تاملى کوتاه درباره اعتراضات سراسری دى ماه ٩۶/ قهرمان قنبری

قریب به چهل سال از سقوط سلطنت محمدرضا پهلوى مى گذرد و ما هنوز به روایتى واحد از چرایى همه گیر شدن تظاهرات ضدسلطنتى منجر به سقوط دستگاه سلطنت نرسیده ایم. نه این که در این زمینه تحقیق و تحلیل کافى صورت نگرفته است، بلکه ما شاهد صدها کتاب و مقاله تحقیقى در این مورد هستیم که هر کدام از ضلع دید خویش وقایع مربوطه را تجزیه و تحلیل کرده اند. درست است که نوشته حاضر سعى در بررسى چرایى سقوط سلطنت پهلوى و به روى کار آمدن ولایت فقیه ندارد اما با یادآورى آن وقایع، مى خواهد یادآور شود که رسیدن به روایتى واحد در تحلیل چرایى تظاهرات دى ماه ١٣٩۶ کارى ناممکن است و ما هر کدام -چه موافق و چه مخالفش باشیم-، با ضلع دید خویش وقایع مزبور را تحلیل و تجزیه مى کنیم و احتمالاً راجع به چرایى آن به روایت هایى متفاوت از همدیگر خواهیم رسید. البته رسیدن به روایتى واحد در چرایى اعتراضات دى ماه ٩۶ هم لزوماً ضرورتی ندارد و شاید ما احتیاج به روایت هاى متکثر داشته باشیم تا از دل آن به برداشتى مطلوب برسیم. نکته مهم در این برداشت چند ضلعی هم در این است که اصولاً ما در مواجهه با سیاست مثلاً با علم مکانیک سر و کار نداریم که یک نفر و یا چند نفر در پروسه تحقیق و تلاش در آزمایشگاه به کشف و نتیجه اى برسند که از این به بعد به عنوان معادله اى جهانى قلمداد شود. برعکس آن، سیاست و علوم انسانى هر چند براى خود پرنسیب و چهارچوب هاى خاص خودشان را دارند، اما نکته مهم تر این است که در سیاست موضوع مورد بحث از ضلع هاى مختلف مورد کنکاش قرار مى گیرد و با بحث و استنتاج طرفین مختلف، نهایتاً به راه حل و یا نتیجه اى رسیده مى شود که طرفین را اقناع و راضى مى کند.

اما چرا یک انسان دست به اعتراض مى زند؟ یا بالاتر از آن، در نظامى مانند جمهورى اسلامى ایران که در آن معترضین به احتمال زیاد با خطر دستگیرى و شکنجه و زندان و کشته شدن روبه رو هستند، چرا یک انسان به صورت انفرادى، با دانستن همه این ضرر و زیان هایى که ممکن است در نتیجه شرکت در یک تجمع ضدحکومتى گریبانش را بگیرد، تصمیم مى گیرد که در این تجمعات شرکت کند؟ اگر بخواهیم بیش تر در مسئله تامل کنیم، میل به زیستن و لذت بردن، میل غریزى در انسان است. انسان همیشه نسبت به سلامتى و امتداد یافتن زیستن اش بیمناک است و هر طور شده سعى مى کند با توجه به سلامتى اش، خطرهاى جانى را از خود براند تا بلکه بتواند چند صباحى بیش تر بزید. اما به طور غیرمنتظره در مملکتى که با سیستمی توتالیتر اداره مى شود، هزاران انسان زندگى خویش را به خطر مى اندازند و با متهم کردن اشخاصى که توسط سیستم تبلیغاتى تقدیس شده اند و انتقاد از آن ها تابو است، خط ها را مى شکنند و به صورت عریان دست به اعتراض می زنند. اعتراض کننده مى داند که این کنشگری ممکن است به قیمت از دست دادن جانش تمام شود؛ اما او  به این نتیجه رسیده است که درد و رنج شکنجه، زندان و کشته شدن کم تر از درد و رنج ادامه حیات و زندگى در شرایط فعلی است. یا به عبارتى روشن تر، ادامه زندگى در شرایط فعلى براى او بسیار دردناک تر از تحمل شکنجه و زندان و مرگ است. در نتیجه اقدامات و تضییقات حاکمان بر اتباع خویش، آن ها به مرحله اى رسیده اند که مرگ و شکنجه را بر زندگى کنونى زیر سایه حاکمان کنونى ترجیح مى دهند و حتى آوازه جهانى سرکوب با سبعیت تام حاکمیت در دلشان شک و تردید ایجاد نمى کند. اما چرا انسان سینه عریانش را مقابل گلوله آتشین قرار مى دهد؟ اصلاً چرا او مخالف نظم موجود شده است؟ جواب به این سوال هر چند سخت جلوه مى کند اما در واقع بسیار سهل است. انسان معترض، نسبت به وضع حاکم موجود بر زندگى خویش و محیط اطرافش اعتراض دارد. او به صورت تجربى خود و اطرافیانش را در معرض ناعدالتى سیستماتیک حس مى کند. او به دنبال راهى است که این ناعدالتى را -که احساس مى کند به ناحق بر او روا داشته مى شود- جبران و یا تصحیح کند؛ اما همه راه ها را بسته مى یابد. در حاکمیت جمهورى اسلامى ایران هیچ راهى را براى جبران این ناعدالتى باقى نگذاشته اند، هیچ راهى وجود ندارد که بتوانى ناعدالتى روا شده بر خویش را جبران کنى و چیزى را که ناحقش مى پندارى و ماوراى تحمل وجدان انسانى است، بتوانى تصحیح کنى و داد خویش را بستانى. در نهایت حاکمان، تاریکى خود را حاکم بلامنازع جان و مال مردم مى دانند و اصولاً شکایت ارباب رجوع از خویش را نتیجه پُررویى و نمک نشناسى او مى خوانند.

ما در ایران به عنوان انسان هایى معمولى، به طور روزانه در معرض مسائلی که ناحق و ناعدالتى سیستماتیک مى پنداریم، قرار داریم و شوربختانه هیچ راهى براى جبران این بى عدالتى ها برایمان باقى نگذاشته اند. انسان هاى منفرد و محصور در تنهایى که سال ها از جمع شدن و فریاد زدن به حد کابوس ترسانده شده اند، یکباره بدون این که برنامه ریزى داشته باشند، با دیدن جمع معترض قوت قلب مى گیرند و بغض فروخفته سال ها تحقیر و تحمل بى عدالتى را در اتحاد با کسانى مثل خودشان، به یکباره بیرون مى ریزند. اصلاح طلبان که خود بخشى برخوردار از رانت حاکمیت هستند، سال هاست که مردمان ایران را با سراب انتخاب بین بد و بدتر به گروگان گرفته اند و در نتیجه سال هاست که مردم را با توسل به شبکه هاى رسانه اى که دارند، با مهندسى ذهن مجبور کرده اند با امید دروغین بین دریده شدن به دست تمساح و یا گرگ، دست به انتخاب بزنند. اما مردم در این جامعه زندگى مى کنند و با گوشت و خون خویش درک مى کنند که علی رغم تبلیغات پرسر و صدایى که پیرامون بهبودى وضعشان مى شنوند، نه تنها هیچ تغییر ملموسى در وضعیتشان به وجود نیامده است، که حتى وضعشان به صورت تجربى روز به روز بدتر هم مى شود. این امید کاذب کوتاه مدت که از طرف بخشى از حاکمیت به آن ها تزریق مى شود، باعث نئشگى گذرى و بالتبع آن خمارى ناامیدى در بلندمدت آن ها مى شود و روح و روانشان را بیش تر در هم مى شکند.

این وضع بى عدالتى تحمیل شده بر روح و روان شهروندان  ایران را حجت الله رحمانیان نماینده وقت الیگودرز در اعتراض به انتقال آب الیگودرز به قم در پروژه قمرود در سال ١٣٩٠ که منجر به اعتراضات مردم محلى شد، بدون آن که خود آگاه باشد به روشنى توضیح داده است: “به وعده هایی که در ازای انتقال آب داده اید، عمل کنید؛ زیرا شما موظفید حق آبه ها را مطابق تکلیفی که توزیع عادلانه آب بر شما گذاشته است، بدهید و بدانید عملکرد فعلی شما در چپاول سرمایه مردم و این که بر چهره برخی، لبخند و بر سر برخی غبار غم نشاندید، با هیچ یک از آرمان های عدالت خواهانه که داعیه دارش هستید، نه تنها همخوانی ندارد بلکه بوی نکبت از آن به مشام می رسد و این برای مردم ما به مثابه آتش زیر خاکستر خواهد بود و روزی با خشم انقلابی جوانانش فوران خواهد کرد؛ پس تا دیر نشده، حق و حقوق مردم را محترم شمارید”.(۱)

بغض فرو خورده ناشى از تحمیل ناعدالتى و حقارت مانند آتش زیر خاکستر است و هیچ وقت خاموش نمى شود. این آتش زیرخاکستر فقط به دنبال باد مناسبى در زمانى مناسب است که خاکستر را از روى آتش به آرامى براند و با نوازشش آن را آتشین کند. مردمان ایران دقیقاً در چنین وضعى هستند. مثلاً نگاهى به وضعیت ده ساله استان هاى خوزستان و لرستان و یا استان اصفهان بیندازید که بیش ترین مقدار تجمع و اعتراض در آن حوالى بود: انتقال آب از این مناطق به مناطق مرکزى که اکثراً خشکى و بیکارى و گردبادها را در سرچشمه ها به دنبال دارد و اعتراض مردم منطقه به وضعیت خویش هم که شنیده نمى شود و یا در نهایت سرکوب مى شود. در حالی که مردم احتیاج به شنیده شدن و دیده شدن دارند و مهم تر از آن، باید ضرر و زیانى را که بر آن ها بر اثر این نقل انتقال تحمیل مى شود، به طریقى جبران کرد. اما اربابان تازه به دوران رسیده خود را بى نیاز از پاسخگویى به عامه مردم مى دانند و در نهایت آن ها سرکوب شده و به کنارى رانده مى شوند. این اعتراضات نه فقط حاکمیت را غافلگیر کرد بلکه اپوزیسیون حاکمیت را هم غافلگیر کرد. آن ها بدون این که خبرى از این پشت صحنه اعتراضات داشته باشند بدینسان با این شور و خروش به بهت فرو رفتند. در واقع نه در این مناطق، بلکه در مناطق دیگر هم اپوزیسیون خبرى از وقایعى که در زیر جلد شهر مى گذرد، ندارد و بیش تر ذهنش اسیر رسانه هاى شبه اپوزیسیون است که بزرگ ترین دغدغه و سقف خواسته هایشان پخش ربناى استاد شجریان از تلویزیون دولتى است.

خشکى و خشکسالى بیش از هفتاد درصد ایران را تهدید مى کند و این مشکلى عظیم براى آینده و موجودیت ایران خواهد بود و فقط مختص مناطقى که در آن زخم ها سرباز کرد، نبود. ایران صدها مشکل دارد و مشکل بى آبى و جنگ آب هم یکى از این مشکلات پیش رو است که روز به روز هم وضعش وخیم تر مى شود. البته شاید خواننده اعتراض کند که حکومت نقشى در آفرینش این خشکسالى ندارد. بدون این که نیازی باشد به جزئیات نقش حکومت در این مسئله پرداخت، باید گفت که در یک دموکراسى و حکومت قانون، وقتی خشکسالى و کم آبى اتفاق می افتد، چنین بحرانی با همکارى حاکمیت و مردم با کم ترین تلفات ممکن مدیریت مى شود. یعنى اصولاً مردم و نهادهای مدنى، به عنوان کسانى که در معرض خطر هستند با مشارکت خود در امر سیاسى و امورى که زندگى و حیات آن ها را تحت تاثیر قرار مى دهد، آژیر خطر را به صدا در مى آورند و حکومت هم از این اعتراض و مشارکت استقبال مى کند و با مشارکت مردم نسبت به خطر پیش رو تمهیدات لازم را انجام مى دهد؛ چون که در نهایت این مردم هستند که با راى خویش آن ها را انتخاب مى کنند. یک اشتباه آن ها ممکن است موجب شود که در دوره هاى دیگر مردم حاکمیت را به گروهى دیگر به امانت واگذار کند. بالاتر از آن کسى بر آن نیست که بر خرابه ها و بیابان ها حکم براند و حاکمان درک کرده اند که اگر افتخارى در حاکمیت است، این افتخار در نهایت حکومت بر مردمانى بانشاط و مناطق آزاد و آباد است. اما در یک نظام توتالیتر و دیکتاتورى، فقط گزینه سرکوب در مقابل مردم معترض به سرنوشت خویش وجود دارد و اصولاً مردم نه به چشم فرصت که به شکل تهدید براى حاکمیت حاکمان دیده مى شوند. مثلاً به خاطر ترس حکومت از آشکار شدن تهدیدهاى زیست محیطى، برخوردى امنیتى با فعالان محیط زیست امرى معمولى است؛ در حالى که یک فعال محیط زیست قبل از آن که فاجعه رخ دهد با صرف هزینه و وقت خویش و بدون هرگونه توقع، به طریقى این فاجعه را پیش بینى مى کند و اصولاً در ممالک آزاد قدر این انسان ها را گرامى مى دارند نه این که آن ها را با اتهام هاى واهى زندانى کنند و یا به قتل برسانند. البته نه فقط در ایران، بلکه در همه کشورهاى دیکتاتورى و استبدادى جهان، فعالان محیط زیست در معرض قتل و بازداشت و شکنجه سیستماتیک حکومت ها قرار دارند؛ حکومت ایران هم به عنوان یک جز از این کل مستثنى نیست. حاکمان جمهورى اسلامى ایران قادر به هیچ گونه کار مثبتى در هیچ حوزه اى منجمله ارتقاى وضعیت محیط زیست و کم آبى که زندگى حداقلى میلیون ها انسان را تهدید مى کند، نخواهند بود. اصلى ترین مسئله ایران، دموکراسى و حکومت قانون است و بدون وجود این فعل اصلى ، هیچ گونه ارتقای وضعیتى حتى در حوزه محیط زیست ناممکن است.

در اعتراضات سراسری دى ماه ١٣٩۶، معترضین که بیکارى و خشکسالى و ده ها ناعدالتى تحمیل شده در وضعیت زندگى شان منجر به اتحادشان شد، راه حل گذرى را انتخاب نکردند. آن ها آگاهانه بر روى مسبب تمام بدبختى شان انگشت گذاشتند و براى سعادت خویش و آینده فرزندانشان در شعارهایشان عامدانه خواستار تغییر سیستم و دستیابى به حکومت قانون و دموکراسى انتخابى شدند و بدون هیچ رودربایستى، سیستم انتصابى فعلى را رد کردند. آن ها دریافتند که براى سعادت خود و فرزندانشان به جز این راه حل نهایى، همه راه ها منتهى به سراب هست.

پانوشت:

  1. “عملکرد مسئولان وزارت نیرو با داعیه عدالت‌خواهانه‌شان همخوانی ندارد”، خبرگزاری خانه ملت، ۵ تیرماه ۱۳۹۰

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)