نامم که محفوظ است؛ زنی هستم ۶۸ ساله، نرس هستم و تابعیت کشور سوئد را دارم. هم اکنون ۳ سال است که برای نگهداری و مواظبت از همسر ۸۱ ساله‌ام – که از هم جدا شده‌ایم و سرطان دارد- به ایران آمده‌ام و در خانه او زندگی می‌کنم. داستان زندگی‌ام را نمی‌خواهم بازگو کنم چرا که پر از مشکلات بود و بیانش برایم دشوار است. از مشکلات اقتصادی مردمی می‌خواهم بگویم که اکنون ۳ سال است در کنارشان زندگی می‌کنم.

از جمله ایرانیان پناهنده هستم که در اوایل سال‌های ۱۳۶۰ ایران را به مقصد سوئد ترک کردند، اکنون با حقوق بازنشستگی سوئدی‌ام و با اندک کمک دولتی که به افراد بالای ۶۰ و خورده‌ای سال در سوئد می‌شود، وضعیت اقتصادی‌ام به مراتب بهتر از همسرم است که سال‌ها در ایران به عنوان پزشک متخصص اطفال کار کرده است. همسر سابقم، اکنون بیمار سرطانی‌ است؛ سرطان روده بزرگ دارد و حتی دارو‌های درمانی‌اش را هم دخترم  و فرزند دیگرش از ازدواجی دیگر، باید از اروپا و کانادا بفرستند.

با‌‌ همان اندک حقوق بازنشستگی بسیار معمولی که از سوئد دریافت می‌کنم، اکنون خرج زندگی خودم، همسر سابقم را می‌دهم و حتی به نزدیکان و اطرافیان هم کمک می‌کنم. می‌خواهم از آقایانی که در رژیم امروز همه کاره‌اند بپرسم، این بود ادعاهای شما که به خاطرش ما را آواره کردید؟ نفت را اینطور به سفره‌های مردم آوردید؟

من بازمانده نسل سوخته‌ای هستم که پس از انقلاب فرهنگی ایران را ترک کردند. دانشجوی پزشکی بودم که به دلیل تمایلات چپ و عضویت در یکی از گروه‌های سیاسی، کم کم متوجه شدم که پاکسازی شده‌ام یا به احتمال زیاد پاکسازی خواهم شد. با وجود اینکه راه اعمال نفوذ همسر و اقوام وجود داشت، تصمیم گرفتم که دیگر مایل نیستم خودم و دختر ۳ساله‌ام در ایران زندگی کنیم. همسرم در‌‌ همان دوران فارغ التحصیل شده بود، پزشک متخصص اطفال بود، طرحش را گذرانده بود و تازه مطب خریده بود. بدون اجازه همسرم، خانواده خودم و با وجود اینکه می‌دانستم همه مخالفند، ایران را به قصد اقدام برای پناهندگی در یکی از کشورهای اروپایی ترک کردم.

پس از ۲ سال و خورده‌ای در به دری، با دخترم ساکن سوئد شدیم. زندگی حتی با وجود کمک‌های دولتی به من به عنوان یک مادر و یک پناهنده، بسیار دشوار بود. تازه در سوئد ساکن شده بودم که خبردار شدم همسرم به دلیل شرکت در اعتصاب سراسری نظام پزشکی سال ۱۳۶۵ دستگیر شده است. همسرم چند ماه بعد آزاد شد و به شهر خودمان در شمال ایران رفت و پس از مشکلات فراوان مجدد اجازه یافت به عنوان پزشک متخصص اطفال مطب باز کند.

من هم بعد از ۵ سال کار پاره وقت، وقتی دخترم کمی در کشور سوئد جا افتاد و بزرگ‌تر شد، موفق شدم در دانشگاه صلیب سرخ استکهلم در رشته پرستاری ثبت نام کنم و پس از آن تمام مدت کار کرده‌ام.

این داستان‌ها را نمی‌گویم که اشک شما را در بیاورم. زندگی بدی نداشته‌ام. با وجود اینکه باورهای متریالیستی دارم، شکرگو هستم. من پناهنده به کشور اروپایی که در هرم اقتصادی در سوئد در پایین‌ترین سطوح قرار دارم، اکنون در کشور ثروتمند خودم با اندک پول کمک دولتی و بازنشستگی که از حقوق ماهیانه‌ام برداشته شده است، دارم پادشاهی می‌کنم. همسر پزشک متخصص من که بیش از ۴۵ سال سابقه خدمت دارد و تا قبل از اینکه سرطان بگیرد هر روز سر کار می‌رفت، اکنون حتی خرج درمان خودش را هم به زور می‌دهد.

شوهر سابقم، پس از من دوبار ازدواج کرده است و دوبار هم طلاق گرفته است. به غیر از دخترمان، یک دختر دیگر دارد که او با همسرش و مادرش در کشور کانادا ساکن است. کار دختران همسرم این است که در به در دنبال دکتر آشنا باشند که نسخه بنویسد و این‌ها به طور غیر قانونی دارو‌های ضد سرطان تهیه کنند و با مسافر و هزار مصیبت بفرستند ایران. خود من هم دیابت دارم و مدام باید انسولین مصرف کنم که در بازار‌های دارویی شهر ما اصلا پیدا نمی‌شود (باید برویم تهران و از بازار آزاد بخریم)؛ این را هم دخترم برایم می فرستد یا خودم در سفر به اروپا تهیه می‌کنم. شوهرم را که می‌برم بیمارستان و درمانگاه، راهرو‌ها و اتاق انتظار‌ها پر از بیمارانی است که مشکلات مشابه دارند و مثل ما امکانات آوردن دارو از خارج از ایران را هم ندارند.

به غیر از همه مشکلات که ذکر شد، این کشور اکنون پر از پیرمرد و پیرزن‌هایی است که فرزندانشان ایران را به خاطر مشکلات متعدد ترک کرده‌اند. ایران هم که سوئد نیست که خدمات اجتماعی حمایت از افراد پیر وجود داشته باشد. به شکل سنتی قرار بر این بوده که فرزندان از مادران و پدران پیر نگهداری کنند. اما دیگر فرزندی نمانده است. بیمارستان‌های شهر خودمان (در استان گیلان) پر از پیرمرد و پیرزنانی است که هیچکس را ندارند و فرزندانشان خارج از ایران‌اند. این‌ها، باید برای پیدا کردن ساده‌ترین دارو‌ها به بازار‌های آزاد موجود در شهر تهران رجوع کنند. دکان بازار آزاد باز شده که این‌ها باید کلی پول بدهند و جوان‌هایی که کار ندارند، شغلشان شده که برای بی‌کسان پیر دارو پیدا کنند. این وضعیت زندگی پیرزنان و پیرمردان بیمار در شهرهای کوچک است.

مردم لعنت می‌فرستند اما آیا با لعنت کار به جایی خواهد رفت؟ همسر سابقم خیلی بیمار است، به او کسیه وصل کرده‌اند و وضعیت خوبی ندارد. بعد از مرگش من باید او را خاک کنم و برگردم سوئد و تمام این خاطرات وحشتناک این چند سال را فراموش کنم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)