خسته بودیم و برف می بارید

من شنیدم بهار پشت در است

سرم از غصه داشت می ترکید
خواب دیدم بهار، پشت در است

خواب دیدیم و صبر ما را کشت
چشم هامان به در سیاه شده
از سرِ ما گذشته اقیانوس!
دل دیوانه سر به راه شده

خواب دیدیم و روزمان شب بود
سایه ها را به خانه آوردیم!
مرده هایی تکیده، دل مرده
تووی آیینه “ها” نمی کردیم

خواب دیدیم و دیدنی این نیست
پشت سر غیر حرف می ماند؟
ما چه پاهای ساده ای بودیم!
ردّ پا روی برف می ماند؟!!!

خواب دیدیم و خواب ما چپ بود
“راستی” روی شیشه ها مانده
گرچه از خواستن – توانستن
درد ناخواستن به جا مانده!

سرم از غصه داشت می ترکید
در غبارم سوار را کشتند
دلتان آب می شود یخ ها؟!
خواب بودم بهار را کشتند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)