مردم­مدار است که نوعی مدل اکتیویستی است که البته باید مرزهای مشخص­اش را با اکتیویسم سیاسی نشان دهیم. باز بر مبنای بحثی که بوراووی طرح کرده، قطعاً بین کار جامعه­شناسی مردم­مدار و اکتیو یست سیاسی تفاوت وجود دارد. اکتیویست سیاسی برای قدرت سیاسی مبارزه می کند و از این نظر با جامعه­شناسی مردم­مدار که در پی سخن گفتن و ارتباط با مردم است تفاوت دارد.

سارا شریعتی:

من به چند نکته اشاره می­کنم. یکی اینکه دکتر قانعی­راد اشاره کردند که در واقعیتِ موجود آدم­ها با همدیگر متفاوت­اند. یکی در سنت آکادمی کار می­کند، یکی در سنت انتقادی، یکی در سنت سیاست­گذاری. بله من در عین حال که این را می­پذیرم که ما سنت­های متفاوتی داریم اما می­پرسم نقش ما چیست؟ نقش من آیا رصد کردن سنت­های واقعاً موجود در جامعه­شناسی است؟ یعنی آیا من اینجا مورخ­ام. اگر مورخ­ام و می­خواهم رصد کنم بگویم چند نوع جامعه­شناسی داریم خوب می­توان گفت علاوه بر این چهار نوع، یک نوع پنجمی هم بگذاریم به اسم جامعه­شناسی خودمانی و یک نوع ششمی هم که آقای دکتر جلایی­پور جاهای دیگر اشاره کرده­اند با عنوان جامعه­شناسی تفننی. پس یعنی هر نوعی که هست بدون توجه به ارزش­گذاری و اعتبارش، دسته­بندی کنیم. ولی ما اینجا در موقعیت مورخ نیستیم، در موقعیت جامعه­شناس هستیم. در عین حال که قبول دارم ما یک نوع جامعه­شناسی نداریم اما بنده از آن نوع جامعه­شناسی که درست می­دانم دفاع می­کنم و آن نوع جامعه­شناسی که درست می­دانم هم آکادمیک است، چون نظریه و روش دارد، هم انتقادی است و حاضر در همه صحنه­های اجتماعی ، و هم در مواردی که هم دولت می­خواهد در آن مشارکت کند و هم از جانب جامعه شناس پذیرش دارد، مثل مورد پیر بوردیو، حتی سفارش هم برای تحقیق در مورد موزه­ها و موارد دیگر می­گیرد.

دومین نکته­ای که می­خواستم اشاره کنم در مورد دانشگاه است. این نکته در صحبت دکتر جلایی­پور و دکتر فکوهی بود و در متن بوراووی هم هست. اگر ما رویکرد انتقادی را روح جامعه­شناسی می­دانیم، اولین موردی که باید نقد شامل حال­اش شود خودِ دانشگاه است. یعنی ما انتظار داریم که رویکرد انتقادی نقد نظام دانشگاهی را شامل شود و بعد از نقد آن به سراغ موارد دیگر برود. نه اینکه جامعه­شناسی آکادمیک، حرفه­ای و انتقادی را آنچنان که الان موجود است بپذیریم اما ضعف­هایشان را با دادن مکملی به نام مردم­مداری حل کنیم. بنابراین انتظار هست که ما همین سیستم آکادمیک که خودمان عضوش هستیم و در آنجا کار می­کنیم، مورد ارزیابی و نقد قرار دهیم.

سومین نکته در مورد مدلی است که آقای دکتر قانعی­راد گفتند و اشاره­ای که کردند در مورد اینکه آنهایی که می­گویند نمی­شود کار جامعه­شناسی مردم­مدار کرد علت­اش این است که نمی­خواهند وگرنه می­شود و هستند کسانی که این کار را کرده­اند. واقعیت این است که نخواستن به توان هم مربوط می­شود و راستش ما یک کمی حتی نمی­توانیم. از جامعه­شناسی مردم­مدار صحبت می­کنیم اما زبان­مان یک زبان کاملاً تخصصی است در دفاع از جامعه­شناسی مردم­مدار! یعنی اگر کسی زبان علمی آکادمیک را نداند الان از دفاعی که ما می­کنیم چیزی نخواهد فهمید. بنابراین این تا حدی به شرایط سیاسی برمی­گردد و تا حدی هم به عادتواره­های خودمان که با زبان مردم آشنا نیستیم.

نکته بعدی این که، مدلی که آقای دکتر قانعی­راد اشاره کردند الگویش الگوی گرامشی است. بوراووی بین جامعه­شناس سنتی و ارگانیک تفاوت می­گذارد و از شبکه­ و از حضور در جنبش اجتماعی حرف می­زند. اما من وقتی استدلال اساتید جامعه­شناسی مدافع مردم‌مداری را می­شنوم می­بینم این موارد مورد نظرشان نیست، بلکه مردم‌مداری در کلامشان به استفاده از زبان قابل فهم، نوشتن در رسانه ها و تالیف کتاب ها برای غیر متخصصان تقلیل می یابد.

در آخر یک پرسش دارم و آن این است که اگر ما بپذیریم که جریان چهارمی به عنوان جامعه­شناسی مردم­مدار ایجاد شود، چه کارهایی خواهیم کرد که الان نمی­کنیم؟ و با چه تحلیلی؟ اگر می­گوییم کتاب می­نویسیم برای غیر متخصص باید به این پرسش جواب بدهیم که آیا ما نیز همچون همتایان خود در آمریکا، یک قرن برای نهادینه کردن و علمی­کردن جامعه­شناسی صرف کرده ایم ؟ آیا همه­ی منابع درسی اولیه ما ترجمه شده است که حالا مساله­ ما نوشتن کتاب عمومی و غیر تخصصی است ؟ باید تحلیل­ زمینه مند خود را برای رسیدن به چنین نتایجی روشن کنیم نه اینکه وقتی که در خصوص زمینه ی ایرانی مورد پرسش قرار می گیریم، بر اساس شرایط جهانی تحلیل ارائه دهیم. بیاییم در شرایط مشخص ایران با موقعیت مشخص جامعه­شناسی در ایران بحث کنیم. انضمامی بحث کنیم و بگوییم به عنوان نمونه من اگر امروز عضو گروه جامعه‌شناسی مردم‌مدار شدم، فردا چه خواهم کرد که الان نمی­کنم؟ چه پیشنهاد جدیدی دوستان می­توانند به ما ارائه بدهند.

ناصر فکوهی:

چون من یکی از درس­هایی که می­دهم تاریخ علوم­اجتماعی است، به همین منظور اولاً وقتی می­گویم جامعه­شناسی در ایران20-30 سال پیشینه دارد منظورم یک زمان خطی نیست. ثانیاً من از تاریخ جامعه­شناسی و علوم­اجتماعی صحبت می­کنم نه تبارشناسی علوم­اجتماعی یا جامعه­شناسی. این هم از لحاظ تاریخی معنی دارد. و چون ما در ایران از بین سنت و مدرنیته هیولایی درست کرده­ایم که خاص خودمان است پس همه چیز را اینگونه می­بینیم. برای مثال، ما پدران جامعه­شناسی را می­شناسیم اما مادرش را نمی­شناسیم که این چنین موجودی از آن بوجود آمده و ما الان با آن سر و کله می­زنیم. بنابراین پروبلماتیک اصلی این علم پدرش نیست، مادرش است. وقتی درباره تاسیس یک علم صحبت می­شود باید معیار علمی داشته باشیم. وقتی برای یک علم می­گویند علم تأسیس شده که شما به یک تعدادی کرسی دانشگاهی رسیده باشید، به یک حداقلی از ادبیات آن علم رسیده باشید، به یک حداقلی از انجمن­های علمی در آن علم رسیده باشید، به یک حداقلی از حضور آن علم در آن جامعه رسیده باشید. از این موقع می­گویند یک علم وجود دارد. جامعه‌شناسی بیش از 20 یا 30 سال چنین پیشینه­ای را ندارد. قبل از انقلاب شروع شد، با انقلاب و جنگ متوقف شد، بعد از جنگ باز یک دوره شکوفایی داشت که شروع شد، و الان هم چند سالی است که باز در حالتی رفته است که مشخص نیست اصلاً علوم انسانی خوب است یا بد است. من خودم هم الان منتظرم که اگر بد است بگذارم کنار و اگر خوب است ادامه بدهم. چون من آدم مطیعی هستم! ولی هنوز مسئولان به شکل دقیق مساله را نگفته­اند! من منتظرم که گفته شود علوم­ انسانی خوب است یا بد است. چون از آن طرف دعوت می­کنند در برج میلاد و پذیرایی می­کنند و کادو می­­دهند پس یعنی علوم­ انسانی خوب است و از آن طرف دوستان ما را می­برند و جور دیگری پذیرایی می­کنند در محافلی که حتماً دوستانه است و حتماً جای خوبی هم هست! من هم خودم علاقمندم بروم و اتنوگرافی­اش بکنم. شاید نصیب ما هم بشود! و این یعنی علوم ­انسانی بد است. هنوز در کشورمان معلوم نیست علوم ­انسانی و جامعه­شناسی خوب است یا بد است. اصلاً باید باشد یا نباید باشد. از یک طرف خانه اندیشمندان درست می شود و از یک طرف گفته می­شود جامعه­شناسان در خدمت غرب هستند. واقعاً اگر اینطور است باید به ما گفته شود. من شخصاً هیچ علاقه­ای ندارم کشور از عملِ من ضربه­ای بخورد. از این نقطه نظر من می­گویم ما هنوز در مرحله­ پیش تأسیس هستیم و هنوز این جا نیافتاده است که یک جامعه­شناس حق دارد حرف بزند یا نه. همین بحثِ امکان هم که دکتر شریعتی گفتند بنظر من درست است. من به خیلی­ها ایراد نمی­گیرم، چون فکر می­کنم هر کسی ممکن است آمادگی هر هزینه­ای را نداشته باشد. یکی دارد و یکی ندارد. ولی باید این مشخص باشد که جامعه­شناس حق دارد انتقاد کند یا حق ندارد. بنابراین به این دلیل گفتم20-30 سال و تازه این را هم زیاد و محض دوستی گفتم!

حمید رضا جلایی­پور:

 نکته­ اولی که می­خواهم بگویم این است که من اصلاً کاری به گرایش سیاسی جامعه­شناسان، این که سوسیالیست بوده­اند یا لیبرال یا ناسیونالیست، ندارم. بحث این است که آقای بوراووی بحث­هایی که راجع به جامعه­شناسی مردم­مدار کرده توضیحاتی داده که یک حرکت سه­تایی، یعنی جامعه­شناسی­های آکادمیک و سیاست­گذار و انتقادی، را که جایی داشته­اند الان چهارتایی­اش کرده است. من در انگلیس درس خواندم. آقای گیدنز به ما درس می­داد. دانشجویان­اش 20 نفر بودند ولی 1500 نفر سر کلاس­اش می­آمدند؛ زن و شوهری که می­خواستند جدا شوند، روزنامه­نگاری که می­­خواست فلان مطلب را بنویسد، آدم­های مختلفی می­آمدند و اصلاً دو ترمی که اینگونه به شکل پابلیک درس می­داد پدیده­ای بود. به آقای گیدنز می­گفتند pop sociology یعنی یک نوع جامعه­شناسی مردمی. من خودم هم که به ایران آمدم رفتم روزنامه و وقتی از آن جا بیرونم کردند به آکادمی آمدم وگرنه نمی­آمدم. یعنی خیلی مهم است نوعی جامعه­شناسی که با مردم بشود حرف زد. حتی همه­ روشنفکرهای انگلیس هم گیدنز را جامعه­شناسی­ می­دانستند که با مردم حرف می­زند. حرفی که ایشان می­زند نوع خاصی از جامعه­شناسی انتقادی است. البته من انتقادی هم به آرای گیدنز به لحاظ سرمشق دارم و آن این است که ایشان کلاسیک­ها را خوب توضیح می­دهد، مسائل جامعه جدید را هم خیلی خوب توضیح می­دهد، ولی وقتی سرمشق پژوهشی خودش را که یک نوع سرمشق انتقادی است می­خواهد توضیح بدهد، دانشجوپروری نمی­شود. ولی شما کارهای بوراووی را ببینید. به روشنی توضیح می­دهد. ما که نوکر کسی نیستیم؛ می خواهد چپ باشد، راست باشد، یا ناسیونالیست. مساله این است که توضیحاتی که راجع به جامعه­شناسی مردم­مدار می­دهد بنظر من یک جای تئوریک باز می­کند برای یک گرایش که در کشور ما هم بوده. مثلاً می­گویند در ایران 150 سال گرایش اصلاح­طلبی بوده است. بله، بوده، اما این از یک زمانی تئوریزه می­شود، گفته می­شود و به کلمه در می­آید. این یک کار مهم یک آدم آکادمیسین است و ما به این وجه­اش کار داریم. ما کاری نداریم چه کسی بوده.

نکته­ دوم اینکه من اشتباه کردم اصطلاح چپ را به کار بردم. منظور من این بود که جامعه­شناسی مردم­مدار یا جامعه­شناسی­ای که با مخاطب­اش درگیر می­شود، این جامعه­شناسی سیاست­زده نیست؛ حالا چه آنهایی که سیاست­زده­اند و در حکومت­اند چه آنهایی که سیاست­زده­اند در انتقاد از حکومت. سیاست­زده­ها همه چیز را به سیاست بر می­گردانند. اما بوراووی اصلاً اینجوری نیست. از این نظر می­خواهم بگویم که شاید اصطلاح چپ را نباید به کار می­بردم و او آدمی است که حرف­هایی که می­زند ناشی از سیاست­زدگی نیست.

نکته دیگری که در کار ایشان هست این است که خیلی­ها در جامعه­شناسی راجع به تفهم، راجع به اینکه مردم چه می­گویند، پشت عمل­شان چه احساس، انگیزه یا نیتی هست، حرف زده­اند. ولی شما ببینید وقتی که این را خیلی برجسته می­کنند نتیجه­ کارشان این می­شود که دیگر اصلاً علمی حرف نمی­زنند، یعنی می­روند بیرون از حیطه علم. یعنی صرفاً سخنان خوبی می­گویند، در بهترین حالت شاید یک روایت، یک رمان تأثیرگذار بگویند. ولی بوراووی پایبند به علم است، یعنی پایبند به معیارهای علمی است. از نظر من اگر ایشان پایبند به معیارهای علمی نبود اصلاً ارزش نداشت که در این بحث­ها اسمش را هم بیاوریم. بنابراین، این وجه از کار ایشان اهمیت دارد. وقتی بحث از دایره علم بیرون برود دیگر ارزش ندارد و یک سری بحث­های شخصی است. بعضی­ها بحث­های شخصی خوب می­کنند و بعضی­ها بحث­های شخصی­شان ممکن است تأثیرگذار نباشد. بنظر من بوراووی در حوزه­ جامعه­شناسی می­ماند.

نکته دیگر اینکه، راجع به ترجمه Public sociology صحبت شد. درست است که برای یک معادل فرنگی بهتر است اسم خوب گذاشته شود، ولی من احساس می­کنم جامعه­شناسی مردم­مدار معادل بدی هم نیست. می­دانید چرا؟ چون یک وجه از این الگو این است که شما راجع به کسانی که می­خواهید حرف بزنید باید با آنها باشید و به آنها نزدیک شوید. یعنی باید برای کار خودتان جدی­شان بگیرید. حالا شما هر اسمی می­خواهید بگذارید. حالا مدار و محور اشکال ندارد. اما جامعه­شناسی مردم­مدار فرق دارد با جامعه­شناسی انتقادی یا جامعه­شناسی آکادمیک. یعنی اگر شما راجع به زنان بخواهی حرف بزنی باید ببینی چه می­گویند. اگر راجع به معتادان بخواهی حرف بزنی باید ببینی معتادان چه می­گویند. واقعاً کار سختی هم هست. یعنی اگر یک جامعه­شناس با بیست نفر معتاد و هر کدام دو ساعت حرف بزند خیلی مهم است، مخصوصاً اگر بتواند بگوید نتیجه من و بحث من راجع به شما چیست و اگر آن طرف شنید برافروخته نشود که بگوید این حرف­ها چیست شما می زنید. بنابراین این یک حرکتِ به اصطلاح معرفتی است. دوستان توجه داشته باشند که کار را ساده نبینیم.

بگذارید مثالی بزنم. آقای دکتر فکوهی از ابعاد منفی قضیه گفتند من میخواهم مثبت بگویم. دقت کنید که چرا الان چند سال است دستگاه­های تبلیغی عریض و طویل میلیون­ها پول خرج می­کنند تا اصلاح­طلبی به کل فراموش شود. اما نمی شود، می­دانید چرا؟ دلایل متفاوت دارد. یکی همین است که آنهایی که بحث از اصلاح­طلبی می­کنند این حرف را از روی آسمان نیاورده­اند. از یک سو بحث­هایشان حسابی با دویست سال تجربه دوران مدرن ارتباط دارد، از سوی دیگر هم با کسانی ارتباط دارد که درگیر این بحث هستند، یعنی دانشجویان و روزنامه­نگاران و نخبگان. یعنی این بحث را از دل این تعامل درآورده­اند و بنابراین به راحتی فراموش نمی­شود. پس دوستان توجه داشته باشند که منظور از جامعه­شناسی مردم­مدار نشستن و تامل کردن نیست. باید رفت در میدان مطالعه و در داخل کار بحث را پیش برد. واقعاً انرژی می برد، کار می­برد.

و نکته آخر همان است که دوستان فرمودند، حالا من خوش­بینانه بگویم. من قبل از انقلاب دانشجو بودم. یعنی از سال 51 به بعد روزنامه­خوان شدم و مطالب مختلف را خواندم. آن موقع را که با حالا مقایسه می­کنم و تجربه زیسته­ام را مرور می­کنم می­بینم اتفاق مهمی افتاده است. قبل از انقلاب یادم هست در فضای عمومی، یک الگوی شبه مدرنیستی شاه بود و یک سوسیالیسم چپ و یک اسلام سیاسی. همه از این دریچه­ها حرف می­زدند. اما حالا عرصه عمومی ما به شدت تحت تاثیر علوم انسانی است. حتی آنهایی که می­خواهند حرف خودشان را بزنند مجبورند در این قالب­ها حرف بزنند و این به نظر من تحول مهمی است. یعنی ما از یک ایدئولوژی­گرایی بی­ در و پیکر رها شده­ایم. جامعه حالا اندیشه­ها و حرف­هایش را از روی حساب و کتاب می­زند. این به نظر من تحول مهمی است. این که در این تحولات چه چیزهایی نقش داشتند من تا حدی با آقای دکتر قانعی­راد همراهم. شما به قبل از مشروطه برگردید و از آنجا شروع کنید. من بعید می­­دانم به این 20- 30 ساله ارتباط داشته باشد. یعنی از آنجاها باید شروع کنیم.

تهیه و تنظیم گزارش: شهلا رعنایی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)