خنیاگران شمال خراسان را دیدهاید و شنیدهاید. خنیاگرانی که به چند زبان زخمه و انگشت بر سیم میسایند. و عاشیقهای آشوری آذربایجان را میشناسید؛ همانها که تا اسمشان را نشنوی نمیدانی ترک نیستند. اولین بار در سالهای دانشجویی در تهران آنها را دیدم. کنسرت موسیقی عاشیقی بود. برخی از عاشیقهایی که از ارومیه آمده بودند آشوری بودند. اگر صلابت عاشیق دهقان دلم را تسخیر میکرد آشوریها تمام فکرم را مشغول کردند. همان لباس؛ همان لحن؛ همان آواز؛ نه همقوم من بودند نه همکیش من؛ اما قادر بودند تا اعماق روح من چنگ اندازند و مرا به آواز و نوای قومم از آنجاهای تاریخ که تاریک تاریک است مهمان سازند. انگار ابدی مدیونم می کردند. اینان فرهنگ و زبان و هنر ترکان را در مدارس اجباری زورکی نیاموخته بودند. آنان محصول سالیان سال زندگی مشترک مردمی بودند که در مزارع همسایه کشاورزی نموده بودند، در مراتع مجاور دام چرانده بودند و برای یکدیگر کارگری کرده بودند. این خنیاگران در امتداد یک زندگی مشترک شکل گرفته بودند. زندگی مشترکی که هنوز به تسخیر همه جانبه دولت در نیامده بود. اگر سالها آذربایجانیها پذیرای اقلیتهای آشوری، ارمنی، کورد، تات، بختیاری و… در میان خود بوده اند، در بسیاری از شهرهای امپراطوریها که مردم ناچار به آن بودهاند گرجیها، فارسها، عربها، تورکمنها و… نیز دهها ترک محله را در شهرهایشان پذیرا شدهاند.
هر بار که سراغ حادثهای از نوع نزاع و برخورد قومی در گذشته میروی اراده و فتنهای خارج از اراده مردمی که چرخ گردش جامعه بر دوششان است پشت قضیه بوده است. تمام کشور را بنگرید؛ در سادهترین و انسانیترین شکلهای زندگی آرامترین و بیتنشترین رابطه بین انسانهای متنوع از جهت قومیت و مذهب در جریان است. اگر ذهن مردم را به اوهامات باستانگرایانه و تحملناپذیری مذهبی نیالوده باشند یا منافع اقتصادی سرمایهداران حاکم کسانی را مسلط بر کسان دیگر نکرده باشد، مردم هیچ دلیلی برای دشمنی پیدا نمیکنند و فقط کار میکنند و زندگی و دوستی. به راحتی با یکدیگر عقد ازدواج میبندند و کار مشترک شروع میکنند. جذب فرهنگ و هنر همدیگر میشوند و همیشه رسوم و عادات یکدیگر برایشان جذاب و سوژه قصهها و لطیفههای بیپایان است. وقتی قرار است مردمی که دغدغه اصلیشان کار و زندگی است تشخیص دهند همیشه قرار بر دوستی بوده است.
در روزهای اخیر بسیاری از کسانی که دغدغه اصلیشان در سه دهه گذشته به نوعی اعادهٔ حقوق فرهنگی ترکها بودهاست، همزمان درگیر سه مسأله هستند. از طرفی مطلع شدهاند که آخرین بخش ارک تبریز نیز در شرف نابودی است، و بعد از احداث مصلی در یک ضلع ارک در ضلع دیگر نیز مشغول گودبرداری برای ساخت پارکینگ طبقاتی هستند. آن قدر این اثر ۸۰۰ ساله بیصاحب مانده است که بعد از اعتراضات، میراث فرهنگی تبریز اعلام کرد حفاری از طرف آن اداره مجوز نداشته است! از طرف دیگر متعاقب نامهٔ مشهور به مورخین، دو فیلم کوتاه هم از دو بازیگر سینما نشر یافته است که به نوعی به فراکسیون شکل گرفته نمایندگان ترک موضع منفی نشان میدهند. دست آخر هم وضعیت دو نفر از زندانیان سیاسی تبریز؛ که یکی بیش از ۴۰ روز و دیگری بیش از ۲۰ روز است که اعتصاب غذا کردهاند.
آنچه برای این نوشته در ارتباط این سه واقعه در نظر گرفته شده است توجه دادن به تنهایی آذربایجان است در وسعت کشوری که تابعیت آن را دارد.
سایه سنگین اوهامات به جای تاریخ نشسته و ناسیونالیسم وهمی برآمده از آن و منافع طبقات بالادست کشور موجب شده است که آذربایجان تنهایای عمیقتر از آنچه که در محاصرهٔ تبریز مشروطهخواه حس کرد حس کند. تنهایای که نمیخواهم باورش کنم! بارها با مردمان نقاط مختلف کشور مراوده، دوستی و ارتباط داشتهام. باور نمیکنم که آن مردم ما را تنها گذاشته باشند. حس صمیمیتی عمیق که در زمان ارتباط با آنها دریافت کردهام واقعی و از جنس همان ارتباطی که در اول نوشته توصیف شده، بوده است. اما آن مردم نیز به سان ما حق حرف زدن و دیده شدن ندارند. آنها نیز اگر چه دهها روزنامه به زبان فارسی منتشر میشود اگر فارس هم باشند باز حق حرف زدن ندارند. آنها ممکن است در شهرهای بهتری زندگی کنند و سرمایه بیشتری در شهرهایشان باشد، اما به واقع عمله آن شهرها هستند برای ساختن چیزی که آنها تا ابد در آن در نهایت شهروندانی خواهند بود که نسبت به شهروندان شهرهای دیگر امکان دسترسی مادی بیشتری دارند.
اما امروز بین ما فاصلهٔ عمیقی افتاده است. فاصلهای که برای آنها پشت پردهٔ رسانهها و قدرت مانده است و برای ما با تلنبار مشکلات عدیده، واقعیتر و عمیقتر میشود. این سه اتفاق فقط امکان بیشتری را برای نمایش این تنهایی فراهم ساخته است؛ و گر نه فاجعهای عمیقتر از بیپناهی و تنهایی ما که همیشه مهاجر برای کار هستیم، همیشه معترض به تحقیرها و توهینهای مستمر قومی هستیم و… نیست.
ارک متعلق به تاریخ بشریت است. چرا باید آذربایجانی به تنهایی از آن دفاع کند؟ این قرار جمعی انسانهای دنیاست که برخی آثار گذشتگان را حفظ کنند. حال چرا باید ارک نابود شود و صدای آذربایجانی در حمایت از آن تنها بماند؟
چرا رفتار حکومت یا بخشی از آن موجب میشود که هویت قومی و فرهنگی یک ملت به خاطر آن مورد حمله قرار گیرد؟ چرا سخنان یک نماینده مجلس یا تشکیل یک فراکسیون در مجلس سبب هجمه به ترکها و خواست آنها برای شکوفایی فرهنگشان میشود؟ چرا برخی جسارت و انصاف آن را ندارند که تشکیل فراکسیونی را که در چارچوب قوانین نوشته و نانوشته یک حکومت بوده است در همان چارچوب نقد کنند؟
آیا هیچ کس جز عدهای در آذربایجان نمیتوانند باور کنند که ۴۰ روز اعتصاب غذا شخص را در آستانه مرگ قرار میدهد؟ آیا سخت است شنیدن سخن کسی که درخواست میکند به زبان مادری خود هم امکان تحصیل داشته باشد؟ و چنین شخصی حتما باید در زندان باشد و آن وقت از حقوق یک زندانی هم برخوردار نباشد و به طرفه العینی به زندانی در استان دیگر تبعید و ارتباطاتش قطع شود؟
اینها نوشته میشود تا گوشی از جنس گوش آن خنیاگران ابتدای سخن پیدا کند، نه به خاطر آذربایجان که به خاطر انسانیت؛ و نه به خاطر امروز و خشتهای در حال ریزش ارک و دوستانی که همسایه مرگ شدهاند، بلکه به خاطر فردا و انسانهایی که ناچار از دوستیاند.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.