زیگفرید لنتس، نویسنده‌ی آلمانی

در جنوب علف‌ها می‌سوخت. سریع و تقریباً بدون آنکه دود کند. علف‌ها رو به سوی کوه‌ها می‌سوخت، در مقابل کوه‌های کنیا. آتش به سمت چراگاه فیل‌ها در حرکت بود و باد داغ و شدیدی به پا کرده بود. این باد مزه‌ی دود و خاکستر می‌داد. آن‌ها یکبار در سال علف‌ها را آتش می زدند و آتش همان راه قدیمی‌اش را به سوی کوه‌ها پیش می‌گرفت،‌ به سوی کوه‌های کنیا و در مقابل همان کوه‌ها هم فرو می‌نشست. همراه آتش، باد هم فرو می‌نشست و بعد غزال‌ها و شغال‌ها برمی‌گشتند. اما دیگر علفی در کار نبود. یک بار در سال علف‌ها را آتش می‌زدند و وقتی علف‌ها می‌سوخت، زمین را شخم می‌زدند. زمین را می‌کندند و شخم می‌زدند. خاکسترهای تازه روی خاکسترهای کهنه را می‌گرفت. آن‌ها در زمینی از خاکستر و سنگ، دانه‌های ذرت می‌پاشیدند و ذرت‌ها رشد می‌کردند و دانه‌های درشتی می‌دادند. من با ماشین، آتش را دور زدم و با طی کردن قوس عریضی به سمت رودخانه، به طرف نیزار سرازیر شدم…

(برای خواندن ادامه‌ی داستان اینجا کلیک کنید)

 

مطالب بیشتر در همین زمینه:

 

داستان‌هایی از فرانتس کافکا

چپ‌دست‌ها -گونتر گراس

شعرهایی از گونتر گراس به مناسبت درگذشت او

به نسل‌های آینده-برتولت برشت

بچه‌ها هم غیرنظامی‌ان!-هاینریش بل

نویسنده-ولفگانگ برشرت

سه فرشته‌ی سیاه-ولفگانگ برشرت

این قهوه بی‌مزه است-ولفگانگ برشرت

سورتمه‌چی-ویلهلم شفر

«آن روز صبح» و «بی‌نام»: دو شعر از سعید شاعر آلمانی‌سرا

جاده‌های فروپاشی-در باره‌ی شعرهای گئورک تراکل

پرواز از دو چشم‌انداز در شعر «پرستو» (از هانس ماگنوس انتسنسبرگر) 

دو شعر از ارنست یاندل

شعرهایی از ساموئل بکت