img_39092اگر قرار است کشته شدگان اورلاندا پیامی را در جهان ما به یادگار بگذارند، آن پیام جز پذیرش تمام و کمال تفاوت های بین انسان ها نیست. تفاوت هایی که با آموزه های مذهبی و خرافی ما جور نیست، اما هست. اگر قرار است زنان و مردانی که در میانه شادی و خنده و رقص به خون خود غلتیدند، برای ما درسی بر جای گذارند، پذیرش عشق و شادی و لذت دیگران است، آنگونه که خود می خواهند …/

*****

با شما هستم!
با شما که بر نفرت و جنون مسلمان هموفوبی که ۵۰ انسان را به قتل رساند، تاختید.
با شمایی که امروز از گوشه و کنار جهان و به اشکال مختلف با بازماندگان این ترور و جنایت، ابراز همبستگی کردید و از آزادی عشق گفتید و در مذمت همجنسگراهراسی نوشتید.
بله، با شما هستم.
من هر روز در وحشت قربانی شدن در “اورلاندو” زندگی کرده ام. من و ما هر روز از ترس ضرب چاقوی فردی که ما را خوش نمی دارد، کوچه های خالی را طی کرده ایم.
ما دیروقت شب در اتوبوسی خلوت و یا متروی شبانه نگران نگاه کنجکاوی بوده ایم که براندازمان کرده تا بفهمد “زن” هستیم یا” مرد”؟
ما همجنس گرایان و ترنس جندرها، هر روز طعم تلخ نگاه های بدتر از شلیک گلوله شما را حس کرده ایم.
امروز گفتند قاتل خودش همجنس گرا بوده و مورد تمسخر پدرش، از خود بپرسید اگر چنین است، چرا دو بار همسران زن اختیار کرده است؟ بپرسید چگونه شاید تحت فشار اخلاق و آموزه های دینی و فشار و خشونت خانواده خود را و وجودش را انکار و پنهان کرده است و در وجودش تنفر انباشته است.
وقتی از هموفوبیای درونی و نهادینه شده در ایران و در بین همجنسگرایان گفتیم، ناباور نگاهمان کردید، هموفوبیایی حاصل آزادی و ژست و افتخارات و امتیازات دگرجنس گرایانی چون شما.
اصلا از خود پرسیده اید چرا همجنس گرایان اورلاندو، فرانکفورت، برلین، پاریس، آمستردام و و و همجنسگرایان کپ تاون و مکزیکوسیتی، نیاز به کلوپ های مجزا دارند؟
با خودتان صادق باشید، آن زمان که ما شریک و پارتنر همجنس مان را در مقابل شما بوسیده ایم، چندش شما را حس کرده ایم و خشم مان را فرو خورده ایم.
ما زمزمه دل های شما را شنیده ایم وقتی زیر لب فکر کرده اید “حالا لازم بود جلوی همه همدیگر را ببوسند؟” و خود عکس بوسه هایتان را برای دوستانتان کارت دعوت سالگرد ازدواجتان کرده اید.
ما خشم شما را وقتی که در مقابل کودکانتان جرات کرده ایم از پارتنر همجنس مان سخن بگوییم دیده ایم، زمانی که با “محبت” به ما گوشزد می کنید “بچه اینجاست” و خود از دوست پسر و دوست دخترهای جوانیتان به کرات می گویید و از “هیزی” پسر ۵ ساله و “عشوه گری” دختر ۴ ساله تان حرف می زنید و به آن می بالید.
ما نگاه شما را بر تمام انداممان حس کرده ایم وقتی که زن لزبینی به “جرم” شلوارپوشیدن، مورد تمسخر شما واقع می شود و “مثل مردها” خطابش می کنید.
ما شنیده ایم و دیده ایم و حس کرده ایم تلخی کلامتان را وقتی به ما می گویید که “برای من این چیزها اصلا مهم نیست، من در دانشگاه چند نفر مثل تو را می شناختم” و یا” در دوران سربازی از این چیزها زیاد دیده ام”.
ما نفرت نهفته بسیاری از شما را دیده ایم، وقتی کسی از انتخابش گفته و شما تلاش داشته اید به ما بفهمانید که “ژنتیک” است، تا ظریف و ساده ما را “غیر طبیعی” بدانید و البته به این شرط “حق حیاتمان” را به ما بذل بفرمایید.
ما تحلیل های شما را خوانده ایم وقتی که مهربانانه (!) نوشتید: “تظاهر به همجنس‌خواهی را از نظر روانی باید بررسی کرد.”
و نتیجه گرفتید: “تظاهر به همجنس‌خواهی و اعلام بی مورد و بی نیازش وقتی نیازی به آن نیست، قدری به آسیب روانی نزدیک است” و هر “تظاهر” به همجنس خواهی ما را “آسیب روانی” نامیدید. و خواننده متونتان را به پنهان شدن و انزوا فراخواندید.
شما که بوسه های ما، دست در دست هم داشتن ما، سر بر شانه هم گذاشتن ما را نیز “به تشخیص نیاز” از سوی خودتان وانهادید.
با شما هستم!
ما اگر صد به صد، در کلوپی از آن خودمان جمع می شویم، تا بهترین گزینه برای یک مرتجع، اسلام زده و جانی شویم، برای این است که شما بوسه ها و دست های در هم ما را درحضور خودتان، بر نمی تابید.
ما هنوز و هنوز هم نیازمند فضاهایی هستیم که از نگاه و کلام تلخ شما رها شویم. ما نیازمند پذیرش اجتماعی هستیم، اجتماعی که از بیخ و بن بیمار است و پر از خشونت مردسالارانه و آلت محور.
ما نیازمند رهایی حس ها و آغوش هایمان هستیم، رهایی ای که شما با درکتان از زنانگی و مردانگی متحجر و محدود کننده اش، بر ما روا نمی دارید.
با شما هستم!
در کنار همدردی مجازی و گذرا با قربانیان این فاجعه انسانی، به درون خودتان نگاه کنید.
ببینید کجا در به حاشیه راندن همجنسگرایی در محدوده روابطتان نقش داشته اید. کجا با شوخی های بی مزه و جوک های هموفوب راه را بر چنین آموزه هایی هموار کرده اید.
ببینید چرا دوستان همجنسگرا و ترنسجندر شما، برای گذراندن آخر هفته و ساعات فراغتشان، شما را انتخاب نمی کنند؟ و شما نیز به خاطر رعایت هموفوب های درون جمع هایتان از دعوت آنها سرباز می زنید.
ببینید چرا در موقعیت شغلی ای که دارید، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر و شاعر و نویسنده و هنرپیشه و وکیل و رفتگر و بنا و نقاش و مهندس و پزشک و… مواظبید که گونه ای رفتار نکنید که به خاطر “دوستی” اتان با یک لزبین یا گی، “انگ” همجنسگرا بخورید.
اگر قرار است کشته شدگان اورلاندا پیامی را در جهان ما به یادگار بگذارند، آن پیام جز پذیرش تمام و کمال تفاوت های بین انسان ها نیست. تفاوت هایی که با آموزه های مذهبی و خرافی ما جور نیست، اما هست.
اگر قرار است زنان و مردانی که در میانه شادی و خنده و رقص به خون خود غلتیدند، برای ما درسی بر جای گذارند، پذیرش عشق و شادی و لذت دیگران است، آنگونه که خود می خواهند.
این درس ابتدایی، گویا هنوز آویزه گوش بسیاری از مردم در این جهان نشده است. وگرنه ترس ها و نگرانی های هر روزه ما، در کوچه های تهران و کرمان و شیراز و پاریس و وین و نیویورک و کویت و کراچی و لاهور و کابل و استانبول و دنیزلی و جای جای دیگر این جهان، دیگر مجالی برای بروز نداشت.
چشمان ما به جای جست و جوی خطر و به قصد مهار و کنترل آن، بر زیبایی های دنیای اطرافمان باز می شد.
ما می ترسیم… هر روز می ترسیم و هر شب از مقاومت و قدرت خود به خود می بالیم و به استقبال روز دیگر می رویم.
این مردسالاری دگرجنس گرا وآغشته به مذهب و خشونت است که قربانی گرفته است. علیه آن، با خانه تکانی در اندیشه های خودمان اقدام کنیم.
شادی امین

۲۶ خرداد / ۱۳۹۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)